آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

أخذت قلبی و ذهبت من دون وداع

تنها مرگ بی بازگشت است
روز روشن نشان کشف است و شب تاریک نشان حجاب ، در حال کشف همه منعم باشند اندر وصال ،
و لیکن در شب تاریک همه در غم باشند از فراق ، حالیا ای دوست ، تو پنداری که در این مملکت عاشق تویی ؟!
در نگر به این خاک کوی تا در زیر هر ذره ای ، عاشقی بینی ایستاده که گوید : أرنی أرنی ...
آری ، عاشق نه تو باشی که ندانی رنج هجران چیست !
او که شبی بیدار نبوده رنج بیداری چه داند و از درازی شب بیداران چه خبر دارد ؟!
عاشق اوست که در آرزوی یک لحظه وصالست گاهی خندان ، گاهی شادان ولی دردل همیشه با غم و أحزان است ،
عاشق، خسته زعدل تقدیر و گاهی آلوده به کفر و طغیان است ، اینست که مقرّبان درگاه عزت و ساکنان حضرت غیرت ،
انگشت تحیّر به دهان تعجّب گرفته اند که چه شگفت عشقی است کز خاکیان برآمده ، بی شک اگر خالق بی نظیر یکی است
مخلوق بی نظیر ایشانند و گر أحسن الخالقین یکی است ، أحسن المخلوقین ایشانند که تا داغ خسار به رخسار خود نبینند ، دست از برادر خویش دانیال برنگیرند ، همچو خواهری که چون غمی در سینه برادری مشاهدت کرد مترنم به این ترانه شد
که ای چشم و چراغ من و ای میوه دل و جانم ، برادرم ، مرا طاقت نباشد که تو را بدین صفت بینم ...
اگر تو را غمی است ، غم خویش با من بگوی تا تو را درمان سازم ، اگر غم تو حشمت دریاست ، دریا را برایت مهیا سازم
وگر مراد تو دنیاست چندان که تو را اندیشه است
مال به تو رسانم وگر خصمی داری بگوی تا به صوت جلی از تو دفع کنم
که من آنچه دوستان در کاغذ می بینند بر صفحه دل تو ببینم و بخوانم ، من از غم تو با خبرم ، چندی است که رخسار تو را زرد می بینیم و باطنت را پر ز درد ، خواهر را بگوی رخسارت زرد چراست و باطنت پر درد چرا ؟!
برادر چون این شنید بسی گریست و گفت : ما را دل و جان از بهر تو بیقرار شد ، اندوه دلم یکی بود ، به غم تو هزار شد
عشق از سینه ام بیزار شد غم مخور خواهر کآن درد که مراست زبان من از بیان آن عاجز است و من خود درمان آن دانم
که آن دردی است که درمان وی همان کس کند که درد نهاد ، من صبر میکنم تا همان کس که این درد نهاد شفا فرستد ،
من صبر میکنم تا انتظار به سر آید و درخت امید به بار نشیند ، شب هجران به پایان رسد و نسیم صبح وصال بردمد !
و گر هم که در این هجران هلاک شوم ، دوست تر از آن دارم که لختی از دوست محجوب گردم ...
فلهذا قولی أقول لک : أیها السائل عن قصتنا ، لو ترانا لم تفرق بیننا ، فإذا أبصرتنی أبصرتها و إذا أبصرتها أبصرتنا ...
آری ، مؤمنان چون نامه دوست خوانند بر بصرشان بصیرت افزاید که قدر و عزّت نامه دوست دوستان دانند ..
 پس هر که را امروز در سرای فناء ، انس جان او نامه من باشد ، فردا هم در سرای بقاء توتیای چشم او لقای ما باشد
اکنون ای خواص اهل احساس شما هم اخلاص کنید ، از کنگره عرش تا دامن فرش معطر و معنبر کنید ، آن دوست ما را
از خواب بیدار کنید و از قول من او را بگویید ، روز عمرم را شب آمد ، بهار جوانی ام در گذشت ، گل رویم زرد شد ،
چراغ دلم خاموش گشت ، حساب عمرم فذلک شد ، از بس روز شمردم ماه به آخر رسید ، نه کمالی ماند و نه زیبایی ...
آخر تو چگونه معشوقی که پیش از او ، آن ما و بی ما بهره او مانی ؟!
خیز بیا جانا تا مرا بینی ، من منتظرم ، بی من چه نشینی ؟!