سمفونی حیوانات
خدایا این چه درد است که در جهان افتاده که مردمان به پیکر آدمی اند امّا به سیره ، سباع و وحوش فساد الظاهر من فساد الباطن ، اینکه می بینی نه همه مردمند که اکثرهم گاو و خر بی دمند ، یعرف المجرمون بسیماهم ...
و مگر جز این است که خالق جبّار تو را از عدم خلق کرد و به همین علّت همیشه گرسنه ای و إرضای این قحط وجودت را خوشبختی واقعی میدانی ، زین روی بسان گوسپندی خدای را بی خویش میشوی و بالاتر از آن خویش را شطرنجی اندیش میپنداری فدر إنتاج همین آگاهبودیّ سطحی و شطحی ات است که شکست شیر را از موش باور نمیداری !
هان و هان تو چه کسی باشی که تو را چیزی باشد ؟ که از سر این دلالات و طفیلی این مبرهنات است که در إذعانیم ما ،
عقل هیچ گاه نتاند ببازد چون بالفور احساس قحط الوجود میکند و در مقابل ، این عشق است که در باختن می برد و می کاود و می پوید و می شوید و می جوید و می خرابد و می جوشد و می خروشد و در هم می شکند همه داشته هایت را ،
و می دهدت همه نداشته هایت را و این گفته ای است که دریافته نمی شود ، تو میدانی و من میدانم والله أعلم ...
پس بر این سبیل پروانه وار خود را بر آتش باید زد تا چه پیش آید و پیش بهانه گیری نباید کرد ...
و برای رهایی عنان افسار اسب نفس حبس شده که نخست در چاه تن افتاده و از آنجا بدست قوای نفسانیّه به اسیری رفته ، باز نمی باید ایستاد که این راه دراز است و عقل مورچه وار رود و به روش او نتوان رسید و عشق شتر وار جهد ،
و این بیابان را جز بر شتر عشق طیّ نتوان کرد که این «هو» را جستن اشتیاق هر انسان است ، امّا کو انسان ؟
و ما ادراک ما الانسان ؟ که گفته اند : الانسان حیوان ناطق که همه ما حیوانات عالم جانیم و حیوانات ، حیوان عالم جسم ،
و به دوزخ این جهان باشند که خدای این جهان و آن جهان یکی است ، همان خدایی که حیوانات را در این جهان گرفتار مالکان کرده ، ما را در آن جهان گرفتار مالک دوزخ می گرداند ، که از آدمی تا انسانیّت راه بسیار است ...
پس سزد که نفس گستاخ شکسته شاخ ، لسان طعن و انکار بر تدبیر جبّار نگشاید و از عذاب خدای خود را نگاه دارد ...
چه ، آدمیّ ضعیف که تاب گزیدن مگسی ندارد ، تنها و لابدّ به عشق است که بی تابی های او، هو ربّ العباد را تاب میاورد
آری ؛ عشق آن بلا و بلا گردان آن عصاره وفا و آن چکیده صفا،عشق آن داد ما و عشق آن بیداد ماست که راه نمای ماست
و این عشق مختصّ منست و تو و سیصد و یازده ستاره دیگر إن شاءالله
و نه کسانی که خرد جوینده ندارند تا از جستجوی همیشگی کام برند که همّت دل مؤمنان در لامکان عج است ...
و صاحب همّت در نظر ما آنست که آسمان را به یک مژه بردارد فافهم .
و تو ای خداوندگار جان های بی آزار، اصوات بیگانگان را که از صوت حمار نا دلپذیرتراست بر ما و اخوان ما ،
همچنان نا دلپذیر ساز تا از آن بگریزیم و در ذکر تو آویزیم تا در این آویزش ازجماعت گرفتاران و کفتاران نباشیم ،
که بی جذبه مهر تو ننگ است کبوتر پر گیرد که هر کبوتری که بی پر و بالست در غصّه و وبالست ....
و تو، ای مادّه شیر یگانه سرشاخم ، هیچ از خود پرسیده ای که بیداری لحظه هایم مگر برای کیست ؟
پس به تنهایی صبر کن که ذاکر خدا نه تنهاست که اگر آدمی به شما کمتر آید و نظر گذارد ، باک مدارید ،
که شاید فرشته بیشتر آید و این حقیقتی است که تحمیق نمیشود .....
فإن کان کذالک ، آیا نمیخواهی زاهد کوچک دیر من باشی؟




