آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

آسمان باران بارید

چقدر منتظرم ماندی ؟

تلی خاک بر سرند و تنی خاک بر فراز ، سری خاک بر پیشانی و سری خاک بر نگاه ، کآن روز که به تکلّم می گشایم چشم از خرمن جاه فراموشان ، زیباترین دخترکان به آوازی لطیف وزیدن می گیرند چرا که کلمات بر خاک می رویند ،

و واژگان نیز گلهایند ، اگرچه بی رنگ و بوی ... و فرهاد ، چه بیچاره بود که شیرین از خاک می طلبید ،
خاکی که تقدّس إنسان عرشی را از ماورای وسوسه إبلیس به سقوطی وهبوطی ، فرّار و کرّار، گریست و نگریست ...
و من امروز به جرم همان سیب نیم خورده پدرم ، در بریدگی گوهر خدا از جوهر انسان می اندیشم ،
وگرچه در دریایی از کتاب غوّاصانه شناور هستم أمّا غربتم همچنان باقی است که سرگشته و سرکشته کوی معشوقم ،
با سری که به سجده آمده است در پیشگاه ذات إنسانی که تو باشی  انسان من تویی که به إلهی شدن فکر میکنی ...
و آیا أخوان ما این یافت را یافته اند که أهل الله را عشق است ، شیدایی را عشق است و نیست شدن در آن هست بی نیست
و هستی جاودانه یافتن را عشق است که عشق خود قربان کسی می رود که خود قربانی عشق شده است !
ثمّ أنت إی سرّ نهان وجود من ، آیا مستی را فراموش کرده ای و مرا نمیشنوی که صداهایم چگونه از کلمات جدا میشوند
و تو را میخوانند ، حالیا که من از کوی دلشدگان ، تنها آواز هستی و مستی تو را می شنوم بی شرکت !

مرا نمیشنوی و نمی بینی که مبتلای أرواح بی جسد به جست تو آمده تا شکار تیغ خونریزت شوم و در آتش عشقت خاکستر ، هل یوجد نار من العشق فیحرقنی ؟  آیا آتش عشقی پیدا می شود که مرا بسوزاند که با شنیدن شکایت و شکوه ات که هم عشق بود و هم جان ، آتش از قلبم زبانه میکشد ، آتشی که أسرار است   و کیف یمکننی الخروج من هذا النّار و أنا فی عیش ...
و چگونه خود را از این آتش برهانم در حالی که من از این سوختن و نیستن لذّت میبرم ، چه ، وصال حقیقی آن است که درون آن درد است و تعذیبی مع الهجران عندی أحبّ إلیّ من طیب الوصال که عشق کام در مات نهد و عقل کام در حیات نهد ... انتهی
صد حیف و هزار سوز افسوس کآن جدایی و این غرور نمی گذارد زبانم به خواسته هایم باز شود ،
 و باز این منم و شب ، و سکوت و یاد تو ، و ناله های درد آلود  ...
 پی نوشت : سزاوارم ، فرزانگی را حدّی است آخر ، مرا نمی شنوی؟!