آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دل نمیکنی از این دل نکندنی؟

سپاس برای او که جز او را نمیخواهم که این خلق یا نمیشوند و یا جوابم نمی دهند که اگر تمام هستی هم در دست آنها باشد ، به خسّت توان دادنش را ندارند   قل لو أنتم تملکون خزائن رحمة ربی اذ لأمستکم ،        اگر تمام دارایی خدا را داشتید باز هم بخل می ورزدید و از آنجا که این روح أسیرم به تمام هستی قانع نشده و میخواهد راهش را طیّ کند و با شتاب به او رسد ، پیش از آنکه إحساسش در دل و شناختش در سر و توجّه اش در تمام حواسش رسوخ کرده باشد فمی گویمش ، آیا احساس و پیامش به دست می رسد و بر دل می نشیند ؟! چه ، تا وقتی که تو در مقام طلب نیستی داده های من ، ترا زمین می زند ، همان طور که این هندوانه فروش ها که بار ماشین را خالی می کنند ، می بینی که تا دستشان را دراز نکنند چیزی برایشان نمی فرستند و چون در هنگام غفلت ، پرتاب کنند ، هندوانه ها می افتد و میشکند و تو را آلوده میکند و مجرم که بی قراری تاوان این جرم است ...
و تو زندانی نیستی ، إی یکه تاز ناز میدان عشق که تو سوخته و ساخته عشقی ، زندانی آنها هستند که مقهور قهرها هستند و زندانی نفس خویشتن ، آنها هستند که ملاقـــــاتی ندارند ...
و تو جرم تنها این است که عشق را عاشق شدی که عذابـــــــــ آنهایی که به این درجه از حضور   رسیده اند ، همین آگاهی و حضور آنهاست ، خلاصه بگویم  محکوم به إعدام شده ای بی خبــــــرم   و نه به زندان که آنها کز زندان آزاد شده اند ، رفته اند که بروند نه این که دوباره بازگردند .... 
 پس بیهوده به جستجوی چیزی مباش که اگر تو نباشی دیگران هم نباشند ...
وأصلا هیچ دیده ای که مجرمی در محاکمه مشتش باز شود و جرمش روشن شود ؟ دیده ای که چگونه زبانش می گیرد و إلتهاب و دستپاچگی از تمام کلمات و نگاه هایش می بارد ؟ خیال میکنی منت کم از تو خسته ترم ، جرم و گناه مرا نمی بینی که این گونه زبانم را سنگین کرده که من با چنین زبانی تو را میخوانم و با چنین دلی که آن را هم پیش از این ، جرم هایم به هلاکت رسانده اند ... اکنون خواسته ای دارم از تو چرا که خودت خواسته ای که از خودت بخواهم ، تو گفته ای و گفته تو ثابت است و آن خواسته اینست که نمیخواهی آیا نوای أنا الحقّ سر دهی تا شاید از سر این نوا بالی گشودیم و راه آسمان پیش گرفتیم ...که شاید در کمال ممکن ، بتوانیم علّت و معلول را یک کنیم و من و تو را ما ، و شاید از سر این نوا ، باشد که غول های قوری به فنجان فرو شوند و شاید ....
نمی خواهی دست به کار شوی ، آخر فکری ، قلمی و یا لاأقل ... بشتاب که جماعت هوراکش در پای چوبه دار منتظرند که در نبودت ،  تو را که نه ، خود را نیز نشانم نمی دهند چرا که می دانند  من از طلوع چشمان توست که دل به نماز داده ام ! پس لحظه ای توقّف کن که دیدن روح تو و اندیشه ات در این لحظه برمن بسیار بار شیرین تر از گذشته هاست ، دل قوی دار و از مرگ نترس آخر چگونه عشق بمیرد که در مذهب عاشقان ، عشق از زندگی قوی تر است  سر بالا بگیر و در این آخرین مرا نگاه کن End ، بنگر مرا بانو و ببین که چگونه به دنبال حرکات ساده لوحانه ات و پندارت که ولگردانه ام ، به تاریکی گرفتارم ، شبم گم کرده مهتابم ، به من بگوی کجای این قانون به هم میخورد اگر من و تو و جمع بزرگی از همسایگانمان در یک روز اردیبهشتی ، صدها بادبادک را به آسمان می فرستادیم و کودکانه به رقص های خالی از گناه آنان نگاه می کردیم !
نترسیدی از فردا که عیبم را سنگ کردی و با خشونت و بی رحمی آن را به شیشه همسایگان پرتاب کردی و دردی بر جملگی دردهایم أفزودی که إی کاش سراپا عیب بودنم را ، کم و کوچک بودنم را یک لقمه سوزان گلوگیر میکردی که راه نفسم را ببندد تا این روز را ندیدمی که نخستین قدمها را به سوی برشمردن عیوب به قصد آزردن أفسردن کوباندن و له کردن و به گریه أنداختن برداشتی !
بیرحمی ، بیرحمی بانو که سخت ترین إنتقادها را طوری کوبیدی که مرمّت پذیر نشود  ||||||||||| 
مشت زدن بر این دیوار ، تنها تو را فرو ریخت و اینک مهرمندانه ترین کلامم را همسرانه ، رفیقانه ، ملتمسانه پیشکشت میکنم : دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند ، از گوشه ی بامی که پریدیم ، پریدیم  بافقی
 
و تو ، إی خدایی که نیاز مرا به چای و نفت سماور دیروزم را از میلیون ها سال پیش تهیه کردی ، آیا نیاز دل امروز مرا فراموش کرده ای ؟  ونمی بینی که شناخت من ، مرا به سوی تو کشیده  و شفیع من شده ، از تو میخواهم ، از تو میخواهمش إی خدای دایناسورهای منقرض شده که چنان شناختی عطایم کنی که حلّه حلّت حبّ او بمقراض إنقراض پاره نشود . آمین 

یک نکته :  گفت الف ، گفتم بس است ، باکی نیست گر قامت محبوب ما الف ندارد !

بندگی کجا می روی؟

آنها که « إنّما المؤمنون إخوة » را که آیتی إلهی است با حنجره شیطانی تفسیر به رأی می کنند و إلهی ها را نامحرم می دانند ، آنها که شکر می کنند ولی از شکر آفرین غافلند ، بدانند که من مست از می عشق اویم ، به حور و قصور دل ندارم که دلداده حضورم ...
و تومهتاب بی تابم ، چرا فریاد می کنی ؟ تو که تسنیم آرامش بودی و من زیر سایه شجره طیّبه ات بود که آموختم بهشت یافتنی است نه بافتنی و باید به آسمان مشتاقانه نگریست و به زمین غریبانه ، آموختم که با خوبان بودن ، حتی برای سگ کهف نشینی چون من نیز جاودانگی می آورد ، آموختم که خدا اگر بخواهد از پاک ترین مریم آفرینش ، مسیحی متولّد میکند که ناپاک ترین تهمت ها را از دامان عصمت پاک می کند ، آموختم خدا اگر بخواهد آب های خلیجم از بیم دست های بی عاطفه ات قهر و مدّ نمی کند ، چرا که می داند عشق زخمست و غربت پروانه ها از سوگ شمع است و نه از سوختن بالهای خونین خود و میداند عشق نه عقده « الکترا » هست و نه « ادیپ » و نه نفرت از خود و بیگانه که من اگر تنها یک شب به آسمان سفر میکردم به قدر یک زمین سوغات می آوردم و إی کاش خورشید را هم با خود می آوردم تا رو سیاهی به دل سرد و تاریک ما نمی ماند و ای کاش حقیقت های این خلوتکده را با اشک می نوشتم نه با قلم ، أصلا چرا من باید اسیر این قلم باشم ، میخواهم با اشک هایم خلوتی پر هیاهو داشته باشم ، میخواهم .... میخواهم .... میخواهمت !

یک نکته : راستی ساعت بعد چه درسی داریم ؟   زنگ اوّل دینی و زنگ آخر حساب ...

دل ما کوفه نیست

مطالعه این پست مقدور نمی باشد
لطفا تقاضای کلمه عبور نفرمائید
کلمه عبور :