پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
شبی که قلب لیلا سوخت

غوّاص بلند همّت که با دریای مغرق به جان داد وستد کند تا گوهر شب افروز به دست آورد کی به شب سیاه رنگ تن دردهد
که او ننگش آید به مخلوقی چون من سر فرو آورد یا دل در کسی بندد که من قصد البحر استقلّ السواقیا ...
و تو سرهنگ بحر معارف اگر هزار خصم داری چون خلیل با تو باشد حق تعالی با تو باشد وگر تقدیراً هزار یار معین داری
چون خلیل با تو نباشد حق تعالی با تو نباشد که به دست تو آب باشد ، فإنّ الرّجل لیعمل بعمل اهل الجنة و هو عند الله من اهل النار ،
و إنّ الرّجل لیعمل بعمل اهل النار و هو عند الله من اهل الجنة ، چه در هفت آسمان و زمین ، این مائیم که خوانندگان را پاسخ کننده ،
و آوازها را نیوشنده و به شنوایی خویش رازها را رسنده ، اینست که نظر عزّت ما چون در آید به یک لحظه از گبری صاحب صدری سازیم و از راهزنی راهروی سازیم ، فهل أنتم شاکرون ؟!
آیا نبینی کآن مهجور درگاه عزّت ، نمرود خاکسار خواست تا خلیل را بسوزاند پس جز جان و دل خود در آتش کباب نکرد
چه ، آن ساعت که خلیل را به آتش انداختند و آتش بر او بستان گشت ، دختر نمرود بر بام کوشک آمد تا اطلاع گیرد حال خلیل را ، پس وی را دید بر آن هیئت ناریه در میان ریاض و أنوار و أزهار آسوده و تکیه زده ، آی که چون این دید آن شد
آن مکرّمه مخدّره کز آن حالت ، همی مشق عشق میکرد و در خاک حسرت می غلتید و روی به سوی آسمان میکرد
و میگفت : یا إله الخلیل ما ألطفک بخلیلک کن بی لطیفا ، ای خدای خلیل ، آنچنان که در خلیل خود نظر لطف کرده ای ،
یک نظر لطف نیز در کار من بیچاره کن ، پس خدم و حواشی دویدند و نمرود را با خبر کردند که أیّها الملک تعجیل کن ،
که دخترت دیوانه گشته ، در خاک می غلتد و فریاد میکند خلیل و جامه بر خود پاره میکند و میخواند خلیل ...
نمرود چون این شنید پای تهی از تخت خویش بیامد به بالین دختر ، پس چون بر بالین او نشست ، دختر به گوشه مقنعه ،
روی خویش از پدر بپوشید و گفت : ای پدر سرو قامت تو جنابت کفر دارد و این دیده من طهارت یافته از مشاهده خلیل الله ، نباید که دیگر به قیافه تو منحوس و ملوث شود ، پس نمرود گفت : ای ماهروی پدر خلیل الله کیست ؟ گفت ابراهیم !
نمرود چون این سخن شنید ، دست بر فرق خویش زد و گفت : ما آتشی بر افروختیم که ابراهیم را در آن بسوزانیم ؛
ندانستیم که دل و جان خویش در آن کباب میکنیم ، آری اصحاب معارف و ارباب حقایق را در این آیت رمزی دیگر است ، پس دریافتگان لطیفه ای دیگر شنوند از این عجب تر که نفس تو بر مثال نمرود است و هوای نفس آتش است ،
و آن دل سوخته تو خلیل است ، پس ای دیده نرگسین ، آن دیدن تو کو ؟ ای زبان حکمت گوی ، آن گفتار شیرین تو کو ؟
من چه دانستم که آرزوی تو وصالست و زیر ابر جود ، نومیدی محالست ؟! من چه دانستم که آن مهربان چنان بردبارست
که لطف و مهربانی او به گناهکار چنین بی شمارست ؟! من لم یکن للوصال اهلا فکل احسانه ذنوب و من لم یکن للفراق اهلا فکل اعضائه قلوب ...
عشق من همتا ندارد

ای مستضعین که در دنیا غم خورده اید و اندوه کشیده اید ، اندوه به سر آمد و درخت شادی به بار آمد ، خیزید و طرب کنید و در حظیره قدس و خلوتگاه انس بنازید و سر به بالین انس بازنهید که اجابت نزدیک است ، ماه من می آید !
ای مستان مجلس مشاهدت ای مخموران خمر عشق ای عاشقان سوخته سحرگاهان که در رکوع و سجود ، خون از دیده ها روان کرده اید و دلها به امید وصل ما تسکین داده اید ، گاه آمد که در مشاهدت ما بیاسائید و بار غم از خود فرو نهید
و به شادی دم زنید ، فیکشف الحجاب و یتجلی لهم تبارک و تعالی فی روضة من ریاض الجنة ...
ای ماهرویان فردوس ، از چه نشسته اید ، خیزید و دوستان را استقبال کنید که أنا جلیس من ذکرنی !
ای تلهای مشک اذفر و کافور معنبر ، بر سر مشتاقان ما نثار شوید که صبح نزدیک است !
ای درخت طوبی ، به تسبیح و تقدیس ما آواز خود بگشای که میزبان نزدیک است ،علیکم بنور البرهان و شموس العرفان !
ای طالبان و ای غریبان و ای دوست جویان ، مخسبید و خوش باشید ، انتظار به سر آمد ، عشق من همتا ندارد ...
سوختگان علیکم سلام
اگر بهار عموم را رعد ، به اصول است ، بهار خصوص را اشک و عشق و حسرت است ...
پس اگر تا امروز از حسرت و نیاز گریستم اکنون تا جان دارم از شعر و شادی و ناز گریم ...
چه ، گریستن یتیم از حسرتست و لیکن گریه شمع از بهر ناز و این قصه ای است بس دراز ...
آیا نبینی که با سید اولین و آخرین و خاتم نبیین چه کردند ؟ پدر و مادر از پیش وی برداشتند تا ناز مادران نبیند ،
او را به خانه بوجهلان گماشتند تا ناز از شکمبه و پشگل شتران بیند و دندانهای عزیزش فدای سنگ سنگدلان گردد ،
تا به درگاه دوست چنین نازد و چنان نازنین باشد فقل ربّ أنزلنی منزلا مبارکا !
صداق نامه ناز آفرینم

{ به راه ابلیس فرو نگر تا همه دعوی بینی ، به راه آدم فرو نگر تا همه نیاز بینی ...
ای ابلیس تو چه میگویی ؟ أنا خیر ، ای آدم تو چه میگویی ؟ ربنا ظلمنا انفسنا ... هذا من کشف الاسرار میبدی }
ای دوست تو چه میگویی ؟ که ما همه از روح تو عرشی ساخته ایم و از روی تو ماهی و از علم تو آفتابی ، آخر کجایی عج ...
قفس به عشق همنفس

بسم الله الرّحمن الرّحیم ، إبتدأت الکلام بذکر الحبیب و إحترقت القلوب بشوق الحبیب فلا راحة للحبیب بدون الحبیب ،
و لاسکون للحبیب الی غیر الحبیب حتی یصل إلی الحبیب تا تو سر برداری و گل بینی یا که نه سر فرو بری و دل بینی ،
که آن کعبه مشرفه مقدسه که تو میبینی هزاران سال بتخانه کافران کرده بودند تا از غیرت نظر أغیار به خداوند خود بنالد :
که پادشاها مرا شریف ترین بقاع گردانیدی و بر رفیع ترین مواضع بساختی ، آنگاه به بلاء وجود أصنام مبتلا کنی ؟!
پس از بارگاه جبروت به او خطاب رسد ، آری چو خواهی که معشوق صد و بیست و اند هزار نقطه طهارت باشی ،
و خواهی که همه اولیاء و صدیقان و طالبان را در جستجوی خود بینی و ایشانرا به ناز در کنار گیری ، کم آن نباشد
که روزی چند این بلا و محنت بکشی و در عشق خود بسوزی و بسازی تا چنین روزی از غیر دوست به دوست نالی !
{ که اهل خدمت را به دوست نالیدن عین توحیدست ، اگرچه روی به ظاهر شکوه نماید اما از روی باطن شکرست ،
و باز می نماید که گویا جز تو کسی ندارم با که گویم ؟! جز تو کسی را نبینم ، به که نالم ؟! احمد سمعانی فی روح الارواح }
پس خلق پندارند که من گله میکنم حال که من به این سخن اخلاص محبّتم عرضه میکنم ، آیا نبینی که حق تعالی از ناله ایّوب خبر داد که « مسّنی الضرّ » امّا با این ناله او را صابر خواند و فرمود : « إنا وجدناه صابرا نعم العبد » که اگر شکوه بوده او را صابر کی خواندند که شکوه آن بود که به غیر ما نالند اما چون به ما نالند آن شکوه نبود که عشق بود ...
عالم به حوّاست

ای جماعت لاتشعرون فاسئلوا اهل الذّکر إن کنتم لا تعلمون تا نگویید از عشق چنان دیدیم و از دوست جنون که قصة العشق لاانفصام لها و إنّی الیها لأشدّ شوقا که عالم همه به حوّاست تا همه او را بشناسند و لو نا دریافته و دوست بدارند ولو نادیده ،
باشد کز کار خود به کار وی پرداخته و از یاد خود به یاد وی آمیخته که همه یادها جز یاد وی سهو است و همه مرادها ،
جز مراد وی لهو است ، اینست که ارباب معانی خلیل هم بی خیل و خدم، بی طبل و علم ، بی سپاه و حشم به یاد حوّاست !
مشروط آنکه چون با ایشان باشیم علم ایشان در جنب علم ما جهل نماید پس ایشان را عهد خاموشی باشد و مرا شرط گفتن ، اگرچه علم ما و علم آدمیان نیز در جنب علم حق ، جهل باشد ، پس آنجا مرا خاموشی سزد و اقرار به عجز سخنم !
روزهای نبودن تو

گرچه به ظاهر روزست ، اما به واقع غریب ترین شام غریبان حیات غریبانه من است
که در چشم من اینک تمامی چشم اندازها ، انگار نگاره های نگارین آن نگار از دست رفته است ...
عشق یا صنع لطیف ؟!
اگر کیمیا که مصنوع خلق است می شاید که مس را زر کند ، عشق که صفت حق است
چرا نشاید که خاک دل از کدورت پاک کند ؟! و أشرقت الأرض بنور ربّها ...
عشق تنها در آسمان است

این عشق به چه چیزی است که شما را اوفتاده ، هر که را آشنا و هم سخن خود باز شناسید به وی الفت گیرید ،
و چون منکر خود بینید با وی مخالفت کنید ، حال آنکه گر به چشم شریعت نگرید إصلاح کار را به حقیقت یابید و به عشق ،
نه آن عشقی که تو میشناسی و در کتابهاست و درعالم خاک بسیارست که عشق تنها در آسمان است ، زین روی از آسمان ، أسرار باران أنوار، باریدن دادیم تا خاک را عنبر کنیم ، سنگ را گوهر کنیم ، شب را روز کنیم ، روز را نور کنیم ،
که ما دل دوستان خود به زلالی رضای خدا سرشتیم ، آنگاه بر کالبدشان شحنه ای از تکلیف خطاب شرع گماشتیم ،
و گفتیم ای دوست : چشم تو همه در تصرّف شحنه تکلیف باش ، ای دل ، تو ندیم سلطان غیب باش که هوای نفس بت است ،
و تو تا ز آن بت بیزار مگردی موحّد نشوی ، پس دل در دام شریعت و بند حقیقت محکم دارید تا باشد که سیل به دریا رسد ، دوست به دوست رسد ، قاصد به مقصود رسد ، عابد به معبود رسد ، طالب به مطلوب رسد ، محبّ به محبوب رسد انتهی
أمّا از دوستان و از جماعت أخوان خاصّه عده ای بعث حق از جلال قدرت ما شنیدند و آوای قبول سردادند ...
و خلقت قلوب عبادی من رضوانی ، پس مدح به سزا پیغام ما ، سخن پر آفرین ما بر دلهایشان ...
و دیگرانی که همچنان در ظلمت کثافات خود بمانده و در تاریکی نهاد خویش متحیر شده که دنیا سرای پر غباریست ...
و تو ای ناجوانمرد با مسلمانان چه میکنی ؟ چرا معنا از دیگری طلب میکنی ؟ اگر پیشه ای نداری بیل برگیر ، داس بردار
و خشت برزن ، چرا مسلمانان بر دام می بندی تا مال گرد کنی و شب و روز چرب و شیرین ، سخن میل کنی ؟!
ابلیس را ندیده اید که در حق هو یک سخن گفت لا ، پس ملعون أبدی و محکوم به فراق حضرت دوست گشت ؟!
پس نگر که چه بلا در تو گماریم تا عالمیان بدانند ، هر آنکس که به ناحق پناه برد ، اژدهای غیرت حق ما ، چگونه دمار از جان وی برآورد که به بلایی عظیم دچارت میکنیم ، تو را رنجور دو عالم و مهجور شریعت گردانیم آنچنان که اگر کشتی
بر اشک های تو نهند ، روان شود پس کشتی را هم غرقاب خواهیم کرد آنچنان که پیش از تو زبانهای اهل فصاحت را نیز ،
ابتدا ازاستیفاء مدح جلال و وصف جمال خود کلیل و سپس در بحرعظمت خویش غریق گردانیدیم ...
نوح را ندیده اید که چگونه یک جهان خلق را در آب مجازات بکشت ؟
پس مگذار این قلم که تا دیروز چون عصا بود در دست ما ، مار گردد که خلیل به ظاهر نمینگرد که به سابقه أزلی نگرد اینست که گاه به کاهی بگیرد و گاه به کوهی عفو کند ، بکاهی بگیرد قدرت را و به کوهی ببخشد رحمت را ...
پس تا فرصت باقی است میان جرم خود به لطف ما بیندیشید که شما را جز این نیافریده اند که گناه کنید و استغفار کنید ،
به من آیید که به شما نه نیازی دارم که با شما رازی دارم ، اعتماد کنید بر دوستی که شما را جز معصوم نمیخواهد ،
که من خلیلم ، هر که را رقم دوستی کشم هر آینه کار وی به نیکی بسازم و خصمان او را کفایت باشم ...
و هر که به خصمی از دوستی دوستان ما بیرون آید ، آگاه باشید که من خصم اویم ، من آذی لی ولیّا فقد بارزنی بالمحاربة !
بترسید از عذاب دل خلیل که نمرود را با آن همه طول و عرض با پشه ای هلاک کرد ...
حسینی باشید و اگر هم جسارت حضور در کربلا ندارید ، لااقل مختار أنوار ما باشید تا محرم أسرار ما بمانید
که ما بسیار بار بیشتر از اندک مال تر منال تو و بس فرزند تر از فرزندان تو ، خیرخواهانیم !
غم نوشت : عشق جلوه خدای مهربان است ، گاهی نور و گاهی هم نار است ، کاهی هبوط و گاهی هم عروج است ولی در هر صورت « ماه کامل میشود »
لینک به این مطلب در سایت آفتاب



