مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
أخذت قلبی و ذهبت من دون وداع

و لیکن در شب تاریک همه در غم باشند از فراق ، حالیا ای دوست ، تو پنداری که در این مملکت عاشق تویی ؟!
در نگر به این خاک کوی تا در زیر هر ذره ای ، عاشقی بینی ایستاده که گوید : أرنی أرنی ...
آری ، عاشق نه تو باشی که ندانی رنج هجران چیست !
او که شبی بیدار نبوده رنج بیداری چه داند و از درازی شب بیداران چه خبر دارد ؟!
عاشق اوست که در آرزوی یک لحظه وصالست گاهی خندان ، گاهی شادان ولی دردل همیشه با غم و أحزان است ،
عاشق، خسته زعدل تقدیر و گاهی آلوده به کفر و طغیان است ، اینست که مقرّبان درگاه عزت و ساکنان حضرت غیرت ،
انگشت تحیّر به دهان تعجّب گرفته اند که چه شگفت عشقی است کز خاکیان برآمده ، بی شک اگر خالق بی نظیر یکی است
مخلوق بی نظیر ایشانند و گر أحسن الخالقین یکی است ، أحسن المخلوقین ایشانند که تا داغ خسار به رخسار خود نبینند ، دست از برادر خویش دانیال برنگیرند ، همچو خواهری که چون غمی در سینه برادری مشاهدت کرد مترنم به این ترانه شد
که ای چشم و چراغ من و ای میوه دل و جانم ، برادرم ، مرا طاقت نباشد که تو را بدین صفت بینم ...
اگر تو را غمی است ، غم خویش با من بگوی تا تو را درمان سازم ، اگر غم تو حشمت دریاست ، دریا را برایت مهیا سازم
وگر مراد تو دنیاست چندان که تو را اندیشه است مال به تو رسانم وگر خصمی داری بگوی تا به صوت جلی از تو دفع کنم
که من آنچه دوستان در کاغذ می بینند بر صفحه دل تو ببینم و بخوانم ، من از غم تو با خبرم ، چندی است که رخسار تو را زرد می بینیم و باطنت را پر ز درد ، خواهر را بگوی رخسارت زرد چراست و باطنت پر درد چرا ؟!
برادر چون این شنید بسی گریست و گفت : ما را دل و جان از بهر تو بیقرار شد ، اندوه دلم یکی بود ، به غم تو هزار شد
عشق از سینه ام بیزار شد غم مخور خواهر کآن درد که مراست زبان من از بیان آن عاجز است و من خود درمان آن دانم
که آن دردی است که درمان وی همان کس کند که درد نهاد ، من صبر میکنم تا همان کس که این درد نهاد شفا فرستد ،
من صبر میکنم تا انتظار به سر آید و درخت امید به بار نشیند ، شب هجران به پایان رسد و نسیم صبح وصال بردمد !
و گر هم که در این هجران هلاک شوم ، دوست تر از آن دارم که لختی از دوست محجوب گردم ...
فلهذا قولی أقول لک : أیها السائل عن قصتنا ، لو ترانا لم تفرق بیننا ، فإذا أبصرتنی أبصرتها و إذا أبصرتها أبصرتنا ...
آری ، مؤمنان چون نامه دوست خوانند بر بصرشان بصیرت افزاید که قدر و عزّت نامه دوست دوستان دانند ..
پس هر که را امروز در سرای فناء ، انس جان او نامه من باشد ، فردا هم در سرای بقاء توتیای چشم او لقای ما باشد
اکنون ای خواص اهل احساس شما هم اخلاص کنید ، از کنگره عرش تا دامن فرش معطر و معنبر کنید ، آن دوست ما را
از خواب بیدار کنید و از قول من او را بگویید ، روز عمرم را شب آمد ، بهار جوانی ام در گذشت ، گل رویم زرد شد ،
چراغ دلم خاموش گشت ، حساب عمرم فذلک شد ، از بس روز شمردم ماه به آخر رسید ، نه کمالی ماند و نه زیبایی ...
آخر تو چگونه معشوقی که پیش از او ، آن ما و بی ما بهره او مانی ؟!
خیز بیا جانا تا مرا بینی ، من منتظرم ، بی من چه نشینی ؟!
الف ، یار ، سین

الـــم ، ذلک الکتاب لا ریب فیه ، هدی للمتقین
الف یار سین ؛ این کتاب سوره عشق است ، از خواهری با دل غمین
الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصّلاة و ممّا رزقناهم ینفقون
جمالش عذر گناه عاشقان ؛ کمالش آشوب دل مشتاقان ، ذکرش نماز شب محبّان ،
که هر کس رزق جانش این است از ما او را سلام ...
اولئک علی هدی من ربّهم و اولئک هم المفلحون
دل معنی شادی نفهمد تا نبیند لبخند او ؛ روی گفتار روشن نشود تا نگوید از حسن او ،
که هر کس سخنش این نیست ، او را از عشق هم بویی نیست ...
إنّ الذین کفروا سواء علیهم أأنذرتهم أم لم تنذرهم لایؤمنون
مقدّس است جمال او ، ماه در عزّت نقاب او ، خورشید در حسرت حجاب او ، آب و خاک چه داند قدر وفای او ؟!
ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی أبصارهم غشاوة و لهم عذاب عظیم
عجب کاری است کار دوستی که هر کجا حدیث دوستان درگیرد ؛ داستان بیگانگان هم در آن پیوندد ،
هر کجا که حقیقتی طالع شود ، مجازی نیز نازل شود تا بر روی آن حقیقت گرده افشاند ، گوئیا در هر حجتی شبهتی آمیخته
تا رخساره حجّت بخراشد ، یا للأسف که هر کجا عالمی باشد ، جاهلی نیز پیش آمده تا با سلطان عشق در آویزد ،
اینست که به عدد هر دوستی هزار دشمنم آفریده و به عدد هر قریبی هزار غریبم آورده تا با ما طریق آشنایی آغاز کنند ؛
ای بسا که هر کجا مسجدی ساختیم کلیسایی در برابر آن بنا کرده و هر کجا که اقراری پس انکاری ،
و هر کجا که عاشقی پس عاقلی بر ما نعمت کرده که زهره ی دم زدن از ما برگیرند که گرفتند !
چه ، اگر دوست حاضر بود پس این سکوت از کجاست ؟!
پی نوشت : روز نخست که مقنعه به دور قمر پیچیدی و برگی از این دفتر آوردی ، حرف تو همه عشق بود و وصف ما همه عاشقی !
حالیا تو امروز حرف خود رها نکنی ، پس ما صفت خویش چه رها کنیم ؟!
أنت القمر ، نحن البشر

پاکا خداوندی که مرغ خود اوست و آشیان هم خود او ، آسمان خود اوست و پرواز هم خود او ...
عاشق خود اوست و معشوق هم خود او ، اوّل خود اوست و آخر هم خود او ، سلطان خود اوست و رعیت هم خود او ...
که او هم باغ است و هم درخت ، هم شاخ است و هم ثمر ، هم صیّاد است و هم شکار ...
و من هم به او بر میگردم به دل و به کردگار !
که من آلت حق هستم در تکلّم و بیرون از من حقیقتی دگر نیست ، پس احکام شریعت همه أقوال منست ،
أسرار طریقت همه أحوال منست ، ساقیا خوب بشنو نه اینجا که همه ی عالم آواز عشق منست ، قلندر کو که بشنود آواز ؟!
ثمّ إعلم عاشق منم ، صاحب النثر الفائق والنظم الرائق که لطائف عربی و پارسی را در اشاراتی دلکش بهم آمیخته ام ،
آن سان که آثار علم وعرفان از آن پیدا و أنوار ذوق و وجدان در آن هویدا تا خفته را بیدار کنم و بیدار را واقف أسرار ...
و لیکن معشوق تویی ، گر چه عشقت را به قبله دلم حاجت نیست ؛
سمع و بصر من تویی گر چه زبانت چو لسان صامت من ناطق نیست ؛
ماه من تویی ، گر چه قرص ماهت چون نعل زرّین و چون شمس سیمین نیست ؛
فأشهد أنّ لا محبّ و لا محبوب إلا أنت و حقّی لک محبّ فبحقّی کن لی محبّا ،
هیهات ، أنت لم تفهم الّلحظات الّتی تستقیم نجوم عشقک الی مرکز قلبی ، چرا که تو آن ناکر الوفایی ...
طهورا طهورا طهورا ، هزار بار به اسم تو نگاه کردم و هزار بار دیگر هم نگاه میکنم ، چرا که ایمان دارم روزی دوباره تو را خواهم دید
به تو نزدیک تر از خورشید

یا عیونی لماذا تنامون ؟! إن شاء الله بحکم العشق أوصلها ، فأمّا بعد یا حبیبتی کتبت أحزانی و أعلم بأنت تعرف ماذا بقلبی ،
و لکن فی تلک السّاعة فی الظلمات اللیل ، فی تلک السّاعة حیث تکون الدّنیا بکاء مطلق ،
أرسلت شعری و سلامی من کثیر الحبّ إلی بیت عشق قدیم و هی أنت ، مشفقة و مشتاقة !
و أمّا أنت ، یا سرّا من الأسرار ، یا معشوقا بلا عاشق ، یا حبیبتی دون الحبیب ، کیف نسیت التاریخ و ابن عمّک دانیال ؟!
و أنا دائما ألقاک فی شارعنا الخاطرات و أقراء علیّ صبر أیّوب و أقول لک بدونک کلّ شیء طعمه طعم الفراق !
و ایضا أقول یا أیتها الأحرف العربیة ، إسمعونی إسمعونی لقد ختمونی الحروف الی حرف العین فاعترفوا الآن :
جنّتی فی النّار و العین أسرار و کلّ نجوم السّماء لی بنات و لکن محبوبتی فی کلّ السّماء ، النّار ...
و ما کنت أحبّ اللیل دون النّجوم فکیف تحبّ الدّنیا دون الدانیال یا نار ؟!
آه ، أین هو العشق ؟ أ أنت هنا ؟! أین ستذهب یا قاتل ؛ یا محبوب یا لیلی و کلّ الرّسائل و الحکایات ،
و کلّ الّذی کتبت فی العشق ، لک یا صاحب عمری و أنت تزور بیوت الشعراء أم لا ؟!
هیهات ، لقیتک فی بلد الأحزان عروسا فنادیتک فی اللیل حبیبة فقل لی هل غنیت لزوجک أغنیة اللیل کما غنیت لی سابقا؟
ألامان من حبّک یا لیلی ، شغلنی الدنیا بالعشق و لکن لم أسمع سوی صیّاد ظالم جواب ...
والله زعموا قوما أنّی لمجنون فأقسم بالعشق و بالایّام الصّعب الفراق ، کلمة الحبّ دمی ، إسمک إسمی و إنفصالک منّی محال
إلهی ، لم یبق من العمر شیء سوی ساعتین علی جنب لیلی فکم أخجلنی من نفسی و أنتظر؟! ترجمه متن در ذیل کامنت سوم درج شده است .
مگر می بایست گفتن ؟!

جانم فدای آن یار که در دفتر دلم سطر نخستین او باشد ، ثم سپاس و بی شمار درود بر آن ماهی دریا دل که نهنگ وار،
غم از دل یونسی ام بیرون کشید که مرا با او انسی تمام است ، فأمّا مهجور آن مهجور کز جمال نام ما محروم ،
پس آنکه جمال ندارد با سلطانان ندیمی کند با ما هم حریفی نکند که حدّ ایشان بیش از نظم و قافیه نیست ...
ولیکن حدّ عاشقانه های ما دل دادن است و جان دادن ، چه ، آن تیری کز کمان ارادت معشوق بیرون رود ،
بر گشادگی سینه تو باید قبله شود ، خواه آن تیر جفا باشد یا تیر وفا ، خواه تیر وصال باشد یا تیر فراق ...
نی نی این گمان مبر که این تنها کلام باشد ، حاشا و کلاّ که کمترین حدّ عشق آنست که عاشق ، خود را برای او بخواهد
و جان دادن در راه رضای او را بازی بداند که کار دل عشق باشد ، چون عشق نباشد دل بیکار باشد ،
و اینجا سرّی بزرگ باشد که حقیقت آن جز بر مرکب جان سوار نیاید !
و تو جبّار معشوقم ، ای بی وفا ؛ مگر می بایست گفتن ؟ چشمانم را ندیدی که چگونه میخواست از دل تو عرشی بسازد ؟! وجودم را ندیدی که چگونه در وجد تو مضطرب میشد ؟! پس با من غریبگی مکن و روی از من بر متاب ،
و داغ بر طمع من منه و مگر نه آنکه مهر بر آن دل نهند که مهر در آنجا دارند ؟!
اینک این دل من واین چشمان ترم ، آری ، میدانم ناز معشوق کشیدن دشوار است ، پس هر کاری میخواهی بکن ،
خواهی به وصالم دار و خواهی به فراقم کش و لیکن دوستم داشته باش که این عشق مرا بس است !
تسلیت نوشت :عاشقی همه اسیری است و معشوقی همه امیری، سوختم امیر من تا انار آزاد کنی ،نه این که با سلطنت عشق کار خود آغاز کنی



