آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

محو روزی که تو صیدم کردی

آفرین خدای بر آن جوانمردان باد که جان خویش هدف تیر بلاء او ساخته اند و بار غم تو را بر محمل دل خویش شناخته اند إن الله کان علیکم رقیبا که با این حساب ، نه هر کسی جز من سزای زخم تو و نه هر جانی چون من شایسته خوردن غم تو که زخم هر کس به اندازه ایمان اوست و بار هر کس به قدر قوّت و قوای او ؛ هر که را قوت تمام تر ، بار وی گران تر...
و اینست سرّ آن آیت که گفت : و خلق الانسان ضعیفا که در قرآن هر جا نام انسان است ، صفت ناپسندیده ای پیوند آنست   چنانکه بفرمود : إنّ الانسان لظلوم کفار و إنّ الانسان هلوعا و إنّ الانسان لیطغی وإنّ الانسان لربه لکنود و إنّ الانسان لفی خسر، از آنکه انسانیت از خاکست و خاک مایه کثافت و عیوب و أصل معامله آنست که مرا با عیب خریده ای روز نخست ، و شگفتا از أدب تو که ما را جاهل میخوانی ! حال آنکه از جاهل جز از جفا چه آید ؟! تو ما را ضعیفه می دانی ، حالیا که از ضعیف جز خطا چه آید ؟! و من در عجبم باریا ، که لاف مردان کی زدم  و جای مردان چه گیرم !! 

که قانون دین منقول است و نه معقول و مایه سنّت ، تسلیم است و نه تعلیل و تسلیم راهیست آسان ، منزل آن آبادان ، مقصد آن رضاء رحمان ولیک تکلّف و تصرّف راهیست دشوار منزل آن خرابان و مقصد آن ناگواران و من تسلیم نام توأم إبراهیم که چه کسی مرا آنگونه می خواند که تو ؟!  گویش کدام اسم زیباتر از نام من است آنگاه که " تو" صدایم می کنی؟!         که براستی هر جا راستی است، آن راستی بنام توست ، هر جا که شادی است آن شادی به صحّت توست ، هر جا که عیشی است آن عیش یاد توست ، هر جا که سوزی است آن سوز، ذکر توست ؛ هیهات ! که هستی خاک می شود و تو را در آغوش می گیرد ولیک از این آتش رو بر نمی گیرد حتی اگر تو بخواهی ، حتی اگر این آتش أهلش را به قتلگاه برد از من نخواهی شنید : که ای کاش با إبراهیم نبودم و در آتش با او نمیرفتم که این نار تنها برای ابراهیم سرد و گلستان نشد ...
 
لینک به این مطلب

خواستگاران حضرت عشق

عزیز دو گیتی ، کمین گرفته ای تا دلم صیحه ای شتافتن به سویت را نجوا کند ؟!
حال آنکه دلم در نظاره ات حیران ، دیده ام در نگاره ات نگران ، جانم از دست مهرت بفغان که تو هر بار به سوی واژه ها رفتی، از میان انبوهشان تنها کلماتی را برگزیدی که در إخفای حقیقت بیشترین کارآمدی را داشته باشند و مگر نه اینکه فترت أهل إرادت صعب تر است از معصیت أهل عادت و عقوبت بازگشتن رونده از راه حق ، تمام تر است از عقوبت بازماندن وی در بدایت ! و شمایان که إمروز سالک منهج صدق اید ، اگر خواهید که فردا ساکنان مقعد صدق باشید ، بنگرید تا مذهب إرادت خویش را از خاشاک رسوم ، صیانت کنید و بساط وقت خویش را از کدورات بشریت ، به دور دارید و مشرب همّت از غبار أغیار پاک گردانید ، یک دل ، یک إرادت ، یک همّت باشید و چرا خود را در إبراهیم حجّت می سازید که مگر پس از إبراهیم همایی در نیاوید ؟!
و شگفتا از أدب تو که از مهر میگویی و لیک دستانت بوی کسانی را می دهد که از حال دلشان بی خبری که من إبراهیم ام ، فرزند به قربان دادم و مال به مهمان و این گونه بود که ظاهر قدمم بر سنگ خارا قبله جهانیان شد تا همگان بدانند اگر کسی یک قدم به وفاء حق بردارد ، خدای خود زائر مشتاقش شود به استادی در کمالی یا به طفلی در گستاخی !
اکنون برگرد تا نهانخانه وجودت را سریر قدم هایم کنم که توحید نه همه آنست که او را یگانه دانی بل توحید حقیقی آن است که او را یگانه باشی وز غیر او بیگانه باشی و یاد باد قصّه آن بت پرستی که در کعبه شد و سر بر سجود نهاد و میگفت : یا لات ، یا هبل 

و بار خدای عالم در جوابش میگفت : لبیک عبدی ، لبیک ...  و از سر این أمر ، غلغلی در فرشتگان افتاد که بار خدایا !!! او لات و هبل را میخواند و تو به عزّت خویش جواب میدهی؟ و خدایم بفرمود : ای فرشتگان ، آرام گیرید که شما را برمکنونات غیب ما اطلاع نیست ، اگر او را در بندگی سهو و غلط افتاده ما را در خداوندی ، سهو و غلط نیفتاده است .
آری ، نه آنکه جلال حق پوشیده باشد بر خلق و لیک از آنکه بس ظاهر و روشن است و بصیرت آدمی بس ضعیف و عاجز ، طاقت دریافت ندارند بلکه در آن مدهوش و متحیر شوند ، همچون خفاش که به روز بیرون نیاید از آنکه چشم وی ضعیف است و طاقت آفتاب ندارد و این خود درجه عوام است که أهل معرفت را رمز دیگریست أمّا بزرگان و صدیقان را قوّت این نظر باشد و لیک گاه گاه و نه بر سبیل دوام ، همچون مردمان که در قرص آفتاب یک نظر توانند أمّا بیش نه که اگر مداومت کنند ، بیم نابینایی رود! و آفرین بتحقیق السرائر ، آفرین بعطاء الأبشار ، آفرین بلقاء الأسرار ، آنان که خدا را دانند ، خدا را خوانند ، خواستگاران حضرت عشق اند ، بداغ گرفتگان دولت یارند ، در بوستان دوستانند و در زندان رندانند ، از خود برستند و به حق پیوستند که نفسی دارند فانیه ، دلی دارند سوخته ، سری به عشق أفروخته ، جانی به آرزو آویخته ، همّتشان از دنیا نه ، مرادشان از بهشت نه ، آرامشان از هفت آسمان و زمین نه ، که شاید آنان خود سرّند و راز !

و از سر مستی و هستی اشان است که به شکر دانستن أسرار به زندگی عادی تظاهر می کنند و شاید ...

فریاد از یار

ماه هم خدای ابراهیم نبود


تابنده در گردش أحوالی ، گاهی در خشم ، گاهی در خوف ، گاهی در رجایی که ما خود از نزدیکان حسین الله ایم ...
به وی نزدیک تر از آنیم که تو ما را بدان میخواهی و مگر نه این که حسین علیه السّلام از سر إحترام به صفا و مروه  هاجر، حجّ  إبراهیمی را رها و در تشنگی به عطش إسماعیلم  در پای زمزم إقتداء کرد ...
و شگفتا جناب إبراهیم از أدب تو که اگر نمرود همه چیز داشت جز خدایی و خواست که این را نیز داشته باشد ...
تو نیز قبل ترها به آتش ‌إهتداء نمودی  و به تهمت ، شمس و مهتاب و نجوم را خالق خویش پنداشتی !
که آتش اگر مقدس باشد همانا بودا و زرتشت نیز آتش پرستند و من در عجبم از خدای خویش که پس از این هزار تجربه به بن بست رسیده  ، باز هم تو را خلیل خویش می نامد ، ولی تو همچنان در آتشی ... 
اینک نگارینا ، تو را یاد کنم باز؟! حالیا که خود همه ات یادم ، به نام  تو نازم و به ذکر تو آسایم ، وگر حدیث کنم جز حدیث تو نکنم ، وگر شراب خورم جز به یاد تو نخورم که یاوه می گویم یا که نه ، یافته می جویم ، با دیده ور می گویم که دارم  چه می جویم که بینم چه می گویم ، شیفته این جست و جویم ، گرفتار این گفتگویم !
اُف بر من کز دوستی باز آواز دادم ، دل  و جان تو را فراناز دادم ، خود کردم و خود خریدم آتش را و بر خود أفروزانیدم !
حال آنکه از کشته دوستی ، خون آید و از سوخته دوستی حتّی نه آن دود که کشته به کشتن ناراضی است ...
و سوخته به سوختن راضی و چون من کیست که این مرتبت را سزیدم ؟

‌أنا قتیل العبرات

آفرین خدا بر آن جوانمردان باد که در هر چه گویند و در هر چه خواهند ، اول نام دوست برند و از او گویند و با او گویند که با هو ، خو کرده اند و با او آسوده اند ، کز نام دوست بوی دوست می آید  و از حدیث دوست راحت جان فزاید که چون پرسید إسمت چیست؟ ما نیز گوییم : هو و چو پرسید از کجا می آیی؟ گوییم هو و گر بگویید چه میخواهی؟ خواهیم گفت : هو
 
و اکنون به تکرار آن جمل نیازی نیست که دل را رازی است از یار تا داماد صاحب دولت که باشد و نعمت وصال که را افتد ؟!
که هستی رمز دوستی است و خطابی است سربسته با عاشقان از پا افتاده ، چه ، اول راز با عاشقانست و آخر نیاز با آشنایانست و میانه ناز با عارفانست که از راز عاشقی تا نیاز آشنایی هزار منزل راه هست که آشنایان را فرود آرند فی جنّات مهر و عارفان رو فرود آورند فی مقعد صدق و إمروز چون این توفیق رفیق من شد که من آن تو باشم ، تو نیز من باش ، گستاخی بکن ، چرا هستی تو خجل ؟ ظاهر شدی ، سخن شدم ، پیدا شدی ، دیده شدم ، دیده شدی ، نهان شدم !
 که وعده ما ، بازی نبود و سخن ما ، مجازی نبود ! تا به کی وعده و وعید و ناز و نعیم ؟ تا به کی ماه را به دو نیم کنی و معجزات عرضه کنی؟ تو را چه بانگ بلند و چه راز باریکی؟ چه شب روشن و چه روز تاریکی ؟
که جهان از روز پر است و نابینا محروم که از نبود پس بوده ، پیوندی نباید که شاید تو را همنامی هست و لیک همسانی نیست و مرا نیز که داند که مرا تو دانی و تو و تو را نداند کس که تو را تو دانی و دانیال بس ! کز راز دلم ، جملگی آگاه تویی و أندر دل من بگاه و بیگاه تویی ، گر یک نظرت چنان که هستی نگری ، نه بت ماند ، نه بت پرستی ، نه پری !
که مابقی در دلشان کژی است و چفتگی و خداوند ما هست و بودنیست که آن که راندند ، آن روز راندند وعلّت در میان نه  و آنکه خواندند آن روز خواندند و وسیلت در میان نه و حکم ما را برد از میان نه ، و بر آن مزید نه ، تا بدانی که این کاریست رفته و و بوده ، فکیف إذا جمعناهم لیوم لا ریب فیه ، پس کاری بکن یا که نه ، ساقی را بگو پیاله ای درد ، در حواله ام ریزد که من بی حضور أشک ، حیات را فاقد حقیقت می بینم ، من کشته أشک هایم ، أنا قتیل العبرات ...