درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
شب های فراق تو

إی کمالت بس کسان را کیسه ها بردوخته ، وز جمالت مفلسان را تیغ ها افراخته ، وز لب نوشینت است که شمعها افروخته
فی الحال ذکر هستی بر لبانت آویخته ؟! حالیا که من مشتاق کلام حق بودم و سوخته خطاب تو ، سوزش که بغایت رسید ، سپاه صبرم بهزیمت شد و آتش مهری زبانه زد که شعله کردم مثل آتش ، وز داغ عشقت من سوختم بلکه خاکستر شدم ...
واینک که بغض آسمانم شکست باز آمده ام تا با اشک های چشمانم نام تو را بنویسم ،
اشک هایی که دیگر برای قلب شکسته ات خون خواهد شد ، پس خوب نگر تا در گمان نیفتی که بگویی چه میکنی ؟!
که هستی ام دگر دل نمیدهد به دستت ، چرا که عروس معرفت نه هر جایی نقاب فرو گشاید و نه هر کس را هم کفو خود شناسد و نه هر جایی سرای و مسکن او باشد و نه هر سری شایسته وصال او باشد و نه هر طفلی شاگرد مکتب او ...
چه ، خواهندگان از او بر در بسیارند و خواهندگان او کم ، گویندگان از درد بسیارند و صاحبین درد کم ...
و تو تاریک آسمانم ، هیچ دانی که شب ها در انتظارم ، روزها بی قرارم ، اشک هایم را میشمارم ...
وه ، چه غم هایی که فریاد کردم و تو نشنیدی ، چه آرزوهایی که یاد کردم و تو نفهمیدی !
روییدم در دشت شقایق تا که شاید بویم کنی ، کردی ؟! شاخه کردم در زمستان تا که شاید میوه ای ، چیدی ؟!
اینست که قلبم دیگر صدایی ندارد و اینست سرّ رفتن به سرای دوست و این رفتن از برای دوست ...
دوستانی که بر روی زمین آشامنده شراب معرفتند و مست از جام محبت ، هرچند کز حقیقت آن شراب در دنیا جز بوئی نه
و از حقیقت آن مستی ، جز نمایشی نه ، پس بگذر از من که ما خود مستان اوییم !
عاشق ولی مغرور

با دیدنش حرفهای مادرم را فراموش کرده بودم که غرور یک زن از زیبایی او بیشتر اهمیت دارد ...
شب ها آن قدر به او فکر میکردم تا پلک هایم سنگین میشد و خواب چشمانم را می ربود ، صبح ها با خیال او بیدار میشدم
و هر روز چندین بار صحنه آن پنجشنبه رؤیایی را مرور میکردم ، پنجشنبه هایی که مرا امیدوار و سرپا نگه داشته بودند !
پدرم بعد ازدواج مجددش دیگر سراغ مزار مادرم نمی رفت ومی گفت : هستی جان ، از همین جا هم میشود فاتحه خواند ،
دیدن مشتی سنگ چه فایده دارد ولی هر بار این نامادریم بود که از من دفاع میکرد و میگفت :
مرد چه اشکالی دارد ، این دختر همه دلخوشی اش به همین است ...
من که از حرفهای آن دو کلافه شده بودم ، چادرم را برداشتم و راهی قبرستان شدم ، کنار قبر مادرم زانو زدم ...
درد و دل کردم و اشک ریختم ، سرم را که بالا آوردم به فاصله چند قبر ، پسری قد بلند با چشمانی اشک آلود نظرم را جلب کرد ، ناخودآگاه با دیدنش یاد بی کسی خودم افتادم ، میدانستم که او هم مثل من زخم خورده تقدیر است ...
میخواستم جلو بروم و از او بپرسم چرا لباس سیاه ؟ چرا اشک ؟ ولی جرأت نکردم ، صدای قلبم را میشنیدم ، انگار چیزی مرا به سوی او میکشید ، دلم را به دریا زدم و آهسته به سویش رفتم و گفتم : آقا چرا گریه میکنید ؟ کسی از شما مرده ؟
گونه هایش گلگون شد ، نگاهش را که در اعماق خاک گره خورده بود ، از زمین گرفت و در نگاهم ادغام کرد ...
چقدر زیبا و مردانه بود ، خیلی متین و با وقار به من گفت : من برای خودم میگریم ، برای بودن خود و رفتن او ...
چه لحظات قشنگ و دوست داشتنی بود ، دلم میخواست بیشتر با او حرف بزنم ، أما من حتی اسمش را نمیدانستم ،
پس بدون مقدمه گفتم من هستی نمونه هستم ، گفت : من هم دانیال هستم ، خوشبختم ...
لحظه ای نگذشت که از خودم خجالت کشیدم که چرا من پیش قدم شدم ،
برای همین قبل از آنکه در نگاهش تجزیه شوم گفتم : به هر حال غم آخرتان باشد ، خدا نگهدار ...
رویم را برگرداندم و قدم زنان از روی برگهای زرد و بی روحی که زیر پایم خرد میشد ، از او دور شدم ،
با خود میگفتم اگر این برگها ضعیف نبودند ، اینگونه دستخوش پاییز نمیشدند ،
پس لابد من هم ضعیف هستم که زیر نگاه آن عابر ناآشنا دلم لرزید و به این آسانی له شدم ...
اصلا میدانی سهبا ، من همیشه از عشق بیزار و متنفر بودم ، برای من عشق چیزی جز گریه کردن ، تپش قلب ،
منتظر بودن ، دوست داشتن و سرگردان بودن نبوده ، تازه اگر این واژه ، اسیر هوس های تند و شهوت های مزاحم نشود ...
به قول دوستی ، عشق صفت آتش دارد و سیرتش در عالم نیستی است ...
اما من عاشق شده بودم و با این که روز سردی بود ، احساس سرما نمیکردم ، احساس خوشبختی میکردم ،
یک هفته گذشت و من دلم برای دیدن آن نگاه های پرمعنا و پربار بال بال میزد ، دلم میخواست پرواز کنم ، دو دسته گل زیبا از گلهای میخک را تهیه کردم و راهی قبرستان شدم ، دانیال قبل از من نشسته بود تنها و دلشکسته ، وقتی دید نگاهش میکنم
سرش را پایین انداخت ، نگاهش را از من دزدید و خیلی زود از آنجا رفت ، وانمود میکرد که مرا ندیده و نمیشناسد !
چند دقیقه در بهت و ناباوری گذشت ، به خودم نهیب زدم که احمق زودباور ، او هیچ فرقی با دیگران ندارد !
مثل دیوانه ها دسته گلی را که برای مزار عزیزش آورده بودم ، پرپر کردم و سعی کردم فراموشش کنم اما نمیتوانستم ...
تصمیم گرفتم مسیر تا خانه را پیاده بروم ، در طول راه خواستم دل مشغولی و تشویش خاطرم را با خریدن فالی از حافظ تسکین دهم ، اما با دیدن پسرک فال فروش که از سرما یک دستش را در جیب فرو کرده بود و سعی میکرد دست بسته
راه برود ، دلم آتش گرفت ، آهی کشیدم و گفتم : خدایا معلول را چه حاجت به قاضی و سؤال ...
قسمت دوم : ................................
کاش ندیده بودمش ، کاش با من حرف نمیزد و یا حرف میزد و میگفت دوستت دارم ، أما ...
همه این مدت دانیال سعی میکرد با من سرد و بی روح رفتار کند ولی در نگاهش چیز دیگری میدیدم ،
شاید او هم در این آتش میسوخت ، شاید قفس دل او هم شکسته بود ، پس چرا این پرنده عشق از من فرار میکند ؟
کلافه شده بودم با خودم کلنجارمیرفتم ،هر روز و هر لحظه ابرهای غم از آسمان دیده بر زمین صورتم قطره قطره میچکید
با اینکه شاگرد زرنگی بودم اما در درس هایم افت کرده بودم ولی خیلی زود با تذکرات و راهنمایی خانم سعادت به خودم آمدم تا در مورد درسهایم تجدید نظرکنم ، سعی کردم با درس خواندن از فشار افکارم بکاهم و نبودش را فراموش کنم ،
خانم سعادت مدیر دبیرستانم از دخترش سهبا خواست که هفته ای دو بار با من ریاضی کار کند ، آخه من در درس ریاضی ضعیف و در بقیه درس ها نسبتا خوب بودم ... فقط برای این که چند ساعتی از دست نامادریم خلاص شوم ، قبول کردم !
همان روز خانم مدیر به پدرم زنگ زد و جریان را گفت ، پدرم هم قبول کرد که من هفته ای دو بار به منزل آنها بروم ...
از آن روز ، دیگر من و سهبا ، علاوه بر دو دوست ، دو خواهر ، دو همدل و غمخوار شده بودیم ؛
مادر سهبا هم زن خون گرم ، فهمیده و مهربان و با درکی بود ، همیشه برای ما چای و شیرینی می آورد ، شیرینی های خوشمزه ای که دست پخت خودش بود ، آن روزسهبا دوساعت با من ریاضی کار کرد و بعد برای رفع خستگی به حیاطشان رفتیم ، حیاطی پر از گلهای نیلوفر و لاله عباسی که با نزدیک شدن غروب ، رخ می گشودند ...
این را هم اضافه کنم منزل آنها دو ساختمان مجزا داشت ، یک ساختمان بزرگ که آن طرف حیاط بود که سهبا با خانواده اش آنجا زندگی میکردند و دو اتاق و یک سرویس که در این طرف حیاط بنا شده بود ...
سهبا میگفت: مشهدی علی پیرمرد تنهایی که سالها مستأجر و همدم و دوست خانوادگی ما بود در این خانه زندگی میکرد ،
ولی از وقتی شش ماه پیش مریض شد و فوت کرد ، اتاق ها را به پسری دانشجو اجاره دادیم که از همان طرف می آید و میرود ، مادرم میگوید پسر خوب و با شخصیتی است ، تنهاست و آزارش به کسی نمی رسد ...
نمیدانم چرا دلم هوری ریخت پایین ، گفتم چه شکلی است ؟!
پوزخندی زد و گفت : مثل همه همه مستأجرها ...
برقی از شیطنت و شادی در چشمانم درخشید و گفتم : سهبا اذیت نکن ، بیشتر بگو ...
گفت : چطور شد خانم خانوما ، از لاک خودتون بیرون آمدید ؟!
گفتم من میخواهم و باید مستأجر شما را ببینم ، دلم میگوید این همان دانیال من است ...
گفت هستی جان ، مدت هاست که میخواستم چیزی بگویم ..... که تو دانیال را آنگونه می بینی که در دل آرزو داری ...
و در ذهن و خیالت پرورانده ای ، تو گرمای محبتی را میخواستی که در پناه آن خود را از سرمای درونت حفظ کنی
و اسم این عشق نیست ، اینها احساس خلاء عاطفی تو و نیاز به همدردی و محبت است ، دانیال تو با دیگران فرقی ندارد
و تنها وجه تمایز او با دیگران احساس جهت یافته تو به سوی اوست ، این تو هستی که بین او و سایرین فرق گذاشتی ،
در نگاهش محبت دیدی ، در رفتارش احترام و در کلامش دوستی ، اگر به جای دانیال ، هرکس دیگری هم بود ،
تو باز هم او را همین گونه میدیدی و این نگرش و طرز تفکر و احساس درونی توست که باید تغییر کند ...
- طرز حرف زدنش عصبانیم کرده بود اما گریه اجازه حرف زدن به من نمیداد ، آهسته گفتم : بس کن !
ولی ادامه داد و گفت : هستی جان ، اگر دانیال هم عاشق تو باشد دیگر نباید گریه کنی و دلخور باشی !
چون عشق ریسمانی ناگسستنی است و این ریسمان بالاخره روزی شما را به هم پیوند خواهد زد .
آن شب را شام نخورده و با بغض و کینه ازحرفهای سهبا در آغوش اشک هایم سحر کردم ،
صبح با صدای نامادریم که دختر خواب آلود دیرت شده ،از خواب بیدار شدم ،پریشانی خاطر روز قبل سوغاتش سردرد بود
منم که حوصله هیچ کس را نداشتم ، دوباره پتو را روی سرم کشیدم و خوابیدم ...
نمیدانم ظهر شده بود یا نه که نرمی نوازش دستی را بر روی سرم احساس کردم و صدایی که آرام آرام زمزمه میکرد :
بیدار شو خورشیدم ، غروب نکن ، ابرهای سیاه روزی میروند و تا آن روز قلبم از تو محافظت خواهد کرد ...
- وای خدای من ، این چه صدایی است که مرا اینقدر دلتنگ کرده است ؟! سهبا خانه ما چه میکند ؟
شاید به خاطر رنجش روز قبل آمده بود که از دلم در بیاورد ، شاید .. ( قلم که به اینجا رسید قلبم شکست )
بغض گلویم پاره شد ولی از ترس آنکه با بیدار شدنم ، نوازش دستانش را از دست بدهم ، همچنان خودم را به خواب میزدم ، چقدر در آن لحظات به یاد مادرم افتاده بودم و سهبا هم که متوجه لرزش شانه هایم شده بود وجودم را لبریز از ترانه میکرد
دقایقی به همین منوال گذشت ، وقتی دید کمی سبک شدم خندید و گفت :
تو هم وقت گیر آوردی هستی جان ، چشم ، تسلیم ، پنجشنبه دیگر وقتی مادرم حلوای نذری را به مهدی میدهد
تا برای مستأجرمان ببرد ، حلوا را از مهدی بگیر و تو به جایش برو ..
آخه مادرم هر پنجشنبه برای فاتحه خوانی مشهدی علی حلوا درست میکند ، چون مشهدی علی کسی را در این دنیا نداشت
و موقع مردن به مادرم وصیت کرد تا برایش هر هفته پنجشنبه این کار را انجام بدهد ، خدا بیامرز حلوا خیلی دوست داشت و چون این آقا در اتاق مشهدی علی است مادرم هر هفته یک بشقاب حلوا هم برایش میفرستند ...
سرم را از پتو بیرون آوردم و گفتم : اگر مادرت بفهمد چی ؟ اگر مهدی لجبازی کند ؟!
گفت نگران نباش من به مادرم میگویم که اجازه ات را برای روز چهارشنبه از پدرت بگیرد که شب پیش من بمانی و فردایش هم نقشه را عملی میکنیم و بعد از آنجا با هم میرویم بر سر قبر مادرت که من هم این آقا دانیال شما را زیارت کنم
چهارشنبه شد ، مادر سهبا زنگ زد و اجازه مرا از پدر گرفت ، پدرم اول مخالفت میکرد ولی بعد راضی شد ،
شب را پیش سهبا ماندم تا نیمه های شب حرف میزدیم ، او از من میشنید و من از او میگفتم ، از دانیال !
گاهی با خنده ، گاهی با سکوت و گاهی هم با اشک ...
فردای آن روز طبق برنامه قبلی وقتی که مهدی داشت حلوا را میبرد ، سهبا شکلات ها را به مهدی نشان داد و گفت :
اگر این شکلات ها را میخواهی ، حلوا را بده هستی ببرد ...
مهدی حلواها را به من داد و رفت که از خواهرش شکلات ها رابگیرد ، من حلوا ها را گرفتم و دو شاخه میخک سفید که از قبل آماده کرده بودم روی آنها گذاشتم و به طرف اتاق گوشه حیاط حرکت کردم ، سهبا از آن طرف حیاط هی اشاره میکرد ، زود باش در بزن ! قلبم داشت ، قفس سینه ام را میشکست ، صورتم گل انداخته بود ، همه بدنم در تب میسوخت ،
خدایا اگر او دانیال من نباشد چه ؟!
بالاخره در باز شد و عشق بر من عمود تابید ، وای خدای من ، چه می بینم ؟
آه ، من نمیگذارم هیچ کس این ستاره های قشنگ و زیبا را از آسمان زندگی من بدزدد ...
دانیال همان طور بهت زده حلوا را گرفت و گفت سلام ، بفرمایید داخل !
با خود گفتم پروردگارا سپاسگزارم که در جلگه سبز خیال خوشه عشق به بار نشست و دیوار بلند ناکامی فرو ریخت ،
بی هیچ تأمّلی رفتم داخل ، شاید هم پرواز کردم ...
اتاق ساده ای بود ، یک قالی شش متری وسط اتاق و میز و صندلی در گوشه دیگر اتاق ، چند قفسه کتاب ،
و یک تابلو عکس که با روبان مشکی تزئین شده بود و دیگر وسائل مورد نیاز یک زندگی دانشجوئی ..
همه چیز مرتب و تمیز بود اما نمیدانستم چرا باز هم از من فرار میکند و تظاهر به بی اعتنایی میکند ...
دلیلش را نمی دانستم ، شاید پدرش وصیت کرده بود دختر عمو یا عمه اش را بگیرد ، شاید مشکل خانوادگی دارد شاید هم نمیفهمد که من دوستش دارم ولی هر چه هست دلم گواهی میدهد که او هم مرا دوست دارد و مگر نه آنکه دل به دل راه دارد
همچنان ناباورانه اتاق دانیال را می کاویدم که گفت : هستی خانوم بفرمایید بنشینید ، در هیجان و ناباوری و خوشحال از اینکه مرا به اسم کوچک صدا زده ، فورا دعوتش را قبول کردم ، برایم چای ریخت ، همچنان متین با وقار و دوست داشتنی بود ، نگاهش را از نگاهم دزدید و با لبخند کمرنگی به من گفت : من نمی دانستم شما صاحبخانه من هستید ؟
کم نیاوردم و گفتم : متأسّفانه من صاحبخانه شما نیستم ، دوست دختر صاحبخانه شما هستم ...
گفت : که اینطور ، فرصت ندادم ادامه دهد و پرسیدم : شما چرا تنها زندگی میکنید ؟ خانواده تان کجا هستند ؟
آهی کشید ، چهره اش در هم و گرفته شد ، کوهی از غم بر دلش فرود آمد و گفت : دانشجوی سال دوم الهیات هستم ، خانواده ام ساکن شهر دیگری هستند ، این بیوگرافی من ، دیگه سوالی نیست ؟
طرز حرف زدنش عصبانیم کرد ، گفتم : نه فقط کاش خداوند این کوه یخ را با خورشید مهر ذوب میکرد ...
گونه هایش از شرم سرخ شد و گفت : منظوری نداشتم ، عصبانی نشوید هستی خانوم ...
بلند شدم بدون این که پاسخی داده باشم اتاق را ترک کردم در حالی که از خوشحالی صورتم گل انداخته بود،
مدام با خودم حرف میزدم و اتفاقات را سبک سنگین میکردم که سهبا رسید و گفت: چی شد ؟ چرا اینقدر دیر کردی ؟
گفتم چه آدم سرد و بی روحی ، چرا نمیفهمد دوستش دارم ، تعجب کرد و گفت کار دل بود اگراین همان دانیال بود ...
روزها گذشت ، درگیری من و دل ، درگیری دل با من ، گاهی وقتها از فرط خوشحالی در وسط اتاق آواز میخواندم و میرقصیدم و گاهی از فکر این که شاید دانیال مرا دوست نداشته باشد ، ساعتها زانوی غم در بغل میگرفتم و اشک میریختم ،
دیگر منزوی و گوشه گیر شده بودم و از هر فرصتی برای خلوت با خودم و فکر کردن به دانیال استفاده میکردم ،
فکر کردن به او در خیالم و ساختن آنچه که دوست داشتم در رؤیا مرا به وجد بیاورد به من آرامش میداد ...
چقدر دلم میخواست از آسمان دلش ستاره بچینم و از قناری های نگاهش آواز خوش عشق را ...
تا این که یک روز سهبا تماس گرفت و بی مقدمه گفت : چرا دیگر کلاس نمی آیی ، امتحانات نزدیک شده ...
گفتم حالم خوب نیست ، امروز نمیتوانم ، گفت پس صبر کن یک خبرخوب بدهم تا حالت از خوب هم خوبتر شود
و بعد ادامه داد امروز صبح وقتی منتظر تاکسی بودم دانیال آمد و احوال تو را پرسید ، من هم همه ماجرا را
برایش تعریف کردم ، خیلی غمگین و ناراحت شد و مجدد از من پرسید : هستی چرا افسرده شده ؟!
که من هم با طعنه گفتم مثل اینکه عاشق یک کوه یخ شده ، بعد بی آنکه منتظر پاسخش بمانم راهم را ادامه دادم ولی صدایم کرد و گفت سهبا از قول من به هستی بگو : این کوه یخ خیلی وقت است که آب شده اگرتوانست بیاید تا بهار این دل خسته خزان زده باشد ، به هستی بگو که در پاییز دلم ، باران پیوسته از چشمانم بر گونه هایم فرو میچکد و تو را میخواند .
یا دورتر یا دیرتر
من تو را به یاد خواهم داشت و فراموش نخواهم کرد داستان آن روزی را که عاشق چشمانت شدم
و مگر من چه دارم جز آرزوی شنیدن صدایی که برایم بخواند : ذلک تأویل ما لم تسطع علیه صبرا ...
لعنت به خاطرات خوب

روزهاست که ننوشته ام ، دلیلش هر چه که بود گذشت ، مهم همین احساس لذت بخش نوشتن هست ، که هست ...
گویا این احساس را شاملو هم فهمیده بود و یک نفر دیگر بنام باران ... آه ، لعنت به خاطرات خوب ، لعنت به دلتنگی !
روزگاری چه پر بودم از ترس ، ترس گم کردن آنانی که دوستشان میداشتم ،
آنقدرکه وقتی می خواستم با دوستی خداحافظی کنم چند بار برمیگشتم ونگاه می کردم قدمهایش را ، رفتن هایش را ...
امّا بعد از آن اتفاق تلخ تقدیر، یاد گرفتم که دیگر وقتی خداحافظی میکنم ، برنگردم ...
و خودم را زجر ندهم با نگاه کردن به آنانی که دور میشوند و راضی باشم نه قاضی !
گفتم راضی ؟! نمی دانم سهبا بود که به من آموخت یا آسمان ، نمی دانم خدا بود یا ابرها ؟ زیاد فرقی میانشان نیست ،
اما آموخت ، آموخت که راضی باشم ... راضی به این که این ابر، این آسمان بر سر تو هم سایه می ا فکند ...
راضی باشم که هرروز صبح این خورشید ، چشمان تو را هم از نور پر خواهد کرد ، چه بخواهی چه نخواهی ...
و باز هر شب این ماه ، مالک بزرگترین دارایی شب خواهد بود ... پس بگذار زندگی عاشق عشقت شود دانیال !
ولا یُلَقّیها الا الصابرون...... جز صابران ملاقاتش نمیکنند قصص 80
آخرین درنای دریا
امروز پشت نرده های دانشگاه مدنیّت میان همهمه بی پایان انسانهای آغشته به سیاست وقتی همه نگاهها منتظر و مضطرب به ماشینهای یگان ویژه آن طرف خیابان دوخته شده بود ، ناگاه پرنده ای که نامش را هم نمی دانم شروع به خواندن کرد
آزاد و رها ، بی اعتنا به فریادها و شعارها ، بی إعتنا به جمع ، مدت کوتاهی خواند و بالاخره پرواز کرد و رفت ...
تا شاید گلایه های این روزگار دود آلود و قتل عام گلها را میان اشک و آتش به خورشید تابان فرزند نرگس برد !
بانوی یوسف طلب
عزیز است و عظیم خدای یگانه و کردگار داننده ، تاونده با هر کاونده و به هیچ هست نماننده ، بی شریک است و بی أنباز ، بی نظیر است و بی نیاز ، چنان که چون او ، کس نه و هیچ کس به جای هو بس نه ، در کردگاری قدیر است و در کاررانی مشیر ، در پادشاهی بی وزیر و در خدایی بی بدیل ، آفریننده جهانیان و دارنده همگان ، چه دوستان چه دشمنان ...
احوال بندگان را مدبّر و کار عالم را مقدّر ، در تدبیر او سهو آید نه ، در تقدیر او لغو آید نه ، هر کسی بر آنجاست که وی نشاند و هر دلی را آن نثار که وی فشاند ، هر یکی بر آن رنگ که وی سرشته است و در هر دل آنست که وی کشته است ، یکی را به آب عنایت شسته و به میخ قبول وابسته و چراغ معرفت وی أفروخته ، یکی را به تیغ هجران خسته ، به میخ ردّ وابسته ، شیطان را بر وی آراسته و در پی بتان واداشته و لیکن خلیلی بت شکن برمن گماشته که تنها قاموس هستی برخاطرش نقش بسته چون بانوی یوسف طلبش تنها خسته ، در نگاهش غم و حسرت نشسته ، قدمهایش لنگان و زبانش بسته وه چه پایان با شکوهی بر هستی تو نقش بسته ! افسوس که تو سوز بینی و سوزنده نه ، شور بینی و شوراننده نه ...
که منت مساعدی نه که با وی چیزی گویم که أهل حقیقت از خویش گریزانند و أهل شریعت در آرزوی خدایند !
پس إی اهل شریعت ، اگر شریعت پذیرفتید ، حقیقت نیز بپذیرید که شریعت چراغست و حقیقت داغست ، شریعت بند است و حقیقت پند است ، شریعت نیاز است و حقیقت ناز است ، شریعت در ارکان ظاهر است و حقیقت در ارکان باطن است ، شریعت بی بدیست و حقیقت بیخودی است ، شریعت خدمت است بر شریطت ، حقیقت غربت است بر مشاهدت ...
شریعت بواسطه هست ، حقیقت بمکاشفه هست که شاید بشوی تا ابتدا حقیقتی بر تو پدید آید و حسرتی تو را فرو گیرد که جان فراخ بر تو تنگ آید و اندرون پیراهنت را بر تو زندان کند ، آتشی بر جانت زند و عطشی بر دلت افکند کز شدت تحیّر و تحسّر نفس فریاد آوری : إلهی این درخت جان ما بسوخت از تشنگی ، پس کو آبی ؟ و خدای در جواب ندا دهد : یا نار خذیهم ...
إی آتش بگیر ایشان را که ما را ولایت بر دل است که بر زبان هر چه بود ، مجاز بود ، پس إی شما که مؤمنانید ببارید اشک فراق را تا ببینم از دل چه نشان دارید؟ که هر چه الله رد کند آن قلیل است اگر چه بر صورت زیاد باشد و آنچه قبول کند بسیار است اگر چه به صورت اندک باشد پس اگر قصوری هست در دیده ماست ولی تو را عشق او در کجاست ؟!
و مگر نه اینکه خانه ای کز کالا خالی باشد ، دزد در آنجا نرود همین سان دلی که از عشق و معرفت خالی باشد ، شیطان آنجا چکار دارد ؟! که وسوسه شیطان دلیل است بر وجود ایمان و این کلامی است که دل را آرام است و جان را پیغام !
پس بپذیرید این سخن که تن را زندگی است و روح را پیوستگی ، کلامی است که آشنایی را سبب است و روشنایی را مدد !
کلامی که از قطعیت درأمانست و بی قراری را درمانست ، چه باید کرد ما را تا از اهل این سخن شویم و محرم أسرارت؟!
حالیا که من به چشم اجابت تو را مجیب نگریستم ، به چشم انفراد تو را فرد نگریستم ، تویی که موجود نفسهای جوانمردانی حاضر دل های ذاکرانی ، تویی کز نزدیک نشانت میدهند ولی برتر از آنی و از دورت می پندارند و نزدیک تر از جانی !
ألم تر عشق باقی ، عاشقی نقلی إستمراری ؟! ألم تر یار شاکی ، هستی نمونه ات فانی ؟!
محو روزی که تو صیدم کردی
آفرین خدای بر آن جوانمردان باد که جان خویش هدف تیر بلاء او ساخته اند و بار غم تو را بر محمل دل خویش شناخته اند إن الله کان علیکم رقیبا که با این حساب ، نه هر کسی جز من سزای زخم تو و نه هر جانی چون من شایسته خوردن غم تو که زخم هر کس به اندازه ایمان اوست و بار هر کس به قدر قوّت و قوای او ؛ هر که را قوت تمام تر ، بار وی گران تر...
و اینست سرّ آن آیت که گفت : و خلق الانسان ضعیفا که در قرآن هر جا نام انسان است ، صفت ناپسندیده ای پیوند آنست چنانکه بفرمود : إنّ الانسان لظلوم کفار و إنّ الانسان هلوعا و إنّ الانسان لیطغی وإنّ الانسان لربه لکنود و إنّ الانسان لفی خسر، از آنکه انسانیت از خاکست و خاک مایه کثافت و عیوب و أصل معامله آنست که مرا با عیب خریده ای روز نخست ، و شگفتا از أدب تو که ما را جاهل میخوانی ! حال آنکه از جاهل جز از جفا چه آید ؟! تو ما را ضعیفه می دانی ، حالیا که از ضعیف جز خطا چه آید ؟! و من در عجبم باریا ، که لاف مردان کی زدم و جای مردان چه گیرم !!
که قانون دین منقول است و نه معقول و مایه سنّت ، تسلیم است و نه تعلیل و تسلیم راهیست آسان ، منزل آن آبادان ، مقصد آن رضاء رحمان ولیک تکلّف و تصرّف راهیست دشوار منزل آن خرابان و مقصد آن ناگواران و من تسلیم نام توأم إبراهیم که چه کسی مرا آنگونه می خواند که تو ؟! گویش کدام اسم زیباتر از نام من است آنگاه که " تو" صدایم می کنی؟! که براستی هر جا راستی است، آن راستی بنام توست ، هر جا که شادی است آن شادی به صحّت توست ، هر جا که عیشی است آن عیش یاد توست ، هر جا که سوزی است آن سوز، ذکر توست ؛ هیهات ! که هستی خاک می شود و تو را در آغوش می گیرد ولیک از این آتش رو بر نمی گیرد حتی اگر تو بخواهی ، حتی اگر این آتش أهلش را به قتلگاه برد از من نخواهی شنید : که ای کاش با إبراهیم نبودم و در آتش با او نمیرفتم که این نار تنها برای ابراهیم سرد و گلستان نشد ...
لینک به این مطلب
فریاد از یار

تابنده در گردش أحوالی ، گاهی در خشم ، گاهی در خوف ، گاهی در رجایی که ما خود از نزدیکان حسین الله ایم ...
به وی نزدیک تر از آنیم که تو ما را بدان میخواهی و مگر نه این که حسین علیه السّلام از سر إحترام به صفا و مروه هاجر، حجّ إبراهیمی را رها و در تشنگی به عطش إسماعیلم در پای زمزم إقتداء کرد ...
و شگفتا جناب إبراهیم از أدب تو که اگر نمرود همه چیز داشت جز خدایی و خواست که این را نیز داشته باشد ...
تو نیز قبل ترها به آتش إهتداء نمودی و به تهمت ، شمس و مهتاب و نجوم را خالق خویش پنداشتی !
که آتش اگر مقدس باشد همانا بودا و زرتشت نیز آتش پرستند و من در عجبم از خدای خویش که پس از این هزار تجربه به بن بست رسیده ، باز هم تو را خلیل خویش می نامد ، ولی تو همچنان در آتشی ...
اینک نگارینا ، تو را یاد کنم باز؟! حالیا که خود همه ات یادم ، به نام تو نازم و به ذکر تو آسایم ، وگر حدیث کنم جز حدیث تو نکنم ، وگر شراب خورم جز به یاد تو نخورم که یاوه می گویم یا که نه ، یافته می جویم ، با دیده ور می گویم که دارم چه می جویم که بینم چه می گویم ، شیفته این جست و جویم ، گرفتار این گفتگویم !
اُف بر من کز دوستی باز آواز دادم ، دل و جان تو را فراناز دادم ، خود کردم و خود خریدم آتش را و بر خود أفروزانیدم !
حال آنکه از کشته دوستی ، خون آید و از سوخته دوستی حتّی نه آن دود که کشته به کشتن ناراضی است ...
و سوخته به سوختن راضی و چون من کیست که این مرتبت را سزیدم ؟
بریدم أمّا به سوی تو
هستی نمونه ام کز تو در خلوتم شرم نکرده ام که درجمعم نیز باشم ، باز هم در بند توأم ....
و تو إی صدیق من ، إی مخلَص و خلاصه من ، چه شد کز من سفر کردی و رخت بر بستی ...
حال آنکه هستی ملک توست ، پس چگونه در ملک تو با تو نزاع کند ؟! و چگونه برای آنها که تو دوستشان داری و دوستیشان را در دل ریخته ای بپا خیزد و با تو چانه زند که ما خود می دانیم چکاره ایم و چقدر زیان کرده ایم و تو نیز میتوانی هر کس را ، چه راه رفته و چه در راه مانده به محاکمه کشانی ، آنهم به هرآن جرمی که بخواهی و حتی میتوانی با خوبی ها و حسناتش محاکمه کنی و بوسیله نیکی هایش عذاب دهی که جرم هایم بی حساب هستند ...
ولی إی اینجا در قلب من ، آخر از همه کس که یک توقع نیست و مگر نه اینکه کودک تازه قلم بدست گرفته را وقتی آب بابا می نویسد آنهم به اندازه یک بیل و پیچش یک مار ، به او صد آفرین می دهند و شاد باش می گویند ...
و شگفتا جناب إبراهیم از أدب تو که مرا به بیابان سپردی و به مرگ هاجر فکر نکردی ؟ پریشانی قربانگاه بردن إسماعیلم کم نبود که باز آمده ای و تیزی دشنه ات را نشانم میدهی ؟! بسم الله و بالله ، تیغ را تیز کن خلیل من ، بزن هر آنچه میزنی که رضای من رضای توست و حالا که ما رفتنی هستیم ، چرا از عشق نمیریم ؟ وقتی قربانی شدن قوچ هنوز معنای ذبح عظیم نباشد ...
یا که نه ، مردانگی را آشکار کن و در من بسوز إی آتش هستی سوز ، اگر هنوزم بار خدا را بر دوش گرفته ای ،
که این نوای توست ، تو از خودت بشنو اگر ما سزاوار شنیدنت نیستیم !
که قبل تر ها که نمی دانستم اگر می گفتی برو ، میرفتم ، می رفتم تا مدرکی بگیرم و عشقی بیابم ...
أمّا حالا که از این ها رمیده ام ، مگر می توانم از تو جدا شوم که جدا شدم و بریدم أمّا به سوی تو !
که تمام وجودم شده شور و إلتهاب و تمام نگاهم شده إنتظار ، طلب ها را به جمله کشیدی ...
آخر آیا ، تو عج می آیی ؟ پس بخشش بزرگ تو کجاست ، بخششی که تو را بزرگ می کند ...
و گذشتی که مرا می سازد نه آنکه مرا در عصیانم پا برجا تر کند که این صبر، مرا ضایع نمی کند و مرا فاسد تر نمی سازد که جمیل است و زیباست که تو را به خویش می خوانم !
تویی که از گذشته بریده ای و با دوست پیوند خورده ای ، زبانت باز ، دلت سرشار و چشمانت لبریز از یاد اوست !
با او می گویی و در خود میشوری که او نیز در تو بیدار است و در إدامه و تکرار از تو می گوید و می گوید :
هرگز! من از تو دل نمیکنم و تو هرچه خواهی کن که از آنی که تا بحال بیشتر سوزانده ای نتوانی سوزاندنم ، میتوانی ؟
حالیا که تو دانیال من هستی و من تو را هستی ، وای بر من ، بر رسوائیم ، دراین عشق بد مستی !



