تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
شبی که قلب لیلا سوخت

غوّاص بلند همّت که با دریای مغرق به جان داد وستد کند تا گوهر شب افروز به دست آورد کی به شب سیاه رنگ تن دردهد
که او ننگش آید به مخلوقی چون من سر فرو آورد یا دل در کسی بندد که من قصد البحر استقلّ السواقیا ...
و تو سرهنگ بحر معارف اگر هزار خصم داری چون خلیل با تو باشد حق تعالی با تو باشد وگر تقدیراً هزار یار معین داری
چون خلیل با تو نباشد حق تعالی با تو نباشد که به دست تو آب باشد ، فإنّ الرّجل لیعمل بعمل اهل الجنة و هو عند الله من اهل النار ،
و إنّ الرّجل لیعمل بعمل اهل النار و هو عند الله من اهل الجنة ، چه در هفت آسمان و زمین ، این مائیم که خوانندگان را پاسخ کننده ،
و آوازها را نیوشنده و به شنوایی خویش رازها را رسنده ، اینست که نظر عزّت ما چون در آید به یک لحظه از گبری صاحب صدری سازیم و از راهزنی راهروی سازیم ، فهل أنتم شاکرون ؟!
آیا نبینی کآن مهجور درگاه عزّت ، نمرود خاکسار خواست تا خلیل را بسوزاند پس جز جان و دل خود در آتش کباب نکرد
چه ، آن ساعت که خلیل را به آتش انداختند و آتش بر او بستان گشت ، دختر نمرود بر بام کوشک آمد تا اطلاع گیرد حال خلیل را ، پس وی را دید بر آن هیئت ناریه در میان ریاض و أنوار و أزهار آسوده و تکیه زده ، آی که چون این دید آن شد
آن مکرّمه مخدّره کز آن حالت ، همی مشق عشق میکرد و در خاک حسرت می غلتید و روی به سوی آسمان میکرد
و میگفت : یا إله الخلیل ما ألطفک بخلیلک کن بی لطیفا ، ای خدای خلیل ، آنچنان که در خلیل خود نظر لطف کرده ای ،
یک نظر لطف نیز در کار من بیچاره کن ، پس خدم و حواشی دویدند و نمرود را با خبر کردند که أیّها الملک تعجیل کن ،
که دخترت دیوانه گشته ، در خاک می غلتد و فریاد میکند خلیل و جامه بر خود پاره میکند و میخواند خلیل ...
نمرود چون این شنید پای تهی از تخت خویش بیامد به بالین دختر ، پس چون بر بالین او نشست ، دختر به گوشه مقنعه ،
روی خویش از پدر بپوشید و گفت : ای پدر سرو قامت تو جنابت کفر دارد و این دیده من طهارت یافته از مشاهده خلیل الله ، نباید که دیگر به قیافه تو منحوس و ملوث شود ، پس نمرود گفت : ای ماهروی پدر خلیل الله کیست ؟ گفت ابراهیم !
نمرود چون این سخن شنید ، دست بر فرق خویش زد و گفت : ما آتشی بر افروختیم که ابراهیم را در آن بسوزانیم ؛
ندانستیم که دل و جان خویش در آن کباب میکنیم ، آری اصحاب معارف و ارباب حقایق را در این آیت رمزی دیگر است ، پس دریافتگان لطیفه ای دیگر شنوند از این عجب تر که نفس تو بر مثال نمرود است و هوای نفس آتش است ،
و آن دل سوخته تو خلیل است ، پس ای دیده نرگسین ، آن دیدن تو کو ؟ ای زبان حکمت گوی ، آن گفتار شیرین تو کو ؟
من چه دانستم که آرزوی تو وصالست و زیر ابر جود ، نومیدی محالست ؟! من چه دانستم که آن مهربان چنان بردبارست
که لطف و مهربانی او به گناهکار چنین بی شمارست ؟! من لم یکن للوصال اهلا فکل احسانه ذنوب و من لم یکن للفراق اهلا فکل اعضائه قلوب ...



