آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

عکس تو

 چای گلستان برای من و شما

ای قبله شوق ، این زائر غریب کعبه لطف خویشتن را با نگاهی بنواز که از فراقت ‌إی جان رفته به جان آمده ام ! 
که در تماشاگه جان من ، این جان عمری است از پشت پرده اشک ، برهوت بی کران بی وفایی ها را سرتا پای نظر شده ، کز روزی که رفتی تنها این عکس توست که بر عکس تو که همیشه شادی آفرین بودی، چهره مرا در آیینه وجدان چهره غم کرده است چنان که گویی در عرصه حیات هر که هست و هر چه هست مرا به استنطاق میکشد ...
و من می خواهم آن آیینه غمبار را بشکنم امّا دریغ و صد افسوس که مدت هاست او مرا شکسته است ...
و اینک باز این منم ، تنها ، با نظاره های زار خویشتن بر روی عکس تو که هزاران حیات سخت بی تو را مکث کرده ام

تو همانی ، همانی که شاید

 اسمان آبی است و خاک چرخان

نامه ای که شاید همچون دگر نوشته ها تنها چند هم دل آنرا بخوانند و هرگز به او که باید برسد نرسد . مهم آن است که قلبم بی شک تا ابد تجربه نخستین عاشق شدن را فراموش نخواهد کرد . نمی دانم چرا همیشه این فکر در ذهن من باقی مانده ، نمی دانم چرا نمی توانم این خاطره را مانند تمام اتفاقات خوب وبد روزمره فراموش کنم ، نمیدانم چه شده که نگاه ذهن من ، بر تو مانند دیگران نیست، با اینکه هنوز قله های دست نیافتنی توجه ات را جلب نکرده ام ، ولی هنوزهم امیدوارم !
حتی اگر سر آخرهم نشد ، چیز غریبی نیست ، درست مثل حوادث بعد از آن روز است ، درست مثل تکرار کابوس های شبانه کسی است که از درد کم خوابی فقط اندک زمانی را می تواند چشم برهم نهد و تازه آنوقت هم کابوس امانش نمی دهد .
درست مثل مزرعه گندمی است که با جان کندن خشکسالی ها را تحمل می کند و امیدوارانه به برداشت می اندیشد ...
أمّا به ناگاه هجوم سرسام آور ملخ های سبز مزاحم هیچ إقبالی را برایش زنده نمی گذارند و به ناچار شوکران امید می نوشد و تا سالی دیگر به خواب میرود ، نمیدانم چرا این إلهام بر من شد که تو همانی ، همانی که شاید و باید منجی قلب من باشد .
نمی دانم این حماقت شیرین تلخ فرجام از کجا نشآت گرفت اما همان بس بود که سرگردانی چند ساله و چند ماهه ام را به پیش کشید،
 نمی دانم تمام این مدت برداشت های غلط من بوده که امید به عشقی زیبا را در درونم زنده نگاه داشته است
و امید به ماجراهای نادیده آینده را ...  فروردین 87

خیمه ها و نجواها

 

برادر چند قدمی که برداشت ، زینب محکم پرده خیمه را به دندان گرفت ، گویا حسینش هر چه بیشتر از او فاصله میگرفت  بدنش سردتر میشد و گیسوان بهم تافته اش را بیشتر سپید میکرد ، آنقدر اشک فضای صورتش را پوشانده بود ...  

و چشمانش در لرزش ، التماس کرد که حسین بار دیگر از اسب پیاده شد و خود را به زینب رساند و فرمود : 

خواهرم بی تابی تو مرا بی تاب تر میکند و بغض تو در گلو ، مرا به زجر میکشاند ...
اینگونه باشد دستان من برای همراهی معشوق دوام نمی آورد ، چه رسد به این که این همراهی به مقتلی سرخ ختم شود !
أمّا حسین جان عزیز دلها ، میدانیم که درنگ جائز نیست ، أمّا زینب چه کند؟!  ببین دستهایش میلرزد ، نفسش بالا نمی آید ، لااقل کمی آهسته تر گام بردار ، بگذار این خواهر خسته تو دیرتر تمام شود ، این بار حسین هیچ نگفت و تنها دست  بر روی قلب طوفان زده خواهر گذاشت و به إذن خدا همه چیز آرام شد ، سپس از خیمه گاه بیرون زد ، گویا خدا بیرون خیمه انتظارش را میکشید و هم ذوالجناح ، که گوشه نعلش قلب زمین را میخراشید ، زمینی که از شدت بغض به خود می پیچید ، آه ، که هیچ کس حتی به قدر همین یک آه ، یار زینب نشد ، گویا عشق غریب ترین لحظات خویش را در عالم سپری میکرد
ای کاش هیچگاه کربلایی نبود تا در انعکاس آن سهمی داشته باشیم ... 

آری ابراهیم دست به کارعبثی زده ای شرح عشق را نمیتوان با سیاه کردن صفحات بازگفت، شرح عشق در بیداری است  

شرح عشق بر نیزه هاست ، شرح عشق در تقابل چوب خیزران است با لب های حقیقت و نه زبان ریاکاران آخر الزمانی !
پس بیزار شوید از من که پس از حسین مرا زندگانی به کار نیست و جز شهادت مرا روزگار نیست ! 

وه ، چه مردانند اینان که ربّ العالمین ، ایشان را مرد میخواند و من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله  سوره احزاب آیه 23 

وه ، چه مردی است ابراهیم که او را نه یک مرد که یک امت خواندند ، انّ ابراهیم کان امّة قانتا ... سوره نحل آیه 120

پس شما همان کنید که میکنید و چنانکه هستید باشید ، من نیز این کنم که خواهم و چنان هستم که خواهم بود ...
ن والقلم وما یسطرون ما أنت بنعمة ربک بمجنون !