X
تبلیغات
رایتل

سفرنامه فراق

22 بهمن 1396
تنها مرگ بی بازگشت است
عاشق نه تو باشی که ندانی رنج هجران چیست!
او که شبی بیدار نبوده رنج بیداری چه داند 
وز درازی شب بیداران چه خبر دارد؟!
عاشق اوست که در آرزوی یک لحظه وصالست
گاهی خندان، گاهی شادان ولی دردلش همیشه با غم و أحزان است ،
عاشق، خسته زعدل تقدیر و گاهی آلوده به کفر و طغیان است،
اینست که مقرّبان درگاه عزت و ساکنان حضرت غیرت ،
انگشت تحیّر به دهان تعجّب گرفته اند 
که چه شگفت عشقی است کز خاکیان برآمده 
بی شک اگر أحسن الخالقین خداوند است، أحسن المخلوقین ایشانند
که ایشان تا داغ خسار به رخسار خود نبینند، دست از معشوق خویش برنگیرند،
اینک ای چشم و چراغ من و ای میوه دل و جانم
مرا طاقت نباشد که تو را بدین صفت بینم ...
اگر تو را غمی است، غم خویش با من بگوی تا تو را درمان سازم،
اگرغم تو حشمت دریاست ، دریا را برایت مهیا سازم
وگرمراد تو دنیاست چندان که تو را اندیشه است دنیا
به تو رسانم
وگر خصمی داری بگوی تا به صوت جلی از تو دفع کنم
که من آنچه دوستان در کاغذ می بینند بر صفحه دل تو ببینم و بخوانم،
من ازغم دل تو با خبرم، چندی است که رخسار تو را زرد می بینیم
و باطنت را پر ز درد، مرا بگوی رخسارت زرد چراست و باطنت پر درد چرا؟
که ما را دل و جان از بهر تو بیقرار شد ، اندوه دلم یکی بود ، به غم تو هزار شد
عشق از سینه ام بیزار شد که این دردی است 
که درمان وی تنها همان کند که درد نهاد
پس صبر کن تا همان کس که این درد نهاد شفا فرستد، 
صبر کن تا انتظار به سر آید و درخت امید به بار نشیند ، 
شب هجران به پایان رسد و نسیم صبح وصال بردمد
أیها السائل عن قصتنا، لو ترانا لم تفرق بیننا،
فإذا أبصرتنی أبصرتها و إذا أبصرتها أبصرتنا ...
که مؤمنان چون نامه دوست خوانند بر بصرشان بصیرت افزاید
که قدر و عزّت نامه دوست  تنها دوستان دانند!
پس هر که را امروز در سرای فناء ، انس جان او نامه من باشد،
فردا هم در سرای بقاء توتیای چشم او، لقای من باشد
اکنون ای خواص اهل احساس شما هم اخلاص کنید،
از کنگره عرش تا دامن فرش معطر و معنبر کنید،
آن دوست ما را از خواب بیدار کنید و از قول من او را بگویید:
روز عمرم را شب آمد، بهار جوانی ام در گذشت ، گل رویم زرد شد ،
چراغ دلم خاموش گشت ، حساب عمرم فذلک شد،
از بس روز شمردم ماه به آخر رسید، نه کمالی ماند و نه زیبایی ...
آخر تو چگونه معشوقی که پیش از او، آن ما و بی ما بهره او مانی؟
خیز بیا جانا تا مرا بینی ، من منتظرم ، بی من چه نشینی؟!
پ ن: فقط برای آنکه یک یوسف از دنیای او باشی فرسنگها طی طریق کنی، همه را ببینی و او را نه؟!
نظرات (118)
مریمی!
28 بهمن 1390 ساعت 19:01
صرفاَ برای اول شدن
اولم آیا؟
پاسخ دانیال:
ای مقربان أفلاک و ای ساکنان أرض خاک نظاره کنید به آن جمع یاران که
از بهر إعزاز دین محبت و اعلای کلمه حبّ چه میکوشند !!
چون مریم که وقت بذل و دل فدا و روی عزیزش نشانه تیر این کلمات کرده
و هم سینه منوّر به مهرش را سپر غم دل پر بلای ما کرده ...
سهبا
28 بهمن 1390 ساعت 19:22
آهنگ این بار , روح و روان منو به هم ریخت ! یاد ایام شهادت افتادم . تو رو خدااااا داداااش !
معلومه چه خبره تو خونه ی دلت ؟!
پاسخ دانیال:
مشرکان را ندیدی که برای بت خویش در بدر و حنین جنگ کردند ، حالیا ما برای عشق خود ، جان ندهیم و دل فدا نکنیم ؟!
سعیده
28 بهمن 1390 ساعت 19:58
حاضران و ناظران مراقب باشند...
این پست و این آهنگ امشب ..........
از تصویر عبرت بگیرید
...

*عشق بود .. اما نه به آن پررنگی
عشق بود ...اما نه به آن سوزانی
هجران کشیده ی دردمندی به روی این واژه نگریست
عشق...
واژه آتش گرفت..سرخ شد .. بی تاب شد .. درد شد
آنکه به وصال رسید غرق شد .. حل شد..
آنکه نرسید عاشق تر شد..

*عطار سخن ها گفت...
هد هد رهبر شد..
سی مرغ به سیمرغ رسیدند ..

اولی حضور می طلبد.. وجود می طلبد
دومی فانیه باقی می سازد
کاش هردو را داشته باشیم .. کنار هم ،برای هم
آن وقت کاش ها،آرزو ها ،هجر ها و رویا ها تمام می شوند..
تمام...
آن وقت دنیا دیگر دنیا نیست..

سلام
پاسخ دانیال:
السلام علیک یا باران ، السلام علیک یا خورشید
میدانم و خوب هم میدانم و لیکن آسمانیان را چو درد هجر یار زیادت شد ،
خزینه لشگر صبرشان هم به دست لشگر غم غارت شد ...
حسین
28 بهمن 1390 ساعت 20:05
ما را اقتضای حال چنان نیست که مقالی در ردیف غزلهای دلربای شما بیاوریم . این قالها همه از روی همدردی است که به زبان میرانیم و از همان روزی که حیرانی را پیشه کردیم ذکر شب و روزمان حدیث نفس بوده .
هان ای عزیز دل نیامدن این بنده را بی ادبی مخوان که مشغله های دنیا سراسر وجودمان را آلوده خود کرده و از عزیزان غافل مانده ایم .
لطفتان مزید .
پاسخ دانیال:
میان مصدر که مبداء إشتقاق مشتقاتست ، زوائد حروف ملحوظ نیست
عشق تنها صفت عاشق است و معشوق تنها در لفظ حاکی از ع ش ق
آیا تو هم چون من دیده ای ، معشوقی که او را از عشق بویی نه ؟!
ریحانه
28 بهمن 1390 ساعت 20:33
همه دنیا بخوادو تو بگی نه

نخوادو تو بگی اره تمومه

صرفن جهت کاشت ستاره!
پاسخ دانیال:
اگر بنا باشد حیات را بی او به سر برم ، کام تشنه به محبتم را ،
جز سیل اشک های بی پایانم ، آبی نخواهد بود ...
سهبا
28 بهمن 1390 ساعت 20:43
مگر می شود بر روی دوست , که هر آنچه وجود ماست از اوست , که در دل وجان حی و حاضر هموست , حجابی کشید که نباشد , که دیده نشود , که در یاد نیاید ؟ که اصلا مگر وجود و یاد و دیده و دل , جز دوست , معنایی بجز نیستی دارند ؟!

پس با این حساب از شما می پرسم برادرم , فراق از یار چه معنا دارد , وقتی دل هماره با اوست و دیده جز او را نمی بیند و جان جز از او هیچ نمی شنود ؟!
پاسخ دانیال:
چون از تو بجز عشق نجویم به جهان هجران و وصال تو مرا شد یکسان
بی عشق تو بودنم ندارد سامان خواهی تو وصال جوی و خواهی هجران
-----------------------
معشوق به عاشق گفت ، باید تو دور من بگردی که اگر من گردم
عشق که ناز است نیاز هم شود و آنچه که نیاز بود ناز نی و زیبا نی
این شد که فراق و وصال ، همه نمایش شدند و فرقی میانشان نی
سهبا
28 بهمن 1390 ساعت 20:44
ای وای بر خواهری که چون بخواهد غمی از دل برادر بردارد , خود غمی افزون شود بر دل دردمند او !
چه بگویم که این کلام , کوهی از درد بر دلم آوار کرد ؟!
پاسخ دانیال:
بگذار خاموش باشم که به خاموشی ، دلم را تنها غم فرا گیرد
و لیکن گر دهانم را از غمهایم باز کنم ، از اندوه تو ، من بمیرم !
طهورا
28 بهمن 1390 ساعت 20:45
غم یکی است و آن رفتن و رسیدن به وصال معشوق ٫پس در مسیر بازگشت بسوی معشوق همه عاشقان در میانه راه باید مراقب هم باشندو با محبت همدیگر را یاری رسانند که نه کسی رنجور نشود و نیفتد و....... .که اگر این طور شود پس آن کس را که توان دارد باید یاری رساند چرا که اینان از یک خانواده هستند .

(عمه جان بازم میام این طفلکان از من شام می خواهند)
پاسخ دانیال:
نظر به جمال دوست حتی بی کرشمه معشوقی اش ، مرا خوش است ،
که المعشوق عندی لا قلب له ، تو هم با یافت و نایافت محبت او بساز
اگر از دوستانی ...
سهبا
28 بهمن 1390 ساعت 22:02
در عجبم وقتی که یک اسم ( عمه ) می تواند اینقدر باعث نزدیکی دلها شود , چگونه از یک رسم ( مهربانی و عشق ورزیدن ) که می تواند دنیایمان را زیبا سازد و گذر لحظه ها را برایمان شیرین تر نماید , اجتناب می کنیم ؟!
مگر چه کم می شود از ما , اگر قدردان اسمها و رسمهای نیک باشیم ؟
پاسخ دانیال:
تنها مگر آنکه مرغان عاشق بال ملکوت و پرندگان زرین بال إلهام
عشق را به سزا در خلوت دل من به ترانه سر دهند
که عشق او زبانی نبوده که به زبان در آید ...
طهورا
28 بهمن 1390 ساعت 23:00
سهبا تو سراسر احساسی ٫نه سراسر قلبی ٫همو که دانیال این جا آن گفته.

پس دانیال عزیز یعنی تا دل هست ٫پس غم داری و در سوز و گدازی ٫به دنبال وصالی بدون دل بر جهت خلافی که دیگر بدون این که هجری یا سوختنی یا لذت تقلا کردنی داشته باشی.
پس عاشق از هجر مسوزد در حالیکه معشوق او را به خود می خواند.
این احساس عشق است و شیرین در حالیکه هر دو به هم نزدیکند.
آخ برادر زاده ها عمه بودن چقدر شیرین است .دوستتان دارم
پاسخ دانیال:
برای عاشقی دل زیاد است و چشم سر صغیر !
و الاذن یعشق قبل العین احیانا ( گوش قبل از چشم او را عاشق میشود )
چه ، گاهی پیش از آنکه چشم دیدار وی را ببیند ، گوش بواسطه شنیدن آواز و گفتار معشوق ، سبب عشق میگردد ...
هستی
28 بهمن 1390 ساعت 23:04
سلام برادرم
نبینم غم به دلتان باشد؟
خدا منو بکشهههههههههههههههههههههههه
چی شده چرا چیزی بهم نمی گین از نگرانی می میرم ها

منتظرم
پاسخ دانیال:
بی وجود غم انسان کامل نگردد و عشق میسر نمیشود !
طهورا
28 بهمن 1390 ساعت 23:22
دانیال برادرزاده ام تمام حقوق از برای توست من چه حقی دارم جز این زبان الکن که سپیدی صفحات زیبای این سراچه را خط خطی بکنم.
حیف کاش می توانستم با خط خودم بنویسم که لا اقل بی معنی که می نویسم ولی حداقل ثلث بنویسم که زیبا شود خط خطی هایم .
راستی این که (تو چگونه معشوقی هستی....آن ما و بی ما بهره او گشتی )توضیح می فرمایید؟
((اسم هستی آمد من چقدر هستی را دوست دارم از قبلا آ ))
پاسخ دانیال:
اشاره به رقص باطن معهود میان من و اوست اگر چه دست تقدیر ،
ما را از هم جدا کرد ولیکن تا ابد الایدین نه این نغمه منقضی شود
و نه آن رقص منقرض گردد ، چه ، او از أزل آن ما بود در آسمان ،
و اینک در زمین بی ما بهره او ؟! هیهات عاشق را دلی است منزه از تعین
مریم
28 بهمن 1390 ساعت 23:22
خواهم کمتر حضور یابم تا نکند بودنم دلی را به رنج کشد
اما غمهای دل تو مگر میگذارد برادرم که نباشم
که نخوانم که اشک مهمان چشمانم نکنم؟
و اما اخذت قلبی و ذهبت من دون وداع که تنها مرگ بی بازگشت است و تنها دل بیقرار توست که در دستان او می تپد
آری از عشق گفتن از زبان تو ترانه ای شیرین است برای دل مهربان او که گاهی خندان باشی گاهی شادان اما از دل غمینی
حالیا چاره ات جز صبر نیست تا رسد شفا از او که خود غم در دلت نهاده است و هلاک اگر شوی به ز آن است که محجوب او گردی
و ما اگر روی رخسار او نظاره کردیم به وی خواهیم گفت که از دوری اش چه به حال و روزت آمده باشد
تا وقتی قصه هجران تو را بشنود با پای دل آید نه پای تن

و اما سلام از من به نگاه غمین و خستۀ تو!
پاسخ دانیال:
در عشق من به او هر کلمه ، ذره ای است که گویدمرا ببین مرا ببین !
سهبا
28 بهمن 1390 ساعت 23:56
ّبرای همراهی در ادای حق عمه , چه باید بکنیم برادر ؟!

ضمنا نگران اندوه من نباشید . گذر این همه سال بر عمر من , آموخته که چگونه با غم دنیا بسازم ! اما هنوز نتوانسته ام با دیدن درد و غم عزیزانم کنار بیایم ! ( حتی اگر به زبان نیاورند , آنقدر با دل و روحشان آشنا هستم که امواج ارسالی آن را دریابم !)
پس اگر هنوز خواهرتانم , مرا از شنیدن آنچه در دلتان می گذرد , محروم نفرمایید !
پاسخ دانیال:
اگر مرجع چشم دیدن باشد ، بعد از رسیدن به آن مقصد که دیدن باشد
لاجرم باید بایستد ، پس دیدن و شنیدن چه فایده دارد ؟!
و لذا پیامبر اکرم ص به اصحاب خود میفرمود : زرغیا تزدد حبّا ...
به دیدار من کم بیایید تا محبتتان زیاده شود ... معجم کنوز الامثال ص 3
و لیکن اگر دیدن و شنیدن به گریستن و نگریستن باشد
هر بار که به جمال یار بنگری پس آن نگرستنی دیگر است
زیرا که جمال وی نامتناهی است و تو با دیدن به آن مقصد که دیدن باشد
نمیرسی ، چرا که هر لحظه تحول و انتقالی تازه در او بینی ...
هر دم ز تو در دیده خیالی بینم در هر دیدن تازه جمالی بینم
چون جلوه تو نیست مکرر حاشا کز دیدن تو به دل ملالی بینم
خلوت گزیده
29 بهمن 1390 ساعت 00:31
سلام
چکار کردی دانیال !!! وبلاگت همه چیز تمام است .مشتاقت شدم ...
پاسخ دانیال:
چون صفت فقر از حدّ خود در گذرد ، به ضدّ خود که غناست منقلب گردد
پس اکنون همه را حق خوان و نه چون ظاهر خلق ...
مریم
29 بهمن 1390 ساعت 07:12
سلام صبحتون بخیر
اومدم بگم شما داداش دانیال و به طور خیلی خیلی ویژه عمه طهورای عزیز و همه دوستانتون که اینجا و این کامنت رو میخوونن به جشن تولد یه فرشته دعوتن
از همه دوستان دعوت میکنم به وبلاگم بیاین و تو این جشن بی نظیر شرکت کنین
میگم داداشی فرصت طلب تر از آچی کوچیکه ات دیدی بودی تا حالا؟
خو مگه چیه وبلاگ داداشمه دوستاشو به مهمونی دعوت می کنم
پاسخ دانیال:
کم کسی داند و کم صاحبدلی خبر دارد ، تو را بدین زیبایی
مریم
29 بهمن 1390 ساعت 07:23
راستی داداشی نگی نفهمید یا یادش نبود
زود باشین بگین
جایزه کسی که اولین ستاره رو بکاره چیه؟
پاسخ دانیال:
عاشق باید که از غرض پاک شود و طلب و خواسته خود را از میان بردارد
عاشق باید که بی غرض با معشوق صحبت دارد و کار به مراد او بگذارد
چه ، تا ترک مراد خود نگویی صد بار ، مراد در کنارت نه آید یک بار
طهورا
29 بهمن 1390 ساعت 09:02
پس دل زیاد ٫چشم صغیر ٫گوش و چشم نه برای صرف دیدن٫برای دیدن جمال هم که بواسطه نامتناهی بودن نمی شودبه مقصد.

راهی نیست مگر این که بخواهیم شبیه ترین شویم به او در صفات
که اگر چنین شود خواسته هایمان فرق میکند از او؟
این ها در من بخاطر این است که فقط از بعضی صفات ٫آن هم جزئی تمرین کرده ام که چون ناقص است در طلبش هر دم به دنبال چیز دیگری می روم که نا خواسته اوست؟

مریمی جان مرا ویژه دعوت می کنی که عمه را در خرج بیندازی؟یا نه بواسطه این که من تو را دوست دارم؟بهمن در خود تولد های زیبایی دارد .دیروز تولد بهمنی های عمه هم بود و من الان از خستگی این گونه ام
پاسخ دانیال:
التفات به معشوق با درک صفات وی ، تسمی حیرة العظمی !
این کلام تازیانه ای است که مستأهلان اهل شهود را میراند و میترساند
چون این شناخت صفات مستلزم قرب و وصال است و در سابق گفتیم که
محبان بعد و هجر را بیشتر دوست میدارند و فی الوصال استهلاک العشق
طهورا
29 بهمن 1390 ساعت 09:43
و فی الوصال استهلاک العشق از کجا معلوم ما که به آن وصال نرسیده ایم که بدانیم این را؟ منطورم این است که مثلا بهشتیان ٫مقربین در آن سرا باز هم عاشقند .این طور نیست؟
پاسخ دانیال:
سزای الله عبادت پاک است بی نفاق و طاعت به اخلاص است بی ریا
ولیکن لباس عاشقی لباس دل است ، عاشق آن نماز که کند نماز دل است
و لذاست که از سرّ الارباب حضرت امیرالمومنین علیه اسلام منقول است
که اگر خدای تعالی مرا مخیر گرداند میان مسجد و بهشت ،
من مسجد را اختیار میکنم و نه بهشت !
طهورا
29 بهمن 1390 ساعت 09:49
نه اشتباه کردم ٫بهشتیان مقرب هم نزدیک تر شده اند نه وصال یافتند.اصلا خدا چون نامنتهاست وصالی نخواهد بود.
پس چه بخواهیم چه نه همیشه هجر است و بعد پس همیشه عاشق واو معشوق
پاسخ دانیال:
و علیک السلام بر تو که خوب یافتی ...
که هجری که بر مراد معشوق باشد هزار بار از وصل یار خوشتر است
زیرا که در فراق طلب است و در وصال نه و این معنا تا بدینجا ،
در هر عشق زمینی و آسمانی مشترک باشد !
اما در عشق زمینی چون جلوه محبوب محدود است ، بدیهی است
که قصه ی : هفته ای چند عیش و سالی چند غصه ، پیش آید
مثال آنکه در ایام نوروز به طبیعتی سفر میکنید که کم از بهشت نه
در آنجا مرغان هوازی و پرندگان شکاری و آبشارها و درختان رفیع را میبینی
و همی به ساکنان آن خطه غبطه میخوری که ای کاش من هم ساکن
این کوی و این برزن میبودم تا هر روز و هر لحظه از این طبیعت ، لذت برم
و لیکن چون عدد روزهای اقامت از یک به سه منقلب گشت ؛ دیگر آن شور حضور روز نخست در تو نیست چرا ؟ آیا در زیبایی طبیعت نقصان آمده ؟
خیر ، چون جمال طبیعت محدود است و شما با چشم بصری به وصال
این جمال نائل شدید و دیگر آن شوق سابق را برای حضور ندارید ...
این است که میگویند قصه غریبی است ، قصه عادت ، وقتی ساکنان دریا پس از مدتی دیگر صدای امواج آب را نمیشنوند به خاطر عادت !
و لیکن همان طور که عرضه داشتید ، جمال خداوندی چون بی انتهاست
اهل حقیقت در هر نظر و نگاهی ، جمال تازه ای از او بینند و باز عاشق تر از پیش گردند و لذاست که استاذنا علامه جعفری ره بر لب دجله بود
و به آب مینگریست ؛ از قضا از دیدن جلوه الهی در رود به خروش آمد
مست و لا یعقل شد و از صیاد بی نظری که در آن حوالی بود پرسید ،
می بینی رود را ؟! صیاد لبخندی زد و گفت بلی ، امروز صید زیاد بود !
اینجاست که شاعر میفرماید : تو مو میبینی و من پیچش مو !
علی ای حال ؛ نکته ای ناگفته میماند اگر نگویم : که امتناع وصال در حق نه به خاطر جمال نامحدود وی باشد که اصلا بواسطه آیه شریفه لم ترانی ، هیچ چشم و بصری را راه به سوی جمال هو نیست مگر اندکی
به عبارت أخری در جایی که روزن کوچکی از جلوه دوست ،
کوه را متلاشی کرد ، جایی که دجله آرام عارف را مست و لایعقل میکند
دیگر نوبت به این و آن کردن و صحبت از دیدن معشوق ازلی نمی رسد
آیا نبینی که چون جبرئیل در اولین بار با رسول خدا ص در غار ثور دیدار کرد
وی بیهوش شد ، چون طاقت صحبت با فرشته قریب به قرب الهی را نداشت ، پس چون رسول به هوش آمد و راست نشست ،
دگر بار جبرئیل خود را بدو نمود و بر وی سلام کرد و سریع به نقاب شد
چرا که رسول خدا ص را هنوز انس و الفت مألوف با جمال حق نبود ...
پس رسول قصد خانه خدیجه کرد در حالی که در راه سلام آن فرشته خدا
به همه ذرات زمین سرایت کرده بود و حضرت مصطفی به هر سنگ و کلوخ که میرسید به آواز همی میگفت : السلام علیک یار سول الله
و رسول متغیر و متحیر از این ساعت به نزد خدیجه آمد ، رخسارش زرد گشته و عمامه اش گشاد ، به بانو فرمود : زمّلینی دثّرینی ...
مرا بخوابان ، چادر بر من پوش تا زمانی که آرام گیرم که من از خود میترسم ، نباید که دیوانه شده باشم ، باور کن بانو اندر هوا شخصی ببینم که هرگز مثل وی ندیده ام ، او از جنس آدمیان نیست و به جمال وی آدم نیست ،
با من سلامی میکند و خطابی که که به آن کسی مألوف نیست ،
ندانم یا خدیجه که در زیر این سقف ، او کیست ؟!
سید ص این را بگفت و ساعتی لطیف در خواب شد ، بلکه این حالت از او منقرض شود ولیک چون سر از بالین گرفت ، دوباره جبرئیل را در هوای حجره بدید که به او اشاره میکند : السلام علیک یا رسول الله
رسول ص دوباره خدیجه را گفت که آن شخص با جمال و با کمال اندر هوا
دوباره مرا تحیت میکند ، خدیجه بانو رسول را تنگ در بغل گرفت و گفت :
اکنون او را بینی ؟! رسول گفت : آری ، همی باز بینم ...
خدیجه عاقله بود و کتاب خوانده و وصف ملک و حال مقربان میشناخت
پس دست دراز کرد و مقنعه از سر کشید و موی خویش برهنه کرد
و در حالی که رسول را همچنان در بر داشت از او پرسید : او را میبینی ؟
رسول خدا ص گفت : همی ناپیدا گشت ، خدیجه دوباره مقنعه کشید
و موی سر بپوشاند ، رسول ص گفت : اکنون دوباره باز آمد و او را بینم
خدیجه بر پای جست و بسی بخندید و گفت یا سید ، آن تحیت که او گوید
مرا و جمیع خلق نیز می باید گفت : السلام علیک یا رسول الله
که من یافتم آنچه میخواستم از بس در این دولت نشستم و برخاستم
یا سید دل رنجور مدار و خوش باش که آن شخص که تو می بینی فرشته امین است و ملک ربّ العالمین است .... و الی آخر ...
الغرض که رسول ص در مقام سمع و بصر طاقت رویت جلوه جمال دوست
در ذات فرشته وحی را نداشت و بیهوش و بیقرار گشته بود ،
پس این غایت وصل و دوری از رویت نه بر قیاس عشق زمینی ،
و نه به خاطر بیم از تکرار جلوه معشوق بود...
که گفتیم جلوه جمال لایزال الهی لامتناهی است و فی ایّ حال ،
قصه وصل و هجر زمینیان و آسمانیان و علت وصل و بعد هر یک
با دیگری فرق دارد و حکایت هر یک چیز دیگریست ...
سهبا
29 بهمن 1390 ساعت 10:00
سلام . صبح همگی بخیر .
تولد بهمنی های عمه طهورای عزیز هم مبارک باشد انشاله . ( راستی عمه جان ، این بهمنی ها ، یعنی چند نفر ؟ می شود با ذکر نام و درج سن و شماره شناسنامه و تاریخ تولد دقیق اعلام بفرمایید ؟ )
دست خودم نیست ، برادر می دانند وقتی در این شغل شریفی که من دارم به کار مشغول باشی ، همین می شود نتیجه هر صحبتی ؟! مستند و مستدل باید ارائه شود تمام سخنان !
پاسخ دانیال:
خدای متعال خطاب به حضرت سهبا علیه السلام :
ما به حرمت عشق تو ، از جفای آدم و حوا گذشتیم ،
مشروط آنکه دیگر تاریخ تولد آن دو را از ما مطالبه نکنی !
مریم
29 بهمن 1390 ساعت 10:17
الهی فدای عمه طهورای خودم بشم من
تولد بهمنی های شما هم مبارک عزیزدل
پاسخ دانیال:
عزیز آنکس که تولدش در یاد او ، شاد آن دل که در آن دل مهر او ،
آزاد آن کس که وی در بند او ، آیاد آن زبان که در آن زبان ذکر او ...
پی نوشت : او = عمه جانم
هستی
29 بهمن 1390 ساعت 10:23
داداشی من هیچم لوس نیست دهه
پاسخ دانیال:
تا در هستی هستان بی نظیر هستی من هستی هست لوس نه هستم
طهورا
29 بهمن 1390 ساعت 11:04
برادر زاده ی عزیز دانیال مرا باز شرمنده بسی کردی با این همه زحمت من دیگر چکنم .
چه زیبا گفتی و چه سرشار شدم از هم صحبتیت.
برایم همچنان دعا می کنی ؟

به نرگسی گفتم خواست بیاد برایت آب پرتقال بگیرد که من از صبح دانیال را خسته کرده ام گمانم الان بیاید............
پاسخ دانیال:
أیها السائل عن قصّتنا ، لو ترانا لم تفرق بیننا ،
فإذا أبصرتنی أبصرتها و إذا أبصرتها أبصرتنا ...
ای کسی که از قصه عشق خواهر و برادر پرسیدی ،
بدان که گر ما را دیدی ، میانمان فرقی مگذار ،
پس اگر مرا دیدی او را دیدی و اگر او را دیدی مرا دیدی ...
که من در وقت اشک و بغض گرفتن چون از تنهایی آستین بر سر گرفتم
به ناگاه دست او را در آستین خود دیدم ، پس دست من دست او باشد
زیرا که دست او در آستین دست من و غمگیر اشک چشمان منست !
طهورا
29 بهمن 1390 ساعت 11:22
سهبا جان خدای عزوجل برای این حقیر دو بار منت نهاد و (نفخت و من روحی ) را برایم جلوه داد باشد امانت دار خوبی باشم .
یادم باشد در یک کامنت جداگانه اسامی تمام خاندانم از ازل تا هم اکنون با ذکر تمام شجره نامه ها ٫تاریخ ها ......ها برایت میفرستم.
آب پرتقال را آوردی؟
راستی عمه جان شما از نوگلانتان بگویید .چند تا؟
پاسخ دانیال:
حق الیقین بداند که چه می بیند ، آیا در دامن ما بچه می بیند ؟!
ثم استغفر الله ربّی و أتوب الیه که زنده باشم و خواهر برایم آب سرد بیاورد
که من در برابر دل دریایی خواهر ؛ لایق یک قطره شبنم هم نیستم
چه رسد به حریفی اشک هایم با هفت دریای چشمانش !!!
سهبا
29 بهمن 1390 ساعت 11:35
سلام مجدد . خدمتتون یه پارچ آب پرتقال آوردم . و البته یه لیوان جداگانه مختص عمه طهورای نازنین .
از این بابت واسه شما یه پارچ شد ، که یکتنه باید جواب همه رو بدین خب ! پارتی بازی نبود جون خودم !
راستی ، بابا محمد هم در جواب شما گفتند که نرگسم ، پارتی بازی نمیکنه ! اونم شواهدش موجوده ! برین ببینین خب !
پاسخ دانیال:
حدود عشق جز به بصیرت باطن نتوان دید ؛ پارتی بازی که ملاک نیس
طهورا
29 بهمن 1390 ساعت 11:40
به برادر زاده های عزیزم نرگسی و مریمی و دانیال:
عمه به فدای محبتتان شرمنده کردید مرا ممنون .جبران کنم در ولادتتان .
از طهورا به هستی:ای ناز دانه چند بار صدایت کنم تا جواب بدهی؟
قبلا در سرای های زیادی دیدمت و برایم دوست داشتنی .یادته برای انار داداش موسی را سراسیمه صدا کردی ؟ جزقرآن. یادته کامنت رنجه ام در آخر ماه سفر که گفتی :ای عزیز لا اقل یه آدرسی از هر نوعش می گذاشتی .(آ) هستم در سرای ۲داداش سلامت.دوستت دارم هستی .
عمه جان دانیال با عرض ببخشید آخرین دوست صدا کنم بود .قول می دهم تکرار نشود
این هستی از بس دغدغه و غم دوستان دارد ٫سراسیمه می آید و می رود .کار بسیار دارد.
پاسخ دانیال:
مرتد گردم گر تو ز من برگردی ، ای جان جهان تو کفر و ایمان منی
هستی ما ، عاشق آسمان است تا وقتش چه اقتضاء کند ؟!
ببارد یا که آفتاب عالمتاب شود ....
سهبا
29 بهمن 1390 ساعت 12:45
به عمه طهورای نازنین :
شجره نامه مرا از داداش هم بپرسید ، فوت آب است !
اما محض پاسخ به سئوال شما ، دو دختر دارم ، یگانه جان سیزده ساله ، و نیایش عزیز ، پنج و نیم ساله !
دیگه چی بگم عمه جونم ؟!
پاسخ دانیال:
کمترین بهانه برای گرامیداشت یگانه و نیایش ،
آن است که ایشان فرزندان محبوب تواند ...
طهورا
29 بهمن 1390 ساعت 13:53
عمه به قربون این دو نوگل نرگسی جون.
بهمنی های منم مجتبی عزیز هفده ساله و فاطمه خانم گلم دوازده ساله.
پاسخ دانیال:
تبسم دلم را هدیه آستانشان میکنم و کودکان نیازم را بر درگاه حضرتشان
به بازی نور و آیینه میفرستم ...
سهبا
29 بهمن 1390 ساعت 18:04
زنده باشن الهی ! آخیییی ! چقدر دوست دارم این دختر عمه عزیزمون رو ببینم ! والبته با اجازه مامانش , پسرعمه مون رو !
پاسخ دانیال:
برایت کمی آسمان آرزو میکنم که بیشتر بباری هر روز
هستی
29 بهمن 1390 ساعت 19:13
لوسم نکنین دیگه داداش
اسفندگان بر شما مبارک
پاسخ دانیال:
عشق خیال است ؛ خیال مهربانت را بوسیدم ،
من تو را میخواهم
متین
29 بهمن 1390 ساعت 19:45
سلام...
پاسخ دانیال:
خلوت تنهای من ، امشب غافلگیر هجوم مهر تو شده ...
متین خواهرم ، لحظه های من به ترک ناگهانی تو خو نمیگیرند ...
هستی
29 بهمن 1390 ساعت 20:05
از هستی به طهورای گل عمه دوست داشتنیم
سلام عمه جانم فدایتان
فدایتان بشوم پس چرا دیگه به وبلاگ خودم نمی آیین
به خدا من کامنت های داداشی را نمی خونم همین الان که بهم تذکر دادند خوندم محبت های بی دریغتون را
هر نشانی از عمو سلامت برای من با ارزش است شما که جای خود دارید عمه جان در چشمان من جای دارید تشریف بیارین در وبلاگم قدمتان سر چشمام
فدایتان شوم برای عمه جان طهورا
عمه دیدین انارم رفت؟
دیدین انارم خاله را تنها گذاشت و رفت؟
می دونین توی این یک ماه پایانی سال تمام غصه و دلتنگی و دغدغه ذهنی من چیه عمه جان؟
طهورای عزیز امسال عید جای پدرم سر سفره هفت سین خیلی خالیه
دلم می خواست حتی اگر می شد یک طوری می شد من نبودم و می رفتم سر سفره بابا اینا سال را نو می کردم
دلم براش پر پر می زند خیلی تنگ شده خیلیییییییییییییی
عمه به خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا سخته طاقت ندارم به خدا
طهورای عزیزم دوستتون دارم خدا شما را برای همه ما نگه دارد
پاسخ دانیال:
قلبم از شنیدن شکوه ات تب کرد ، درد بی مهری روزگارت پریشانم کرد
امشب اصلا شعر نمیدانم ، بی وزنم ، بی قافیه ام ، تو ببخش
هستی
29 بهمن 1390 ساعت 20:11
سلام عمه جانمممممممممممممممممممم
پاسخ دانیال:
لایق سلام و کلام چشمانت هستم ...
طهورا
29 بهمن 1390 ساعت 20:46
من رفتم پیش هستی .....................
پاسخ دانیال:
به هر کجا باشی حس ات را احساس میکنم
ریحانه
29 بهمن 1390 ساعت 21:03
به گواه تمام ستاره های کاشته شده ....تو خداوندگاری عشقی برادر !!
من تاب سخن ندارم...به احترام ستاره ها سکوت میکنم!!
پاسخ دانیال:
برادری که آسمانش را با ابرهای دلتنگی قسمت کرده است
دیگر ستاره ای ندارد که با آن گلویی تر کند ...
سهبا
29 بهمن 1390 ساعت 21:28
باز این دلتنگی , درد مسری لحظه هایمان شد چرا ؟!
پاسخ دانیال:
از من مپرس که میترسم اشک چشمانم ، راز عشقم را فاش کند !
جوجه اردک زشت
29 بهمن 1390 ساعت 21:37
سلام
در کنار دریا بودن صدایش را حذف می کند اما ماهیتش را نه و اگر نباشد دریا زندی ساحل نشینان تداوم ندارد واین می شود که ساحل نشینان باید ناز دریا را بکشند حتی رنج تلاطمش را که گفته است: چویار ناز نماید شما نیاز کنید
وما به دل عاشق شده ایم که گوش وچشم پیر می شوند واعتباری ندارد و دل اما فرش است هرچه کهنهتر دلرباتر که ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم و...
پاسخ دانیال:
ای دوست ، ای دوست ، میوه نمیتواند به ریشه بگوید من رسیده ام
بگذار سکوت کنیم تا فقط از تو خوانیم ، این خواهش در همه ماست !
هستی
29 بهمن 1390 ساعت 21:47
سلام داداش دانیالم
نبینم غصه تونو
خدا منو بکشه که باعث بغض های شما شدم
سلام عمه طهورای گلم

برای دوتاتون بنویسم که حالممممممممممممم خوبهههههه
خدا را شکرررررررررررررررررررررررررررررررررر
فکر کنم از آخرین مطلبی هم که نوشتم مشخصه به شرایط زندگیم مسلط شدم و کنار اومدم با شرایط جدیدش و امیدوارم خدا هم مثل همیشه از این به بعد هم کمکم کند
خوبم و آرام
امسال عید ستایش کوچولو و امیر علی هم پدرشون کنارشون نیست حتی امیر علی اصلا باباشو ندیده .
امسال عید خیلی ها نیستن
پس من تنها نیستم
امسال عید خدا با ما است
تازه بابا هم حتماااااااااااااااااااااااااااااااااا کنار سر سفره هفت سین کنار دستم نشسته من مطمئنم
غصه نخورینننننننننننننننننننننننننننننننننن
عمه جان زندگی و روزگار من پستی و بلندی هایی داشته که داداش دانیالم در جریان شرایط سخت جسمی من بوده ازشون خواهش می کنم اگر راهی دارند خصوصی برای شما توضیح بدهند
مطمئن باشین اگر تونستم اونا را پشت سر بذارم
نبود بابا را هم می تونم قوی و محکم تحمل کنم
پاسخ دانیال:
بگذار روح تو ، راز دل تو را نگه دارد ، اگر چه یار تو را فراموش کرده باشد
و لیلی پیاله تو را هم شکسته باشد ...
هستی
29 بهمن 1390 ساعت 22:27
اینم وبلاگ ستایش کوچولو و امیر علی
http://setayeshe-man.blogfa.com/
پاسخ دانیال:
اینجاست که مظاهر حسن تو ، حبیب من میشود !
طهورا
29 بهمن 1390 ساعت 23:20
برادر زاده عزیز به گمانم آدم ها باید در هر لحظه از زندگی با هر نفسی که بر می آید بگویند خدایا این دل عجب نعمتی است که به ما ارزانی داده ای.چگونه شکرش را بجا بیاورم خوب شد که شب شد با این دلتنگی می شود کمی گریست دور از چشم بچه ها.
پاسخ دانیال:
چشمه پنهان دل من تنها زمانی میجوشد که به سوی دریا رهسپار است
اللهم الرزقنا التوفیق الشهادة فی سبیلک ...
طهورا
29 بهمن 1390 ساعت 23:47
این دریا یعنی شهادت؟
پاسخ دانیال:
دریا تشنگی است ، هشت سال خون دادیم ،
تا مجنون بمانیم ، تا تشنه نمانیم ...
هستی
29 بهمن 1390 ساعت 23:53
عمه طهورا شما با من بودید آیا؟
پاسخ دانیال:
من دونهما جنتان ... جز آن دو بهشت ، دو بهشت دیگرند ( الرحمن 62 )
طهورا
30 بهمن 1390 ساعت 08:38
هستی دردانه ام کدام منظورم را می گویی؟
من اصلا زور ندارم

هستی جان من این جا به زور عمه شدم .زورم تا این حد بود .

تو هم چه بخواهی چه نخواهی ته تغاری عمه ای ؟حساب ته تغاری ها هم بلکل جداست.پارتی بازی اینا.........

شیرین ته تغاری من (هستی)؟؟؟؟؟؟؟

دانیال عزیز گمانم از دست من از پست بعدی رمز دارش کنی؟
(تغار را درست نوشتم؟)
پاسخ دانیال:
أیها الإنسی ، بی صفایانند ، کورانی که الطاف و احسان تو را نبینند
بحمد الله ما از این اقوام مبراییم و به راه تو ، دل داده ایم ...
هستی
30 بهمن 1390 ساعت 10:28
سلام به عمه و داداش

این هدیه جشن اسفندگان برای شما عمه گلم و برادرم
شما لطف دارین طهورا جان گلم عمه عزیزم
یک معنی دیگه ته تغاری بودن هم اینه که وقتی آخری هستی و هیچ بچه ای همسن و سالت نیست همیشه تنهایی
همیشه و همیشه هیچ وقت همبازی نداری
من یادم نیست در مورد منظور حرف زده باشم عمه جان
من اینجا و همه جا ریزه میزه ام
فدای شما عمه طهورا مررررررررررررسی
پاسخ دانیال:
قارون نیستم ولی طهورای من ، گنج قارون دل من است !
آن را به هر کسی نمیدهم !!
متین
30 بهمن 1390 ساعت 11:17
خیال روی تو در هر طریق همره ماست

نسیم موی تو پیوند جان آّگه ماست...


خیلی وقته دست به قلم نبردم...با اونم انگاری غریبه شدم!
پاسخ دانیال:
تماشا کن مرا گاهی تا دلت شاید سوی من آید اگر خواهی
طهورا
30 بهمن 1390 ساعت 11:36
علیک سلام بزرگ کوچک عمه هستی ام
معمولا کوچکترایی که بزرگ فکر می کنند با همسالان خود چه کاری دارند؟
اگر تو خود را با این همه مهرویان در آسمان ها و سایه سارها و مکتب القران ها وسفیر ها و عاشق همت ها و زبده نشینان و.........................تنها می دانی وای بر احوالات امثال من !
من قواره روحت را که اندازه گرفتم که برایت چارقدی بدوزم تعجب کردم از بالا بلندیت .
هستیم اگر هوس بازی کردی عمه هم کمی شیطونی در رمقش مانده با من قرار بذار بریم در سایه ساری با سهبا بازی کنیم .
چه بازی دوست داری من بازی ستاره شناسی را دوست دارم!

دانیال برادرزاده ام من فقط در کنج قارونی تو جا خوش کرده ام جای دنجی است .


پاسخ دانیال:
پس به قلبم وعده بده که همیشه با او میمانی ...
ر
30 بهمن 1390 ساعت 12:44
اتفاق مبارکی است کنده شدن قلب از دل
دلم نیامد بگذرم از قلب!
پاسخ دانیال:
ای من از خود جدا ، عشق در خون من است ، قلب ما که چیزی نیست
حتی اگر سرم را هم از دست بدهم ، سوگندم به یار پا برجاست !
ومن المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله ....
ر
30 بهمن 1390 ساعت 12:47
و گذشتن از شاهرگ شاهرود!
پاسخ دانیال:
ألا ای هیبت لبهای خاموش ، جلوه آواز پنهان دار که این راز پنهان منست !
هستی
30 بهمن 1390 ساعت 14:09
هستی به عمه طهورا
اول از همه سلام بر داداشم
بعدشم سلام عمه طهورا جان
سوما عمه تو را خدا بسه دیگه اینقد شرمندم نکنین
من در مکتب این بزرگواران درس یاد می گیرم و بس
وبلاگ داداشی دانیالم را از قلم انداختین عمه جان
والا من بازی دیدار عمو سلامت را بیش از همه ترجیح می دم
پاسخ دانیال:
رشکم آید ، به هوایی که به عطر قلب تو آگاه است ...
هستی
30 بهمن 1390 ساعت 14:55
سلام عمه طهورای گلم
از مزایای ته تغاری بودن می تونم استفاده کنم؟
بدون اجازه استفاده می کنم خب
عمه جان این بار خواستین برین پیش عمو سلامت به منم بگین از قبلش منم میام خیلی دلم می خواهد ببینمتون . دلم پر می زنه که از نزدیک عمه جانم را ببینم
منتظرم هااااااااااااااااااااااااااااا چشم انتظارم نذارین تو را خدا
پاسخ دانیال:
هستی من ؛ قرن ها پنجره ای منتظر دیدن اوست ...
و من چقدر دلم میخواهد که این خواهش روشن ، روزن کاشانه من باشد
طهورا
30 بهمن 1390 ساعت 15:01
ان شاالله
پاسخ دانیال:
إن شاء الله أن ترانی قتیلا ...
طهورا
30 بهمن 1390 ساعت 16:10
دانیال عزیز این (ان شالله) را در جواب صفجه قبل دادم .دیر رسیده با خواست هستی یکی شد!

عمه به هستی:در پی وصال نباش با جملاتم بساز .
پاسخ دانیال:
تنفس به هستی : ناز حسن بهارانه تو را غیر من ، کس نخواهد کشید !
هستی
30 بهمن 1390 ساعت 16:14
انشاالله نه یا انشاالله بله ؟عمههههههههههههههههه
پاسخ دانیال:
چه گویم وقتی دل عزلت طلبش ، تخت شاهانه نخواهد ؟!
هستی
30 بهمن 1390 ساعت 19:11
در جواب عمه
تسلیمممممممممممممممممممممممممم
باشه چشمممممممممممممممممممممممممممممممم
داداشی شما چطورین چه خبرا؟
پاسخ دانیال:
همچنان در کوچه شهیدی اقامت دارم ، بوسه میبخشم و گریه می آموزم
ریحانه
30 بهمن 1390 ساعت 19:17
++تلنگر کوچکی است باران وقتی فراموش میکنیم اسمان کجاست!!!

امروز اینجا محشر بود ...باتمام حجم ریه هام خدا رو نفس کشیدم


...
پاسخ دانیال:
تا ما و شما به حال خود میگرییم ، باران به ناله گل میخندد !
طهورا
30 بهمن 1390 ساعت 19:34
دل عزلت طلب وتخت شاهانه حل شد در ارتباطی از نوع دیگر خیالتان تخت شجره نامه ام را زیرو رو کرد عجب ته تغاریی بود .

به سمت فرشته ی استنتاق سیمرغش بدهید!
پاسخ دانیال:
رودها مویرگان شهر دل من هستند تا برای هر چنار سایه پرور تشنه ای
بفرستم درودی ، پس دعا کن زمستان هجران بمیرد ، رودها پر آب شوند ،
یار بماند و بی وفا بمیرد !
متین
30 بهمن 1390 ساعت 20:09
برادر؟
پاسخ دانیال:
لا صبر لی یا متین ، أنا جلیس من لا ذکرنی !
من این حسرت با که گویم ؟! بقیت متحیرا مدهوشا و حزین ...
طهورا
30 بهمن 1390 ساعت 21:10
حالا این بی وفا کی هست ؟!
پاسخ دانیال:
مقصود ز کوی او ، روی او بود ، بی وفا آنکه من او را بودم و او مرا نبود ،
چه ، قیمت صدف نه به صدف است قیمت صدف به درّ و شاهوار دل اوست
بی وفا اوست که شاهوار دلش من بودم و او صدفم نبود !
فهذا یشار إلی قوله تعالی : هنّ لباس لکم ... ( بقره 187 )
مجتبی
30 بهمن 1390 ساعت 22:04
سلام
امشب بعد از مدت ها جسارت به خرج دادم و به خودم اجازه دادم که یه چیزی برای پسر عمویی که نمی دانم اجازه دارم با این عنوان خطابش کنم بنویسم. پسر عموی عزیز نمی دونم امشب چی شد که برات نوشتم ولی یه چیزی بهم گفت که بنویس و بگو که هستی.
به نوشته هات حسادت می کنم. خیلی دوست دارم مثل خودت بنویسم ولی هر چی سعی می کنم رسیدن به توانایی های شما خیلی زمان می خواد.
کاش من هم مثل تو عاشق بودم تا می توانستم به زلالی دلم حرف هایم را بنویسم ولی آنقدر این زرق و برق های زندگی آشفته و از خود بی خودم کرده است که حرف های دلم را جز در دلم و جز برای خودم جای دیگر نمی توانم شرح دهم.
به خودافتخار می کنم که چون تویی دارم و امید دارم به این که من و تو از یک جنسیم.
گاهی اوقات از نوشته هایت وام می گیرم و با اندک نوشته های خودم می آمیزم و از آن برای بیان دلتنگی هایم استفاده می کنم.
مرا ببخش و عاشقانه دعایم کن.
پاسخ دانیال:
آیا شنیده ای که کشته ای بر کشنده اش ترحم کند ؟!
پس غم این کلمات را فراموش کن ، آن سان که تقدیر مرا فراموش کرد
به عمو و زن عمو سلامم را برسان و بگو که چقدر دوستشان دارم ...
سهبا
30 بهمن 1390 ساعت 22:11
سلام . یکروز نبودم , فراموش شدم یعنی ؟!
بعد برادر , این خطاب تنفس به هستی دیگر چه معنایی داشت این وسط ؟!

عمه طهورای عزیزم , شجره نامه را فقط به ته تغاری ها رو می کنید ؟ من احیانا حس کنجکاوی ندارم ؟!

راستی , شبتان خوش . آب پرتقال میل ندارید ؟!
پاسخ دانیال:
اگر صد بار روی و عالم بر فراق پیمایی تا آن نقطه حقیقی که دل باشد
رفیق یاد ما باشد ، هستی و از دلم بوی مهر یوسفی خواهی شنید !
طهورا
30 بهمن 1390 ساعت 22:24
چه اتفاقی می افته که بی وفا صدف این درِّ و شاهوار دل نمی شه ؟
یعنی نمی بینه ؟یا نمی فهمه ؟..........
پاسخ دانیال:
سوختم من نه از آفتاب بلند ، سوختن من ز درد هجران است ...
هستی
30 بهمن 1390 ساعت 22:45
سلام برادر جان
سلام عمه خانم
عجب انصافی دارین شما ماشاالله عمه خانم
من شجره نامه شما را در آوردم؟


دست شما درد نکند

ببخشید برادر آخرین باری بود که توی نظراتتون خطاب به کسی می نویسم

عمه خانم یک کم جور دیگری ازتون انتظار داشتم که با محبت تر با ته تغاری برخورد کنین

پاسخ دانیال:
فالعمة ، هی کوکب قلبی ، حزنها حزنی و کربها کربی یا هستی !
یگانه(عقاب نادان)
30 بهمن 1390 ساعت 23:17
ببخشبد بطن چپ اینور یا اونور؟
من فکر کنم اونور...درسته؟اخه چون روبرو ماست اینور اون میشه اونور ما و اینور ما میشه اونور اون.
پاسخ دانیال:
از او بپرس که چون سفر رود ، ابرها در غمش خون می بارند ...
مثل اینکه هنوز نبخشیدی ، ببخش دیگه
مریم
30 بهمن 1390 ساعت 23:25
رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب...

آب در حوض نبود

ماهیان می گفتند:

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد

سلام برادرم!
پاسخ دانیال:
اگر قلبت ، قربانی قدم دوست باشد ، می آید ،
آن سان دیگر تنها نخواهی ماند !
طهورا
30 بهمن 1390 ساعت 23:31
العجب هستی چه کم توقع هستی دیگه چی می خواستی عمه بیشتر از این نیست .(یه آ ناقابل)
ای ناقلا دریچه همون جا برویت همیشه بازه ازم چیزای بهتر بخواه من بیشتر از اون نیستم .

عمه به سهبا :عمه جان مورچه چیه که کله پاچش چی باشه .
قرار شد من و ما هیچی نباشیم فقط خدا باشه .

عمه به دانیال:حسابی داری منو ذوب می کنی از خجالت .
دعا می کنم نور باران شوی .
شجره همین جاست شجره طیبه دانیال ......
پاسخ دانیال:
شما سرمست نمیشوید مگر با دردهایتان ...
پس بگذارید بغض من قلب هایتان را عاشق کند !
هستی
1 اسفند 1390 ساعت 11:35
سلام داداش جان صبح بخیر
پاسخ دانیال:
کبوتران تو رو سفیدند ولی من تنها شکوه پرواز را در سینه دارم
طهورا
1 اسفند 1390 ساعت 12:04
این بغض را توضیح می دهید برادر زاده جان؟

همه مشغول استقبال فردایند و من در یافتن این پنجره ٬موفق شدم بالاخره.از زیر کار در رفتن هم مزه داره ها.مثلا دارم کامپیوتر اینجا (خونه مامانو......)تمیز می کنم

یعنی الان سهبا این جا تو تهرونه

هستی به عمه سلام ندادی چرا؟ خواستم برم پیش .....س.. صدات نمی کنم ها؟
پاسخ دانیال:
تو در کالبد حیات من ، خونی
هستی
1 اسفند 1390 ساعت 13:10
بعد از ظهر شما هم بخیر عمه طهورا
سلام به روی ماهتان

سلام داداشی
منم ایمیل می خواهم از شما یک چیزی هم برای من بنویسین
پاسخ دانیال:
نام تو زمزمه ی همیشه لب های من است ...
طهورا
1 اسفند 1390 ساعت 14:19
ان شالله آخر شب چک خواهم کرد.فردا مادر و پدر بزرگوارم ساعت ۲ از مکه خواهند آمد.................
ان شالله قسمت شما شود .

به هستی :علیک سلام

پاسخ دانیال:
اگر شب باشد و من باشم و افسانه دریا ، غم دل با تو گویم ای پروانه رؤیا
هستی
1 اسفند 1390 ساعت 15:30
سلام به روی ماه برادر و عمه عزیزم
می گم عمه طهورا به وبلاگ یگانه خاله ام سر بزنین عشق خاله اش است . فداش بشم الهیییییییییییییییی(ماشاالله به تربیت سهبا جان گلم)
راه گم کردین به سرای منم بیایین هم برادر هم عمه هم سهبا جان و یگانه جان عزیزدل خاله اش
نمردم و یکی هم من را به رسمیت خاله بودن شناخت
پاسخ دانیال:
سرها در گریبان است نه از سرما و نه از بوران
بلکه از ناپاکی دوران ....
هستی
1 اسفند 1390 ساعت 15:30
اینم آدرس یگانه گلی خاله
http://yeganeh98.blogsky.com/
پاسخ دانیال:
اینم آدرس یک عکس از اون خاطره :

http://mavara020upload.tk/uploads/1329787983.jpg
طهورا
1 اسفند 1390 ساعت 18:54
پست رنگ رویا های دلمو هر وقت می خوندم نمی دونستم برای چی جای عکسش خالیه ؟الان که مطابشو خوندم اومدم بیام بیرون که خوهرش دستمو گرفت !تازه فهمیدم چه خبره .خیلی مزه داد کلی اثرات زیبا بافتم در رویام.

عمه به هستی:هستی؟؟؟؟!

برادر زاده یعنی اون خونا که پمپاژ کردی من بودم؟
پاسخ دانیال:
زمان مرا هم دیوانه کرده ؛ هر دو چشمانم ،
جدا جدا ؛ خدا خدا کرده که آیا به سر خواهد رسید روزی :
التماس داغ اشک های من و سکوت سرد لب های تو ...
هستی
1 اسفند 1390 ساعت 18:57
سلام
تعجب کردم
مگه شما سهبا را دیدین؟
پاسخ دانیال:
خدایش رحمت کند ، عاشقانه های مرا خوب میفهمید !
یگانه
1 اسفند 1390 ساعت 18:57
علیک سلام.
کلاغ ها چه پر کار شده اند این روز ها.
من شام درست کنم؟
عمرا ...پس برادران به چه کار ایند؟؟
شما ابنبات پیش من دارید..
اگر خوب تمیز کنید شاید سک سک هم بگیرم برایتان.
چرا احوالات شما بد است؟خدای ناکرده تصادفی کرده اید یا هوا بارانی بوده و دلتان گرفته؟
حال ما چرا باید بد باشد؟
نخیر بنده جوان مرگ شدنم تضمین شده و در اسمان ها سیر می کنم.
در ضمن کامنت شما نیامد وگرنه بنده که خل وضع نیستم تائیدش نکنم،هستم؟
با تشکر
یگانه-ک
پاسخ دانیال:
چه توقع از پرنده ای که حتی پیچش باد در گیسوان مترسگی آشفته اش می کند !
یگانه
1 اسفند 1390 ساعت 19:19

باور کنید کم اوردم...شما این سر و زبان را از کجا پیدا کرده اید؟؟
ک اول فامیلی بنده است دایی دانی استار بد جنس.
پاسخ دانیال:
آهان ، از اون لحاظ ، ک ، را اونجور نوشتید ؟!
آخی ، خاله ها قربونت بشوند که چقدر تو دار و رازداری !!
ولی خدایی اگر هم کامل مینوشتی ما اصلا نمی فهمیدیم
کرمانشاه مال کجاست ، دانیال عموکاچی بازیکن کجاست ؟!
دیگه نمیدونم دانیال ارتگا رئیس جمهور کجاست ، همین طور کردستان ...
طهورا
1 اسفند 1390 ساعت 20:30
این سه خط آخری چقدر با من حرف می زنه؟

روز عمرم را شب ...............

پاسخ دانیال:
سیلی باد ، سایه ها را از این سو به آن سو میبرد و بوی خداحافظی
و اشک سوخته و نگاه دوخته را در فضا منتشر میسازد ...
طهورا
2 اسفند 1390 ساعت 07:58
گر چه از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

عمه دانیال امروز را هم بی سهبا طی کنیم فردا از آن ماست
معلوم نیست در این دود و دم به چه دلخوش است که یاد ما نمی کند!
پاسخ دانیال:
معشوق اگر از جنس آسمان است ، نمیشود در زمین عاشقش شد!
سمیرا
2 اسفند 1390 ساعت 08:07
چه کرده این شاهرود با شما؟!! چه دستان سنگدلی
پاسخ دانیال:
سمیرا ؛ من در جست و جویش پیر خواهم شد
و سالها بعد بر میگردم به تو در توی کوچه های شاهرود
به خیابان های لاغر و باریکش که مرا برای قلبش ربوده اند
بر میگردم با دلی شکسته و شاید عصایی ساده
با چشم ها و دست هایی که هنوز بوی کودکی میدهند
ولی آیا آن روز ، همبازی واژگانم مرا خواهد شناخت ؟!
و آیا مزارم را با فاتحه ای ، سنگ خواهد زد ؟!
سمیرا صحرانورد
2 اسفند 1390 ساعت 09:17
اصن یه حالی شدم این چند روزه نیومدم اینجا خوبی شما ؟ صرفا عرض ارادتی بود
پاسخ دانیال:
سلامی بی شماره ، انبوه ، تا بیکرانه ها ...
چرا به یاد نیاوردی لبان مرا آنگاه که میخواندند نام تو را ؟!
طهورا
2 اسفند 1390 ساعت 11:46
اندوه دلم یکی بود به غم تو هزار شد


و ادعو بالتواتر و التوالی

دور باد روزگار هجران
پاسخ دانیال:
آری ای مسلمان ، این دنیا سرای بهانه است و زندان اندوه !
آزاد آن مرغ کز روزن دل به عالم ملکوت پرواز کرده ...
چه ، قفس که در آن مرغ نبود و زندان که در آن اسیر نبود ، به چه آید ؟!
سمیرا
2 اسفند 1390 ساعت 12:12
خدانکند..یعنی قراره تا روز لحد برنگردید به دیدارش؟
پاسخ دانیال:
آری ، قسمت ما چنین است و حکم ما اینست که قصه آب و گل عیان شود
آرزوها نقد و غم ها بیکران شود ، دوست أزلی نهان شود ،
دل و دیده و جان هر سه بدو نگران شود !
طهورا
2 اسفند 1390 ساعت 12:24
یعنی برادر زاده این اندوه ٬دنیا را زندان کرده و گرنه سکوی پرتاب است آیا؟می شود جور دیگری نگاه کرد؟ این غم پروانه ها را می کشد!
پاسخ دانیال:
الدنیا سجن المؤمن یعنی بی خوابی صفت مشتاقان است و آیین عاشقان
که چون شب در آید و آفتاب نهان شود ، دلهای ایشان معدن اندوهان شود
گهی نوحه کنند به زاری ، گهی بنالند از خواری گهی روزنامه عشق باز کنند
و گهی سوره شوق آغاز کنند تا به فریاد در گیرند و بزاری دوست را یاد کنند
طهورا
2 اسفند 1390 ساعت 13:03
می رود دل به همانجا که تعلق دارد
صحبت از این غصه ها شدوطنم یادم رفت
رو به قبله کردن ما توی قبر انصاف نیست
صورت مارا به سمت کوی دلدارم کنید

آخ اگه نرگس بیاد یه جیغ بنفش سر من خواهد کشید.
پاسخ دانیال:
فبصرک الیوم حدید ... چشم تو امروز تیز بین است ( سوره قاف آیه 22 )
و لیکن ما داناتریم از آنچه او ، هو خالق العباد با ما میکند ،
ألم تر انّی کلّما جئت عاشقا ، وجدت فیها طیبا و إن لم تطیّب ؟!
آیا نمی بینی هر کجا که عاشق آمدم ، در آن لذتی وصف نشدنی یافتم
با آنکه شاید غم هجران به چشم ظاهر ، همه اندوه باشد !
یگانه
2 اسفند 1390 ساعت 13:21

نگویید جواب ما را ندادی...
پاسخ دانیال:
موسای کلیم ، دریای نیل را انفلاق بحر نمود
مصطفای حبیب ، ماه منیر را انشقاق قمر نمود
چه عجب باشد اگر بحری به ضرب عصا شکفته گشت که بحر مرکوب
و ملموس است و دست آدمی بدو رسد و قصد آدمی به وی اثر دارد
و لیکن اعجوبه مملکت دل ، انشقاق قلب است ،
که جن و انس از رسیدن بدان قاصرند ،
و تنها قلم عاشق است که میتواند ، این معجزه را ظاهر کند ...
دردهای من مسری است ، مراقب باشید !
فکر کنین می فهمین!
2 اسفند 1390 ساعت 15:03
سلام.مطلب رو خوندم گفتم یه ستاره ی الکی بکارم!
بابا کی میشه که دیگه از عشق و عاشقی خبری نباشه و نامه ای برای کسی نوشته نشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ دانیال:
کم نیست غمنامه های فراق در هجر خورشید ،
این است که همه عالم در فراقند ...
و تو خیال میکنی من کم از تو خسته ترم ؟!
مریمی!
2 اسفند 1390 ساعت 18:07
و آیا مزارم را با فاتحه ای ، سنگ خواهد زد ؟!
خیلی بدجنسی داداشی
وقتی میخوای از این حرفا بزنی فکر دل این آجی کوچیکه ات هم باش
دیگه نبینم از اینجور چرت و پرتا بگی یا بنویسی خبـــــــــــــ؟
پاسخ دانیال:
ما مجنون دوران خویشیم و ما را ، چیزی جز غم لیلا نکشد ...
به عمه طهــــورا
2 اسفند 1390 ساعت 18:09
اول اینکه چشم و دلتون زوشن عمه جونم که پدر و مادر تون رو دیدید ان شالله قسمت شما بشه سفر خانه خدا
دوم اینکه عمه جون چقدر زود این برادرزاده کوچیکتونو فراموش کردین عمه جان
چرا دیگه بهم سر نمیزنین؟
پاسخ دانیال:
و لیکن ما آمدیم و باز هم خواهیم آمد ، چرا که دلتنگی برادرانه ی ما ،
در فراق چشمان تو ، محک دلدادگی ما ، به حضرت توست ای دوست ...
د.ب
2 اسفند 1390 ساعت 21:18
آقا به نظرت نیازه این همه عربی در متنها؟
پاسخ دانیال:
أنا أبکی بالعین و أکتب بالقلب ، فأمّا أنت ، تقرأء بالعین أم بالقلب ؟!
سهبا
2 اسفند 1390 ساعت 23:13
سلام به برادر و به عمه طهورای نازنین . خسته تر از آنم که بتوانم حضور داشته باشم . تنها آمدم محض عرض ادب و احترام . تهران دودزده را هم دوست دارم , بخصوص که نازنینان دوست داشتنی زیادی را در آن می شناسم .
فعلا شب خوش تا بعد .
راستی عمه طهورا , قبلا هم گفته ام , جیغ بنفش مختص داداش دانیال است و بس . نه من چنان جسارتی می کنم در مورد شما نازنین , و نه شما کاری که نیاز به چنین جسارتی باشد , مگر نه مهربان ؟!
پاسخ دانیال:
برد از سینه ام تلخی هجران
شهد عشقی که زاده وطن است
من همان روستایی در شهرم
باز دارم امید همسایه
که بیاید برای پرسش راز
قصه گوید ز شهر دلتنگی
که چه دیده در این نشیب و فراز ؟!
طهورا
3 اسفند 1390 ساعت 09:19
باشه نرگسم

عمه دلش گرفته

برادر زاده ام دانیال فعلا نمی دونم چی بنویسم صبر کن یه کم حالمو خوب کنم .دعایم کن


پاسخ دانیال:
هر چند در غروب خورشید ، سایه غیبت قامت بلندتری پیدا کرده است
و لیکن عاشقان که خوب میدانند ، طلوع عشق را جز کسوف حضرتش ،
غروبی نیست و نور رخش از ذات باری تعالی تابیده و ساطع میشود ...
پس شما هم در آغاز اندوهتان ، به آن معشوق عزیز ( عج ) اقتداء کنید ،
و دیده از دل ما برگیرید و اگر هم حرفی بود در سرای خواهرم درج نمایید
که صدور الاحرار قبور الاسرار، تنها دلهای آزادگان گنجینه اسرار و رازهاست
سمیرا صحرانورد
3 اسفند 1390 ساعت 09:29
شاد زی و مهرافزون
اقا نمیدونم چرا با این موسیقی اینجا استرس میگیرم
پاسخ دانیال:
مهر خوبان هم شادی است و هم زی زی گولو آسی پاسی دراکوتا تا به تا
این هم یک آهنگ درخواستی برای سمیرای نازنازی!
سهبا
3 اسفند 1390 ساعت 10:51
اینگونه پاسختان به عمه طهورا از چه بابت است برادر ؟!

( آهنگ سرایتان لبریز خاطره می کند مرا ، ممنونم برادر )
پاسخ دانیال:
آواز من تنها به چه کار آید وقتی زمستان فصل خوبی برای عاشقی نیست
مامان یگانه
3 اسفند 1390 ساعت 10:54
باز هم سلام . اجازه هست یه گلایه کوچیک کنم اینورا ؟! شرمنده داداشی گلم .
فکر میکنم اگه نیازی به داد زدن آدرس خونه بود ، من و یگانه خودمون خوب بلد بودیم اینکار رو انجام بدیم. پس وقتی گفته نشده ، یعنی یه مصلحتی بوده دیگه ! کاشکی دوستان ، این زحمت رو به گردن نمی گرفتند ، بی صلاحدید !
من شرمنده شما . ببخش برادر !
پاسخ دانیال:
من که لب هایم را با سوزن و غم دوخته ام ،
تو بخوان ، دل پریشان دنیا را ...
سمیرا صحرانورد
3 اسفند 1390 ساعت 10:57


زیباست جناب دکتر
پاسخ دانیال:
ولیکن ما این سیکلانس عشق را به هزار دکتری منطق و فلسفه ندهیم
سمیرا صحرانورد
3 اسفند 1390 ساعت 11:01
اینکه تو اسمونت جرات پریدنم نیست
کامنتتون هم اصلاح شد مرسی
پاسخ دانیال:
آسمان به جرعه ای کز عشق نوشیده ای ، حسادت میکند !
طهورا
3 اسفند 1390 ساعت 11:01
آن دیده که بر دل نشست بر گرفته نخواهد شد ان شاالله تا دیده و دل هست خواهم ماند.
برادر زاده های عزیزم این عمه دو دیده دارد لطفا کورش نکنید.

به خودم:لطفا هر وقت دلتنگ شدی روی ورق های دفتر خاطراتت بنویس این جا را ننویس.
پاسخ دانیال:
دلتنگی قبل از آنکه نیازمند به دل باشد ، محتاج دلیل است ...
و تو اگر به لاف و گزافم دلخوش کرده ای ، باش و بخوان ولی در سکوت
و اگر به وادی طلب آمده بودی؛ اوراق دل بر هم زن و تنهایم بگذار
آن سان که دیگران تنهایم گذاشتند و فراموشم کردند ...
کسی که با یک لبخند بیاید و با یک تلخند بنویسد :
خداحافظ ؛ دوستتون داشتم ... !!! آری ، باختی طهورا ...
آنهم بدون آنکه بازی کرده باشی ، بدون آنکه برای بودنت جنگیده باشی
و مگر نه آنکه مولایم صادق ع فرمود : دوست خود را سه بار امتحان کن
و او را به عمد برنجان تا عیار دوستی اش نمایان شود ...
هستی
3 اسفند 1390 ساعت 12:45
خدایا بزرگیت را شکررررررررررررررررررررررررررر
خدایا چه صبری دادی به خانواده جانباز ها
چه صبر افزون تری دادی به خانواده شهدا
خانواده ای که جانباز شیمیایی دارند لحظه به لحظه
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
می شنوی ناله هامو؟
سلامتی بده به همه شون همه جانباز ها همه بیماران
پاسخ دانیال:
قامت سبز رستگاری تنها بر تن جانبازان است
سهبا
3 اسفند 1390 ساعت 17:46
داداشی ؟!!!!!
پاسخ دانیال:
http://s2.picofile.com/file/7310689137/sahba.jpg
طهورا
3 اسفند 1390 ساعت 19:12
برادر زاده ی عزیز استاد سخت گیر ای امتحان دوست

اول این که قبلا گفتم لاف و گزاف در بسیاری از جاها یافت می شود پس پی آن نرفتم (به قول نرگس شواهدش هست......)
این جا من اثری از لاف و گزاف ندیدم.

دوم این وادی طلب که می گویی عمه آن را نمی شناسد. نه تنها تو از هیچ بنده ایی طلبی ندارم .

سو ماً نباختم ٬مگه الکی عمه را دست کم گرفتی (امتحان اولی را یادت رفت که ازم گرفتی؟)چقدر پشت در کلاس ماندم تا آمدم؟
تازه این کامنتی که دیر بازش کردی شاهدم است که نوشتم تا دیده و دل هست می مانم.لطفاً نمره ام را اصلاح کنید....
پس این دومین امتحان بود که کمی از سهبا تقلب کردم(عوضش شماره کامنتاش به بالای دویست رسید)
همین جا ببخش سهبایم.

خدا سومیش را به خیر کند تو این بی وبلاگی

استادم استادای قدیم


پاسخ دانیال:
کسی که دوستی عزیز دارد ، در همه احوال رضاء وی جوید ،
پیوسته در او نگرد ، رازش با وی گوید ، سوگندانش به جان و سر وی باشد
حدیث دوست بسیار گوید ، در حضر و سفر و در خواب و بیداری او را باشد
و هر چه دوست جفا کند او را نیکو دارد و سلام خویش را از وی نگیرد
آیا نبینی خدایت چون خواست برادر تو یوسف را از حسد برادران برهاند
سه روز او را در زندان چاه کرد و چون خواست که ملک مصر بدو بسپارد
هفت سال او را به جفای زندان کرد ؟!
اکنون تو بگوی راحت از دست حاسدان به سه روز چاه نیرزد ؟!
مملکت و پادشاهی ولایت مصر به هفت سال زندان نیرزد ؟
آخر تو چگونه دوستی که یک کلمه جفای دوست را بر نتافتی ؟!
حال آنکه من هزار سال جفای دوست را بر سبیل فراق میکشم ،
در حالی که نمیدانم آیا به مزد دیدار و جوارش میرسم یا نه !!!
سهبا
3 اسفند 1390 ساعت 20:34
خب دلمان می خواهد شماره صد کامنتها به نام اینجانب ثبت شود , اما از آنجا که بعید می دانم اینگونه شود , صرفا می آیم جهت ثبت حاضری دیگری در دفتر برادریها و مهربانی ها ! قبولم می کنید آیا ؟!
پاسخ دانیال:
با من بمان که خود به تنهایی دریای یک قبیله ای ...
پس از کرانه بی رنگ می آ ، تا من هم از اندوه قناتی خشک برخیزم !
طهورا
3 اسفند 1390 ساعت 21:57
دانیال برادرزاده جان من هم خداحافظی کردم می خواستم بروم در چاه دیگر
ولی انصافا حق با خلیل است
پاسخ دانیال:
خراب عشقم کن اما قول بده در بازسازی ام ،
بر سطری از صفحه دلت بنویسی که به اندازه کافی دوستم داری ...
متین
3 اسفند 1390 ساعت 21:57
ولی الحق کلام و نوا در این شب پر ستاره عجب حس لطیفی به آدم می بخشد...
پاسخ دانیال:
متینم ، من هنوز تنها ، تنهایی میشمارم !
جوجه اردک زشت
3 اسفند 1390 ساعت 22:17
سلام برادر مهربانم
دوست کاکل مهربانی خداست که نازل می شود تا دلمان وصل شود به آسمان و آسمان یادش نرود که ما اون پایین چشم به راه خدا هستیم
واین دلم را می دهم دستت تا خدا مرا آسمانی کند که خاک چند وجب فراموشی روی دلم پهن کرده است
پاسخ دانیال:
من چه بگویم وقتی همه عالم در جمال او فتنه و شیدا شدند
اما من چه بگویم وقتی خورشیددترندگی میکند و ماه بندگی؟!
مریمی!
3 اسفند 1390 ساعت 22:18
102 ستــــــــــــــاره
خوش به حالت داداشی
ما که تو هفت تا آسمون حتی یه دونه ستاره هم نداریم
شبت بخیر
پاسخ دانیال:
دنیا دو درب دارد ، دری از گریه برای آمدن ، دری از گریه برای رفتن
اما دانیال ، تنها یک دل برای دلتنگی دارد ...
نرگس
3 اسفند 1390 ساعت 22:21
دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته عشق از پی هوس نرود
به بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود
چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود
نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز
که دامن توام ای گل , زدسترس نرود
دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق
کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرود
فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خار و خس نرود
دلی که نغمه ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود
برآستان تو چون سایه سر نهم همه عمر
که هر که پیش تو ره یافت , باز پس نرود
( هوشنگ ابتهاج , سایه )

کاش یک این بار , جمعه را به پنجشنبه منتقل کنید برادر , یعنی امکانش هست ؟!
پاسخ دانیال:
من همیشه دیر آمده ام و تنها
متین
3 اسفند 1390 ساعت 23:10
بیهوده نه ای ای دل..غمان بیهوده مخور..

برادر شما چرا تنها؟ این همه دوست و الطافشان..حضرت یار هم که با شما....منم که میبینی گاهی چنان غم میخورم سر قهرش با من است! قهرم با او!! نمیدانم کدامش..!!دل گیرم از خودم گاهی...
پاسخ دانیال:
تا تو گویی أخا ، سقا نمی میرد و لیکن الهی کنعان بمیرد ،
اگر من زنده باشم و قطره ای اشک بر چشمان خواهرم ببینم ...
طهورا
3 اسفند 1390 ساعت 23:50
در سر برگ تمام صفحات دلم حک شد با خط ثلث کمی آغشته با نستعلیق
مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

پاسخ دانیال:
این خط نسب از پدر دارد
محمدآقایی
4 اسفند 1390 ساعت 10:04
سلام

این بار هفتمه که مطلب را میخونم.ولی دانیال خان خودت میدونی قلمم خیلی ضعیفه.
تا امروز دلم نیومد واسه این مطلبت کامنت بزارم.آخه خیلی به دلم نشست . بخاطر همین میخواستم یه کامنت بزارم که حق مطلبت را ادا کرده باشه ولی نشد...
دیگه امروز کامنت گذاشتم که یه موقع دشمنها نیاند بگند محمد اینطرفا نمیاد....

اینجا خانه امید ماست......
پاسخ دانیال:
مقربان درگاه چون وصف او شنیدند ، همه شربت مهر او چشیدند ...
شربت نه که داغ عشق او بر دل کشیدند ، آسمان و زمین ، مشتاق او نه
گوئیا همه آفاق عالم ، عشاق او شدند !
سهبا
4 اسفند 1390 ساعت 13:33
امید که هر آنکه درد نهاد , صبرش را و شفایش را هم ....

( در راستای رند نمودن تعداد نظرات !)
پاسخ دانیال:
کوتاه ترین کلمه عشق است که هر روز از پشت نگاه تو سرک میکشد
محبوبه(دوست متین)
10 اسفند 1390 ساعت 16:06
سلام
خیلی نوشته هاتون باحاله
خدایی دست گلت درد نکنه
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای ثوابت
مرسی بخاطر نوشته هات
اشک مارو درآوردی
پاسخ دانیال:
ما صراط خاک عاشقانیم
زهرا
22 بهمن 1396 ساعت 19:38
رسیدن بخیر جناب دکتر
خب هیچ اتفاقی اتفاقی اتفاق نمیفته
پاسخ دانیال:
کاش او هم می رسید
حتی به قدر فاصله دار برای اعدام
زهرا
22 بهمن 1396 ساعت 19:40
و عجیب‌ترین موجوداتی کـه: دیده‌ام "زن‌ها" بودند
عاشق‌ترینشان که بیشتر گیر می‌داد
و فارغ‌ترین‌شان بیشتر بی‌تفاوت‌بود و مردهایی که
نمی‌دانستند یک بانوی‌عاشق اما حساس بهتر است
یا بانویی بی‌تفاوت اما سرد...؟
پاسخ دانیال:
زن باید آغوش باشد که مرد را به دوش میکشد
آن سان که صلیب مسیح را ...
طهورا
22 بهمن 1396 ساعت 19:49
دلم مهاجر اندوه شهری ست که قناری دلت اسیر دست پرنده چی شده است ...
پاسخ دانیال:
روز هر چه قدر هم به درازا کشیده شود
شب در آغوش یادش
سرد خواهد بود ، تاریک و خاموش
قلب خندان
22 بهمن 1396 ساعت 22:35
اگر نیایی هست و اگر بیایی نیست
پاسخ دانیال:
و در هر دو صورت
تو در خاطرم عیان باشی ...
قلب خندان
22 بهمن 1396 ساعت 22:37
مرا طاقت جدایی نیست!
پاسخ دانیال:
این جهان فقط لبخند تو را کم دارد که دلنشین باشد !
قلب خندان
22 بهمن 1396 ساعت 22:39
جدایی را چرا می آزمایی
کسی مر زهر را چون می آزماید؟!
پاسخ دانیال:
باید گاهی مبتلا که حتی نور بی زور روز بی جان می تابد
غریبه آشنا
24 بهمن 1396 ساعت 02:14
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

درآن گوشه چندان غزل خواندآن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد
.
گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد ؛ آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتاب

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باورنکردم

ندیدم که قویی به صحرابمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تودریا ی من بودی آغوش واکن

که میخواهداین قوی، زیبابمیرد
پاسخ دانیال:
http://s8.picofile.com/file/8319344492/359.jpg
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد