که در میدان وفا بر دلم فرو نشست تا اوّل صیدی که کنم تو باشی !
که من بی تو ترا آرایم ، بی تو ترا پسندم و در آسمان محترم شمارم ، بی تو حمد تو کنم و به حکم پدری تو را نیابت بدارم
تا بدانی که دوست مهربانت منم ، عاشق شدید و محبّ چشمانت منم ...
چه ، آن چشمی که مستعمل شده مملکت شیطان باشد ، تو را کی شناسد ؟
دلی که ملوّث به تصرّف دیو سبزپوش باشد ، جلال و عزت ولایت کجا بداند ؟!
که قدر دل ، کسی داند که تو را شناسد ، او که تو را نشناسد ، قدر فراق تو چه داند ؟!
حالیا تو ظاهرم دیدی و باطنم ندیدی که حالم چیست وز چه میسگالم ؟!
پس باش تا روزی چند که باز با تو راز کنم ، شب خود را با چشمان سیاهت آغاز کنم
که آفتاب چراغ فلک دنیاست و تو چراغ دل دانیالی ، آفتاب چراغ آب و گل است و تو چراغ جان و دلی ،
آفتاب چراغ این جهان است و تو چراغ این جهان و آن جهانی ، تو درد زده این خطابی ؛ با دانی همراهی چون توانی ،
مصطنع لطف یزدانی ، بگذار تا بگویم عموی من ، تو همان مستجیب الدعایی !
دانیال دهقانیان
| می نویسم از: نامه هایمــ
| چاپ مطلب |
تمام مطالب در یک نگاه
32 ستاره
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
دل و دین و شکار

بسم الله الرّحمن الرّحیم که بسم الله ، گشاینده بستگی هاست ، آسان کننده دشواری هاست ،
آرام دل ها و شفای دردها و شستن غم هاست ، ثم سلام و صد هزار جان مقّدس فدای آن چشمان سیاه بادکه در میدان وفا بر دلم فرو نشست تا اوّل صیدی که کنم تو باشی !
که من بی تو ترا آرایم ، بی تو ترا پسندم و در آسمان محترم شمارم ، بی تو حمد تو کنم و به حکم پدری تو را نیابت بدارم
تا بدانی که دوست مهربانت منم ، عاشق شدید و محبّ چشمانت منم ...
چه ، آن چشمی که مستعمل شده مملکت شیطان باشد ، تو را کی شناسد ؟
دلی که ملوّث به تصرّف دیو سبزپوش باشد ، جلال و عزت ولایت کجا بداند ؟!
که قدر دل ، کسی داند که تو را شناسد ، او که تو را نشناسد ، قدر فراق تو چه داند ؟!
حالیا تو ظاهرم دیدی و باطنم ندیدی که حالم چیست وز چه میسگالم ؟!
پس باش تا روزی چند که باز با تو راز کنم ، شب خود را با چشمان سیاهت آغاز کنم
که آفتاب چراغ فلک دنیاست و تو چراغ دل دانیالی ، آفتاب چراغ آب و گل است و تو چراغ جان و دلی ،
آفتاب چراغ این جهان است و تو چراغ این جهان و آن جهانی ، تو درد زده این خطابی ؛ با دانی همراهی چون توانی ،
مصطنع لطف یزدانی ، بگذار تا بگویم عموی من ، تو همان مستجیب الدعایی !



