ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
آتش بهانه بود ؟
عجب کاریست کار دوستی ، یکی سوخته و در بی قراری گمگشته ، یکی کشته و در میدان إنفراد سرگشته ، یکی در میانه راه نهان گشته و دیگری در کسوت عیان جمالش گل کاشته حال آنکه من از بس در دیده خیالت دارم در هر چه نگرم تویی پندارم که ما این راهها همه در پی شناخت تو رفتیم و خادمان تو را عهد محبّت بستیم ، هر که تو را خواست او را خواستیم
هر که تو را برگشت او را برداشتیم حالیا که خود به دانی هر چه در عالم از دوستنانند همه در آرزوی نواخت مایند ولیکن این ماییم که نوازنده تو،همه در جستجوی مایند وماییم خواننده تو،همه در آرزوی محالند و ما هم امیدوار به معیوب نوازی تو
اینک که باز آمده ام باز هم در سر گریستنی دارم دراز ، ندانم کز حسرت گریم یا که نه ، از روی ناز که این آب که تو بینی
گریستن منست که خیانت عارفان آنست که در غم نایافت وصل دوست ، اشک خون نریزند که گفته اند در فراق دوست چندان باید گریست که وهمت افتد که دوست با قطرات اشک آمیخته است و در کنارت ایستاده است !
اکنون ما را بگوی چگونه ثناء تو خوانیم که بیایی ! به روز خوانیم یا به شب ؟ بلند خوانیم یا که نرم ؟ عیان خوانیم یا که راز؟
آهسته گوییم با که آواز خوانیم ؟ روزی چند شمریم تا که شاید ، تو بیایی ؟! آیا کمند لطف در میان آتش ، تعبیه بود ؟
آتش عشقی را گلستان ، بهانه بود ؟ بانگ گرگی برخاستن و گله ای در رفتن چاره بود ؟! پی نوشت اینجا
مرد عشق توأم
زمانه عجیبی شده ، سحر سامری رونق گرفته ، دین سازان دروغ پرداز اوهام و مخیّلات خویش را بنام گشودن راز حیات ، در نمایشگاه های رنگارنگ آخرالزمانی عرضه میکنند ، وصیت میکنم أحدی آن را نپذیرد که رستگاری همیشه در درست نگاه کردن و درست شنیدن است ، پس آنان را بنگرید و عبرت گیرید که در تلاشی مذبوحانه ، کاسه گدایی به سوی تاریکی دراز کرده اند و از ظلمت نشانی نور می طلبند ، حال آنکه بصیرت تنها راه ارتباط با خورشید است و من امروزفریاد میزنم که اینجا دوراهی آخرت هست ، معیار اوست ، تصمیم خودتان را بگیرید ، هر آنکه با اوست ، این طرف خط بایستد ...
و هر آنکه بریده ، آن طرف خط بایستد و خود را حلق آویز کند یا که نه ، تفنگ به دست گیرد و شاید ما را نشانه !
باکی نیست ، در ساحل فلاح ، گرداب را عشق است و جان ناچیز ما نیز ارزان ترین سکه تقرب به اوست !
هیهات که بی گذشتن از جان وصل او را بخواهیم ، آنهم با هزار دام کفری که در راه منزل او گسترده است ...
و إی تنها تو هستی ، نمونه ام ، بدان که تنها سعی بین صفا و مروه کافی نیست ، باید در چشمان او قربانی شد !
زین روی از خدای خویش بخواه پرده ای ساز کند تا سرخوشانه ، خون خویش را در معرکه عشق تقدیم حضرتش عج کنیم !
بی ملامت از بی آسمانی و تنهایی ، نظرات خود را در مورد عکس بیان کنید ، قول میدهم بخوانم و قول میدهم ساکت بمانم ...
هل من عاشق ؟
هر چند می گویند نگویم ولیکن دلم میگوید بگویم ، چه کنم چون نگویم که نه روی گفتن است و نه رأی ، خاموشی ...
آخر إی دیر خشم زود آشتی ، هیچ دانی که دانی را از فراقت ، کشتی ؟ که مقصود از عتاب دوست ، خطاب با اوست تا یار قصه عشق دراز کند و مدتی با دوست راز کند و چون معشوق بخواهد با وی راز کند ، این عاشق است که عتاب آغاز کند !
و من اگرچه ناچیزم ، بی چیزم ، هیچ تر از جناب هیچم اما خادم نازان ، یار عزیزم ، غلامم و چون خواجه ها آزاد کردم ، این منم که استاد را استاد کردم ، سی سال است با حق سخن می گویم و خلقی پندارند که من با ایشان هست که راز میگویم !
تفسیر سوره حمد
بسم الله الرحمن الرحیم ، بنام حضرت عشق ، جهاندار دشمن پرور به بخشایندگی و نوازنده دوستان خود به خاصّگی ...
که ما نیز در گرفتیم بنام هو ، بسوختیم به یاد هو و آغاز کردیم بنام هو ، پس بیدار باشید تا بگوییم ، بشنوید پند که میدهیم ، بپذیرید حکم که میکنیم که خلیل ننگ ندارد بنده خاصّ خدای باشد إی ترسایان که فرق است میان بنده ای کز روی آفرینش ،
اسم بندگی بر وی افتاد و میان بنده ای که از روی نواخت و لطف این نام بر وی افتاد ...
الحمد لله الربّ العالمین ، ستایش نیکو و ثناء بی شرکت ، تنها سزای توست ، ما را بگوی کلامنا در عشق تو هست یا نه ؟
زبان ما به یاد تو هست یا نه ؟! حال آنکه دولت من آنست که مذکور توأم ، ور نه در ذکر من ، مرا قیمت چیست ؟!
مالک یوم الدّین ، همه فانی اند و تو باقی ، همه مقهورانند و تو قهّارانی ، مایه هر سودایی ، راحیل هر غوغایی ...
پادشاه رستاخیزی و روز شمار یوم الدینی که پس از آنروز ، دیدار تو میعاد همه خواهد بود ...
گفتم همه ؟! همه تو بودی و کس نبود ، کس نماند و تو هستی ، همه هستند و تو نیستی؟! یا لیت شعری ما فعل هستی ؟!
ایاک نعبد و ایاک نستعین که یار آن دارد که چون تو یاری دارد ، کار آن دارد که با تو کاری دارد ، او که تو را در جهان دارد هرگز کی تو را وا گذارد؟ عجب آنست که او که تو را دارد از همه زارتر میگدازد که ما نیز تنها جمال تو را میشناسیم ، وگر زاریم در تو زاریم وگر نازیم به تو نازانیم که مست مهر از جام تو ، مائیم ، صید عشق، در دام تو ، مائیم!
اهدنا الصراط المستقیم ، إی سزای کرم و ای نوازنده عالم ، نه با جز تو شادیست و نه با یاد تو غم ، راه بلد ما باش به راهی که به نواخت خود نهادی ایشان را و نیکویی کردی ایشان را که همه تو بودی ایشان را که اگر تو میگویی فریاد از دست شیطان ، ما نیز گوییم فریاد از حضرت رحمان و خوانیم : أعوذ بالله من الله ، که تو دوستان را به خصمان مهمان کنی ، خود بیمار کنی و خود بیمارستان کنی ، درمانده کنی و خود درمان کنی ، از خاک ، آدم کنی و با وی چندان إحسان کنی
و به فردوس او را را مهمان کنی و لیک تا خوردن گندم با وی پیمان کنی ؟! حال آنکه خوردن وی در غیب پنهان کنی !
آنگاه او را به زندان افکنی و سالها گریان کنی ؟! گوئیا که تو جبّاری و کار جبّاران کنی ، خداوندی و کار خداوندان کنی ، من ندانم چرا تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی؟! حال آنکه دوستان را زخم خوردن در کوی دوست نیکوست ...
صراط الذین انعمت علیهم ، إی یوسف کنعان پنداشتی که فراموشت میکنیم ؟! حال آنکه نسیمی دمید از باغ دوستی ،
دل را فدا کردیم تا تو را یافتیم ، یک نظر کردی ، در آن نظر، ما بودیم که بسوختیم و گداختیم ، بیفزای نظری این سوخته را غرق شده را ، که می زده را به می مرهم بود که عطاء ما مختصر نبود و کرامت ما در حق سوختگان ما سرسری نبود !
که در دل ، این ماییم که تولّای تو داریم و بر دیده ، ماییم که تقلای وصال تو داریم ، فاصبر لحکم ربّک فإنّک بأعیننا ...
غیر المغضوب علیهم و لا الضّالین ، آه از قسمتی کز پیش من رفته و فغان از گفتاری که رأی مستی گفته !
چه شود اگر شاد رویم یا که آشفته ، منی که سال ها بر من گذشته و هنوزم بر توأم نایافته ، بر هزاران خوان نشسته ام
ولیکن هنوزم بر خوان توأم گرسنه ، هزاران لباس پوشیده ام ولیکن هنوزم بر تو برهنه !
که إبراهیم ، طمع از خاک بریده ، بتان را شکسته ، دل از همه بر گرفته ، هستی همه در سر دریافته ...
و هستی تویی کز پیش من رفته ، نه از سوختن آه کرده و نه از کشتن ناله ، کم تقتلوا ناوکم نحبّکم ، یا عجبا کم نحبّ من قتلا !
أنا منم که خلیلم
بر صحیفه هستی ، نقش خطّی است که جز عاشقان ترجمه آن نخوانند ، در خلوتخانه دلم ، میان دوستان ، رازی است که جز عارفان آن ندانند ، در نگارخانه دوستی رنگی است از بی رنگی که جز إلهیان نبینند که تا ذکر تو در من مذکور شد ، مهر تو نیز در من نور شد و جان در سر عیان شد و عیان از بیان دور شد !
پس دل که در قبضه یار نازد ، غرقه عیان حال را چه کند و با که پردازد ؟! چه ، آنجا که نازست ، قصه نیز دراز است
و نازنده به دوست هرگز نمیرد که سرتاسر قصه توحید همین است !
پس إی الّذی نحن علیه صلاح و إی الّذی قلوبنا بیدک ، از آنچه نخواستی چه آید ؟ و آنرا که نخواندی کی آید ؟!
حالیا از پرده و راز می گذرم تا صفت عشق، نقاب تعزّز فرو گشاید و آن عجائب الذخائر و دررالغیب که تو را ساخته است با تو نماید فمیگویم : أنا منم که خلیلم و دلت به نور معرفت آراستم ، أنا منم که شمع وصال را أفروختم ، مُهر مهر بر آن دل من آویختم ، رمز عشق در ضمیرت من نگاشتم ، عطر دوستی من سرشتم و فردوس از مهر تو من بهشتم و اینگونه نبود که هر کس از کفر برست به حق پیوست ، چه ، او کز کفر برست به آشنایی رسید ، او که از خود برست به دوستی رسید ، کز آشنایی تا دوستی هزار منزل است و از دوستی تا به دوست هزار وادی !
و تو دوست مایی ، پسندیده مایی ، تو را چه نیاز که ایشان تو را پسندند ؟ تو را چه زیان که ایشان تو را مپسندند ؟!
تو را آنکه باید پسندد منم که دوست دوست پسندد و باید نه شهر پسندد !
اکنون ما در شور دلیم و در گمان ، هر چند که نه جای گمان است و نه جای شوری دل ولیک تو گو کجا بازیابیم آن روز را که تو ما را بودی و ما رام بودیم که تا بدان روز رسیم باز میان دود و آتشیم ، لاجرم حوصله دوست دیگر طاقت آتش ندارد ، چنانچه طفل ، لقمه بزرگ در دهان را طاقت ندارد و البته أطفال و مجانین این امّت نیز کز اهل توحیدند ، أندر بهشت شوند ...
وگر به دو گیتی آن روز یابیم بر سودیم وگر تنها خود را دریابیم به نبود خود خشنودیم چه کنیم که هر چه میکنیم تاوان است که امروز مدهوش و حیرانیم و فردا افتان و خیزانیم ، امروز در عذاب نهانیم و فردا در حسرت جاودانیم جز آنکه أنت ، همّت یگانه دارید ، اول دیده در دوست بینید ، حرمت رفیق گیرید تا یار یابید ، بر مرکب مهر نشینید تا زود به حضرت عشق رسید که آنجا هم حق حاضر است و هم حقیقت حاصل ! جمال أهل حقیقت صلوات
بانوی یوسف طلب
عزیز است و عظیم خدای یگانه و کردگار داننده ، تاونده با هر کاونده و به هیچ هست نماننده ، بی شریک است و بی أنباز ، بی نظیر است و بی نیاز ، چنان که چون او ، کس نه و هیچ کس به جای هو بس نه ، در کردگاری قدیر است و در کاررانی مشیر ، در پادشاهی بی وزیر و در خدایی بی بدیل ، آفریننده جهانیان و دارنده همگان ، چه دوستان چه دشمنان ...
احوال بندگان را مدبّر و کار عالم را مقدّر ، در تدبیر او سهو آید نه ، در تقدیر او لغو آید نه ، هر کسی بر آنجاست که وی نشاند و هر دلی را آن نثار که وی فشاند ، هر یکی بر آن رنگ که وی سرشته است و در هر دل آنست که وی کشته است ، یکی را به آب عنایت شسته و به میخ قبول وابسته و چراغ معرفت وی أفروخته ، یکی را به تیغ هجران خسته ، به میخ ردّ وابسته ، شیطان را بر وی آراسته و در پی بتان واداشته و لیکن خلیلی بت شکن برمن گماشته که تنها قاموس هستی برخاطرش نقش بسته چون بانوی یوسف طلبش تنها خسته ، در نگاهش غم و حسرت نشسته ، قدمهایش لنگان و زبانش بسته وه چه پایان با شکوهی بر هستی تو نقش بسته ! افسوس که تو سوز بینی و سوزنده نه ، شور بینی و شوراننده نه ...
که منت مساعدی نه که با وی چیزی گویم که أهل حقیقت از خویش گریزانند و أهل شریعت در آرزوی خدایند !
پس إی اهل شریعت ، اگر شریعت پذیرفتید ، حقیقت نیز بپذیرید که شریعت چراغست و حقیقت داغست ، شریعت بند است و حقیقت پند است ، شریعت نیاز است و حقیقت ناز است ، شریعت در ارکان ظاهر است و حقیقت در ارکان باطن است ، شریعت بی بدیست و حقیقت بیخودی است ، شریعت خدمت است بر شریطت ، حقیقت غربت است بر مشاهدت ...
شریعت بواسطه هست ، حقیقت بمکاشفه هست که شاید بشوی تا ابتدا حقیقتی بر تو پدید آید و حسرتی تو را فرو گیرد که جان فراخ بر تو تنگ آید و اندرون پیراهنت را بر تو زندان کند ، آتشی بر جانت زند و عطشی بر دلت افکند کز شدت تحیّر و تحسّر نفس فریاد آوری : إلهی این درخت جان ما بسوخت از تشنگی ، پس کو آبی ؟ و خدای در جواب ندا دهد : یا نار خذیهم ...
إی آتش بگیر ایشان را که ما را ولایت بر دل است که بر زبان هر چه بود ، مجاز بود ، پس إی شما که مؤمنانید ببارید اشک فراق را تا ببینم از دل چه نشان دارید؟ که هر چه الله رد کند آن قلیل است اگر چه بر صورت زیاد باشد و آنچه قبول کند بسیار است اگر چه به صورت اندک باشد پس اگر قصوری هست در دیده ماست ولی تو را عشق او در کجاست ؟!
و مگر نه اینکه خانه ای کز کالا خالی باشد ، دزد در آنجا نرود همین سان دلی که از عشق و معرفت خالی باشد ، شیطان آنجا چکار دارد ؟! که وسوسه شیطان دلیل است بر وجود ایمان و این کلامی است که دل را آرام است و جان را پیغام !
پس بپذیرید این سخن که تن را زندگی است و روح را پیوستگی ، کلامی است که آشنایی را سبب است و روشنایی را مدد !
کلامی که از قطعیت درأمانست و بی قراری را درمانست ، چه باید کرد ما را تا از اهل این سخن شویم و محرم أسرارت؟!
حالیا که من به چشم اجابت تو را مجیب نگریستم ، به چشم انفراد تو را فرد نگریستم ، تویی که موجود نفسهای جوانمردانی حاضر دل های ذاکرانی ، تویی کز نزدیک نشانت میدهند ولی برتر از آنی و از دورت می پندارند و نزدیک تر از جانی !
ألم تر عشق باقی ، عاشقی نقلی إستمراری ؟! ألم تر یار شاکی ، هستی نمونه ات فانی ؟!
من خریدار اولم
چند روزی هست که در غلبات وجد خویش میرانی و حریفی طلبی که من باشم ؟!
حال آنکه به دست خود در حال آزردن پروانه ای هستی که مدام به دور شمع قلبت میگردد ... پس إی ایشان اگر گردید ،
گرد ایشان بگردید کز بهر شما در سرای غم بلا خوردند و بار بلاء ما کشیدند و جز براستی و دوستی نرفتند...
و تو إی هرگز فارغ از یاد من ، گر قصد دوستی کنی ، تو را بر سر راهم وگر از من مرا خواهی از اندیشه دل تو آگاهم ، جرم تو را آموزگارم و تو را بس نیک خواهم ، ألم تر که هر کجا درویشی است خسته به جرمی ، درمانده در دست خصمی ، منم که همدم اویم ؟! ألم تر که هر کجا زارنده ای است از خجلی ، سر فرو گذارنده ای است از بی کسی ، منم که شادی اول اویم ؟! ألم تر که هر کجا سوخته ای است از بی دلی ، دردمندی است از بی خودی، منم که خریدار اول اویم ؟!
که ما قومی هستیم میهمان دار و خود نیز میهمان دوستانیم !
و تو آنروز که مرا از الله خواستی ، من بر تو مشرف بودم و از آن خواستن تو در ناز و طرب بودم که من از تو مشتاق تر بودم به خدایی که مرا بر تو گرامی کرد و تو را بر من گرامی ساخت فالحمدلله الّذی أکرمنی بک و أکرمک بی که تو هر بار مرا از حق بخواستی ، هفتاد بار من تو را از او خواستم و شگفتا که هنوز از شوق دیدار تو میسوزم و تو را آهی سوزان به فریادم ، فریاد از این درد که کس ندیدم به زاری خود ، فریاد از این سوز کز هجر تو در جان ماست کز حسرت حضرتت چندان أشک باریدم که به آب چشم خویش تخم درد بکاریدم و لیک اگر سعادت أزلی دریابم ، این همه درد پسندیدم تا دیده یک بار بر تو آید ومن آن دیده تا آن روز به بد دیدن ندیدم و چون من کیست که اینگونه سزیدم ، اینم بس که صحبت تو را أرزیدم ...
که صحبت تو کلام خدای جهان است ، کلامی که دلهای عارفان را شفاء است ، أسرار آشنایان را ضیاء است ، جان های دوستان را غذا است ، درد درماندگان را درمان و دوا است که ما را به تو جز دیدار، جهانی نیست ، درمانی نیست ، دنیایی نیست ، دانیالی نیست چرا که خود فرمودی تنهایی خود را بکشید و ما را در این أمر فرمانبردار یافتی ، ما تنهایی خود بکشتیم ...
و به راستی که را بود از عهد آدم تا امروز چنین فضل تمام و کار به نظام ؟! عزّ سماوی و فرّ خدایی ! گویی در کنج دلم از تو چراغی ، بر غنچه لبم تو را نوایی ، بر روی سرم از تو سرائی ، در روح و جانم تو را جائی ، در این گیتی آوایی و در آن گیتی آوازی که مردت بی حاصل نیابید تو را ، سوز ابراهیمی کشید درد اسماعیلی را و مگر نه آنکه هر کس روزی گامی برای خدا برداشت ، آن گام وی را روزی فریادرس شود و آن روز امروزست ...
که دلی دارم پر درد و جانی دارم پر زجر ، درمانده ام نه از تو و لیک درماندم در تو که من اگر هیچ غائب باشم ، گویی کجایی و چون به درگاه آیم در را نگشایی؟ گویی نماینده جهانی و بهم آرنده ضدّانی حال آنکه جز تو هیچ نیست حتی پر کاهی
هر چند که عموم خلق را تخفیفی است و ندایی ، أمّا أهل خصوص را نیز قهری است و نه صدایی ...
لاجرم ایشان را عوضی باز دهیم تا بدانی که در این درگاه حجاب نیست ، بند نیست ، منع نیست و لیک دستوری بر مناجات مدام هست ، درد هست چنانچه خواهی ، پس اگر قرب خواهی ، از این لطیف تر بشنو که هر که آراسته أدب نباشد ، شایسته صحبت نیز نباشد و آنان که أرباب تخلیط اند و أحوال سقیم دارند و آرزوهای محال کنند ، مؤمنان را نیز چون خود میخواهند و مرا به خود می خوانند زین روی مرا غم زیستن است هنوز !
و تو صدای بلندشان را نمیشنوی ، صدای إعتراف آنان را به ربط ، صدای فقر جلی شان را ، که در لحظه لحظه نبودنت ، نهفته است پس اگر از ایشانی ، دوست را وفاداری بر دل نگار و اگر نه از ایشانی ، تو را رفتن با دوستان چکار؟
که آدمی را میان آتش چه جای بازیست ؟!
اینک با ما همنفس شو در إظهار درد انتظار، در گشاده که یار آماده و منعی نه و اگر بُعد میخواهی بر سبیل رخصت ، تو را رخصت و خشمی نه ، اینست غایت کرم و کمال لطف و حفظ سنت وفاء و تحقیق معنای ولاء که ما این نامه به تو فرو فرستادیم و در آن رازی بنهادیم که این راز هم نیاز است و هم ناز ، امروز نیاز است و فردا ناز ، امروز رنج است و فردا گنج ، امروز باری گران است و فردا روح و ریحان ، امروز رکوع و سجود است و فردا وجود و شهود !
و سوگند به عروس دریایی که تو ای حبیب أزل و أبد به اندازه یک پلک برهم زدن هم غائب نبوده ای که من تو را ندیده دلتنگم که تلخی فراقت مرا به نماز صبر کشانده است و دیگر از هبوط نمیترسم وقتی با تو بودن شرط وجود بهشت است، اینک به من بگو در کجا جویمت إی ماه دلستان، وقتی قرارگاه منست جان دوستان، منی که جز فنا حاجتی ندارم، آیا تو را در آتش بجویم؟
آتشی که معرفت است و از آن سردی و سستی برنخیزد به من بگو تا فتح کشور عشق ، تاوان عمر غارت شده ام را از که پس گیرم ؟!
لینک به این مطلب



