
درد های من مسری است...مراقب باشید!




نامه ای که شاید همچون دگر نوشته ها تنها چند هم دل آنرا بخوانند و هرگز به او که باید برسد نرسد . مهم آن است که قلبم بی شک تا ابد تجربه نخستین عاشق شدن را فراموش نخواهد کرد .نمی دانم تمام این مدت برداشت های غلط من بوده که امید به عشقی زیبا را در درونم زنده نگاه داشته و امید به ماجراهای نادیده آینده .
می نویسم از: برای تو
همیشه اتفاقات مهم زندگی در لحظه هایی می افتند که انسان انتظارش را ندارد ، لحظه هایی که خیلی عادی و ساده اند ، مانند تمام لحظه های فراموش شده تاریخ .
نمی دانم که چرا همیشه این فکر در ذهن من باقی ماند ، نمی دانم چرا نمی توانم این خاطره را مانند تمام اتفاقات خوب وبد روزمره فراموش کنم ، نمیدانم چه شده که نگاه ذهن من بر تو مانند دیگران نیست .با این که هنوز قله های دست نیافتنی توجه ات را جلب نکرده ام ولی با این حال هنوز هم امیدوارم .حتی اگر سر آخر هم نشد ، چیز غریبی نیست ، درست مثل حوادث بعد از آن روز است . درست مثل تکرار کابوس های شبانه کسی است که از درد کم خوابی فقط اندک زمانی را می تواند چشم برهم نهد و تازه آنوقت هم کابوس امانش نمی دهد .
درست مثل مزرعه گندمی است که با جان کندن خشکسالی ها را تحمل می کند و امیدوارانه به برداشت می اندیشد اما به ناگاه هجوم سرسام آور ملخ های سبز مزاحم هیچ اقبالی را برایش زنده نمی گذارند و به ناچار شوکران امید می نوشد و تا سالی دیگر به خواب می رود .
نمیدانم چرا این الهام بر من شد که تو همانی ، همانی که شاید ، باید منجی قلب من باشد .
نمیدانم این حماقت شیرین تلخ فرجام از کجا نشآت گرفت اما همان بس بود که سرگردانی ده ساله و انتظار چند ماهه را به پیش کشید ولی حالا می دانم راز آن تک بیت بالای کلاسور به جا مانده را که من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم ....
می نویسم از: برای تو