آسمان سیاه است دسترسی سریع به کلیه نوشته ها نسخه موبایل تماس مستقیم با مدیر RSS 2.0
تارنگار شخصی دانیال دهقانیان
من رفت او آمد
ضرورت تفقّه یا تقلید در دین
فیض غم
طبیب طیّب
دولت نور
این متن ادبی نیست
چشم زخم بندگی
زخم نوشان
نقطه سر خط به وقت ۹:۳۰
آهای فلانی
فروردین 1389
اردیبهشت 1389
خرداد 1389
تیر 1389
مرداد 1389
برای تو (18)
نقد و نظر هایم (7)
روزمرگی هایم (7)
مقالات منتشره (1)
مباحث اسلامی (1)
هبوط
مدافع
موعود
ترنم باران
آخرین زمان
محمد بنائی
صبح پیروزی
شطحی جات
بسیج مظلوم
موعود مهربان
صراط مستقیم
قصه بچه بسیجی
گالری مقالات داغ
دانشکده علوم قضایی
.:: بانوی اردیبهشت ::.
دلم یه عالمه ، خدا می خواد
نویسندگی بر چشمان عامیانه
شناخت دیروز ، نیاز نسل امروز
لوگو
پیوند های روزانه
* ارتداد *
آرشیو لینکهای روزانه
امکانات جانبی
بازدیدکنندگان 24 ساعت گذشته : 11149


فروش سریال و کارتون فروش سریال و کارتون
سریالهای روز دنیا با قیمت باورنکردنی
کارتونهای خاطره انگیز و بازی
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
من رفت او آمد

شاید شنیده باشی ، قصه عشق به شیرین ، فرهاد بیچاره را آنچنان آواره کرده بود که برای به دست آوردن معشوق چنان تیشه بر کوه می‌زد که در ماهی چند ، چنان جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد که حدیث کوه کندنش در جهان آوازه یافت ... اما هرگز نشنیده ای که عاشق بی قرار مازندرانی ، چه غمی بر دل دارد که باز لب به سخن میگشاید تا شاید مردم را محرم اسرار خود بداند که بدانند چه چیز آرمیده است در دل او و تپیده است در قلب او که یقینا اگر میدانستی در دل هر دویمان اشکی سرازیر میشد که ....  که بدانی امروز ، سالروز روزی است که مرا دانیال نامیدند تا شاید شیطان ، آدمیتم را نشناسد ، اما آدم که آدم است و باز آدم است که سراسر زمین را میپوشاند ازعصیان هنوز و من سال هایی راکه از خدای خویش عمر گرفته ، همه را در گردن نهادن به دین وصل گذرانده ام اما انگار صحّاف ازلی تقدیر ، شیرازه هجرانم را با درد بهم چفت و بست کرده و بنّای سعادت ، بنای مرا کج بنا نهاده که صدای شکستن استخوانهای پیکره قلبم این چنین شنیدنی است و دیدنی و نه خواندنی که عشق در قفس واژه ها و جمله ها نمیگنجد .
آه گریه نکن ای دل  سی ساله ، پس وقار سی سالگی ات کو ؟!
گریه نکن ای دل آواره من که قبل از تو، تمام صورتم را جای هر دویمان پر از اشک کرده ام ، گریه نکن تا بگویم شرح این زندگی سی ساله را ، که با سفر عشق ، تنها عاشق همراه می شود و آنکه به ادلّه عقلش بگریزد ، حقیقت های بسیاری را نخواهد دید و همراهانی که تا ته خط ببینند و تلخی درد را بچشند و هجر را بکشند ، اندکند و گرانبها ، چون فرق شیشه و الماس ، فرقی که در قیاس ، دیگر به این و آن کردن نمی رسد ، پس دوباره مینویسم ، مینویسم از تو که باشی برایم که حرف ها دارم در این دفتر زبان بسته بنویسم که این پسر از روزی که چشم گشود، در رؤیایی ناب بود ، هم در خشکی و هم در دریا به قدری که نمیدانست ، او من هستم یا من او ؟ و البته این علاقه و محبت ، تنها برخاسته از یک ریشه منشعب و عاطفه خویشاوندی نبود که آرزویی یکسر در سر بود که اگر سر رود از سر نرود مگر آن که روزی عمر سر به سر آید و امروز در سالروزسی سالگیم همیشه تر از تنهایم ، آنقدر تنها که تنهایی ام را مگر، که تنها آن تنهایی که خود تنهاترین است یعنی خداوند تاب آورد ...همان خدایی که تنها او میداند چقدر دوستش دارم و تنها یاد او مرا آرام می کند!  و یاد معشوق آرمیده ام که تنهایم گذاشت آخر؛ انگار همین دیروز بود : پسر عمو! برای خودم از تو هیچ نمیخواهم ولی برای دلم یک شرط دارم ...که ای کاش ماه را هدف قرار میداد تا اگر هم به خطا می رفت جایی در میان ستارگان پیدا میکرد که امروز نسیم بستان عصمتش بر غیر نمی وزید و رائحه عفتش به مشام بیگانه نمیرسید و چشمهای محبوب خویش را چون حباب ، پر آب و دلش را از بی تابی چون کباب نمیکرد که امروزدر بزم سی سالگی بر این قرائت ناچارشود که بگوید سی سال را ندارد و تو ای آب چشم  و ای آتش دل خود نیز سوختی تا مرا ساختی باید خوب بدانی آن که در این دنیا از آتش عشق سوخت در آن دنیا هرگز نخواهد سوخت و حال آن که چنین باشد ، جز این نباشد که سوزندگان امروز خود هیزم آتش فردایند و باید بدانی عزیز من که دیر یا زود ، ( امّا دیگر نه چندان دیر) ، قلبت را خواهم شکست و تو را در موج خویش غرق خواهم کرد و به چنان آدمی تبدیل شوم که بنویسند و بارها بنویسند که فلانی در سایه تو بود که توانست به چنین قله هایی دست یابد و اگر چنین نشد نیز ، باز ، تو برای من همانی که گفته ام : خوب و کامل کننده و یک سرود خوش از اعماق دل . که اگر نبود کلام خالق خوبی ها که فرمود أ حسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون"؛ آیا مردم گمان  با ایمان آوردن صرف رها مى‌شوند، نه هرگز بلکه همگى باید امتحان دهند. عنکبوت آیه 1 همانا نوبت به مرگ میدادیم تا جهان در غیابمان آسوده بماند اما چکنم که تا دل تو خواست ، مهر من نیز خواست و تا دل من خواست ، از تو خواستن خواست و از سر این خواست هرگز خواست خدا برنخواست چرا که یگانه خاستگاه خواستهای قلب های ما خواست خداست همو که امید دارم عشق و رنج عشق به تو را بر من سهل گرداند و مرا اهل ؛ که پایان قصه ات اشک است و اشک دریاست ، دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، پایان از این قشنگ تر میدانی ؟!


می نویسم از: روزمرگی هایم
یادگاری (0)
Danyal.ir آرشیو مطالب نسخه موبایل بلاگ اسکای کلوب
تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.