آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
آسمان باران بارید

تلی خاک بر سرند و تنی خاک بر فراز ، سری خاک بر پیشانی و سری خاک بر نگاه ، کآن روز که به تکلّم می گشایم چشم از خرمن جاه فراموشان ، زیباترین دخترکان به آوازی لطیف وزیدن می گیرند چرا که کلمات بر خاک می رویند ،
و واژگان نیز گلهایند ، اگرچه بی رنگ و بوی ... و فرهاد ، چه بیچاره بود که شیرین از خاک می طلبید ،
خاکی که تقدّس إنسان عرشی را از ماورای وسوسه إبلیس به سقوطی وهبوطی ، فرّار و کرّار، گریست و نگریست ...
و من امروز به جرم همان سیب نیم خورده پدرم ، در بریدگی گوهر خدا از جوهر انسان می اندیشم ،
وگرچه در دریایی از کتاب غوّاصانه شناور هستم أمّا غربتم همچنان باقی است که سرگشته و سرکشته کوی معشوقم ،
با سری که به سجده آمده است در پیشگاه ذات إنسانی که تو باشی انسان من تویی که به إلهی شدن فکر میکنی ...
و آیا أخوان ما این یافت را یافته اند که أهل الله را عشق است ، شیدایی را عشق است و نیست شدن در آن هست بی نیست
و هستی جاودانه یافتن را عشق است که عشق خود قربان کسی می رود که خود قربانی عشق شده است !
ثمّ أنت إی سرّ نهان وجود من ، آیا مستی را فراموش کرده ای و مرا نمیشنوی که صداهایم چگونه از کلمات جدا میشوند
و تو را میخوانند ، حالیا که من از کوی دلشدگان ، تنها آواز هستی و مستی تو را می شنوم بی شرکت !
مرا نمیشنوی و نمی بینی که مبتلای أرواح بی جسد به جست تو آمده تا شکار تیغ خونریزت شوم و در آتش عشقت خاکستر ، هل یوجد نار من العشق فیحرقنی ؟ آیا آتش عشقی پیدا می شود که مرا بسوزاند که با شنیدن شکایت و شکوه ات که هم عشق بود و هم جان ، آتش از قلبم زبانه میکشد ، آتشی که أسرار است و کیف یمکننی الخروج من هذا النّار و أنا فی عیش ...
و چگونه خود را از این آتش برهانم در حالی که من از این سوختن و نیستن لذّت میبرم ، چه ، وصال حقیقی آن است که درون آن درد است و تعذیبی مع الهجران عندی أحبّ إلیّ من طیب الوصال که عشق کام در مات نهد و عقل کام در حیات نهد ... انتهی
صد حیف و هزار سوز افسوس کآن جدایی و این غرور نمی گذارد زبانم به خواسته هایم باز شود ،
و باز این منم و شب ، و سکوت و یاد تو ، و ناله های درد آلود ...
پی نوشت : سزاوارم ، فرزانگی را حدّی است آخر ، مرا نمی شنوی؟!



