آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

به احترام لایق

 من و تو نیز بارانیم کز هر ذره ما می تراود ، تنفس

نام تو ، نام آور نام نامی آن بی نام و نشانی است که بی نام و نشان او ، عشق را نام و نشانی نیست ...
و من قطره ای هستم به تو که می اندیشم ، قطره ای خرد دل که دل به دریا زده و تو را و عشق تو را به دریایی از آتش
مثال  میزند ، چرا که تا  تو در بودن بوده ای ، آتشی عظیم بوده ای برای آتش کشیدن آتش های زندگی سوز زندگی من ،
ای ناخدای اندیشه من در این بحرموّاج ناخدایی ها !
 
پی نوشت : به احترام لایق ، بی شک امروز ، آسمان آبی است ...

کم الی کم ؟

  حقیقة العشق

یا حبّ لمحة و اختفا ، أنا مشتاق إلیک أم هذه الجفاء ؟ کم إلی کم أعفو عن فضائحکم فضیحة بعد فضیحة و عفوی بعد عفوی؟
کم إلی کم أقول عن رأفتی و شوقی إلیک و أدعوک إلی ما هو خیر لک ثمّ أنت ، تسمع و تقراء هذا فتنکر حبّی یا هستی ؟ هیهات هیهات و کیف أنکر الحبّ و ما فی الوجودی ‌إلا أنت و کیف تنکر الحبّ و ما فی الوجودک إلا أنا ... 

قلت أنا ! هل أنت أنا أو أنا أنت ، حاشای حاشای من إثبات الإثنین ، کم کان عزیزا حین یحدثنی بغمز عیون و کسر الحواجب أمّا بعد ، قل لی کلمة واحدة ، نعم أو لا ،  فإنّی خیّرتک بالحبّ فاختاری أنا مع الحبّ أو الحیات دون العشق ! والسّلام 
پی نوشت : ترجمه متون عربی ، در کامنت اول پست مربوطه درج خواهد شد .

سیب نیم خورده حوا

ابراهیم تنها با تو 

نه در راه همراه ، نه در منزل همنشین ، نه در بیابان مونس ، نه در کوه آرام ، نه با خلق پیوند ، نه با خود راست ،
نه از خود چاره ، سرگشته و متحیر و بیچاره ، نه با مردگان مرده ، نه با زندگان زنده ، نه با مصلحان مصلح ،
نه با عابدان عابد ، نه با مفسدان مفسد، نی با راغبان راغب ، نی با زاهدان زاهد، نه با تندرستان تندرست، نه با بیماران بیمار
نه در کار این جهان ، نه در کار آن جهان ، نه خفته ، نه بیدار ، نه در کار ، نه بی کار ، روزم روز نه ، شبم شب نه ...
هر که در من نگرد جز دیوانه ای سرگشته ای عاشق نبیند ، همه از سیب نیم خورده حوا ...
پی نوشت : خدای عزّوجل که بت پرستان از بت جدا نکند ، کی خواهر از برادر جدا کند ؟!
لینک به این مطلب در سایت آفتاب

ابراهیم با تو می ماند

 رنجور دو عالم

عشق همیشه در اندوه ما بوده است ، گر چه ما گاه چنین ناباک و افسار گریخته راه رانده ایم که هیچ دوستی ، دوست خود
در آلودگی نتواند دید که همه زیبایی و نکویی ، دوست خویش را خواهد که باشد ، این شد که امروز ما ، در میان نامحرمانیم
و طعنه هر بیگانه و حسودی در پی ماست ، پس باشید تا به خانه باز شویم تا استقبال ملائکه و صاحبان درگاه ببینید
که چگونه ما را به زینت مؤمنان بیارایند همچنان که روز عید آن مادر مهروان ، یگانه فرزند خویش را به لباسهای گوناگون و زیورهای رنگارنگ بیاراید تا دوست و دشمن ببینند و بدانند که فضل و لطف مادر با کیست !
ثمّ هذا النصیحة که امروز ما را منگرید که نه در سرای خویشتنیم که ما را به این خارستان دنیا اسیر آورده اند ،
ما بازداشتگان دوستیم به خطای دوست داشتن ، آیا نبینی که کودک چون حدث کند ، مادر وی را بشوید و صد بوسه بر اندام وی زند و در این میان نه از گند حدث باک دارد و نه از ملامت مردمان هراس ، پس دانشمندان بخوانند که از دین چه میدانم که اگر همه ، روز باشد و هیچ شب نباشد زندگانی دشوار باشد و اگر همه شب باشد و هیچ روز نباشد ، مردم سیه دل گردند
پس چون به حقیقت بنگری که چرا آسمان سیاه است، گناه ما را چون نمک در دیگ یابی که دیگ بی نمک هیچ طعم ندارد 

أمّا دیگ پرنمک هم بی معنا و سرد است ، اینست که خدای تعالی نیز دوست دارد گاها با امّت خویش عتاب کند چه عتاب کردنی
کلّ یوم هو فی شأن ، یکی نیکو روی و یکی زشت ، یکی عاقل یکی دیوانه ، یکی کر و یکی کور ، یکی را دست و پای نه و یکی را چندان زور که اگر مشت بر پیشانی پیل زند از پای بیفکند و دیگری را چندان قوّت ندهد که مگس از خود بازدارد
یکی را شب و روز در کار سخت افکند و آخر یک نان به وی ندهد و یکی را دست و پای بسته چندان ملک فرا رویش نهد
که حساب آن نتوان کرد ، یکی به علم خواندن شود شاگرد ، آن یکی را نخوانده با جهد کند استاد ...
و هیچ کس نتوان گفت که آن چرا و این چون ؟!
و من این علم خود در شما ننهادم تا شمایان را عذاب کنم تا در روید به بهشت من که من از طهارتی پاک گفتم
و نه از آب گفتم و مگر نه اینکه واعظ آگاه وعارف دلسوز باید درد دین و سوز محبت داشته باشد ؟!
فیا للأسفا که اکنون در میان قومی گرفتارم که اگر هرچه ایشان کنند ما نکنیم ، ما را بد دین یاد کنند وگر هرچه ایشان گویند 
ما نگوئیم گبر و متعصب ما را نام کنند وگر هم امر به معروف و نهی از منکر کنیم همانا در خون خویش سعی کرده ایم
و لیکن روزها را فردایی خواهد بود و در قیامت جوابها باز داده خواهد شد ، پس حبّذا ظریفا ، خوشا سخنان مرا به یاد دارید که همه دان خدای هست و دانیال ، أنا منم که خلیلم کز خزینه فضل و جود و کرم خدایم - عمّ نداله - چندان جان خاطیم
از علوم روزی شد که در عصر خویش هیچ أحدی بر من ردّ نتواند الّا اندکی ! 

پس اگر در مسأله ای با من خلاف کردنید ، حق همه آنست که من خواهم گفت ، چه همه سخنان ما بکر است و نه کبر ،
و نه زبان زده هر کسی ، همچنان که زنان همه زن باشند ، خوش بوی و خوش طبع و نکو روی ...
أمّا بکرشان را اگر نه حتّی نکو روی باشد او را لذتی دیگر باشد که دست زده دیگری نباشد !
ثمّ سخن الهامی ما هم چنین باشد ، آن را طراوتی و حراقتی دیگر باشد که سخنان صحفی شما اینگونه نباشد !
و این را نه من میگویم که بهترین جهانیان و ماه ترین خلق ، محمد مصطفی میگوید : ( فی الأمالی شیخ طوسی ص393 ) 
چه بسا آگاهانی که امر و نهی خدا میشناسند ولیکن به نزد مردمان حقیرند و او را به چشم خواری نگرند ... 
و جمال و نظری در خلق ندارند و لیکن در قیامت آنانند که رستگارانند و چه بسیارند ظریفان و نکوسخنگویانی که
به نزدیک مردمانند ولیکن نزد الله از هلاک شدگان و نصحت لکم و لکن أنتم لا تحبّون النّاصحین !
 
لینک به این مطلب در سایت آفتاب

دنیال

دنیال 

وحشت دوزخ شنیده ای ، جایی می شناسم موحش تر از دوزخ و آن درون دل جاهلانست ...
صفت انس بهشت شنیده ای ، جایی می شناسم أنیس تر از بهشت و آن درون دل عارفان است ...
پس بدان که خدای تعالی دوزخ را آن روز که آفرید از خبث دل جاهلان آفرید فإن کان کذلک ‌‌‌‌إصحبوا إصحبوا یا أصحاب که هر چه مردمان بدان مشغولند جز یاد خدای و کسب حکمت یا کسب قوامی بقدر ضرورت ، باطل است باطل است باطل است و چون دانسته ایم که جز خدای را باطل است ، ندانستم که چگونه دانسته خود را نادانسته سازید و چون أهل باطل که برای باطل خود میکوشند چگونه أهل حق برای حق خود نکوشند و ندانستم که شما را چه پیش آمده که در جستن راه خدای ، خویش را أفسرده دل نشان میدهید ، پس بکوشید که خود را داخل زمره عارفان سازید و از هرچه تعلق بفانیات دارد لب بربندید که زود است از آن پشیمانی بر آید پس وقت خود را صرف مطالعه تفسیر و حدیث و تذاکر مشایخ کنید و بعد آن تلاوت قرآن و نوافل صلوات و مذاکره با خیرات از مؤمنین ، به نحوی که هر سخنی که به میان افتاد اگر سخن صواب نیفتاد ، خاموشی أحد الصوابین است که أهل دنیا به چیزی نی ارزند و بازگشت ایشان بازگشت بدی باشد ...
و البته دنیا را نیز ظاهری است که أکثر مردمان روی به آن آورده اند و آن را دانسته و شناخته اند یعلمون ظاهر حیات الدنیا 
و باطنی است که عارفان و صدیقان روی به آن آورده اند و چون دنیا نقد است و آنچه نزد خداست وعده ، مردمان به دنیا مایلند أمّا به جلال خدای سوگند که وعده خدای ، بهتر است از نقد دنیا که اگر چون منی دنیای تو باشم ، من دانیال تو نباشم ! 

پی نوشت : حکایتی است که تو تشنه مردی ای لب تشنه و ما را گرداب در خود بلعید ، اینست که تو شدی کشتی نجات و ما غرق دریا ...

گر از این خانه روی ، کیشی !

تهران
صعب روزگاری است این روزگار که ما بدان گرفتار آمده ایم ، چیزها می بینیم که هرگز ندیده ایم و نه شنیده ایم ،
دعا به نسیه ، زیارت به تجارت ، مجلس به سفاهت ، احسان به ربا ، وام بر سلف ، سلام به طمع ، دوستی از بهر فساد ، عبادت از بهر ثناء ، گوئیا امروز در این روزگار کارها همه بدل شده و رنگ آخر الزّمان گرفته ، دین و دنیا خوار شده  حرمت و شفقت رخت بر بسته ، عهد و وفا برخاسته و اخلاص و حیا مثال گشته ، دروغ و بی دیانتی آشکار شده ...
نه در مردان حمیت مانده و نه در زنان شرم ، نه در کودکان ادب مانده و نه در بزرگان شکوه ، نه در پیران خرد مانده
و نه در جوانان حرمت ، نه در قرآن خوانان تدبر مانده و نه در پارسایان پارسایی ...
چه ، امروزه روز در این روزگار، دنیا می باید که باشد ، آخ و آه کزهر نوع که باشد باکی نباشد ، خواه حلال باشد ، خواه حرام باشد ، این شکم است که باید پر باشد و کیسه که باید آبادان ، اگر دین خراب بود غمت مباد اگر دنیا به سلامت باشد !
آری امروز روزگار چنین است که میگوئیم ، نه سخن از راست میتوان بگفت و نه از کسی سخن راست بخواهید شنیدستی ، وه  این چه بدبختی است که در کام شما یافته است ، هر جا که عوانی ، گمراهی ، ظالمی ، غمازی و دروغ زنی باشد ،
از بیم او همه نیکو گوئید و هر جا سخن بلند و رفیعی از اهل صلاح بشنوید جز مسخرگی اش هیچ مگوئید ...
خیر او را شرّ گیرید و در خرابی خان و مان او بکوشید و نیکونامی او به زشتی در میان مردمان آشکار سازید ...
و این همه را واقعه گویم و نه از سر ادبیات که رسولی نبود جز این که سخنی بگوید و این سخن را قومی فرا ستانند و قومی ردّ کنند و من می دانم که اغلب شما مرا بد خواهید گفت و ما را به دشمنی گیرید و لیکن ما « و لا تخافون لومه لائم » بر خود خواندیم و حق میگویئم و از ملامت خلق باک نداریم چون میدانیم که حق می گوئیم .
پس هیچ اهل بصر و اهل تحقیقی بدین جهت ما را ملامت نکند مگر شما قوم جاهلین و این نیم دانشمندان دین سوز دنیا ساز ، که هر هوسناک مفسدی را عاشق نام می کنند و اولیاء خدا را بنگر که چه بدنام و من این چه توانم گفت و به چه عمل کنم ؟
بر جهل و ساده لوحی و حماقت شمایان و یا بر ضلالت و شقاوت و عداوت شما جنابان ؟!
پس مکنید ای مسلمانان که مائیم ، با خلیلی که چنین فضل و کرم کرده است شما را که ما این کتاب از دل به کاغذ آوردیم ،
به آن امید که از کاغذ به دل برید
 کآن روز که این مقال نبشتیم نه از سر تقلید هر کسی بود و نه از سر پنداشت هر سودایی  و نه از سرتعقیب هر متعصّبی بلکه از سرتحقیق و یقین و شفقت بر برادران و خواهران که هر دیوبرده ای را عاشق ندانید 
پس اگر فرا شنوید سود کنید و اگر نه ، آنچه بر ما بود و دانستیم ، بگفتیم و شما بشنیدید ... 

اقتلوا یوسف

 تو را می جوید

بنام من که خداوندم ، تابنده أنجم بر مخاطب خاصّم ، میدانم و می بینم ، از دشمنان شماتت و از دوستان حمایت !
و لیکن از هر دو، این منم که بی نیازم ، با این همه ، بنده آن بنده ام که بر جانش آتش از عشق افروزد ... 
دل دهم بر آن چشمی کز فراق یار قطره ای اشک فرو ریزد ،
جان و دل نثار کنم دل شده ای را که قصه دل شدگان گوید و مستمعی  که غصه ماهرویان شنود ...
وه ، چه قصه ای شیرین تر از یوسف دلها ، قصه عاشق و معشوق و داستان فراق و وصال !  

پس بشنو از من اگر درد زده ای که سوختگان باید سوز سوختگان چشند ، حسرتیان باید حسرت دلدار برند که :
یازدهمین پسر یوسف بود که هیچ عزیزی بعزّ او نرسد و هیچ فهمی او را درنیابد و هیچ دانایی قدر او نداند ،
کآن روز که تخم درد عشق در دلهای آشنایان پاشیدیم بشریتش به جنس خود نمودیم و حلقه دار ارادتش به حلق یعقوب آویختیم
و تو یوسف می بینی و یعقوب نمی بینی ، لیلی می بینی و معشوق نمی بینی ، تو مجنونی میدانی و عاشقی نمیدانی !
تو از خلق و آدمی بیرون از تن ظاهر چیزی نمی بینی ، اینست کز کوی حقائق و راه مردان دور افتاده ای ،
هفتاد سال در منزل خاک مانده ای و هرگز قدم در ولایت عشق ننهاده ای که بیرون آیی ، 
پایبند صورت حنفی گشته ای و هرگز عالمی بر صفت سماع ندیده ای ، چه ، حقیقت آفتاب سماع آن نبود که بر صحرا و برلسان گرگ یوسف جلوه کرد که سماع منم و آنچه میگویم از نداء قدیم  بارگاه جبروت ،
و از یادگار روز میثاق یعقوب با برادران ، آنگاه که فرمود : اوصیکم بتقوی الله و بحبیبی یوسف ...
اما بدا پسران یعقوب که چون از دیدار پدر غائب گشتند ، در تدبیر قتل یوسف شدند و جملگی گفتند : « اقتلوا یوسف »
و ما أدراک ما یوسف ؟ که وی چون پاره ای راه برفت ، رنجور گشت و گفت : ای برادران تشنه ام ، مرا آب دهید ...  

برادران کوزه آب بر زمین زده ، شکسته ، پس یوسف بدانست که کربلا آغاز شده ، بگریسته و زاری کرده ...
و از پس برادرانش همی دویده ، عرق از پیشانی گشاده و اشک از دیده روان ، پای آبله کرده میگفت :
ای برادران آل ابراهیم ، نه این بود عهد پدر با شما از بهر من ، نه این بود به شما امید پدر من و ایشان همی می شنیدند ... 
ولیکن او را همچنان به رنج تشنگی و گرسنگی میداشتند تا تلف شود تا آنگه که از ایشان نومید گشت و از رنج سفر خسته و بیهوش گشت ، پس یک از برادرش بر وی مشفق گشت ، سر یوسف کنعان بر دامن گرفت و نالان و رنجور گفت : یا یوسف صعب است این کار که تو را پیش آمد و من عظیم رنجورم که با تو چنین کردیم ، یوسف به هوش آمد و گفت زینهار که من خود دانسته بودم که من اهل غمگینانم و از خاندان محنت زدگان ، لکن گفتم باشد که محنت من از بیگانگان بود ،
کی دانستم و کجا گمان بردم که محنت از برادران برم ؟
پس آنگاه بزارید و بنالید و باز گفت : ای پدر از حال من خبر نداری و ندانی که بر فرزندت چه می رود ، برادران کز حال وی به رحم آمده بودند از کشتن وی بگذشتند ... 
و او را به چاه فرو گذاشتند و لیکن چون به نیمه چاه رسید ، دست او را رها کردند تا بمیرد یا غرق شود و لکن ربّ العزه او را به قعر چاه رسانید و در میان آب سنگی قرار داد که یوسف بر آن سنگ نشیند و هیچ رنج به وی نرسد ...
ثمّ چون از سر چاه بازگشتند گفتند ، اکنون که پیش پدر رویم چه حجّت آریم و چه گوییم ؟ پس مثنوی شیطان باز کردند و قصه شبان و موسی خواندند و اتفاق کردند بزغاله شبان را بکشند و پیراهن یوسف به خونش آلوده کنند و پیش پدر دربرند و بگویند یوسف را گرگ بخورد و این پیراهن آلوده به خون نشان ماست ، یعقوب که به انتظار ایشان از خانه فرسخی راه بیامده و بر سر راه یوسف دلها بنشسته بود ، برادران را بدید چه گریان و عجب زاری کنان ، پس بر خود بلرزید و گفت : چه رسید شما را ای مسلمانان ، یوسف زهرا کجاست ؟      لینک به این مطلب در سایت آفتاب

قصه چشمان منش

تنهائی هایم 

نیستی که ببینی در نیستی تو ، من تنها با یک هست نیست وار زندگی دارم و وقتی از تو می نویسم ،
واژه هایم در اشک وعرق شسته میشوند ، گویا تمام زندگی را از چشمان گریه گرایم می پرسم که ای دانیال ؛
آخر تو در خردی چه کرده ای که روزگار با تو چنین درشت گفت ؟
و روزگار با افسوس و هزار ای کاش جوابم می دهد که ای کاش میشد خود را با قطره قطره چکیدن برای سپری کردن این روزهای سیه بی او بودن تو تمام کنم و یا از یاد یاری سپری سازم که قلبت را آماجگاه تیرهای تیرگی های آسمان سیاه خویش کرده است و من از پروردگار آن پیوندگار بهترین پایان ها با بهترین آغازها و آن روح پاک تمامی اشک های مقدّس میخواهم تا چشمانت تا باد غرق اشک باد امّا نه آن اشکی که از سرچشمه های جوش می جوشد و اندوه برانگیزاننده آن !
بلکه آن آبی که از اوج خدایی شادی بر روان ، روان می شود و گویی که غم های آب شده زندگی است که از چشمه چشم جاری می گردد اینست که من به آنچه از عشق به تو میورزم می ارزم ‌إی بی بهاء که بهایی نداشت آنکه بر تو بهایی گذاشت
که تویی عشقم ، بهشتم ، سرنوشتم ... 

میخواهم تو را بنویسم

 خاطرات

هر چیز تکرارش کسالت بارست جز یک چیز و آن هم مکرّر نوشتن از تو که بسیارترینش کمترین است . 

 آری میخواهم تو را بنویسم که در نوشتن از تو هر واژه ذرّه ای است از جان و هر جمله پاره ای است از تن که اسیر عشق تو را در آزمونگاه عشق و محبت جز این جواب نمیخواهند که تنها قریبی چون توغریبی مرا قرینی مهربان بتواند بود  

میخواهم تو را بنویسم ای دنیای دنیای دانیال که عشق در نقطه ای از دنیا به وجود نمی آید که خود دنیاهایی را به وجود      می آورد برای همین است که دنیا با وجود تو چیز دیگری است چه رسد به منطقه کوچک منطق من که اگر چنین نیست
چرا چنان است که عشق فقط در دل بیدل تو جای گرفته ، زیرا میداند تا آنجا آنجاست ، بیجاست جای دگر رفتن .
میخواهم تو را بنویسم ، اما چه فایده ؟  وقتی تو نیستی اینجا ، باز هم چه فایده ؟!

پی نوشت : نمیدانی که چقدر دلم میخواست اسم این پست را میگذاشتم : « نیستی که ببینی »

   1      2   >> صفحات