آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

حقیقت دارد هستی ؟!


حقیقت دارد هستی ، که بر جنازه قطعه قطعه ما ، اَسب های تهمت را میتازانی؟!
و شگفتا از أدب تو ، که با دیدن
سرخی گلوی إسماعیل از غصّه آب شدی ، حال آنکه اینک در کنار حجر إسماعیلت ، 
آرام آرمیده ای ، پس نگاه کن و ببین که در خیمه رباب چه خبر است !!!
ببین
طفل شش ماهه را که چگونه دست و پا میزند که قربانی معشوق گردد !
به خدا شرمسار حسینم که إسماعیل من زنده بماند و روز به روز رعناتر شود و
علی أکبر حسین ، به بابا بگوید :
پدر مرا برگیر و به میدان ببر ، مبادا کز قطار میگساران جا بمانم ...
 و تو جبرئیل ، فرشته آب ، برای خاموش کردن آتش إبراهیم ، آیا آبی برای لب های تشنه کودکان نینوا آورده ای؟!
حالیا که آتش نمرود کجا و شعله سوزان این صحرا کجا ؟! آن جانبازی ما کجا و این عشق بازی او کجا ؟! 
که کار عشق از
حسین بالا گرفته ، أکبر و أصغر فدیه شدند و آتش بر من گلستان شد ، وای بر من از این رسوایی ! 
که إی کاش این شعله ها مرا میسوزاندند که این آتش نمرودی در برابر شعله های آتش عشق او ، تنها جرقه ای است نهانی !
و چه خوب کردی نمرود که مردم را از سراسر کشور جمع کردی تا شاهد این عشق بازی باشند ...
و چه بد کردید کوفیان ... !  سلام علی آل یاسین

بریدم أمّا به سوی تو

هستی نمونه ام کز تو در خلوتم شرم نکرده ام که درجمعم نیز باشم ، باز هم در بند توأم ....
و تو إی صدیق من ، إی مخلَص و خلاصه من ، چه شد کز من سفر کردی و رخت بر بستی ... 
 حال آنکه هستی ملک توست ، پس چگونه در ملک تو با تو نزاع کند ؟! و چگونه برای آنها که تو دوستشان داری و دوستیشان را در دل ریخته ای بپا خیزد و با تو چانه زند که ما خود می دانیم چکاره ایم و چقدر زیان کرده ایم و تو نیز میتوانی هر کس را ، چه راه رفته و چه در راه مانده به محاکمه کشانی ، آنهم به هرآن جرمی که بخواهی و حتی میتوانی با خوبی ها و حسناتش
محاکمه کنی و بوسیله نیکی هایش عذاب دهی که جرم هایم بی حساب هستند ...
ولی إی 
اینجا در قلب من ، آخر از همه  کس که یک توقع نیست و مگر نه اینکه کودک تازه قلم بدست گرفته را وقتی آب بابا می نویسد آنهم به اندازه یک بیل و پیچش یک مار ، به او صد آفرین می دهند و شاد باش می گویند ...
و شگفتا جناب إبراهیم از أدب تو که مرا به بیابان سپردی و به مرگ هاجر فکر نکردی ؟ پریشانی  قربانگاه بردن ‌إسماعیلم کم نبود که باز آمده ای و تیزی دشنه ات را نشانم میدهی ؟! بسم الله و بالله ، تیغ را تیز کن خلیل من ، بزن هر آنچه میزنی که رضای من رضای توست و حالا که ما رفتنی هستیم ، 
چرا از عشق نمیریم ؟  وقتی قربانی شدن قوچ هنوز معنای ذبح عظیم نباشد ... 
 
یا که نه ، مردانگی را آشکار کن و در من بسوز إی آتش هستی سوز ، اگر هنوزم بار خدا را بر دوش گرفته ای ،
که این
نوای توست ، تو از خودت بشنو اگر ما سزاوار شنیدنت  نیستیم !
 که قبل تر ها که نمی دانستم اگر می گفتی برو ، میرفتم ، می رفتم تا مدرکی بگیرم و عشقی بیابم ...
أمّا حالا که از
این ها رمیده ام ، مگر می توانم از تو جدا شوم که جدا شدم و بریدم أمّا به سوی تو !
 
که تمام وجودم شده شور و إلتهاب و تمام نگاهم شده إنتظار ، طلب ها را به جمله کشیدی ...
 آخر آیا ، تو عج می آیی ؟  پس
بخشش بزرگ تو کجاست ، بخششی که تو را بزرگ می کند ...
و گذشتی که مرا می سازد نه آنکه مرا در عصیانم  پا برجا تر کند که این صبر، مرا ضایع نمی کند و مرا فاسد تر نمی سازد که جمیل است و زیباست که تو را به خویش می خوانم !
تویی که از گذشته بریده ای و با دوست پیوند خورده ای ،
زبانت باز ، دلت سرشار و چشمانت لبریز از یاد اوست !
با او می گویی و در خود میشوری که او نیز در تو بیدار است و در إدامه و تکرار از تو می گوید و می گوید :
هرگز! من از تو دل نمیکنم و تو هرچه خواهی کن که از آنی که تا بحال بیشتر سوزانده ای نتوانی سوزاندنم ، میتوانی ؟
حالیا که تو دانیال من هستی و من تو را هستی ، وای بر من ، بر رسوائیم ، دراین عشق بد مستی !

چشم زخم بندگی

خداوندا ، چشمان عالمی ، چشم به بندگیم دوخته و من هراسان از چشم زخم به بندگیم هستم که چشم به بنده نوازیت دوختم ، هرچند قامت بندگیم چندان هم رعنا و خوش قامت نبوده که شایان چشم زخمی باشد أمّا همین میزان بندگی را نیز به زحمت به چشمت آورده ام که به رنجی بسیار إنسان شده ام ، ذکر میخوانم و إن یکاد به بندگیم ‌‌إلصاق میکنم تا در أمان باشم و باشد ، من و بندگی ، از گزند إبلیس و إبلیساسات و إحساسات و بگذار مرا مجنون بخوانند که به راستی مجنون توام ، مجنون تو ! 
و چه عاقلانه جنونی است مجنون معشوقی چون تو بودن که این ذکر و جنون از چشم غیر دور و به چشم تو نزدیکم میکند  
و در آن ذکر برای من و عالم من ، جز شرافت و عشق چیست ؟!

ما چیزی نیستیم جز دل

حسین قدیانی مدیر وبلاگ قطعه 26

دیوارهای این شهر چه کوتاهند و همّت ها چه بلند و فاصله ها چه کوتاه و لحظه ها چه گذرا ...
که أهل این شهر ، به باران سجده نمی کنند و برای سبز ماندن درختان سرود نمی خواننند ... 
آنان مردمی هستند که خود را پشت آسمان خراش ها پنهان می کنند ...
و قلبشان را در برج های آهنی حبس و مگر نه اینکه آنچه پرواز را معنا می کند ...
و زیباتر از هر چیز جلوه می دهد ، قفس های رنگارنگی است که برای دربند کشیدن آزادی ساخته شده است ...
که گل ها از میان خارستان ها می رویند و شکفته می شوند با حمایت شمشیر خارها ...
و هر آمدنی طلیعه ای است برای رفتنی و رفتن ها نیز تفسیری هستند برای هر چه آمدن !
و من نداستم این تویی که می روی و آنها ایستاده اند و یا آنها می روند و تو ایستاده ای و ندانستم که آیا کوچ پرستوها را
دیده ای و عطر هجرت را بوییده ای؟ و صدای پای دخترکان قالیباف را شنیده ای که می بافند و می خوانند :
که سایه سر بابا همیشه نیست ، بیایید تا هست قدرش را بدانیم ...
و تو باز هم بگو دانستن چه شیرین است برادر !  که آنان سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ... 
 
اول سگها را رها کردید، حالا سنگها را می بندید !
 دستگاه قضایی به کجا می رود ؟

هستی نمونه

نامم را دوست دارم ، اگرچه بی آنکه از من بپرسید مرا به آن خواندید ، به إنتخاب شما إحترام میگذارم ، اگرچه إحساسم را نادیده گرفتید و من از إمروز خواهم ماند و حقیقت را خواهم فهمید و اگر چه این بت شکنی در صحن و سرای دل کوچک من صورت بگیرد ، أمّا باز برایم دلپذیر است چرا که اینجا به آسمان نزدیک است ، اینجا همه چیز رنگ دیگری دارد
و از اینجا و این إرتفاع میتوان پرنده ها را بر سر سفره خدا دید و سپاس عاشقانه آنها را إحساس کرد ...
که چشم ها اگر بینای حقیقت باشند به هر چه نظاره کنند جز او نخواهند دید و جز او نخواهند شنید ...
و تو إی عشق بی آغاز و ‌إی قریب غریبم ، صدایم کردی که تو را
نشنوم ؟! 
 
حالیا که من در آینه نگریستم ، تو را دیدم ، محبوب و مطلوب  طلب کردم ، تو را یافتم ...
پیر و مراد خواستم نشان تو را جستم
  که من آینه تمام نمای عشق بر روی زمینم ...
و فرشته ای هستم که تنها به جرم نسیان ، نامم را إنسان نهاده اند و باید که به یابنده ام مژدگانی دهم و مژدگانی یافتن من ، خودم هستم و تو تنها ، دیروزت را برایم گفتی ، فردایت را واگو که بی گذشتن از دیروز ، به فردا سفر کردن معنا ندارد 
ومن از فردا سفیری خواهم بود برای آوردن پیام او به یابنده ام ، یک سفیر از قلّه های بی فرود ، از فریادهای بی سرود !
 تا تو هم بدانی هستی ات نیز حرف های گفتنی ، بسیار دارد ...

از درد و نه از محبّت تو

أمان از وقتی که دل به دست و پای عقل بیفتد ، مگر به این زودی ها آدم را رها میکند ، باور کن تا وقتی حرف خودش را ثابت نکند ، از پای نمی نشیند ، دست کم این دل وامانده تو که این گونه است که من وقتی با تو صحبت میکنم خیالم با خیال نورانی تو راحت میشود و هستی را امیدوار زندگی میکنم ، أصلا میدانی از همان اوّل که تو را دیدم فهمیدم نگاه تو با دیگران ، زمین تا آسمان فرق دارد أمّا مدّتی است در دشتستان دلم سؤالی کاشته شده که راز این زبان تلخت چیست که گاهی ، بیشتر از گلوله های تفنگ من ، این حرف های توست که  قلب را پاره میکند ...
البته شاید اینها گفتنی نباشد ولی میگویم چرا که در سوگواره زیررفتن إسلام زیر خاک ، بنام موعظه و إرشاد ، سخت است ماندن و خواندن و دیدنِ خود فروشی و تبانی چوپان و گرگ از گلّه رعیت إسلام ، که هر روز ببرند و هر روز زخمیانی بر جای بگذارند و منادیان حقیقت را با دست دوست به دستیاری دشمن نابود سازند ...
زین روی از تو میخواهم أندکی از حریق قلبت را در جانم بریزی و بارقه ای از شعله عاشورایت به شبستان روحم أفکنی تا ما نیز روشنی و روشنگری بیاموزیم ک
ه اکنون نه پای ایستادن دارم و نه دست نوازش و اگر می روم هستم وگر نروم نیستم ومن إسمم را گم نکرده ام پاسدار سیّد علی ام و غلام آن ساقی که در تمنّای برادر سوخت ، در خواهش حسین آب شد و در باران یکریز أشک کودکان غرق شد ....
آه ، که چقدر إنتظار کشیدم تا ستاره ای بر زمین فرود آید تا شاید قصّه وفاداری کوفیان را روایت کند ، کوفیانی که نامه وفاداریشان هزار بار به دوازده رسید ، همه لابه و خواهش و با نشان خونین سرانگشتان که وفاداری تا مرگ را نشان میداد و إمروز نیز خاطرات تار و أندوه بار این دوازده شوم ...
 
که اینان مرا میخواهند وگر مرا بیابند شما را رها خواهند کرد ...
و تو إی همه ما ، إی همه من ، إی همه عشق ، إذن میدان میدهی به بیماری که از آینده گسسته و حکایت از تباهی گذشته ها دارد ، بیماری که هوش دارد ولی بهوش نیست ...
 وه ! که چه هوش ربایی ، چه محبوبی ، چه محجوبی ، چه شیرینی ، قافله قافله دل می ربایی و گره از قلب ها میگشایی ، ایستادی و نشکستی ، برخاستی و ننشستی تا عاقبت یافتی آن کیمیایی که چند سالیست در پی او هستی ، اکنون او با پای خود به پیش تو آمده است ، خاک أرزانی ما باد و أفلاک گوارای تو که اگر تو نبودی بی تو هر که باشد ، عاشقی نمی داند ...
و من همین جا نزدیک تو خوابیده ام ، زیر آسمان سیاهم که تمام ستاره هایش در این زمان که زمانه را غروبی است بی طلوع ، تو را نشانم می دهند ، بی شرکت ... 
و مرا چه باک که لبخند روشنت ، طلوعیست بی غروب که لبخند تو مثال خورشید است ، نه ؛ که خورشید لحظه ای از لبخند توست که تشریف تو عج بر این إرتفاع نا راست قامت ما بسی بلند است و من دوست دارم چنان خواهم که چنان خواهی زیرا تو بسیار چنان بوده ای که چنان خواهم ...
 
که چه بخواهم ، چه نخواهم تو را باید بخوانم ، تو را إی علم عشق و إی معلّم عشق ...
و إی ترین ترین خلق خداوند برترین « فرشته بانو» که اگر در عشق و عاشقی اینچنینم ، هرگز شگفت نیست که معلّم عشق تو مرا معلّمی کرده است ، أفسوس که قدردانان را قدردانان زمانی پدید آید که دیر است و إنگار که  محبّت بی جان شده است و سالهای قحط وفاست ... 
 
صبرم ، آب دهان إهانت را تاب می آورد ، دیرت نشود !

بوی ابراهیم سوخته

مطالعه این پست مقدور نمی باشد
لطفا تقاضای کلمه عبور نفرمائید
کلمه عبور :

به یاد روزهای گذشته

مطالعه این پست مقدور نمی باشد
لطفا تقاضای کلمه عبور نفرمائید
کلمه عبور :