
درد های من مسری است...مراقب باشید!




طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد مخصوص علاقمندان به کارآفرینی |
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
یادم نمی آید در جایی گفته ام یا خوانده ام که همه آب ها نباید در اعماق زمین جاری گردند تا شاید یک روز مته چاهی به آنها برسد و فورانی و طغیانی .. که کمی از آب ها هم باید چشمه کنند و چشمه شوند و بر چشم جاری شوند و جریانی عینی و ملموس یابند !
این ها را گفتم تا بدانی همان طور که بی وضو دست به قلم نمی برم ، بی اشک نیز از تو نمی گویم، چرا که از دل پاک باید با دست و دل پاک نوشت و البته که این طریق عشق را نه با دست نوشت که باید به پای درنوشت که در شرح عشق تو ، اصلا سرنوشت را باید از سر نوشت آن هم با خطی که آن را باید با چشمی دیگر خواند و با دستی دیگر نوشت که سرشت با شادی ندارد آن دل که از عشق سرشت دارد پس بگذار تا به درد بگویم و از تو عذر بخواهم که در کلام خود زهری دیدم و زخمی و ضربه ای که بر پیکره تو وبر کلامت به جرم تنها یک یادآوری محبّانه تاسف بار، وارد ساختم ، در حالی که میتوانستم فقط به قدر جابه جا کردن یک گلدان که گیاه درون آن ممکن بود در سایه بپوسد و بمیرد ، آفتاب آسمان آبی ات را باور کنم که باور کردم امّا تو خودت خوب میدانی که من هرگز نمی گویم و نمی خواهم که زبانم سوای قلبم را بگوید و از واژه ها همچون وسیله ای برای فریب دادن دیگران و رنگ کردن فضا استفاده کنم ، از این روی همه میدانند که من زبان تلخی دارم زبانی که برای زخم زدن ساخته شده است به همین دلیل بسیار پیش آمده که حس کرده ام آنچه تو را ناگهان افسرده کرده است نه گلایه من بوده که کنایه من بوده است که البته هرگز نباید تکرار شود که زبان پر خباثت را تنها باید بر دشمن خبیث به کار گرفت البته من هنوزم معتقدم آنچه میگویم کاملا درست و پذیرفتنی است اما این شکل گفتنم است که گاهی درستی اصل را به مخاطره می اندازد آنهم از بیم آنکه طرفداران وقار خیال نکنند که بازی ما با کلمات صلح جهانی را به خطر خواهد انداخت و معامله کشک و بادمجان را بهم خواهد زد که ما چیزی را که با ایمان ساخته ایم با سودا خراب نخواهیم کرد که همان قدر که پای توقع در میان است ، پای اطمینان نیز باید باشد که از قدیم گفته اند و عجب خوب هم گفته اند که عظیم ترین دروازه های ابر شهرهای جهان را می توان بست اما دهن مردم را نمی توان بست که من اگر بخواهم با ساز همگان برقصم و آنگونه بنویسم که همگان را خوش آید عمیقا یک دلقک درباری که بر دار رفتار خویش است از خود ساخته ام .
از این روی مخواه که یکی شویم مطلقا ، مخواه که انتخابمان یکی باشد ، هر دو یک آواز را بپسندیم ، یک ساز را ، یک کتاب را ، یک طعم را ، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را که دو نیمه زمانی به راستی یکی میشوند و از دو انتها به یک جمع کامل میرسند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند «هنّ لباس لکم و أنتم لباس لهنّ». نه آنکه مطلقا یکی شوند و چیزی بر هم مضاف نکنند ..... پس فرصت بده که خرده اختلاف هایمان باقی بماند و متفاوت بمانیم و من اگر هنوز هم سر تا پا عیبم که هستم ، این به هیچ حال ، دال بر آن نیست که تو راهت را به درستی رفته ای که ما برای تکمیل هم آمده ایم نه تعذیب و تعذیر هم ، که درجهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را تبدیل به کینه کند و این نشان می دهد که جهان با همه عظمتش در برابر قدرت عشق چقدر حقیر است و ناتوان ... و اگر در باب انهدام عشق داستانی نیز شنیده باشی یا دیده باشی بدان که علت آن جدایی ها و ویرانیهای تاسف بار ، صرفا سست بودن این بنا بوده است و بیش از این حتی حقیقی نبودن این بنا ... الغرض دیروز که دیدم رنجیده و برافروخته با بیانی شلاقی و درد آور آن پیام پرمهر را ارسال کردی ، احساس کردم که چه تفاوت عظیمی میان شیوه های من و توست که من هیچگاه ازعشق زمینی حرف نمی زنم که ارزش آن در حضور است و با وصال به نیستی میرسد که درعقیده من زندگی ، مرده ریگ انسان نیست ، ریگی مرده به انسانیت هم نیست که در غیابش در امان باشیم از درد که در زندگی ، لحظه های سختی وجود دارد ، لحظه های بسیار سخت و طاقت سوزی که من کوشیده ام _ خدا را شکر _ از قلب این لحظه ها، بارها و بارها بگذرم و چیزی را که به معنای حیات ماست و رؤیای ما ، به مخاطره نیندازم هر چند مرا نیز گاهی یک خیال پست زمینی، هوایی می کند که باعث میشود بی پروا به شما بگویم دوست داشتنی هستید .
اما عزیز این آرزوهای ما در ذهن عرشی او فرش است که اگر به خاطر تزکیه روح ، قدری غمگین باید بود که اابته باید بود ضرورت است که چنین غمی انتخاب شده باشد نه تحمیل شده که سخت ترین طوفان نیز مهمان دریاست نه صاحب خانه آن و من نیز اگر گاهی از روند روزگار زیر لب شکایتی میکنم برای استخراج قدرت از درون ضعف و استخراج ایمان از بی ایمانی ، و بیرون کشیدن آرامش از اعماق آشفتگی هاست و چقدر خوشحالم که می بینم بعضی ها که ما نیز کلامشان را دوست می داریم ، درباره گریستن حرف هایی زده اند که به دل می نشیند ، دوستانی که از پی هبوط زمینی انسان در پی شناخت خویش از خویشتن عبور کردند و نه مثل چون منی که حتی به کسی که برایم دری باز می کند علاقه می بندم که ای کاش خدا نیز مرا از شناخت عشق سرشار کند و برگریستن بر خودم کمک کند که من خودم را از دست داده ام ، با تاخیرها و سوف افعل ها و بزودی زود انجام میدهم ها ، عمرم را شمع راه هیچ ها ساختم که برای از دست دادن آن عبور کرده،گریه ها کردم و شب ها خوابم را گذاشته ام ومرا چه شده که گریه ای ندارم برای تولد و بیرون آمدن از قبرم درحالی که نه لباسی دارم و نه عزت و نه مدارک تحصیلی که اگر با او بودم آنچه ازمن بگیرند همان چیزی است که او به من هدیه داده که در راه خدا از دست دادن ، همان بدست آوردن است که آنچه برای او شد باقی است و آنچه پیش ما ماند ، فانی ...
پس تو ای غریب ترین آشنا ، هرگز این حکایت جدایی ما را که پس از هزار تجربه بهزار بن بست رسیده ی بهزار درگیری را که امشب زخم دل باز کرد ، به درمان مخواه که آنها که او را دیدند دیگر نمی مانند تا گرفتار شک ها و تردیدها شوند که خود درد آشنایش گفته : یا ایُّها الانسان انَّک کادحٌ الی ربِّک کدحاً فملاقیه ، ای انسان تو با کوله بار رنجهایت و فشارهایت به سوی خدایت راه افتاده ای ...که پس از این پرورش و این آگاهی و این طرد شدن هاست که به تنهایی با او می رسیم و پس ازطیّ این گذار و گذر هست که شاید باز من همان خواستاری شوم که به حرمت غرور مردانه ام بخشیدی و تو نیز همان عشق به رنج بسته ام شوی که لحظه های نادر خشم خود را به لحظه های قضاوت نبخشیدی که بی تو پر از فریادم ، در آتش بیدادم ، در حریق بادم و در کمین صیادم ...
می نویسم از: برای تو
حقیقت این است که ما این دنیا را عشرتکده حساب می کنیم و منزل خویش می شناسیم و این است که رنجها را نمی فهمیم ، ما داده ها را املاک افتخار می دانیم و این است که با داشتن ها سرخوشیم و با از دست دادن ها سر به زیر . جالب آنکه با این محدودیت و با این دید میخواهیم با او که تمام هستی را در دست دارد مباحثه کنیم و میخواهیم در کلاس اول و در روز اول این کلاس ، تمام اسرار فیزیک عالی را یکجا کشف کنیم و می خواهیم با این دست شل ، این بارهای سنگین را برداریم و معلوم است که می مانیم که تا خیال میکنی که توئی و تنهایی ، اینهمه اشک است و رنج !
اما آنجا که می یابی او شروع کرده و او تو را خوانده و این دعا و خواندن تو از اوست ، آنجاست که به امن میرسی و به جای وحشت و اضطراب از رنج ها و اشک ها به سپاس و حمد میرسی ...
به بیان دیگر این درست است که من عطش دارم و آب میخواهم اما آیا این عطش از آبی که جلوتر نوشیده بودم و امروز کمبودش ، احساس عطشم را بر انگیخته ، نیست ؟
که پیش از این که من عطش داشته باشم ، او آبم داده است و حتی این عطش نیز دلیل وجود اوست ، پس این اوست که شروع کرده و اوست که مرا خوانده و دعوت نموده است و من مثل کوردلی هستم که خودش را در آینه می بیند و می گوید من فقط خودم را می بینم پس نور کجاست ؟
آخر اگر نور نبود که تو خودت را نمی دیدی چرا که از نور ماندن تاریکی است و در نور ماندن کوری که باید با نور نگاه کرد نه آنکه به نور نگاه کرد که کسی که به خورشید نگاه کند کور خواهد شد. با این دید است که در می یابیم آنچه تا دیروز عشق ما بود ، امروز نفرت ماست و آنچه تا دیروز امید ما بود امروز ترس ما ، فی المثل همین انگشتری که در دست من و توست وشاید یادگار عشقی کهنه ، اگر به این شهود رسیدیم و برخود نظارت کردیم ، می فهمیم که با همین انگشتری که در دست داریم میتوانسته ایم خلقی را نگهداری کنیم ، می توانستیم با یک گذشت ، درس گذشت ها و انفاق ها و درس ایثارها بدهیم و نداده ایم ، می توانستیم با همین انگشتری یا حتی با مقداری از نان و غذایمان که زیادیش را در سطل زباله می ریختیم برای خودمان دوستهایی تهیه کنیم و با پیوند آنها به کارهایی برسیم و دگرگونی ها و انقلاب هایی ایجاد کنیم !
مگر کارهای بزرگ چگونه انجام شده و مگر سرداران بزرگ از کجا شروع کرده اند ؟
که با همین مرور و تمرین است که نیازهای ما از سطح انگشتر و آش و جاش و در و دیوار بالا تر می آید و نیرو و قدرتی در خود می بینیم که نه به خود که به تمام خلق میرسیم و حاصل غروری میشود که در ما می نشیند که نه اینها که تمام بهشت در ما شوری نمی آورد ...
چنانکه در مقامات استاد مطلق عرفان آیت الله سید علی قاضی طباطبایی ره نقل شده که میفرمود : تمام نگرانی و ترسم این است که در بهشت نتوانم نماز بخوانم ؟ و ایضا کلام مولانا الحسین ع : إِنّی أَحِبُّ الصَّلاةَ
در نظر داشته باشیم کسی این کلمه را میگوید که پس از تجربه ها از هر معبود و از هر پناهگاه و از هر تکیه گاه ، ضربه ها دیده باشد و رنج کشیده باشد که مادام که تو خود را مذنب نمی بینی و حتی معتقدی که طلبکاری ، از خود بیخبری و در خویش غروب کرده ای که ما ضربه ها و دردها و اشک ها و رنج ها را می بینیم ولی برآن می شوریم که نمی دانی اگر هستی تو و عمر تو برای او نباشد به ناچار مصرف بت هایی خواهد شد که تو برای خودت گرفتی و برای آنهاست که سوخته ای پس این اوست که تو را ادب میکند و از این بت ها میکند و ضربه میزند پس الهی ضربتی دیگر ...
می نویسم از: مباحث اسلامی
می نویسم از: برای تو
به خدا که چند آنی که چندانم تو را به نوشتن میخواهم و لیک تا الهام خدای تو مرا نخواند ، تو را چگونه توانم نوشت که عشق تو زبانی نبوده که به زبان در آید که حتی سکوت های من نیز در مدح هر سخن و سکوتت سرشار از سخنند که از وقتی تو رفتی من برای اولین بارغم را کشف کردم و رنج تنهایی و بی همدمی را کشیدم و چشیدم و اگر نباشد استواری قلبی به ایمان همانا عظمت فراق تو را تنها مگر دلی به عظمت عشق تاب آورد ! که باز اگر دل دلیل است آورده ام و اگر رنگ چهره حجت است و مخبر از سرّ درون ، آن نیز هویداست که مپنداری رنگ گرسنگی و روزگی است که زردی رویم ، زری است که با آن سرخی روی تو را از بازار آسمانی کساد ناپذیر و فناناپذیر عشق خریده ام ، همان بازاری کز هزاران ستاره اش تنها یکی مشتری است !
هر چند نمیدانم باور میکنی اصلا ای یگانه باورمن که در این جهان ناباوری ها ، وقتی تو نمیگویی تنها غم است که با من میگوید و وقتی تو سخن میگویی این درد است که در دم از من فراموش میشود و وقتی به تو می اندیشم این خدایت است که دریا دریا درمی یابم همو که بر لوح ساده قلب من جز حدیث آرزومندی تو ننوشته است که آن زیبای زیبا آفرین همیشه زیباترین را می نویسد بخصوص بر صحیفه قلب ها . از خوابت گفتی ، از آن فروغ همیشه درخشان ، که همیشه شب ترین لحظه هایم را روشن ترین ستاره امید بوده است که حیاتم بر باد اگر تعبیرخواب عشق تو را در حیات با چیزی سودا کنم که در شرح گهواره آغوش تو ، اگر از گهواره تا گور گویم و گویند راه عبث پویم باز تو همان احساس ناب احسان شده از چکیده احساس های من یعنی طبیب طیّب منی که جای نام تو را بر لب جز آه نمیگیرد و اگر بنا شود حیات را بی تو بسر برم ، کام تشنه به محبت آهوان غریبستان خیالم را جز سیر سیل وار اشک های بی پایان آبی نخواهد بود ....
و بعد از منت پرسیدی که من چه باشم تا که باشم ؟ هر چه هست تو هستی که این تو نیستی که هستی بلکه هستی من است که توست که هستی تو به هستی عشق است و هستی من به هستی توست ؛ تویی که نمونه ای از عشق نیستی که عشقی نمونه ای ، نمونه حرف های چون منی در وصف چون تویی که من نیز خواب را اگر خواهانم برای آنکه رؤیای شیرینی چون تو را ببینم و اگر بیدارم برای آنکه بیداریت را به خدمت برخیزم اما افسوس که زمان برای زیادی ها چه زیاد است وبرای آنانکه بودنشان تا مرز نبودن کم ، چقدر کم و خوبان چه دیر می آیند و چه زود میروند که اگر شبی خواب مرگ تو را هم می دیدم ، دیگر یک چشم بهم زدن چشم به دنیا باز نمی گشتم و شاید تنها خوبی دنیا این است که خوبان را از عرصه گاه ناخوب خود میبرد و چقدر تاسّف انگیز است ویران شدن چیزی که خوب بودنش را مؤمنیم که من هم چون تو محتاجم به دعا چنان که تشنه به آب و مشتاقم به تو چنان که آب به تشنه که بی تو در کویرم ، از بیهوده گردیها به زنجیرم ، بازیچه امواج تقدیرم ...
می نویسم از: برای تو
درد ما از این مساله برخاسته از پیام آن دختر بچه تازه قلم بدست گرفته ای است که میگوید : کاش در آئین اسلام هم از عشق بازی با معشوق این گونه یاد می شد و از آن زرتشتی صلح طلب است که تلاش دارد پاره ای از بدیهیات عقلی و فطری بشری را که محبت و مهربانی نام دارد و در نزد حتی کمونیست نیستی طلب نیز اصلی پذیرفته شده است را بنام آیین دروغ خویش مصادره کند ...
که اگر مبنا لفاظی باشد ما نیز میگویم اگر عشق همان لحظه عظیمی است که زنی برای معالجه قلب شوهرش طلاهایش را میفروشد پس همه زرتشتی ها نیز مسلمانند حتی اگر خود ندانند ! و باز عشق اگر همان لحظات شکوهمندیست که کودکان بر تلفظ بابا پیروز میشوند هر گبر و یهودی نیز مسلمان محسوب میشود حتی اگر خود به این سخن قائل نباشند ... ولی بطلان این زخرف بر هر طفل مکتب نرفته ای بارز و ظاهر است که این مقولات در چارچوب عقل بشری است و دین تنها مؤکد آن است نه مؤسس این امور و چه اعترافی به بطلان بالاتر از کلام آن بانوی زرتشتی که میگوید : تنها فلسفه ی موجود دین من ، مهربانیست ... که میگویمش مهربانی را فلسفه نیاز نیست که چارپایان شهر ما نیز با یکدیگر مهربانند و لابد فیلسوف ...
و ما با توجه به همین اصل قصد داریم با باز کردن جبهه جدیدی در این باب جلوه های عشق و مهربانی محمدی را در آیین اسلام به نمایش بگذاریم تا جهانیان بدانند که لیلی بازان حقیقی را نه در اساطیر ایران زمین که تنها در جزایر هور و مجنون باید دید !
و این همه را گفتم و خواهم گفت چرا که اگرسرجای خود بنشینیم وبگوییم اسلام کامل ترین دین است شاید برای ما مسلمانان تخطئه آور باشد ولی آیا برای روشنفکران و متفکرین غرب و شرق نیز اینگونه هست ؟ که در ماشینی که راه نیفتاده هرچه فرمانش را بچرخانی خطری نمیبینی و همینطور ماشینی که آرام می رود پس شجاعت است که میخواهیم وارد عرصه ای شویم که کمتر کسی جرات قدم زدن و قلم زدن در حوالی آن مبانی را دارد که بفهمیم و بفهمانیم که چرا دین جز محبت نیست ؟
که دعا چگونه جریان می یابد و چگونه از پیچ و خمهای روح تو میگذرد و روح تو را میبرد ، روحی که که در برخوردها و حرکت هایش در جامعه 2010 شکل میگیرد و حتی اشک هایش نیز او را خالی نمیکند ، پس مرا به عشق بخوان که وجود آلوده و کثافت زده همه این منحرفان شریعت زرتشت و یهود و مسیح را بر فرض آنکه بهترین عطرها را با بهترین واژگان بر شریعتی خود بپاشند تنها مشتی خون بر آستانه عشق پاشیده اند که زین پس بر آنیم هر از گاهی بیان کنیم جلوه های این تولی و تبری را در سیره اهل بیت ع که بدانی جملاتی که در دعاهای ما هست پیش از آنکه یک جمله باشد ، یک احساس هست ؛ آیا میتوان کلمه ای را بر زبان آورد پیش از آنکه احساسش در دل و شناختش در سر و توجه و مطالعه و بررسی هایش در تمام حواس ما رخنه نکرده باشد ؟
و آیا اصولا این چنین کلمه ای ، احساسش و پیامش می رسد و در دل می نشیند ؟!
در خاتمه این خدایم است که به مدد می طلبم که معبودا این تویی که ما را خوانده ای ، این تویی که در ما دمیده ای ، این نوای آشنای توست در نی وجود ما که نه با این زبان که با دلم این آرزوی سرگشته در جستجوی تو هستم و امروز در دام این همه غوغا ، باز تنها تویی که می خوانمت : الهی ، گاهی ، نگاهی ...
می نویسم از: مباحث اسلامی
نیستی که ببینی در نیستی تو ، من تنها با یک هست نیست وار زندگی دارم و وقتی از تو مینویسم ، واژه هایم در اشک وعرق شسته میشوند که تمام زندگیم را از چشمان گریه گرایم خواهم پرسید که ای دانیال ؛ آخر تو در خردی چه کرده ای که روزگار با تو چنین درشت گفت ؟
و افسوس و هزار ای کاش جوابم می دهد که ای کاش میشد خود را با قطره قطره چکیدن تمام کنم و یا از یاد یار سپری سازم برای سپری کردن این روزهای سیه بی تو بودن که قلبم را آماجگاه تیرهای تیره گی های آسمان خویش کرده است و من از پروردگار آن پیونده گار بهترین پایان ها با بهترین آغازها و آن روح پاک تمامی اشک های مقدّس می خواهم که چشمانت تا باد غرق اشک باد امّا نه آن اشکی که از سرچشمه های جوش می جوشد و اندوه برانگیزاننده آن است بلکه آن آبی که از اوج خدایی شادی بر روان ، روان می شود و گویی که غم های آب شده زندگی است که از چشمه چشم جاری می شود که من به آنچه از عشق به تو می ورزم ، می ارزم ای بی بهاء که بهایی نداشت آنکه بر تو بهایی گذاشت که تویی عشقم ، بهشتم ، سرنوشتم ...
می نویسم از: برای تو
بعضی از امور آنقدر طبیعی و بدیهی هستند که کمتر به گفتگو وبحث درباره آن احساس نیاز میشود و در نتیجه بسیاری از افراد نظر صحیح و سنجیده ای در آن باب ندارند و از این قبیل است گریه و اشک که بعضا نشان ضعف و زبونی و گاه حقارت و پستی شمرده میشود ، در صورتی که این حکم کلّیت ندارد و علل و انگیزه های مختلفی در گریه مدخلیت دارد که بنا به هر یک از آنها ، نشانی از حالت خاص میشود که هر یک آثار فردی و اجتماعی ویژه ای همراه دارد که این همه باید مورد تحقیق قرار بگیرد .از دیگر سو بعضی از اعمال مذهبی مانند دعا و نیایش و استغاثه به پروردگار متعال و مراسم سوگواری پیشوایان مذهبی با حزن و گریه توأم است تا جایی که در روایات نیز بعضی از انواع گریه تحسین شده است و بکاء از صفات بندگان پاکدل خدای تعالی به شمار آمده است . آنچه این نوشتار در ماه مبارک رمضان عهده دار بیان است حدود و شرایط این مبحث کلّی با عنوان اشک و عشق است که امید داریم روشنگر حقایقی چند در مورد گریه باشد ... 
می نویسم از: مباحث اسلامی
ای قبله شوق ، این زائر غریب کعبه لطف خویشتن را با نگاهی بنواز که از فراغت ای جان رفته به جان آمده ام که در تماشاگه جان من ، این جان عمری است از پشت پرده اشک ، برهوت بی کران بی وفایی ها را سرتا پای نظر شده ، کز روزی که رفتی ، تنها این عکس توست که بر عکس تو که همیشه شادی آفرین بودی ، چهره مرا در آیینه وجدان ، چهره غم کرده است چنان که گویی در عرصه حیات هر که هست و هر چه هست مرا به استنطاق میکشد و من می خواهم آن آیینه غمبار را بشکنم امّا دریغ و صد افسوس که مدت هاست او مرا شکسته است و اینک باز این منم ، تنها ، با نظاره های زار خویشتن بر روی عکس تو که هزارحیات سخت بی تو را مکث کرده ام ...
می نویسم از: برای تو
از دیرباز عادت کرده ایم که همیشه شیپور را از سر گشادش بزنیم ، حالا مهم نیست که چقدر انجام این کار سخت باشد و یا صدای شیپور ناخوشایند ! مسأله هسته ای در ایران نیز تقریبا چنین خصوصیتی دارد ، صنعتی که باعث شد دست خود را پیروزمندانه بالا ببریم و به جهانیان فخر بفروشیم ، اما نکته ای که در این میان کمتر بدان پرداخته شده این است که : آیا با بدست آوردن این تکنولوژی به عنوان اصلی ترین و پرهزینه ترین هدف سالهای اخیر ، متمدن شده ایم ؟
اگر جواب مثبت است که این عین شرّ است و به فاجعه ختم میشود و می بایست برای این طرز تفکر تأسّف خورد و اگر جواب منفی است باید از خود پرسید چرا ؟ به بیان دیگر این سؤال مطرح است که توسعه و غنا سازی فرهنگی کشور چه نقش و جایگاهی را در مقایسه با طرح های ملی و اقتصادی دولت دارد ؟ جواب این سوال را با اندکی تفحّص در آمار مهاجرت مغزها که امروزه به فرارمغزها تبدیل شده یا آمار خرید سرانه کتاب در سبد خانواده و یا هزینه تولید و مصرف دخانیات و ... پیدا کرد . به راستی در کشوری که اینهمه بر سر یک تکنولوژی- به حق هسته ای- تبلیغ میشود ، بگونه ای که طرح های بزرگ ملی برای آن تعریف میشود و سالانه رقم قابل توجهی از بودجه مملکت را به خود اختصاص میدهد ، جایگاه فرهنگ کجاست ؟ به نظر راقم این سطور ، پیشرفت و تمدن واقعی در به دست آوردن تکنولوژی های مدرن خلاصه نمیشود که به قول عزیزی امسال به ساعت های کاسیو اطمینان کردیم و نماز صبحمان قضا شد چرا که اساسا نیاز بشر امروزی به تدیّن است که ما در اینجا از آن به فرهنگ یاد میکنیم ، آن هم فرهنگی که بر پایه تفکر صحیح اسلامی شکل گرفته باشد نه بر اساس آرمان های محدود مرزبندی شده ای مثل ملیت ، قومیت و نژاد و زبان و ...که آیا اگر بوسیله تبلیغات مثبت ، فرهنگ سازی صحیح اسلامی صورت میگرفت و مسلمانان جهان قدرت هسته ای ایران را قدرت هسته ای جهان اسلام میدانستند ، آیا بحث هسته ای ایران با این پشتوانه عظیم به بن بست میرسید ؟! آیا حکومت موعود مهدوی عدل و داد جهانی میطلبد و یا نعوذبالله زائیده افکار ایرانیان ملی گراست که باز هزاران تاسّف که این همه را میدانیم و باز آقایان مکتب ایرانی را به جای مکتب اسلامی معرفی میکنند و از کرده خود نه تنها نادم و پشیمان نمیگردند که در قبال مصباح خوبان موضع میگیرند و جهل خود را به رخ میکشند ؛ مگر غیر از این است که اگر ملت فلسطین ، در آغاز جنبش به جای شعار فلسطین عربی است ، شعار فلسطین اسلامی را مطرح میکرد ، آیا یک میلیارد مسلمان از پس هشت میلیون یهودی بر نمی آمدند ؟
دیگر آنکه به زودی شاهد استخدام بیش ازچهل هزار فرهنگی از سوی آموزش و پرورش هستیم ، چهل هزار نفری که به نوعی نسل دوم یا سوم انقلاب به شمار میروند و انقلاب را تجربه نکردند و جنگ را ندیدند و بالاخره چهل هزار نفری که متولی تربیت بچه های نسل چهارم ما هستند .
به راستی مدیران و سیاست گذاران فرهنگی کشور در سطح کلان چه راهکاری را برای واکسینه کردن فرزندان ما اندیشیده اند تا مسائل فرهنگی ما در سالهای آینده تبدیل به مصائب فرهنگی نشود که بر کسی مخفی نیست در فتنه اخیر ، اغلب معترضین از فرزندان نوجوان و جوان این مرز و بوم بوده اند و حاصل تربیت دینی نظام آموزش و پرورش !
به امید آنکه به بهانه سازندگی کشور ، ارزش های فرهنگی را فراموش نکنیم و این مهم میسر نمیشود مگر با تغییر طرز تفکر همه دست اندرکاران مقوله فرهنگ . نکته آخری که عنوان بحث را نیز به خود اختصاص داده ، اظهارات شجاعانه آقای علیرضا افتخاری در همایش ایرانیان خارج از کشور بود که در آغوش رئیس جمهور محترم خطاب کرد : آقای رئیس جمهور دوستت دارم ، آقای احمد نژاد زمانی که رییس جمهور شدید خیلی جوان بودید و اکنون کمی پیرشدید اما مرحبا برشما که رییس جمهور شجاعی هستید ، بدانید که امروز چشم 6 میلیارد انسان به شما است. آری ، این صدای نازنین مردی افتخار آفرین بود ، صدای محبتی بود که چون زمزمی از عشق دل را از غبار غم ایّام پاک میکرد که آفرین بر آن خوب خوب آفرین باد که افتخاری را افتخار این زمانه ناخوب نمود ، باشد که این قدم آغازی شود که از غنی سازی اورانیوم به غنا سازی فرهنگی ترفیع یابیم .
لینک های مرتبط : واکنش شدیداللحن آیتالله مصباح یزدی از اظهارات مشایی
علیرضا افتخاری: آقای رئیسجمهور دوستت دارم + عکس
از جمهوری ایرانی تا مکتب ایرانی
می نویسم از: نقد و نظر هایم