مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
نقطه سر خط
یک نفس دیدار بود اما دل آیینه ها تا قیامت می تپد در حسرت تصویرما ، که چرا از من تو بگریزی ، چرا من از تو بگریزم ، تو از عالم مرا داری ، من از عالم تو را دارم ، تو را دارم و وقت ها ، که بگویم منی وجود ندارد اگر تو باشی اما حالا دل شیدایی ام هی میکشد حالا ، که : خدایا زغمهای زمینی و زمانی از که گیرم سراغ غصه های آسمانی ؟ که بی تو در این دنیا ، فقیرم ، بی رفیقم ، پا در رکاب هزار گونه تقصیرم ...
آهای فلانی
در حوالی احساس ، چشم هایم را به چشمه سپردم ، ناگه شعری در قطره هایم دوید ، قطره قطره به دریا رسیدم و از دریا به اقیانوسی که صدایم میزد : آهای فلانی تو چرا تمام اشک ها را برای دستمال خودت برداشتی ؟ پیش از آن که دستی تکان دهم ، به عطسه ای متلاشی می شوم و حسی نامکشوف ناگهان منتشر میشود و با صدای در از خواب بیدار، در را که می گشایم سایه ای به کوچه می گریزد ، در را که می بندم سایه ای به در میکوبد . آه بانوی گریه های ماه ، تو همیشه رفته ای و من همیشه مانده ام ، بی آن که دیده شوم نگاهم میکنی و نگاهت هر لحظه آشنا تر میشود وقتی با من سخن میگویی ای عشق سخنگو ؛ پس محض هر چه لیلایی ات می کند تسبیحی بینداز تا از فال به در آیم که گیاه باشم و آب باشم یا همان چکاوک چاوان بر طوبا ؟ که رؤیاهای مشق شده را تحریر کنم ، سرگذشت جهان را ، تا چشم بدوزی جایی ، به جست خودت در کنج و سوی جهان ، از این بیش از جهان چه می خواهی ؟ سنگی برای حیات و اسمی برای مرگ !
آخرین شاگرد آیت الله قاضی
حضرت آیت الله العظمی حاج سیدعباس حسینی کاشانی دارفانی را وداع کرد محرومیت دل را کدامین محرم ، مرهم خواهد نهاد ؟ با که گویم این غم سهمگین قسمت را ؟ خودکار به میل خود عمل نمیکند وقتی خبر ارتحال آن عالم و معلم فرزانه خویش را شنید که عارفانه ترین لحظه هایم را در نگاه آن بهترین زمین هنوز یاد دارم .عزیزی که هماره به من راه از یاد نبردن خدا را یاد می داد و آن تنها چیزی است که دلهای شکسته در فراق به یاد او آرام می گیرند و البته که اهل زمین را دگر قراری نخواهد بود چرا که زلزله ها از آسمان در راهند جز این که بروند یا توبه نمایند . این بود مجملی از مفصل و مختصری از مطول وکان وعد ربی حقاً
نقد جریانی بنام شریعتی
برای صرافان نقود بازار معانی و جوهریان دکان نکته دانی شریعتی هماره سمبل و افشره تمام عیار حقیقت پژوهی بوده که تلاش داشته دین را با شیوه ای در خور و با سرمشقی از عبارات شیرین به نسل امروز تحویل دهد ، دریغ از آنکه دین به بیان نمود بخشی حاصل کند و کاوهای منطقی و فلسفی و علوم عقلی و نقلی از فقه و اصول گرفته تا عرفان و کلام و رجال و ... است که وی از تمامی آنها بی بهره بوده است . به راستی شخصی که در کتاب کویر ، فلاسفه را پفیوزان تاریخ می نامد و علمای طراز اول اسلام را ، حلی ها و مجلسی ها و خواجه نصیرها را آخوند درباری میخواند ، چگونه خود را صاحب نظر در حوزه دین می داند و می دانند ؟ حقیقت این است که او خود را با قدمی لنگ و دلی تنگ به کار زده تا ده را بیست و صد را دویست کند دریغ از آن که اگر عزیزی کمتر آشنایی با مبانی منطقی و فلسفی داشته باشد و عقل و انصاف به خرج دهد به راحتی وصله های دین سازان دروغ پرداز را تشخیص میدهد همان گونه که لؤلؤ را از زخرف . در مقابل اطفال مکتب نرفته کجا درک میکنند مشکل این بیان ها و دسیسه های تاریک و سیاست های باریک او را که فریاد میزند : ترجیح میدهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم!......
آری برادر ؛ افواج هموم و امواج سموم متراکم و متلاطم است ، یکی را مینوازد و دیگری را میافروزد که زهر قلمش از تیغ اجل برنده تر است که نه جان آدمی را بلکه دینمان را از بین میبرد . لذا بنا دارم اگر تالی کتاب اسمانی و ثانی سبع المثانی عمری مقدر نماید و تقدیر آسمانی با ندبیر انسانی مساعدت کند، و دواعی استتار و موانع انتشارنیز مفقود باشد هر از گاهی جملاتی از شریعت شریعتی را بازگو وبه بوته نقد نشینیم . ادامه دارد...
آخر چه نویسم ؟
هر کجا معاینه بینمت تو گویی در دلی ، هر کجا به خاطر آرمت همانا در مقابلی ، ندانم بر دلی یا دیده من ، چه دیده و کدام دل ؟ دیده ام دل شد و دل دلبر شد ، از دیده اثر نماند و از دل خبری ، آخر چه نویسم ؟ با کدام دل با کدام دست ؟! دستی بر دل و دلی به دست دارم ، دلم در دست دوست و دستم بر دل از دست اوست ؛ آخر چه نویسم وقتی اسمت را نمیشناسم و عصمت ات را تنها میدانم ؛ تو بگو ؛ پای بسته مرغی را اگر پرواز باشد جز باندازه رشته نیست و بشبک افتاده ماهی را اگر رفتار باشد جز تا کنار صیاد ، راهم نمودی و پایم بستی ، پایم گشودی و بالم شکستی ، شکاری را که زخم کاری است اگر رحمی کنی ، زخمی دیگر زن ای زن، من حتی خوابت را هم ندیده ام !
آسمان سیاه است
گرچه کردار بی گفتار بسیار زیباتر از گفتار بی کردار است ، لیک گفتار از او را ، زیباترین کردار می بینم چرا که تاریخ لبخند در جغرافیای لب من با نگاه مهربان او پیوند خورده است و انبوه اندوه نبود آن ندیده ترین سعادت آسمانی ، چنان اثر کرد که بی اثرم کرد ، قلبم را به آتش کشاند و در آتش نشاند و آسمان کلماتم را در ماتم فراغ آن سپید پوش ، سیاه گرداند .اما تو ای زیباترین لبخند ، دمی به چشمم چشم دوز که من در فهم دل تو، دو دله ام که یا هزاران دل داری یا اصلا دل نداری ، که آسمان را اینچنین آسان سفید میبینی ؟ با من بگو ، مگر خداوند ، آن بی اول و بی آخر ، آن آفتاب شک شکن ایام را ، بر این زندگی مشکوک و نامفهوم تاباند که اینچنین لبخند آفرینش را تجسم میکنی . اینک دل من نیز چون تو منتظرظهورش هست زیرا خنده او را آفتاب بی همتایی می دانم که هرم بی نظیر و بی بدیل آبهای چشمم را در چشم به هم زدنی خشک می کند ، آن هم در روز و روزگاری که ماه به ماه ، ماه نشاط در این آسمان غمزده به چشم نمی آید و سال به سال آفتاب وصال یاری خوش خصال آفتابی نمیشود زیرا هر زمان که او نیست روزم از غصه و آه ، ماه می شود ، به راستی آن که لبخند او را نمی بیند ، از این جهان پر گریه چه می بیند ؟
موعود مهربان
ای یگانه ای که هزاران لب از تو می گویند، هزاران سر به سرّ تو می اندیشند ، هزاران قلب تو را احساس می کنند ، هزاران گوش از تو میشنوند ، هزاران پای راه وصف تو را می پویند ، هزاران چشم ، آفاق نگاه تو را می جویند اما هنوز، یک از هزاران ، تو را فهم نکرده اند ؛ همه تو را برای خود می خواهند .از تو گویم ای در حریم عشق های خداوندی ، تنها خداوند عشق ، اگر حصه ای از قصه غصه تو را به گوش سلامت رسانم برای همیشه بیمار خواهد شد زیرا که تاب شنیدن و کشیدن دردهای تو را هیچ وجودی در وجود ، هنوز به وجود نیامده است .از تو گویم ای زماندار و زمامدار لحظه های من ، بی تو هر زمان که با تو نبوده ام با خود نیز نبوده ام که هر زمان از خداوند ، آن بی زمانی که زمام زمان به دست اوست میخواهم و میخوانم که امام زمان خویش را زمان به سر آید که از فراقت ای یار جان زمان نیز به سر آمد. از تو گویم ای رنج سی ساله من ، تو و ای لذت هزار ساله تو، من ، تا دیده خدا دیده ات از برابر دیده ام محو شده است ، دیده ام جز اشک ندیده که نه دیده بلکه جزء جزء وجودم ، جدا جدا ، خدا خدا می کند ، دریغا و بسیار بار دریغا که در ورزشگاه های آه الود جهانی هیچ چشمی حتی برای یک لحظه دریغ خوردن بی دریغ تو را ، دریغ نخورد؛ پس تو خود به فکر خود باش و چیست آنچه تو بخواهی و خدا نخواهد ؟
مهراب یار
کیست این آشنای ناشناس مانده که در شبی دیرپای و دیرفرسای نقش درد را جز در دفتر و کلام خدا نوشته نمیداند ؟! آه اگر دل مهربان اونمی بود ، دل نامهربان روزگار با من چه ها نمیکرد ؟ آن هم در این زمان و زمانه بی مهر که جز گل پژمردگی ، جز گل تنهایی ، جز یاس یأس نمی شکفد .
و تو ای از قهر بری و از لطف برین ؛ تو را خدای من ، آن زیباترین ، از زیباترین جنس آفرینش یعنی جنس دل ساخته است که چکیده احساس ناب احسان شده ات را در کام ناکام آرزوهای من آرزو کردی و اشک کلامت آبی شد بلکه سیلابی وحشت بار که شعله های نشاط من و جهان مرا به غریبگاهی همیشه خاموش کشاند ...
اما ای زیباترین گل گلشن راز ، حتی اگر واژه هایم را چون گل زیبا کنم مگر جز این است که واژه ها گل هایی کاغذی اند ، بی رنگ و بی بوی ؟ مگر جز نگارش کلمات بیجان از من کاری برمی آید که این چنین مهراب یار را جاری ساختم ؟
اکنون تنها امید من از سرچشمه امیدها این است که به یاد قانون یگانه آن یگانه هستی بخش آرام گیری که هر جا رنج زحمت بسیار است گنج رحمت نیز بسیار تر که خداوند از هر یاری بس یارتر است و یاری اش بسیار تر که او بسیار ترین است ...فانتظروا انا منتظرون
یک نکته : مهراب یار : آبی که در راز و نیاز با دوست از چشم جاری میشود .
تنها تو تسنیمی
س لامم بر قلب تو ، بر کلام تو و بر خواسته هایت که پس از روزها صبوری و شکیبایی ، امروز زبان به گلایه باز کرد تا اشک های قلمم بر کاغذ یار همیشگی ام بریزد و دل او را آزرده کند . میدانم که من تو را زحمتی هستم محض و تو مرا رحمتی هستی صرف و این از درس های ایمان توست که تا امروز خواهرانه ، در کنار برادرت ماندی ...
یادش بخیر آن شب ها که ساعت ها در واژه زار خیالم قدم میزدم و با واژه ها سخن میگفتم و پاره ای از آنها را برای میهمانی که هر شب با تو داشتم فرا می خواندم تا دمی با هم باشیم ، من و تو قلمم و واژه های زیبا و لیکن وقتی به طنز گزنده و تلخ پیامتان نگاه میکنم ، پشیمانی اولین کلمه ای است که به ذهنم تبادر پیدا میکند ، پشیمانیم برای نوشتن از توست که امروز باید بسوزم برای روزی که سطرها و نوشته ها دیگر حرف مرا نمیشنوند و خط مرا نمیخوانند که ای کاش آن روز چشم به نگاهت نمیدوختم تا امروز مجبور نبودم این سطور را برایت بنویسم.....
امروز من غریبی بیش نیستم که با سکوت خود فریاد منیت ها را خانه نشین کرده ، چرا که لطیف ترین واژه هایم پشت همان حصارهایی که گفتی محبوس هستند و میدانم که میدانی این تنگنا هرگز از جنس قهر و غرور و خودخواهی نیست بلکه غربتی است که حاصل ازحمله قوم مغول به رویاهای من است هر چند حمله مهربانانه و در عین حال غیر منصفانه ای بود وقتی که برای اولین بار طعم نمره منفی یار را تجربه کردم ، درد تمام سلول هلی بدنم را زیر و رو کرد ، احساس میکردم صدای اعتراض دیگران هر لحظه به گوش خواهد رسید ، اعتراض به صدای بلند قلب من ؛ بغضی در گلویم افتاد نگفتنی و حاصل آن هم معلوم بود : چشمان بارانی و رها کردن دست یار و فرار....
اصلا شاید بهتر باشد همان قصه همیشگی نیاکانم را بازگویم :
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود ...
تا شاید باور کنی که گریز از تو برای من نیز درد آور است ؛ پس تو مرا بر خودم ببخش که خدای بر تو ببخشاید ، چرا که تو دریادلی ، تو دریایی ، تو نسیمی ، تو تسنیمی



