آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


حسن ریوندی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

صداقت یعنی تو برمیگردی

فرشتگان در عشق ورزیدن آزادند
تواریخیان گفته اند که موسی علم کیمیا به خواهر خود آموخت و وی خواهر زن قارون بود و به قارون باز آموخت ،
و سبب فراوانی مال وی شد ، پس قارون هر چه توانست از قهر و غلبه بنی اسرائیل گرد کرد تا موسی را تنها بگذارند ،
آنقدر بر وی ستم کرد که موسی به سجود در افتاد و بگریست و گفت : اللهم إن کنت رسولک فاغضب لی ...
بارخدایا اگر من رسول توأم ، از بهر من خشمی بگیر و قارون را جوابی ده ، از الله جلّ جلاله خبر آمد که :
مر الأرض بماشئت فإنّها مطیعة ، زمین را در فرمان تو کردیم ، آنچه خواهی از او خواه !
پس موسی روی به بنی اسرائیل کرد و گفت : هر که با منست از او جدائی گیرد ، سپس بفرمود : یا أرض خذیهم ...
ای زمین قارون را برگیر ، پس زمین دهان باز کرد و تا زانو قارون را بلعید ، دگر بار گفت یا أرض خذیهم ...
و این بار قارون تا به کمرگاه به زمین فرو شد ، سوم بار گفت یا أرض خذیهم تا به گردن فرو شد ...
قارون چون همی قهر حق میدید به فریاد می آمد و در موسی میزارید و به حق قرابت و خویشاوندی سوگندش میداد
که بر او رحم کند و موسی التفاتی نمیکرد و به عاقبت گفت یا أرض خذیهم پس سراسر به زمین فرو شد و ناپدید گشت ،
ثم ربّ العالمین فرمود : یا موسی ما أفظک و أغلظ قلبک استغاث بک سبعین مرّة فلم تغثه ، أمّا و عزّتی و جلالی لو استغاث بی مرّة لأغثته ،
یا موسی این چه درشت طبعی و سخت دلی است که تو داری ، هفتاد بار از تو بخشش خواست و به فریادش نرسیدی ؟!
به عزّت و جلالم سوگند اگر یک بار ، مرا میخواست ، او را فریاد رسیدمی ...
اینک صنما رحمی بکن بر ما که من نه قارونم و نه
تو موسی ، من عاشقم و تنها ثروتم دفتر شعرم هست و چشمان زیبای تو
من قارون نیستم و هرگز پادشاه جهانی نبوده ام و لیکن احساس داشتن تو ، مرا به این رؤیا فرو میبرد که پیامبر جهانی هستم
که آدمیان را به بهشت ناب مژگانت دعوت میکنم ، آری ، من فقط یک شاعرم که شعرهایم طعم دیوانگی میدهد ...
امّا دهانم به بوی عشق آغشته نیست ، چه کنم که مردم از عطر واژگانم میفهمند که مقصودم توئی !

می دانم ، می دانم  که دستانم با کج ترین سلیقه گناه کردند ، پس به سکوتت ، به قوی ترین سلاحت احترام می گذارم
تا کمی اشک را حس کنم ، اشک هایی که حالا معنایی به جز اشک دارند ، سکوت میکنم بی آنکه چیزی بگویم ...
مگر همین را نمیخواهی که بگویم همیشه حق با تو بوده است ، پس سکوت میکنم ، چرا که آن چیزی که باید نجات داده شود عشق است و شعر است و یک دنیا خاطره خوب ....  و تو غمت مباد گرعمر گل کوتاه است که گیسوان دلدارت بلند است
و این از آن سحرها که تو میکنی عجب تر نیست بانو ... !!
پس منتظرت می مانم امّا به دنبالت نمیگردم که عاشقی در وصال چون ستاره ای که به روز رسد ، نابود می گردد ...
که جستن در یافتن نیست ، چه ، جسته در یافته نیست شود چون شناخت که در شناخته شدن و دیدن که در دیده شدن ...
منتظرت میمانم و در تنهایی خود غریبانه میسوزم که سوختن من بی تو آغاز می شود ،
آیا دیده ای پروانه ای را که بی شمع بسوزد ؟!
غم نوشت : مادرش نیست و فرزندش هست و اشکی خلاصه یک عشق ، آه ، ای کاش بی مادری هرگز از مادر زاده نشده بود ...