آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

عاشق اگر که میشوی

زیباتر از این نمیشود پرپر شد

همیشه اتفاقات مهم زندگی در لحظاتی اتفاق می افتند که انسان انتظارش را ندارد ،
لحظاتی که خیلی عادی و ساده اند ، مانند تمام لحظه های فراموش شده تاریخ ...

تمام این ده سال تنها یک چیز بود که سایه شومی بر قلبم انداخته بود و انداخته هنوز .

هرگزهایی که غالبا اتفاق می افتند ، باز هم اتفاق افتادند و من او را دیدم ، مثل همیشه مغرور ، زیبا  ، دوست داشتنی !
نمی دانم که چرا همیشه این عشق در ذهن من باقی مانده ، نمی دانم چرا نمی توانم او را مانند تمام اتفاقات خوب و بد زندگی فراموش کنم ، نمیدانم چه شده که نگاه ذهن من بر تو مانند دیگران نیست ...
با این که هنوز قله های دست نیافتنی توجه ات را جلب نکرده ام ولی با این حال هنوز هم امیدوارم ...
حتی اگر سر آخر هم نشد ، چیز غریبی نیست ، درست مثل حوادث بعد از آن روز است .
درست مثل تکرار کابوس های شبانه کسی است که از درد کم خوابی فقط اندک زمانی را می تواند چشم برهم نهد ،
و تازه آنوقت هم کابوس امانش نمی دهد .

درست مثل مزرعه گندمی است که با جان کندن خشکسالی ها را تحمل می کند و امیدوارانه به برداشت می اندیشد ،
امّا به ناگاه هجوم سرسام آور ملخ های مزاحم هیچ اقبالی را برایش زنده نمی گذارد و به ناچار شوکران امید می نوشد ،
و تا سالی دیگر به خواب می رود .

نمیدانم چرا این الهام بر من شد که تو همانی ، همانی که شاید ، باید منجی قلب من باشد ، همان شوکران امید !
نمیدانم این عشق شیرین تلخ فرجام از کجا نشآت گرفت اما همان بس بود که سرگردانی ده ساله و انتظار چند ماهه ام را
به پیش کشید تا من بدانم راز آن تک بیت بالای کلاسور به جا مانده ات را ( در سال 78 )
 من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم      
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
کسی چه میداند شاید سال ها بعد هنگامی که پیرمردی کهنسال جای این طفل بیست و چند ساله را بگیرد ،
من دوباره این نوشته ها را بخوانم . آن زمان دیگر هردو سروسامانی گرفته ایم و شاید هم هنوز هم به هم نرسیده باشیم ،
در دنیایی که بسیار کوچکتر از این حرف هاست ...
دل نوشت : کامنت زیبای خواهرم همانی بود که میخواستم بگویم و زبان الکنم یاری نمیکرد :

عاشق اگر که می شوی , نه زمان را می دانی , نه مکان را می شناسی !
که زمان , با گذر بی او , یا لحظه های با او معنا می یابد و مکان , در همان جایی خلاصه می شود که او بوده , کوچه ای که او گذر کرده , خیابانی که او را دیده ای
عاشق اگر که می شوی , یک نگاه ساده , برایت به اندازه کتاب رمانی قطور می شود در ساختن داستانی زیبا و رویایی !
عاشق اگر که می شوی , یک بیت شعر , می شود دیوان دیوان غزل عاشقانه , شعرهایی که مقصد و مبداش همه اوست و دل پر تپش تو !
عاشق اگر که می شوی , یک عمر برایت لحظه ایست با او , و یک لحظه , عمری بی او !
عاشق اگر که می شوی , عقل کجای ماجرا قرار می گیرد ؟ دین کجا ؟ من کجا ؟ تن کجا ؟ که هر چه هست عشق است و نگاه است و تپش های بی قرار دل ...
عاشق اگر که می شوی ....