آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

عشق باشی و دیگر نباشی ؟

 

چند روزی می شود صدای مناجاتی به آسمان بلند نمی شود ، چند روزی می شود که زمان متوقف شده است ، چند روزی می شود که از زمین چیزی کم شده که آسمان را اندوهگین ساخته است ، چند روزی می شود تو رفته ای و سایه خویش را از سر ما گرفته ای ! رفته ای و نمی دانی که غم گریز تو را در درنگ بهانه هایم گم کرده ام  ...
بانوی قافله رو به خدایم : دیشب که تنها در گوشه دنج اتاق در احوال پریشان خویش گم شده بودم و در حال کشیدن نقش آرزو بر پرده فرداهای پایتختم بودم ، در حال کشیدن دریای چشمان مستش بودم که مدتی است مرا اسیر نفس های گرمش کرده ...که ناگاه خبر سنگ پرانی بعضی از بعثی های تروریست به کاروانی از دیار حافظیه مرا بی تاب کرد ، بی خواب کرد که چه ناجوانمردانه پاسخت دادند آن کفتاران کافر کوفی ، تشریف حضورت را بر پیشانی مقدّس ترین زمین ...
بانوی قصه های من : از قدیم گفته اند که قصه خواهر و برادر با همه قصه ها فرق می کند و عشق خواهر و برادر یک عشق آسمانی است ، راست میگفتند ، با تو که صحبت میکنم گاهی گریه ام میگیرد که چرا درد از تو هنوز هم دست بر نمیدارد که چرا اشک ها فرصت وداعم ندادند  و چرا بزرگترین بغض های دنیا در گلوی من گیر کرده است ؟ 
کز همین جایی که هستم تمام اندوهم را به چشمانت هدیه میکنم که هنوزم اندوهگینم گمگشتگی ات را ، بی نشانی ات را که به کجا رفته ای ، ای ابدیّت تنهایی ؟ 
واز چه روی خود را در قایقی انداختی که خود بر روی آب بند نمیشود ، شاید دلت میخواهد قبله توسل دیگران قرار بگیری ؟ که چه زیبا جاده عشقی را قدم نهادی که ابتدای آن فرق شکافته علی است و انتهایش هفتاد و دو ستاره بر فراز نیزه های آهنین دشت خونین کربلاست که در کمین ناگهانی تو، منت  نیز در خویش میگدازم تا شانه های لرزان من در رگبار اندوه نبود تو چشم انتظار جاده ای بماند که تو از آن بازخواهی گشت به سلامت و با سوغات ، تویی که همه این مدت در آسمان بودی ، تویی که نمی شناختمت و ندانستم که زلالی چشمان کیست که حسّ پنهان مرا ربوده است ؟  
و ندانستم که درختان در کجاها مناجات میکنند ؟ ! ندانستم دویدن در زندان برای رهایی یعنی چه و مرگ تکراری آسمان در کجا آبی نیست ؟ و کدام گل رنگش را باخته ؟ هیچ کدام ، فقط مریم کمی بیرنگ شده ، نمی دانم با این که هر روز او را می شکنم چگونه زنده است بازهم ؟!
 می گذرم و بگذریم که به شدت سرقلمم گیج مى رود و چشمان کاغذم به سیاهى ، فقط قبل از این که اکسیژن تحملم تمام شود ، به من بگو چگونه آمدی ؟ برایم بگو ای تویی که  گاه از من گریزانی و گاه خشمگین و ای همه هر چه هست جز دل ، که دلت ، درون سینه ام هست هنوز و از سر این دل است که شاید ، درونی شود روزی ابوریحان بیرونی ....

کسی درک نخواهد کرد

این از عادات جاهلیّت است که جوانان و بی خردان چو مردی ساده بینند او را به مسخرگی گیرند و استهزاء با او را عادتی مستمرّ سازند ...
و من امشب پرده از رازی بر خواهم داشت که به یقین کسی درک نخواهد کرد ، هرچند عقل و انصاف نیزهر دو گویند حقیقت را از اعتبار تمییز کردن به خواب روا نباشد و خواب حجّت شرعی نبوده و لیک میگویم تا از لب آب با لب تشنه برنخاسته باشم ، پس بدان که هر چیز را آیتی باشد و آیت خدای ، عالم باشد و آیت به ذات خود دلالت کند بر صاحب آیت و آیت همیشه آیت باشد و صاحب آیت همیشه صاحب آیت پس دیده به آیت رسد و دل به صاحب آیت و بدانکه تعظیم الهی بغایت باشد و یکی از آیات خواب باشد که خداوند آنرا آیتی برای مرگ و بیداری بعد هو را آیتی برای معاد قرار داد ، از اینروی همه ما ممکن است خواب ببینیم که می بینیم ، امّا آنچه مدّتی است باعث وحشت من شده نه کابوس خواب است و خوابهای آشفته که ای کاش این بود بلکه موحشتر از آن مشاهده دقیق جزئیات در خواب است به گونه ای که استلذاذ این نعمت الهی (خواب) برایم از دست رفته ، فی المثل در عالم خواب خود را در مکانی اداری می بینم و همه جزئیات آن محوطه از قبیل پلاکاردها و عدد تلفنهای مدرّج بر دیوار و قیافه های اشخاص و گلهای حیاط بسان بیداری برایم نمایان میشود ، این جریان تا آنجا پیش می رود که حتّی در عالم خواب برای یکی از دوستان نادیده مجازی مطلبی مینویسم و پس از بیداری عینا آن مطلب را ثبت و یادداشت کرده همچو این عبارت که برای دوستی در خواب نوشتم : « برادر غم پرورم بدان که غم از خاکست و خاک در زمین رود و دل از افلاک است و به آسمان رود» که البته با اندکی تصرّف در اندرونی پست پیشین درج کردم و باز البته از خوف قضاوت جماعت اخوان خاصّه بنا هم نداشتم این مطلب را بیان کنم .
با ذکر این تفاصیل ، میدانم  وقتی مخاطب این تجربیات شخصی را میخواند شاید برایش جالب بیفتد ولی اگر خود را جای من بگذارد شاید فقط اندکی به وحشت این حالت رؤیایی واقف شود ، بازمثال و آنچه انگیزه نوشتن این پست شده در حقیقت آخرین تجربه این حالت ناآشنا و میهمان ناخوشایند در وجود نامیمون ماست و آن اینست که مدت یکسال و اندی است که بر روی موضوع پایان نامه کارشناسی ارشد با عنوان « بررسی تطبیقی بادهای عذاب بر فیزیک کوآنتوم » در حال مطالعه (تکمیلی) هستیم و اگر بخواهم دورنمایی از موضوع فوق را بیان کنم باید بگویم که اگر کسی کمتر آشنایی با متون دینی داشته باشد حتما شنیده است که قبل از نزول عذاب عمومی الهی و عقوبت جمعی اقوام مستحقّ عذاب ، بادهایی می وزد که در اصطلاح اسلامی به آن باد صرصر می گویند ، بادی که قوم یونس پیامبرع با مشاهده همین نشانه ، توبه جمعی نمودند و از عذاب واقع در امان ماندند و ما در این رساله در صدد بودیم که این بادها و یا نشانه های عذاب را فشارکانی ها و سنگ های موسوم به کوارتز زمین معرفی کنیم که با چشم غیر مسلّح نیز تحت شرایط خاصی قابل رؤیت است ، مسئله ای که آن را با عکس هایی از آسمان قبل از زلزله های بزرگ معاصر و نیز مستندات علمی پروژه فضایی هارپ مستند کرده ایم که بگوییم کدام باد ؟ کدام نشانه عذاب ؟ نهایت چیزی که آنان مشاهده کردند نوعی شفق حاصل از فشار کانی های زمین بوده که بسان بادی به رنگ های مختلف رؤیت شده است، امّا چشمتان روز بد نبیند که در خواب چیزهایی دیدم که نمی توان به زبان آورد ، چرا که واژه ای برای بیان آن ها وجود ندارد و جانم میسوزد تا بعبارتی چنگ زنم تا از عهده مطلوب برآیم که در عالم خواب خود را در بین همان قوم مستحقّ عذاب دیدم و آن بادهای عذاب ....
و آن مه سیاه رنگ را که حتی پس از بستن درب از سقف اتاق بر ما نازل میشد ؛ کور شوم اگر دروغ بگویم وحشت آن ظلمت محض را که ترس را به قلب هایمان هل می داد و آن فرشته عذاب را که صرف حضورش برای عذاب کلّ ارض کافی بود و بربّ فلق و ربّ النّاس سوگند که با فریاد «خدایا توبه» از خواب پریدم و اگر ده ثانیه یا اندکی بیشتر این خوابنما به طول میکشید ، شاید دیگر این خواب تعبیری نداشت و جان به جان آفرین تسلیم میکردیم ، چه ، پس از بیداری به قدری سرما بر تنم مستولی گشته بود که به ناچار آن گرم کن برقی به یادگار مانده از قطعی گاز سال گذشته را روشن کرده و خود را به نوشتن این مطلب مشغول نموده تا موحشت آن خواب در روانم تقلیل یابد ، پس بدان چون ربّ الارباب در عالم خاکی پیوسته ربوبیّت تقدیم می کند ، مردمان در طلب جانب حق مقصّرند و چون پیوسته از جانب حق طلب ایشان و ترغیبشان به سلوک میشود ، ایشان را گمان افتاده که اگر ایشان روی برگیرند ، چه ها شود !! به گونه ای که خود را مطلوب تصوّر نموده اند حال آنکه اگر بهشتی هست دوزخی نیز باشد وگر خوابی هست تعبیری نیز باشد که ما آدمیان از آن عاصی ناصبی و یهود موسوی گرفته تا آن شیعه علوی در این زمین موصوف به دنیا مادامی که در حیات بسر می بریم تنها به صفت رحمانی و رحیمیت عامّه و خاصّه خدای هست که رزق داده میشویم ، ثمّ واحسرتا برآن روز که صفت قهاریّت خدای ، قهر خود را به رخ کشد و ما نعره ـ الله اکبر ـ
یا لیتنی کنت ترابا ( ای کاش خاک بودیم و این روز را نمی دیدیم ) سر دهیم که باز حیفم می آید نگویم آن دگر خواب را که عذاب الهی در حال نزول بود و گلبانگ مؤذنی که فریاد میکرد : هر کس می خواهد از عذاب در امان بماند به مسجد روی آورد و من با جمعی از مردم در پی مسجد بودیم و به هر آدرسی که رفتیم مسجدی نمی یافتیم که مسجدها را به آسمان برده بودند ، میشنوی و سست نمیشوی ؟ ! بارخدایا ، تو میدانی که ما را از تو روی برگشتن نیست که افتاده این خاکراهیم و ما را از اینجا نتوانند برد مگر بخاکستان پس تو اوّل پاکمان کن بعد آن خاکمان کن ...
شما خواننده گرام هم اگر چنین حالتی بر شما عارض گشته بیان کنید
، باشد که تسکین این روح سرکشم شود و اعتباری برای اهل سمع

چرا از عشق نمیریم ؟

دلکم ؛ ای همبازی اطفال و ای حمّال اثقال و ای محبوس چاه جاه و ای مسوم مار مال و ای اسیر همومات آمال ، میدانمت امواجی را که وارد میشوند و پی در پی به صخره های سنگدلیت میکوبند، تو هم حتما به چیزهایی دل بسته ای که حتما ارزش دل بستن داشته اند که به آنها دل داده ای ... 
نگران نباش نمیخواهم نهی ات کنم که دل نبند چون اصلا دل را داده اند برای دل دادن که حتی دنیاداران بی نیاز و صاحبان خدایان فراوان نیز باز محتاج دلدارند !
اما دلارام من ، فهمیدن آن قدرها هم راحت نیست ؛ آنهم در این زمانه پر مصائب که چاه دلها لبریز از یوسفستان خیال است و انسان ها به خدا شدن فکر میکنند که انّ الدنیا بحر عمیق غرق الاکثرون وهمیشه بوده اند در تاریخ لشگرهای شکست خورده ای که به نام مقدس عشق با نیزه ای در قلب و شمشیری بر دست ، تنها مشتی خون بر آستانه عشق پاشیده اند و بعضا چه سوزناک و درد آلود مرکز جهان را از چشمها پنهان داشتند ، وقایعی مثل شهادت یحیای نبی و امیرمان علی علیهما السلام تنها گوشه ای از فجایع حاصل از نگاه خاکی به عشق است و باز هم خوش به حال قطام ها که بعضی ها چقدر برای حمایت از آنها غیرت به خرج داده اند و البته باز، گفتنش هم وحشتناک است اما حتما شنیده ای که این بدترین فجایع با زیباترین شعار یعنی « قربه الی الله » انجام شده است .      آه بسم الله وبالله که در روز عاشورا سپاهیان شمر « الله اکبر» میگفتند و حمله میکردند ....
با این تفاصیل آیا ما نیز از آن بندگانی هستیم که یاد خدا را به یاد بندگان خدا می آوریم و عشق برای ما وسیله ای شده است که نام مان بر سر زبان ها بیفتد ؟
و تو مهربان من خدایا ، ما از برای تو رفته ایم و از خاطره توست که مانده ایم که اگر مرگ حق است چرا از عشق نمیریم که در تداوم دریافتی دردناک از تکرار بی حاصل کلمات و در ارتکاب جرم های نابجای بال هایمان ، در تقابل میان آب و تشنگی و درد و زندگی ، باز این رد پای آشنایی از صدای توست که هنوز زنده است ، صدایی ازجنس عشق : من طلبنی، وجدنی و من وجدنی، عرفنی و من عرفنی، احبنی و من احبنی، عشقنی و من عشقنی، عشقته و من عشقته، قتلته و من قتلته، فعلی دیته و من علی دیته، فانا دیته ( اشاره به حدیث قدسی است که خداوند متعال میفرماید : آن کس که مرا طلب کند، می‌یابد، آن کس که مرا یافت، میشناسد، آن کس که مرا شناخت، دوستم میدارد، آن کس که مرا دوستم داشت، به من عشق می‌ورزد، آن کس که مرا عشق ورزید، من نیز به او عشق می‌ورزم ، آن کس که به او عشق ورزیدم، میکشم او را، آن کس را که من بکشم، خونبهایش بر من واجب است، آن کس که خونبهایش بر من واجب است، پس من خونبهایش هستم ) و خوش به حال عاشقان بی پروا که چه لذت هایی دارند و چه سر و سرّی دارند با دوست و ما از آنها بی نصیب ، آیا شود روزی عشق ، روزی این دل هرزه گرد گردد و خداوندگار شمع پروانگی هایمان؟ ! و خوش به حال پروانه ها که عشق با آنها چه میکند! و تو ای عشق ، ای بی تو زمینم طرحی غریب که بی تو حتی زندگیم یعنی فریب که لحظه ای بی تو یعنی جسم محض پس بمان ای عشق ای روح نجیب که در گذر از دلی که رنجیده است این آسمانه سیاه قلب من تنها با غریو غیرت تو از غیر خالی میشود که در حضور دوست بیتابی چرا ؟  برداشتی آزاد
از رنج نامه عارف صمدانی ملاحسینقلی همدانى