
درد های من مسری است...مراقب باشید!




گرچه کردار بی گفتار بسیار زیباتر از گفتار بی کردار است ، لیک گفتار از او را ، زیباترین کردار می بینم چرا که تاریخ لبخند در جغرافیای لب من با نگاه مهربان او پیوند خورده است و انبوه اندوه نبود آن ندیده ترین سعادت آسمانی ، چنان اثر کرد که بی اثرم کرد ، قلبم را به آتش کشاند و در آتش نشاند و آسمان کلماتم را در ماتم فراغ آن سپید پوش ، سیاه گرداند .اما تو ای زیباترین لبخند ، دمی به چشمم چشم دوز که من در فهم دل تو، دو دله ام که یا هزاران دل داری یا اصلا دل نداری ، که آسمان را اینچنین آسان سفید میبینی ؟ با من بگو ، مگر خداوند ، آن بی اول و بی آخر ، آن آفتاب شک شکن ایام را ، بر این زندگی مشکوک و نامفهوم تاباند که اینچنین لبخند آفرینش را تجسم میکنی . اینک دل من نیز چون تو منتظرظهورش هست زیرا خنده او را آفتاب بی همتایی می دانم که هرم بی نظیر و بی بدیل آبهای چشمم را در چشم به هم زدنی خشک می کند ، آن هم در روز و روزگاری که ماه به ماه ، ماه نشاط در این آسمان غمزده به چشم نمی آید و سال به سال آفتاب وصال یاری خوش خصال آفتابی نمیشود زیرا هر زمان که او نیست روزم از غصه و آه ، ماه می شود ، به راستی آن که لبخند او را نمی بیند ، از این جهان پر گریه چه می بیند ؟
می نویسم از: برای تو