ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
مرا ببخش ای افسانه شب
یادم نمی آید در جایی گفته ام یا خوانده ام که همه آب ها نباید در اعماق زمین جاری گردند تا شاید یک روز مته چاهی به آنها برسد و فورانی و طغیانی .. که کمی از آب ها هم باید چشمه کنند و چشمه شوند و بر چشم جاری شوند و جریانی عینی و ملموس یابند !
این ها را گفتم تا بدانی همان طور که بی وضو دست به قلم نمی برم ، بی اشک نیز از تو نمی گویم، چرا که از دل پاک باید با دست و دل پاک نوشت و البته که این طریق عشق را نه با دست نوشت که باید به پای درنوشت که در شرح عشق تو ، اصلا سرنوشت را باید از سر نوشت آن هم با خطی که آن را باید با چشمی دیگر خواند و با دستی دیگر نوشت که سرشت با شادی ندارد آن دل که از عشق سرشت دارد پس بگذار تا به درد بگویم و از تو عذر بخواهم که در کلام خود زهری دیدم و زخمی و ضربه ای که بر پیکره تو وبر کلامت به جرم تنها یک یادآوری محبّانه تاسف بار، وارد ساختم ، در حالی که میتوانستم فقط به قدر جابه جا کردن یک گلدان که گیاه درون آن ممکن بود در سایه بپوسد و بمیرد ، آفتاب آسمان آبی ات را باور کنم که باور کردم امّا تو خودت خوب میدانی که من هرگز نمی گویم و نمی خواهم که زبانم سوای قلبم را بگوید و از واژه ها همچون وسیله ای برای فریب دادن دیگران و رنگ کردن فضا استفاده کنم ، از این روی همه میدانند که من زبان تلخی دارم زبانی که برای زخم زدن ساخته شده است به همین دلیل بسیار پیش آمده که حس کرده ام آنچه تو را ناگهان افسرده کرده است نه گلایه من بوده که کنایه من بوده است که البته هرگز نباید تکرار شود که زبان پر خباثت را تنها باید بر دشمن خبیث به کار گرفت البته من هنوزم معتقدم آنچه میگویم کاملا درست و پذیرفتنی است اما این شکل گفتنم است که گاهی درستی اصل را به مخاطره می اندازد آنهم از بیم آنکه طرفداران وقار خیال نکنند که بازی ما با کلمات صلح جهانی را به خطر خواهد انداخت و معامله کشک و بادمجان را بهم خواهد زد که ما چیزی را که با ایمان ساخته ایم با سودا خراب نخواهیم کرد که همان قدر که پای توقع در میان است ، پای اطمینان نیز باید باشد که از قدیم گفته اند و عجب خوب هم گفته اند که عظیم ترین دروازه های ابر شهرهای جهان را می توان بست اما دهن مردم را نمی توان بست که من اگر بخواهم با ساز همگان برقصم و آنگونه بنویسم که همگان را خوش آید عمیقا یک دلقک درباری که بر دار رفتار خویش است از خود ساخته ام .
از این روی مخواه که یکی شویم مطلقا ، مخواه که انتخابمان یکی باشد ، هر دو یک آواز را بپسندیم ، یک ساز را ، یک کتاب را ، یک طعم را ، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را که دو نیمه زمانی به راستی یکی میشوند و از دو انتها به یک جمع کامل میرسند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند «هنّ لباس لکم و أنتم لباس لهنّ». نه آنکه مطلقا یکی شوند و چیزی بر هم مضاف نکنند ..... پس فرصت بده که خرده اختلاف هایمان باقی بماند و متفاوت بمانیم و من اگر هنوز هم سر تا پا عیبم که هستم ، این به هیچ حال ، دال بر آن نیست که تو راهت را به درستی رفته ای که ما برای تکمیل هم آمده ایم نه تعذیب و تعذیر هم ، که درجهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را تبدیل به کینه کند و این نشان می دهد که جهان با همه عظمتش در برابر قدرت عشق چقدر حقیر است و ناتوان ... و اگر در باب انهدام عشق داستانی نیز شنیده باشی یا دیده باشی بدان که علت آن جدایی ها و ویرانیهای تاسف بار ، صرفا سست بودن این بنا بوده است و بیش از این حتی حقیقی نبودن این بنا ... الغرض دیروز که دیدم رنجیده و برافروخته با بیانی شلاقی و درد آور آن پیام پرمهر را ارسال کردی ، احساس کردم که چه تفاوت عظیمی میان شیوه های من و توست که من هیچگاه ازعشق زمینی حرف نمی زنم که ارزش آن در حضور است و با وصال به نیستی میرسد که درعقیده من زندگی ، مرده ریگ انسان نیست ، ریگی مرده به انسانیت هم نیست که در غیابش در امان باشیم از درد که در زندگی ، لحظه های سختی وجود دارد ، لحظه های بسیار سخت و طاقت سوزی که من کوشیده ام _ خدا را شکر _ از قلب این لحظه ها، بارها و بارها بگذرم و چیزی را که به معنای حیات ماست و رؤیای ما ، به مخاطره نیندازم هر چند مرا نیز گاهی یک خیال پست زمینی، هوایی می کند که باعث میشود بی پروا به شما بگویم دوست داشتنی هستید .
اما عزیز این آرزوهای ما در ذهن عرشی او فرش است که اگر به خاطر تزکیه روح ، قدری غمگین باید بود که البته باید بود ضرورت است که چنین غمی انتخاب شده باشد نه تحمیل شده که سخت ترین طوفان نیز مهمان دریاست نه صاحب خانه آن و من نیز اگر گاهی از روند روزگار زیر لب شکایتی میکنم برای استخراج قدرت از درون ضعف و استخراج ایمان از بی ایمانی ، و بیرون کشیدن آرامش از اعماق آشفتگی هاست و چقدر خوشحالم که می بینم بعضی ها که ما نیز کلامشان را دوست می داریم ، درباره گریستن حرف هایی زده اند که به دل می نشیند ، دوستانی که از پی هبوط زمینی انسان در پی شناخت خویش از خویشتن عبور کردند و نه مثل چون منی که حتی به کسی که برایم دری باز می کند علاقه می بندم که ای کاش خدا نیز مرا از شناخت عشق سرشار کند و برگریستن بر خودم کمک کند که من خودم را از دست داده ام ، با تاخیرها و سوف افعل ها و بزودی زود انجام میدهم ها ، عمرم را شمع راه هیچ ها ساختم که برای از دست دادن آن عبور کرده،گریه ها کردم و شب ها خوابم را گذاشته ام ومرا چه شده که گریه ای ندارم برای تولد و بیرون آمدن از قبرم درحالی که نه لباسی دارم و نه عزت و نه مدارک تحصیلی که اگر با او بودم آنچه ازمن بگیرند همان چیزی است که او به من هدیه داده که در راه خدا از دست دادن ، همان بدست آوردن است که آنچه برای او شد باقی است و آنچه پیش ما ماند ، فانی ...
پس تو ای غریب ترین آشنا ، هرگز این حکایت جدایی ما را که پس از هزار تجربه بهزار بن بست رسیده ی بهزار درگیری را که امشب زخم دل باز کرد ، به درمان مخواه که آنها که او را دیدند دیگر نمی مانند تا گرفتار شک ها و تردیدها شوند که خود درد آشنایش گفته : یا ایُّها الانسان انَّک کادحٌ الی ربِّک کدحاً فملاقیه ، ای انسان تو با کوله بار رنجهایت و فشارهایت به سوی خدایت راه افتاده ای ...که پس از این پرورش و این آگاهی و این طرد شدن هاست که به تنهایی با او می رسیم و پس ازطیّ این گذار و گذر هست که شاید باز من همان خواستاری شوم که به حرمت غرور مردانه ام بخشیدی و تو نیز همان عشق به رنج بسته ام شوی که لحظه های نادر خشم خود را به لحظه های قضاوت نبخشیدی که بی تو پر از فریادم ، در آتش بیدادم ، در حریق بادم و در کمین صیادم ...



