آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
حقیقت دارد هستی ؟!

حقیقت دارد هستی ، که بر جنازه قطعه قطعه ما ، اَسب های تهمت را میتازانی؟!
و شگفتا از أدب تو ، که با دیدن سرخی گلوی إسماعیل از غصّه آب شدی ، حال آنکه اینک در کنار حجر إسماعیلت ،
آرام آرمیده ای ، پس نگاه کن و ببین که در خیمه رباب چه خبر است !!!
ببین طفل شش ماهه را که چگونه دست و پا میزند که قربانی معشوق گردد !
به خدا شرمسار حسینم که إسماعیل من زنده بماند و روز به روز رعناتر شود و علی أکبر حسین ، به بابا بگوید :
پدر مرا برگیر و به میدان ببر ، مبادا کز قطار میگساران جا بمانم ...
و تو جبرئیل ، فرشته آب ، برای خاموش کردن آتش إبراهیم ، آیا آبی برای لب های تشنه کودکان نینوا آورده ای؟!
حالیا که آتش نمرود کجا و شعله سوزان این صحرا کجا ؟! آن جانبازی ما کجا و این عشق بازی او کجا ؟!
که کار عشق از حسین بالا گرفته ، أکبر و أصغر فدیه شدند و آتش بر من گلستان شد ، وای بر من از این رسوایی !
که إی کاش این شعله ها مرا میسوزاندند که این آتش نمرودی در برابر شعله های آتش عشق او ، تنها جرقه ای است نهانی !
و چه خوب کردی نمرود که مردم را از سراسر کشور جمع کردی تا شاهد این عشق بازی باشند ...
و چه بد کردید کوفیان ... ! سلام علی آل یاسین
بریدم أمّا به سوی تو
هستی نمونه ام کز تو در خلوتم شرم نکرده ام که درجمعم نیز باشم ، باز هم در بند توأم ....
و تو إی صدیق من ، إی مخلَص و خلاصه من ، چه شد کز من سفر کردی و رخت بر بستی ...
حال آنکه هستی ملک توست ، پس چگونه در ملک تو با تو نزاع کند ؟! و چگونه برای آنها که تو دوستشان داری و دوستیشان را در دل ریخته ای بپا خیزد و با تو چانه زند که ما خود می دانیم چکاره ایم و چقدر زیان کرده ایم و تو نیز میتوانی هر کس را ، چه راه رفته و چه در راه مانده به محاکمه کشانی ، آنهم به هرآن جرمی که بخواهی و حتی میتوانی با خوبی ها و حسناتش محاکمه کنی و بوسیله نیکی هایش عذاب دهی که جرم هایم بی حساب هستند ...
ولی إی اینجا در قلب من ، آخر از همه کس که یک توقع نیست و مگر نه اینکه کودک تازه قلم بدست گرفته را وقتی آب بابا می نویسد آنهم به اندازه یک بیل و پیچش یک مار ، به او صد آفرین می دهند و شاد باش می گویند ...
و شگفتا جناب إبراهیم از أدب تو که مرا به بیابان سپردی و به مرگ هاجر فکر نکردی ؟ پریشانی قربانگاه بردن إسماعیلم کم نبود که باز آمده ای و تیزی دشنه ات را نشانم میدهی ؟! بسم الله و بالله ، تیغ را تیز کن خلیل من ، بزن هر آنچه میزنی که رضای من رضای توست و حالا که ما رفتنی هستیم ، چرا از عشق نمیریم ؟ وقتی قربانی شدن قوچ هنوز معنای ذبح عظیم نباشد ...
یا که نه ، مردانگی را آشکار کن و در من بسوز إی آتش هستی سوز ، اگر هنوزم بار خدا را بر دوش گرفته ای ،
که این نوای توست ، تو از خودت بشنو اگر ما سزاوار شنیدنت نیستیم !
که قبل تر ها که نمی دانستم اگر می گفتی برو ، میرفتم ، می رفتم تا مدرکی بگیرم و عشقی بیابم ...
أمّا حالا که از این ها رمیده ام ، مگر می توانم از تو جدا شوم که جدا شدم و بریدم أمّا به سوی تو !
که تمام وجودم شده شور و إلتهاب و تمام نگاهم شده إنتظار ، طلب ها را به جمله کشیدی ...
آخر آیا ، تو عج می آیی ؟ پس بخشش بزرگ تو کجاست ، بخششی که تو را بزرگ می کند ...
و گذشتی که مرا می سازد نه آنکه مرا در عصیانم پا برجا تر کند که این صبر، مرا ضایع نمی کند و مرا فاسد تر نمی سازد که جمیل است و زیباست که تو را به خویش می خوانم !
تویی که از گذشته بریده ای و با دوست پیوند خورده ای ، زبانت باز ، دلت سرشار و چشمانت لبریز از یاد اوست !
با او می گویی و در خود میشوری که او نیز در تو بیدار است و در إدامه و تکرار از تو می گوید و می گوید :
هرگز! من از تو دل نمیکنم و تو هرچه خواهی کن که از آنی که تا بحال بیشتر سوزانده ای نتوانی سوزاندنم ، میتوانی ؟
حالیا که تو دانیال من هستی و من تو را هستی ، وای بر من ، بر رسوائیم ، دراین عشق بد مستی !
چشم زخم بندگی
خداوندا ، چشمان عالمی ، چشم به بندگیم دوخته و من هراسان از چشم زخم به بندگیم هستم که چشم به بنده نوازیت دوختم ، هرچند قامت بندگیم چندان هم رعنا و خوش قامت نبوده که شایان چشم زخمی باشد أمّا همین میزان بندگی را نیز به زحمت به چشمت آورده ام که به رنجی بسیار إنسان شده ام ، ذکر میخوانم و إن یکاد به بندگیم إلصاق میکنم تا در أمان باشم و باشد ، من و بندگی ، از گزند إبلیس و إبلیساسات و إحساسات و بگذار مرا مجنون بخوانند که به راستی مجنون توام ، مجنون تو !
و چه عاقلانه جنونی است مجنون معشوقی چون تو بودن که این ذکر و جنون از چشم غیر دور و به چشم تو نزدیکم میکند و در آن ذکر برای من و عالم من ، جز شرافت و عشق چیست ؟!
ما چیزی نیستیم جز دل
دیوارهای این شهر چه کوتاهند و همّت ها چه بلند و فاصله ها چه کوتاه و لحظه ها چه گذرا ...
که أهل این شهر ، به باران سجده نمی کنند و برای سبز ماندن درختان سرود نمی خواننند ...
آنان مردمی هستند که خود را پشت آسمان خراش ها پنهان می کنند ...
و قلبشان را در برج های آهنی حبس و مگر نه اینکه آنچه پرواز را معنا می کند ...
و زیباتر از هر چیز جلوه می دهد ، قفس های رنگارنگی است که برای دربند کشیدن آزادی ساخته شده است ...
که گل ها از میان خارستان ها می رویند و شکفته می شوند با حمایت شمشیر خارها ...
و هر آمدنی طلیعه ای است برای رفتنی و رفتن ها نیز تفسیری هستند برای هر چه آمدن !
و من نداستم این تویی که می روی و آنها ایستاده اند و یا آنها می روند و تو ایستاده ای و ندانستم که آیا کوچ پرستوها را
دیده ای و عطر هجرت را بوییده ای؟ و صدای پای دخترکان قالیباف را شنیده ای که می بافند و می خوانند :
که سایه سر بابا همیشه نیست ، بیایید تا هست قدرش را بدانیم ...
و تو باز هم بگو دانستن چه شیرین است برادر ! که آنان سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ...
اول سگها را رها کردید، حالا سنگها را می بندید !
دستگاه قضایی به کجا می رود ؟
هستی نمونه
نامم را دوست دارم ، اگرچه بی آنکه از من بپرسید مرا به آن خواندید ، به إنتخاب شما إحترام میگذارم ، اگرچه إحساسم را نادیده گرفتید و من از إمروز خواهم ماند و حقیقت را خواهم فهمید و اگر چه این بت شکنی در صحن و سرای دل کوچک من صورت بگیرد ، أمّا باز برایم دلپذیر است چرا که اینجا به آسمان نزدیک است ، اینجا همه چیز رنگ دیگری دارد
و از اینجا و این إرتفاع میتوان پرنده ها را بر سر سفره خدا دید و سپاس عاشقانه آنها را إحساس کرد ...
که چشم ها اگر بینای حقیقت باشند به هر چه نظاره کنند جز او نخواهند دید و جز او نخواهند شنید ...
و تو إی عشق بی آغاز و إی قریب غریبم ، صدایم کردی که تو را نشنوم ؟!
حالیا که من در آینه نگریستم ، تو را دیدم ، محبوب و مطلوب طلب کردم ، تو را یافتم ...
پیر و مراد خواستم نشان تو را جستم که من آینه تمام نمای عشق بر روی زمینم ...
و فرشته ای هستم که تنها به جرم نسیان ، نامم را إنسان نهاده اند و باید که به یابنده ام مژدگانی دهم و مژدگانی یافتن من ، خودم هستم و تو تنها ، دیروزت را برایم گفتی ، فردایت را واگو که بی گذشتن از دیروز ، به فردا سفر کردن معنا ندارد
ومن از فردا سفیری خواهم بود برای آوردن پیام او به یابنده ام ، یک سفیر از قلّه های بی فرود ، از فریادهای بی سرود !
تا تو هم بدانی هستی ات نیز حرف های گفتنی ، بسیار دارد ...
از درد و نه از محبّت تو
أمان از وقتی که دل به دست و پای عقل بیفتد ، مگر به این زودی ها آدم را رها میکند ، باور کن تا وقتی حرف خودش را ثابت نکند ، از پای نمی نشیند ، دست کم این دل وامانده تو که این گونه است که من وقتی با تو صحبت میکنم خیالم با خیال نورانی تو راحت میشود و هستی را امیدوار زندگی میکنم ، أصلا میدانی از همان اوّل که تو را دیدم فهمیدم نگاه تو با دیگران ، زمین تا آسمان فرق دارد أمّا مدّتی است در دشتستان دلم سؤالی کاشته شده که راز این زبان تلخت چیست که گاهی ، بیشتر از گلوله های تفنگ من ، این حرف های توست که قلب را پاره میکند ...
البته شاید اینها گفتنی نباشد ولی میگویم چرا که در سوگواره زیررفتن إسلام زیر خاک ، بنام موعظه و إرشاد ، سخت است ماندن و خواندن و دیدنِ خود فروشی و تبانی چوپان و گرگ از گلّه رعیت إسلام ، که هر روز ببرند و هر روز زخمیانی بر جای بگذارند و منادیان حقیقت را با دست دوست به دستیاری دشمن نابود سازند ...
زین روی از تو میخواهم أندکی از حریق قلبت را در جانم بریزی و بارقه ای از شعله عاشورایت به شبستان روحم أفکنی تا ما نیز روشنی و روشنگری بیاموزیم که اکنون نه پای ایستادن دارم و نه دست نوازش و اگر می روم هستم وگر نروم نیستم ومن إسمم را گم نکرده ام پاسدار سیّد علی ام و غلام آن ساقی که در تمنّای برادر سوخت ، در خواهش حسین آب شد و در باران یکریز أشک کودکان غرق شد ....
آه ، که چقدر إنتظار کشیدم تا ستاره ای بر زمین فرود آید تا شاید قصّه وفاداری کوفیان را روایت کند ، کوفیانی که نامه وفاداریشان هزار بار به دوازده رسید ، همه لابه و خواهش و با نشان خونین سرانگشتان که وفاداری تا مرگ را نشان میداد و إمروز نیز خاطرات تار و أندوه بار این دوازده شوم ...
که اینان مرا میخواهند وگر مرا بیابند شما را رها خواهند کرد ...
و تو إی همه ما ، إی همه من ، إی همه عشق ، إذن میدان میدهی به بیماری که از آینده گسسته و حکایت از تباهی گذشته ها دارد ، بیماری که هوش دارد ولی بهوش نیست ...
وه ! که چه هوش ربایی ، چه محبوبی ، چه محجوبی ، چه شیرینی ، قافله قافله دل می ربایی و گره از قلب ها میگشایی ، ایستادی و نشکستی ، برخاستی و ننشستی تا عاقبت یافتی آن کیمیایی که چند سالیست در پی او هستی ، اکنون او با پای خود به پیش تو آمده است ، خاک أرزانی ما باد و أفلاک گوارای تو که اگر تو نبودی بی تو هر که باشد ، عاشقی نمی داند ...
و من همین جا نزدیک تو خوابیده ام ، زیر آسمان سیاهم که تمام ستاره هایش در این زمان که زمانه را غروبی است بی طلوع ، تو را نشانم می دهند ، بی شرکت ... و مرا چه باک که لبخند روشنت ، طلوعیست بی غروب که لبخند تو مثال خورشید است ، نه ؛ که خورشید لحظه ای از لبخند توست که تشریف تو عج بر این إرتفاع نا راست قامت ما بسی بلند است و من دوست دارم چنان خواهم که چنان خواهی زیرا تو بسیار چنان بوده ای که چنان خواهم ...
که چه بخواهم ، چه نخواهم تو را باید بخوانم ، تو را إی علم عشق و إی معلّم عشق ...
و إی ترین ترین خلق خداوند برترین « فرشته بانو» که اگر در عشق و عاشقی اینچنینم ، هرگز شگفت نیست که معلّم عشق تو مرا معلّمی کرده است ، أفسوس که قدردانان را قدردانان زمانی پدید آید که دیر است و إنگار که محبّت بی جان شده است و سالهای قحط وفاست ...
صبرم ، آب دهان إهانت را تاب می آورد ، دیرت نشود !




