ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
تو بودنم هستی
عزیز همیشه ام ، برای من همیشه تویی وگر بهانه ای باشد برای نوشتن باز هم مراد من تویی که برایم بهانه ای ...
و تا زمانی که إنّا هستیم برایم هستی ، جز این باشد تو برایم سایه ای که شرط ما در این کتاب آن بود که مجلس ها سازیم !
و پای کوبان، کلام با تو بودن سرائیم که ما به نشان تو بینندگانیم به شناخت تو زندگانیم به یاد تو شادانیم و به یافت تو نازانیم !
أفسوس کز تو چه دیدیم جز خطا و بلا ، وز من چه بود تو را جز وفا و عطا ؟!
و این إشارتی است به معرفت عارفان که عاصی را معصیت از عذاب رسد نه عذاب از معصیت !
چه ، نه هر که راه دید ، راه برفت و نه هر آنکه رفت به مقصد رسید و بس کس که شنید و ندید و بس کس که دید و نشناخت
و بس کس که شناخت و نیافت که یکی شنید و یکی دید و لیکن تنها یکی رسید !
اکنون تو چه شنیدی و چه دیدی و به چه رسیدی؟ ذکر حق شنیدی و چراغ آشنایی دیدی و به روز نخست رسیدی؟!
إجابت لطف شنیدی و توقیع دوستی بدیدی و بدوستی لم یزلی نرسیدی ؟!
حال آنکه این جوانمرد اول بار که نشانی یافت بی دل شد ، پس یار یافت و ناگه همه دل شد ...
که طمع دیدار دوست ، صفت مردان است آنجا که عالمیان در آرزوی بهشتند و بهشت در آرزوی ایشان !
اینک صنما ، تو را اگر این روز آرزوست از خود بیرون آی چنانکه مار از پوست ، جز دوست را بر درگاه خود مپسند !
که قرارگاه دل دوستان ، فناء قدس اوست کآن روز که وصل تو مرا به چنگ آید، از حال بهشتیان ما را ننگ آید ...
و چقدر گستاخانه هست تو را به چشم کام برگرفتن دیدن که تنها بندگان بی مقدار چنین بینند که من با تو هر لحظه در تعامل بهشت و دوزخم ، لوطی صفتم و رو به سوی آسمان سیاهم و نه به دیدار این جهانم که گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ، بنده آن ثنائم که تو سزای آنی ، من در تو چه دانم تو دانی، تو آنی که گفتی من آنم ، آنی؟!
تشکر نوشت : یا مردم ، ساقی من با تمام ادب آمد و تمام قد ، سرو نظر و نگاه برادرش را ستود ...
رنگ رؤیاهای دلم
مهربان ماه من ، گفتم تو را ننویسم حال آنکه من از حضور ماه توست که به آسمان رسیده ام ...
که من از خود نرفتم که بی تو بازگردم و أینما تکونوا و من حیث خرجت ، هر کجا باشی و هر کجا روی من دوستت دارم
و مهر یوسفت را دل یعقوب دارم که نادیت إلیک بضروب اللّغات و حاجتی إلیک أن تذکرنی بأحسن الأصوات ...
فأین تذهب یا لیلی فإنّ قلبی مفتوح علیک و عطائی لک مبذول فقط و مگر نشنیده ای که عشق تنها یوسف ،
پیر کنعانی را از کجا تا کجا کرد و مستی تنها او، با زلیخای شیدای نبی ، چه ها که نکرد!
پس وای بر من که عشق و مستی تو هر دو جمع آمدند و اینگونه شد که إبراهیم از سر بدمستی گاه در ماه و گاه در ستاره ای نگریست و گفت : هذا ربّی که مست چه داند که چه گوید وگر خود بدانستم چه گویم ، پس کی مست بودم ؟!
که من جوان بودم و پیر گشتم در این راه و هنوز وهنوز هم به مقصد نرسیدم ، چه ، پنداشتم آتش قهر این کلمات ،
دام وصالی است که مینهم و تو برمی خیزی و در دام دوستی ما می افتی ، من چه دانستم که این دود ، آتش داغ است ،
می پنداشتم هر کجا آتش است ، آنجا چراغ است ! آنقدر سوزاندمت که خود قبله شدی ، قبله سوختگان و مقتدای مشتاقان،
خود سوخته شدی و هم خلیل را در آتش عشقت پرپر کردی ، خاکستر کردی ، خاک بر سر کردی !
اکنون که ما کتاب تو خوانیم ، تو در کتاب ما مینگری ؟! هیهات که اگر دوست در به در کنی از دل نتوانی به درم کنی ...
که مراد ما از مراد تویی و من هم برادری هستم اگرچه با جانم برابری !
حالیا تو را به چشمان ترم ، باز هم سکه جدایی ضرب کرده ای ؟!
زمان مرا هم دیوانه کرده ،هر دو چشمانم جدا جدا ، خدا خدا کرده که آیا به سر خواهد رسید روزی :
إلتماس داغ اشک های من و سکوت سرد لب های تو ...
قصه هر کس که با منست
این سنّت من است فرا بشنوید و بشنوانید که ما این کتاب بنیان نهادیم ، اگر خان و مان و حرمت و هرچه مراست ، نشاید
و تن و جان هم ، هیچ باک نیست و حق گویم ، پس هر که حق قبول خواهد اینک و هر که نیز نخواهد مرا از آن چه ؟!
مشتاقانمان را گوئیم انس و سلوت من شما را ، فأمّا محبّان را خواهیم گفتیم شما مرا من شما را ...
که نام من عشق است و یاد من نور ؛ شناخت من جان است و یافت من جنون ، صحبت من شعر است و شعر من شعور ،
که من خود بهره محبّان خود هستم ، هر چند بهره رسان من دور ...
ثمّ سفیهان جهّال و مقلّدان که دلهایشان شرح معرفت ندارد ، بدانند از آنها قصاص خواهم کرد که قهر من شکننده کام هاست،
جداکننده جمع هاست ، قطع کننده پیوندهاست ، زنان را بیوه میکند ، طفلان را یتیم میکند ، خانه ها را خراب میکند ،
گورها را آباد میکند ، دوستان را از یکدیگر جدا میکند ، یکی را بر صدر عزّت در چهار سوی ارادت می نشاند ،
و آدم خاکی را در خاک مذلّت بر دار عقوبت میکشاند تا بدانید تاج و تاراج ، همه به دست ماست !
پس ای آنکه میروی اگر در راستی میروی ، چرا خود فرومانده و سرگشته ای ؟
که ره عشق ره جنگ نیست ، همه صلح هست و هر که به جنگ است تا صلح نکند ، در سرای انس باز نکند ،
چه ، راه خدای تعالی ، همه خوشخویی و خرّمی و نرمی و شفقت است ، صلابت و سختی و شجاعت و جنگ و جدل ،
تنها با گم رهان و منافقان و فتنه گرانی است که نه بر ولایت سیدنا علی اند ...
و أمّا مرغان خلیل تا کبودی آسمان هم پرواز کنند به غیر او نشوند و نیاز از ما برندارند که شوخ چشم تر از ما خلقی نیابند
که ما ناز همه خلق کشیم و براو ناز کنیم ، دلها را آرام میدهیم و با دلی آرام نمیگیریم ، اینست که فرشتگان آسمان نیز ،
طمع دارند چو اهل زمین ، آنان را مخصوص گردانیم بفناء و ثناء خود ولیکن ما هر انس که نه با تو باشد آنرا غم میدانیم ،
ما ، صد نعمت بر سر تو نثار کنیم و قطره ای نشماریم ، هرچند تو کاهی از ما را کوه حساب کنی ...
ما ، دیگری را نیابیم که خواهر نام کنیم جز از تو ، هرچند تو دیگران را بیابی که برادر یاد کنی جز از من ...
که در این حرف مقامی است و در هر کلمه اش پیغامی که جز نرگس که زهره دارد به فهم ارباب ظواهر کتاب دل ما ؟!
اینک یا اهل العالم بدانید که در میان شما خواهری است کز برادر خود گریخته ، ما را دل ندهد که او را به دریا اندازیم
که این بر مذاق عارفان و اشارت محققان ، آواز تسبیح اهل دریاست ، آنجا که فرشتگان ندا کردند :
یا ربّنا نسمع صوتا معروفا من مکان مجهول ، پس خدای گفت : این آواز بنده من است یونس ،
که او را در شکم ماهی حبس کرده ام از بهر معصیتی و کذالک ننجی المؤمنین ...
پس اگر دریا روی دریا دل شوی و گر هم شهادت خواهی بدان که مثل عشق مثال تیر است که ناگاه بر کسی آید
و آن کس از آن بی خبر ، همان تیری که خدای به حکم أزل بر کمان مشیت نهاده تا من بر دل تو زنم ،
حالیا اگر خود تیر زننده را بینی در دامن وی آویزی و خون بهای خویش بستانی که دیت آن تیر زننده خود او باشد فأنا دیتک و اگر زننده را نبینی باز هم شهید باشی که من عشق فعفّ مات شهیدا و فی الجمله خون تو هدر نشود !
کوبیسم ادبی

گیسوان شهرزاد ، چشمان اختصاصی ، یک بیت قفس ، روضه اقاقیا ، اعتیاد به تنفس ، قلندران قلدر ، جانبازان با یزیدی ، دیش های آفتابگردان ، شرم سیمرغ ، زیارت باران ، دل بخواهان ، اقیانوس نگاران ، حقیقت موزون ، یک کمپرسی محبّت
یک تماس بی پاسخ ، مادام کور ، نامزد نامرد ، عینک گرا ، علف خوانان ، هاداران پاداران ...
وفاگستری انقلاب ، سیّد خندان ، افسران ره نمایی ، گشت إرعاب مانتو سواران ، همشیره یارانه ای ، متساوی الساقین ،
قد قامت الالف ، غم پاک کن ، شیرین پز ، عاشق کش ، یخ در جهنم ، عملدار کربلا ، معشوقه خورشید ،
رستوران پدر خوب ، کباب برگ پاییز ، یک فنجان نسکالین ، دوشیزه الهام ، خون ستاره ...
یک تکه زخم ، یک قطره اشک ، یک عدد یادیادک ، یک دنیا کودکی ، یکـــ خواهر بزرگی !
درد نوشت : قسم میدهم ستاه ها را به نام تو ، که نوازش کنند جسم خسته ات را ، دیروز فوت بابا و امروز ... چرا غم سایه اش را از سر این دختر بر نمیگیرد ؟!




