ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
صداقت یعنی تو برمیگردی

تواریخیان گفته اند که موسی علم کیمیا به خواهر خود آموخت و وی خواهر زن قارون بود و به قارون باز آموخت ،
و سبب فراوانی مال وی شد ، پس قارون هر چه توانست از قهر و غلبه بنی اسرائیل گرد کرد تا موسی را تنها بگذارند ،
آنقدر بر وی ستم کرد که موسی به سجود در افتاد و بگریست و گفت : اللهم إن کنت رسولک فاغضب لی ...
بارخدایا اگر من رسول توأم ، از بهر من خشمی بگیر و قارون را جوابی ده ، از الله جلّ جلاله خبر آمد که :
مر الأرض بماشئت فإنّها مطیعة ، زمین را در فرمان تو کردیم ، آنچه خواهی از او خواه !
پس موسی روی به بنی اسرائیل کرد و گفت : هر که با منست از او جدائی گیرد ، سپس بفرمود : یا أرض خذیهم ...
ای زمین قارون را برگیر ، پس زمین دهان باز کرد و تا زانو قارون را بلعید ، دگر بار گفت یا أرض خذیهم ...
و این بار قارون تا به کمرگاه به زمین فرو شد ، سوم بار گفت یا أرض خذیهم تا به گردن فرو شد ...
قارون چون همی قهر حق میدید به فریاد می آمد و در موسی میزارید و به حق قرابت و خویشاوندی سوگندش میداد
که بر او رحم کند و موسی التفاتی نمیکرد و به عاقبت گفت یا أرض خذیهم پس سراسر به زمین فرو شد و ناپدید گشت ،
ثم ربّ العالمین فرمود : یا موسی ما أفظک و أغلظ قلبک استغاث بک سبعین مرّة فلم تغثه ، أمّا و عزّتی و جلالی لو استغاث بی مرّة لأغثته ،
یا موسی این چه درشت طبعی و سخت دلی است که تو داری ، هفتاد بار از تو بخشش خواست و به فریادش نرسیدی ؟!
به عزّت و جلالم سوگند اگر یک بار ، مرا میخواست ، او را فریاد رسیدمی ...
اینک صنما رحمی بکن بر ما که من نه قارونم و نه تو موسی ، من عاشقم و تنها ثروتم دفتر شعرم هست و چشمان زیبای تو
من قارون نیستم و هرگز پادشاه جهانی نبوده ام و لیکن احساس داشتن تو ، مرا به این رؤیا فرو میبرد که پیامبر جهانی هستم
که آدمیان را به بهشت ناب مژگانت دعوت میکنم ، آری ، من فقط یک شاعرم که شعرهایم طعم دیوانگی میدهد ...
امّا دهانم به بوی عشق آغشته نیست ، چه کنم که مردم از عطر واژگانم میفهمند که مقصودم توئی !
می دانم ، می دانم که دستانم با کج ترین سلیقه گناه کردند ، پس به سکوتت ، به قوی ترین سلاحت احترام می گذارم
تا کمی اشک را حس کنم ، اشک هایی که حالا معنایی به جز اشک دارند ، سکوت میکنم بی آنکه چیزی بگویم ...
مگر همین را نمیخواهی که بگویم همیشه حق با تو بوده است ، پس سکوت میکنم ، چرا که آن چیزی که باید نجات داده شود عشق است و شعر است و یک دنیا خاطره خوب .... و تو غمت مباد گرعمر گل کوتاه است که گیسوان دلدارت بلند است
و این از آن سحرها که تو میکنی عجب تر نیست بانو ... !!
پس منتظرت می مانم امّا به دنبالت نمیگردم که عاشقی در وصال چون ستاره ای که به روز رسد ، نابود می گردد ...
که جستن در یافتن نیست ، چه ، جسته در یافته نیست شود چون شناخت که در شناخته شدن و دیدن که در دیده شدن ...
منتظرت میمانم و در تنهایی خود غریبانه میسوزم که سوختن من بی تو آغاز می شود ،
آیا دیده ای پروانه ای را که بی شمع بسوزد ؟!
غم نوشت : مادرش نیست و فرزندش هست و اشکی خلاصه یک عشق ، آه ، ای کاش بی مادری هرگز از مادر زاده نشده بود ...
تنها با یاد او اگر بروی
جهان بداشته ایست و داشته را از دارنده گریزی نیست ، پس چنانچه زندگی تن به حرارت عزیزست ،
زندگی دل نیز به حرارت عشق است پس چنان مست عشق او می باید که نفخ صور شما را به هوش نیاورد ،
چه رسد به دنیا که دنیا فقیر است ، جان از شما ستاند و نان در عوض دهد...
پس اگر طمع به چیزی دارید روی به ناحیه حق آورید که خدای کریم است و غنی !
و امروزه روز، چون در باختر علاقه به ملکوت و به سعادت اخروی از رونق افتاد ،
این خودپرستی مقدّس برای کسب سعادت دنیوی تحوّل پذیرفت و مقدّس شد ...
زین روی اگرچه با جماعت رفتن ، موجب أمن و إطمینان است أمّا به تنهایی رفتن نیز لذّتی دارد ،
حالیا اگر همراهی کنید همراهیم و إلّا تنها می رویم و شما را خوابی خوش !
که ما را شوق طلبی ساکن شده که جز به آتش شوق جمکران نتوانیم سوخت ،
پس اگر دلی سوخته دارید ، بیاورید و گر چون آب خنکید از من بدور که جراحت را آب زیان میدارد .
و تو إی جان و إی جانانه ام ، به خدا تولّی کن و از غیر او تبرّی کن و این راه را به أقدام محبّت ، دو مستانه بل دیوانه شو
که جهان سراسر جان است در دیده عارفان ، چرا آدمی آن دیده به دست نیاورد تا در خانه خود نشسته پیوسته در صید باشد که أسیرتن مانده همچون کاهست و مغزی ندارد که دل را از تغذی به آن قوّتی حاصل شود چه ، مغز وجود دل را باشد
و اولوالالباب آنانند که تغذی به وجود کنند که هر کس بر این حقیقت باشد ، سلام من بر او باد بما صبرتم علی درس العشاق
پس سزد از کارهای بزرگ وجود واقف شویم تا این کارهای خرد بر چشمانمان حقیر شود هر چند دانم که این نه گناه ماست
گناه آنست کز خاکیم اگر اکنون پی چیز دیگری میرویم ، اینست که عاشق کاروان مانده ایم !
وشاد آن روز که بدولت محمّد ، دست بدست ، به دست بوس او رسیم و در خاک پای او افتیم و گوییم :
یا نارًا تحـتاج کــیانی ، دلم پرواز می خواهد ، دلم آواز می خواهد ...
و تو إلهه من ، إی سرود جاری دلهای خسته، این رود وجود ماست که پس از تجربه هزار مرداب باز هم به تو می پیوندد هل ترید أن تفحص قلبی؟ آیا میخواهی قلبم را بگردی که گر مرا با این قلب به آتش اندازی دشمن توشیطان لعین شاد میشود
که یکی را ربودم وگر مرا بهشت اندازی ، رسول تو مسرور می شود که یکی را آوردم و من به خودت قسم می دانم
که تو خوشحالی رسولت را بر خوشحالی دشمنت ترجیح میدهی و سرور رسولت را بیشتر می پسندی !
تشکر نوشت : نوشتن بر روی کاغذ سخت است ، مخصوصا اگر حرفهای دلت باشد ، اما گوئیا چاره ای نمانده جز اعتراف به زیبایی و سحر قلم مهرداد و سپهر آسمانی
دوست اوست

نمیتوان گفت که نمیتوان یافت و نمیتوان گفت که توان یافت که عزّت رضا نمیدهد بخوانم : لو کان فیهما الهتان لفسدتا ...
تا بگویم : سپاه سعد بهانه بود یاران ، الهی حسین را تو از ما گرفتی !
إلهی ، آتش نشان جودست و دلیل سخا ، عرب آتش افروزد تا بدان مهمان گیرد ، هیچکس به مهمانی آتش چون حسین نرفت
و هیچکس میزبان آتش چون خلیل نشد ، خلیل آتشی جست که گلستان شد ، حسین آتشی یافت که خیمه سوزان شد ،
اینک مرا بگوی نار را با تو چه راز است و اهل آتش را با تو چه ناز ؟!
إلهی ؛ پسر را مادر بودی از بیم فرعون ، او را به تابوت کردی و به دریا انداختی ،
پس چرا اصغر را تشنه از دجله ، به زخم شفقت حرمله پیراستی ؟!
إلهی ، قوم موسی را چهل روز در وعده مناجات به انتظار داشتی ، از سی که گذشت همه مرتد شدند ،
حالیا شاهد باش که مائده امامت امّت را هزار و اندی سال است که سفره برچیدی ولیک ما هچنان گوییم دوست اوست ...
إلهی ، همه را بر تو برون آوردیم و همه را خصمان خود کردیم فإنّ الاتّصال بالحقّ علی قدر الانفصال عن الخلق ،
پس چنانکه اهل عالم از بی نعمتی غریوناک گردند ما از بی بلایی بفریاد آییم و هر چه آسیب از بلای دوست بیشتر بینیم
بر بلای خویش عاشق تریم ، پس اندوهمان را اندوه تر بفرما که بلاء دوست بودن خوشتر از آن که بغیر دوست مشغول بودن
إلهی ، اگر صد سال جفا کنیم تو را چون عذر خواهیم حسین را شفیع ما مکن تا نداند که ما چه کرده ایم ،
و اگر شفیع انگیزی عدد جفاهای ما را با وی مگو که آتش جهنم ما را خوشتر آید تا سرافکندگی روز حشر ...
إلهی ، همه رفتند و ما ماندیم ، همه برگشتند و ما بر وفائیم و لیکن شمع های انتظار در شمعدانی های حجله مادر سوخت ، درهای بهشت بسته شد ، پلاک ، گردن آویز خواهر و چفیه ، سجّاده من شد ...
کاش جنگ بود و مادر باز هم با نفرینش مرا دعا میکرد که پسرم برو ، الهی که به تیر غیب گرفتار شوی ...
إلهی ، به گوش اروند چه خواندی که در آخرین لبخند یونس ، محل گمشدنش را نشان ما نداد دریا ...
إلهی ، میدانی که دل ما به تنگ آمده است از گفتار ناسزایان و جهل بی حرمتان ، پس عمّا تسئلنی ؟!
فإنّ من وجهها شمس الضّحی والنّاس فی الظلمة من لیلهم و لا لیلیهم ، فربّ عجّل شهادتی قبل أن تغیب الشمس !
تشکر نوشت : إلهی ؛ اگر از چشمی که سرشته مهر توست اشک آید ، چه فرق است کز دستان قطع شده عباس ، آب آید یا آبرو ؟
و از گلی که سرشته مهر دوست ، دل آید یا دلبر ؟!
یک دریا دلتنگی

دریا ، به ماهیانت بگو چرا یونسم را پس نمیدهند ؟!




