<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>آسمان سیاه است - هستی نمونه</title>
		<link>http://www.danyal.ir</link>
		<description>دانیال دهقانیان</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>شب های فراق تو</title>
					<link>http://www.danyal.ir/1390/10/10/post-143/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp; &lt;img border=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; alt=&quot;ابتدا عشق ، انتها باران&quot; src=&quot;http://s1.picofile.com/file/7231107311/baran.gif&quot; style=&quot;width: 355px; height: 473px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;‌إی کمالت بس کسان را کیسه ها بردوخته ، وز جمالت مفلسان را تیغ ها افراخته ، وز لب نوشینت است که&amp;nbsp;شمعها افروخته&lt;br /&gt;فی الحال ذکر هستی بر لبانت آویخته ؟! حالیا که من مشتاق&amp;nbsp;کلام حق&amp;nbsp;بودم و سوخته خطاب تو ، سوزش که بغایت رسید ، سپاه صبرم بهزیمت شد و آتش مهری زبانه زد که شعله کردم مثل آتش ، وز داغ&amp;nbsp;عشقت من سوختم&amp;nbsp;بلکه خاکستر شدم&amp;nbsp;...&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;واینک که بغض آسمانم شکست باز آمده ام تا با اشک های چشمانم نام تو را بنویسم ،&lt;br /&gt; اشک هایی که دیگر برای قلب شکسته ات خون خواهد شد ، پس &lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;خ&lt;/font&gt;وب نگر تا در گمان نیفتی که بگویی &lt;font color=&quot;#ff0000&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;چه میکنی ؟!&lt;/font&gt;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;که هستی ام دگر دل نمیدهد به&amp;nbsp;دستت ،&amp;nbsp;چرا که&amp;nbsp;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;ع&lt;/span&gt;روس معرفت نه هر جایی نقاب فرو گشاید و نه هر کس را هم کفو خود شناسد و نه هر جایی سرای و مسکن او باشد و نه هر سری شایسته وصال او باشد و نه هر طفلی شاگرد مکتب او ... &lt;br /&gt;چه ، خواهندگان از او بر در بسیارند و خواهندگان او کم ، گویندگان از درد بسیارند و صاحبین درد کم ...&lt;br /&gt;و تو &lt;font color=&quot;#000099&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;تاریک آسمانم ، &lt;/span&gt;هیچ دانی که شب ها در انتظارم&lt;/font&gt; ، روزها بی قرارم ، اشک هایم را میشمارم ...&lt;br /&gt; وه ، چه غم هایی که فریاد کردم و تو نشنیدی ، چه آرزوهایی که یاد کردم و&amp;nbsp;تو نفهمیدی ! &lt;br /&gt;روییدم در دشت شقایق تا که شاید بویم کنی ،&amp;nbsp;کردی ؟! شاخه کردم در زمستان تا که شاید میوه ای ،&amp;nbsp;چیدی ؟! &lt;br /&gt;اینست که قلبم دیگر صدایی ندارد&amp;nbsp;و اینست سرّ رفتن به سرای دوست و این رفتن از برای دوست ...&amp;nbsp; &lt;/font&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;br /&gt;دوستانی&amp;nbsp; که بر روی زمین آشامنده شراب معرفتند و مست از جام محبت ، هرچند کز حقیقت آن شراب در دنیا جز بوئی نه &lt;br /&gt; و از حقیقت آن مستی ، جز&amp;nbsp;نمایشی نه ، پس بگذر از&amp;nbsp;من که ما&amp;nbsp;خود مستان اوییم !&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;






























</description>
					<pubDate>Sat, 31 Dec 2011 11:36:12 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.danyal.ir/Comments.bs?PostID=143</comments>
          <author>هستی نمونه</author>
          <guid>http://www.danyal.ir/1390/10/10/post-143/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>عاشق ولی مغرور</title>
					<link>http://www.danyal.ir/1390/07/16/post-192/</link>
					<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://s2.picofile.com/file/7154830963/shahrood_79.jpg&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;شاهرود ، زمستان 1379&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; alt=&quot;شاهرود ، زمستان 1379&quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7154828595/shahrood.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;با دیدنش حرفهای مادرم را فراموش کرده بودم که غرور یک زن از زیبایی او بیشتر اهمیت دارد ... &lt;br /&gt;شب ها آن قدر به او فکر میکردم تا پلک هایم سنگین میشد و خواب چشمانم را می ربود ، صبح ها با خیال او بیدار میشدم &lt;br /&gt;و هر روز چندین بار صحنه آن پنجشنبه رؤیایی را مرور میکردم ، پنجشنبه هایی که مرا امیدوار و سرپا نگه داشته بودند !&lt;br /&gt;پدرم بعد ازدواج مجددش دیگر سراغ مزار مادرم نمی رفت ومی گفت : هستی جان ، از همین جا هم میشود فاتحه خواند ،&lt;br /&gt; دیدن مشتی سنگ چه فایده دارد ولی هر بار این نامادریم بود که از من دفاع میکرد و میگفت :&lt;br /&gt; مرد چه اشکالی دارد ، این دختر همه دلخوشی اش به همین است ...&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;من که از حرفهای آن دو کلافه شده بودم ، چادرم را برداشتم و راهی قبرستان شدم ، کنار قبر مادرم زانو زدم ... &lt;br /&gt;درد و دل کردم و اشک ریختم ، سرم را که بالا آوردم به فاصله چند قبر ، پسری قد بلند با چشمانی اشک آلود نظرم را جلب کرد ، ناخودآگاه با دیدنش یاد بی کسی خودم افتادم ، میدانستم که او هم مثل من زخم خورده تقدیر است ...&lt;br /&gt; &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;میخواستم جلو بروم و از او بپرسم چرا لباس سیاه ؟ چرا اشک ؟ ولی جرأت نکردم ، صدای قلبم را میشنیدم ، انگار چیزی مرا به سوی او میکشید ، دلم را به دریا زدم و آهسته به سویش رفتم و گفتم : آقا چرا گریه میکنید ؟ کسی از شما مرده ؟&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;گونه هایش گلگون شد ، نگاهش را که در اعماق خاک گره خورده بود ، از زمین گرفت و در نگاهم ادغام کرد ...&lt;br /&gt; چقدر زیبا و مردانه بود ، خیلی متین و با وقار به من گفت : من برای خودم میگریم ، برای بودن خود و رفتن او ...&lt;br /&gt; چه لحظات قشنگ و دوست داشتنی بود ، دلم میخواست بیشتر با او حرف بزنم ، أما من حتی اسمش را نمیدانستم ، &lt;br /&gt;پس بدون مقدمه گفتم من هستی نمونه هستم ، گفت : من هم دانیال هستم ، خوشبختم ...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;لحظه ای نگذشت که از خودم خجالت کشیدم که چرا من پیش قدم شدم ، &lt;br /&gt;برای همین قبل از آنکه در نگاهش تجزیه شوم گفتم : به هر حال غم آخرتان باشد ، خدا نگهدار ..&lt;/font&gt;.&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;رویم را برگرداندم و قدم زنان از روی برگهای زرد و بی روحی که زیر پایم خرد میشد ، از او دور شدم ، &lt;br /&gt;با خود میگفتم اگر این برگها ضعیف نبودند ، اینگونه دستخوش پاییز نمیشدند ، &lt;br /&gt;پس لابد من هم ضعیف هستم که زیر نگاه آن عابر ناآشنا دلم لرزید و به این آسانی له شدم ...&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;اصلا میدانی &lt;a href=&quot;http://sayehsarezendegi.blogsky.com&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;خواهرم&quot; style=&quot;color: rgb(0, 102, 0);&quot;&gt;سهبا&lt;/a&gt; ، من همیشه از عشق بیزار و متنفر بودم ، برای من عشق چیزی جز گریه کردن ، تپش قلب ، &lt;br /&gt;منتظر بودن ، دوست داشتن و سرگردان بودن نبوده ، تازه اگر این واژه ، اسیر هوس های تند و شهوت های مزاحم نشود ...&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;به قول &lt;a style=&quot;color: rgb(0, 102, 0);&quot; title=&quot;پشت واژگان سکوت&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://poshtevazheganesokot.blogsky.com&quot;&gt;دوستی&lt;/a&gt; ، عشق صفت آتش دارد و سیرتش در عالم نیستی است&lt;/font&gt; ...&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot;&gt;اما من عاشق شده بودم&lt;/span&gt; و با این که روز سردی بود ، احساس سرما نمیکردم ، احساس خوشبختی میکردم ،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;یک هفته گذشت&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;و من دلم برای دیدن آن نگاه های پرمعنا و پربار بال بال میزد ، &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot;&gt;دلم میخواست پرواز کنم ،&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; دو دسته گل زیبا از گلهای میخک را تهیه کردم و راهی قبرستان شدم ، دانیال قبل از من نشسته بود تنها و دلشکسته ، وقتی دید نگاهش میکنم &lt;br /&gt;سرش را پایین انداخت ، نگاهش را از من دزدید و خیلی زود از آنجا رفت ، وانمود میکرد که مرا ندیده و نمیشناسد !&lt;br /&gt;چند دقیقه در بهت و ناباوری گذشت ، به خودم نهیب زدم که احمق زودباور ، او هیچ فرقی با دیگران ندارد !&lt;br /&gt;مثل دیوانه ها دسته گلی را که برای مزار عزیزش آورده بودم ، پرپر کردم و سعی کردم فراموشش کنم اما نمیتوانستم ... &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;تصمیم گرفتم مسیر تا خانه را پیاده بروم ، در طول راه خواستم دل مشغولی و تشویش خاطرم را با خریدن فالی از حافظ تسکین دهم ، اما با دیدن پسرک فال فروش که از سرما یک دستش را در جیب فرو کرده بود و سعی میکرد دست بسته &lt;br /&gt;راه برود ، دلم آتش گرفت ، آهی کشیدم و گفتم : خدایا معلول را چه حاجت به قاضی و سؤال ...&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;قسمت دوم : ................................&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;می گویند صبر زیباست و راهگشا ، پنج ماه گذشته بود و هنوز هم به او نرسیده بودم ...&lt;br /&gt; کاش ندیده بودمش ، کاش با من حرف نمیزد و یا حرف میزد و میگفت دوستت دارم ، أما ... &lt;br /&gt;همه این مدت دانیال سعی میکرد با من سرد و بی روح رفتار کند ولی در نگاهش چیز دیگری میدیدم ، &lt;br /&gt;شاید او هم در این آتش میسوخت ، شاید قفس دل او هم شکسته بود ، پس چرا این پرنده عشق از من فرار میکند ؟&lt;br /&gt;کلافه شده بودم با خودم کلنجارمیرفتم ،هر روز و هر لحظه ابرهای غم از آسمان دیده بر زمین صورتم قطره قطره میچکید&lt;br /&gt;
 با اینکه شاگرد زرنگی بودم اما در درس هایم افت کرده بودم ولی خیلی زود با
 تذکرات و راهنمایی خانم سعادت به خودم آمدم تا در مورد درسهایم تجدید 
نظرکنم ، سعی کردم با درس خواندن از فشار افکارم بکاهم و نبودش را فراموش 
کنم ، &lt;br /&gt;خانم سعادت مدیر دبیرستانم از دخترش &lt;a style=&quot;color: rgb(0, 102, 0);&quot; title=&quot;سهبا سعادت&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://sayehsarezendegi.blogsky.com/&quot;&gt;سهبا&lt;/a&gt;
 خواست که هفته ای دو بار با من ریاضی کار کند ، آخه من در درس ریاضی ضعیف و
 در بقیه درس ها نسبتا خوب بودم ... فقط برای این که چند ساعتی از دست 
نامادریم خلاص شوم ، قبول کردم !&lt;br /&gt;همان روز خانم مدیر به پدرم زنگ زد و جریان را گفت ، پدرم هم قبول کرد که من هفته ای دو بار به منزل آنها بروم ...&lt;br /&gt; از آن روز ، دیگر من و سهبا ، علاوه بر دو دوست ، دو خواهر ، دو همدل و غمخوار شده بودیم ؛ &lt;br /&gt;مادر
 سهبا هم زن خون گرم ، فهمیده و مهربان و با درکی بود ، همیشه برای ما چای و
 شیرینی می آورد ، شیرینی های خوشمزه ای که دست پخت خودش بود ، آن روزسهبا 
دوساعت با من ریاضی کار کرد و بعد برای رفع خستگی به حیاطشان رفتیم ، حیاطی
 پر از گلهای نیلوفر و لاله عباسی که با نزدیک شدن غروب ، رخ می گشودند ...
 &lt;br /&gt;این را هم اضافه کنم منزل آنها دو ساختمان مجزا داشت ، یک 
ساختمان بزرگ که آن طرف حیاط بود که سهبا با خانواده اش آنجا زندگی میکردند
 و دو اتاق و یک سرویس که در این طرف حیاط&amp;nbsp; بنا شده بود ... &lt;br /&gt;سهبا میگفت: مشهدی علی پیرمرد تنهایی که سالها مستأجر و همدم و دوست خانوادگی ما بود در این خانه زندگی میکرد ،&lt;br /&gt;
 ولی از وقتی شش ماه پیش مریض شد و فوت کرد ، اتاق ها را به پسری دانشجو 
اجاره دادیم که از همان طرف می آید و میرود ، مادرم میگوید پسر خوب و با 
شخصیتی است ، تنهاست و آزارش به کسی نمی رسد ...&lt;br /&gt;نمیدانم چرا دلم هوری ریخت پایین ، گفتم چه شکلی است ؟!&lt;br /&gt;پوزخندی زد و گفت : مثل همه همه مستأجرها ...&lt;br /&gt;برقی از شیطنت و شادی در چشمانم درخشید و گفتم : سهبا اذیت نکن ، بیشتر بگو ...&lt;br /&gt;گفت : چطور شد خانم خانوما ، از لاک خودتون بیرون آمدید ؟!&lt;br /&gt;گفتم من میخواهم و باید مستأجر شما را ببینم ، دلم میگوید این همان دانیال من است ...&lt;br /&gt;گفت هستی جان ، مدت هاست که میخواستم چیزی بگویم ..... که&amp;nbsp; تو دانیال را آنگونه می بینی که در دل آرزو داری ...&lt;br /&gt;و در ذهن و خیالت پرورانده ای ، تو گرمای محبتی را میخواستی که در پناه آن خود را از سرمای درونت حفظ کنی&lt;br /&gt;و &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot;&gt;اسم این عشق نیست&lt;/span&gt; ، اینها احساس خلاء عاطفی تو و نیاز به همدردی و محبت است ، دانیال تو با دیگران فرقی ندارد &lt;br /&gt;و تنها وجه تمایز او با دیگران احساس جهت یافته تو به سوی اوست ، این تو هستی که بین او و سایرین فرق گذاشتی ، &lt;br /&gt;در نگاهش محبت دیدی ، در رفتارش احترام و در کلامش دوستی ، اگر به جای دانیال ، هرکس دیگری هم بود ،&lt;br /&gt; تو باز هم او را همین گونه میدیدی و این نگرش و طرز تفکر و احساس درونی توست که باید تغییر کند ...&lt;br /&gt;- طرز حرف زدنش عصبانیم کرده بود اما گریه اجازه حرف زدن به من نمیداد ، آهسته گفتم : بس کن !&lt;br /&gt;ولی ادامه داد و گفت : هستی جان ، اگر دانیال هم عاشق تو باشد دیگر نباید گریه کنی و دلخور باشی ! &lt;br /&gt;چون عشق ریسمانی ناگسستنی است و این ریسمان بالاخره روزی شما را به هم پیوند خواهد زد .&lt;br /&gt;آن شب را شام نخورده و با بغض و کینه ازحرفهای سهبا در آغوش اشک هایم سحر کردم ، &lt;br /&gt;صبح با صدای نامادریم که دختر خواب آلود دیرت شده ،از خواب بیدار شدم ،پریشانی خاطر روز قبل سوغاتش سردرد بود&lt;br /&gt;منم که حوصله هیچ کس را نداشتم ، دوباره پتو را روی سرم کشیدم و خوابیدم ...&lt;br /&gt; نمیدانم ظهر شده بود یا نه که نرمی نوازش دستی را بر روی سرم احساس کردم و صدایی که آرام آرام زمزمه میکرد :&lt;br /&gt; بیدار شو خورشیدم&amp;nbsp; ، غروب نکن&amp;nbsp; ،&amp;nbsp; ابرهای سیاه روزی میروند و تا آن روز قلبم از تو محافظت خواهد کرد ...&lt;br /&gt;- وای خدای من ، &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot;&gt;این چه صدایی است که مرا اینقدر دلتنگ کرده است ؟!&lt;/span&gt; سهبا خانه ما چه میکند ؟ &lt;br /&gt;شاید به خاطر رنجش روز قبل آمده بود که از دلم در بیاورد ، شاید .. &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;( قلم که به اینجا رسید قلبم شکست )&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;بغض
 گلویم پاره شد ولی از ترس آنکه با بیدار شدنم ، نوازش دستانش را از دست 
بدهم ، همچنان خودم را به خواب میزدم ، چقدر در آن لحظات به یاد مادرم 
افتاده بودم و سهبا هم که متوجه لرزش شانه هایم شده بود وجودم را لبریز از 
ترانه میکرد&lt;br /&gt;دقایقی به همین منوال گذشت ، وقتی دید کمی سبک شدم خندید و گفت :&lt;br /&gt;تو هم وقت گیر آوردی هستی جان ، چشم ، تسلیم ،&amp;nbsp; پنجشنبه دیگر وقتی مادرم حلوای نذری را به &lt;a style=&quot;color: rgb(0, 102, 0);&quot; title=&quot;پدر بارانی&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.baran-110.blogsky.com/&quot;&gt;مهدی&lt;/a&gt; میدهد &lt;br /&gt;تا برای مستأجرمان ببرد ، حلوا را از مهدی بگیر و تو به جایش برو ..&lt;br /&gt;آخه مادرم هر پنجشنبه برای فاتحه خوانی مشهدی علی حلوا درست میکند ، چون مشهدی علی کسی را در این دنیا نداشت &lt;br /&gt;و
 موقع مردن به مادرم وصیت کرد تا برایش هر هفته پنجشنبه این کار را انجام 
بدهد ، خدا بیامرز حلوا خیلی دوست داشت و چون این آقا در اتاق مشهدی علی 
است مادرم هر هفته یک بشقاب حلوا هم برایش میفرستند ...&lt;br /&gt;سرم را از پتو بیرون آوردم و گفتم : اگر مادرت بفهمد چی ؟&amp;nbsp; اگر مهدی لجبازی کند ؟!&lt;br /&gt;گفت
 نگران نباش من به مادرم میگویم که اجازه ات را برای روز چهارشنبه از پدرت 
بگیرد که شب پیش من بمانی و فردایش هم نقشه را عملی میکنیم و بعد از آنجا 
با هم میرویم بر سر قبر مادرت که من هم این آقا دانیال شما را زیارت کنم&lt;br /&gt;چهارشنبه شد ، مادر سهبا زنگ زد و اجازه مرا از پدر گرفت ، پدرم اول مخالفت میکرد ولی بعد راضی شد ،&lt;br /&gt; شب را پیش سهبا ماندم تا نیمه های شب حرف میزدیم ، او از من میشنید و من از او میگفتم ، از دانیال ! &lt;br /&gt;گاهی با خنده ، گاهی با سکوت و گاهی هم با اشک ...&lt;br /&gt;فردای آن روز طبق برنامه قبلی وقتی که مهدی داشت حلوا را میبرد ، سهبا شکلات ها را به مهدی نشان داد و گفت : &lt;br /&gt;اگر این شکلات ها را میخواهی ، حلوا را بده هستی ببرد ...&lt;br /&gt;مهدی
 حلواها را به من داد و رفت که از خواهرش شکلات ها رابگیرد ، من حلوا ها را
 گرفتم و دو شاخه میخک سفید که از قبل آماده کرده بودم روی آنها گذاشتم و 
به طرف اتاق گوشه حیاط حرکت کردم ، سهبا از آن طرف حیاط هی اشاره میکرد ، 
زود باش در بزن ! قلبم داشت ، قفس سینه ام را میشکست ، صورتم گل انداخته 
بود ، همه بدنم در تب میسوخت ،&lt;br /&gt; خدایا اگر او دانیال من نباشد چه ؟!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;font size=&quot;2&quot; style=&quot;color: rgb(51, 51, 51);&quot;&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;بالاخره در باز شد&amp;nbsp; و عشق بر من عمود تابید ، وای&amp;nbsp; خدای من ، چه می بینم ؟&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;همان ستاره های چشمک زن زیبا ، همان چشمانی که در آینه مات نگاهش ، پرواز خودم را می دیدم&lt;/font&gt; !&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;آه ، من نمیگذارم هیچ کس این ستاره های قشنگ و زیبا را از آسمان زندگی من بدزدد&lt;/font&gt; ...&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;دانیال همان طور بهت زده حلوا را گرفت و گفت سلام ، بفرمایید داخل&lt;/font&gt; !&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;با خود گفتم پروردگارا سپاسگزارم که در جلگه سبز خیال خوشه عشق به بار نشست و دیوار بلند ناکامی فرو ریخت ، &lt;br /&gt;
بی هیچ تأمّلی رفتم داخل ، شاید هم پرواز کردم &lt;/font&gt;...&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;اتاق
 ساده ای بود ، یک قالی شش متری وسط اتاق&amp;nbsp; و میز و صندلی در گوشه دیگر اتاق
 ، چند قفسه کتاب ،&lt;br /&gt; و یک تابلو عکس که با روبان مشکی تزئین شده بود و دیگر 
وسائل مورد نیاز یک زندگی دانشجوئی ..&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;همه چیز مرتب و تمیز بود اما نمیدانستم چرا باز هم از من فرار میکند و تظاهر به بی اعتنایی میکند ...&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;دلیلش
 را نمی دانستم ، شاید پدرش وصیت کرده بود دختر عمو یا عمه اش را بگیرد ، 
شاید مشکل خانوادگی دارد شاید هم نمیفهمد که من دوستش دارم ولی هر چه هست 
دلم گواهی میدهد که او هم مرا دوست دارد و مگر نه آنکه دل به دل راه دارد &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;همچنان
 ناباورانه اتاق دانیال را می کاویدم که گفت : هستی خانوم بفرمایید بنشینید
 ، در هیجان و ناباوری و خوشحال از اینکه مرا به اسم کوچک صدا زده ، فورا 
دعوتش را قبول کردم ، برایم چای ریخت ، همچنان متین با وقار و دوست داشتنی 
بود ، نگاهش را از نگاهم دزدید و با لبخند کمرنگی به من گفت : من نمی 
دانستم شما صاحبخانه من هستید ؟&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;کم نیاوردم و گفتم : متأسّفانه من صاحبخانه شما نیستم ، دوست دختر صاحبخانه شما هستم&lt;/font&gt; ...&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;گفت : که اینطور ، فرصت ندادم ادامه دهد و پرسیدم : شما چرا تنها زندگی میکنید ؟ خانواده تان کجا هستند ؟&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;آهی
 کشید ، چهره اش در هم و گرفته شد ، کوهی از غم بر دلش فرود آمد و گفت :&amp;nbsp; 
دانشجوی سال دوم الهیات هستم ، خانواده ام ساکن شهر دیگری هستند ، این 
بیوگرافی من ، دیگه سوالی نیست ؟&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;طرز حرف زدنش عصبانیم کرد ، گفتم : نه فقط کاش خداوند این کوه یخ را با خورشید مهر ذوب میکرد ...&lt;br /&gt;
 گونه هایش از شرم سرخ شد و گفت : منظوری نداشتم ، عصبانی نشوید هستی خانوم&lt;/font&gt; ...&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;بلند
 شدم بدون این که پاسخی داده باشم اتاق را ترک کردم در حالی که از خوشحالی 
صورتم گل انداخته بود،&lt;br /&gt; مدام با خودم حرف میزدم و اتفاقات را سبک سنگین 
میکردم که سهبا رسید و گفت: چی شد ؟ چرا اینقدر دیر کردی ؟&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;گفتم چه آدم سرد و بی روحی ، چرا نمیفهمد دوستش دارم ، تعجب کرد و گفت کار دل بود اگراین همان دانیال بود ...&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;روزها
 گذشت ، درگیری من و دل ، درگیری دل با من ، گاهی وقتها از فرط خوشحالی در 
وسط اتاق آواز میخواندم و میرقصیدم و گاهی از فکر این که شاید دانیال مرا 
دوست نداشته باشد ، ساعتها زانوی غم در بغل میگرفتم و اشک میریختم ،&lt;br /&gt; دیگر 
منزوی و گوشه گیر شده بودم و از هر فرصتی برای خلوت با خودم و فکر کردن به 
دانیال استفاده میکردم ،&lt;br /&gt; فکر کردن&amp;nbsp; به او در خیالم و ساختن آنچه که دوست 
داشتم در رؤیا مرا به وجد بیاورد به من آرامش میداد ...&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;چقدر دلم میخواست از آسمان دلش ستاره بچینم و از قناری های نگاهش آواز خوش عشق را ...&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;تا
 این که یک روز سهبا تماس گرفت و بی مقدمه گفت : چرا دیگر کلاس نمی آیی ، 
امتحانات نزدیک شده ... &lt;br /&gt;گفتم حالم خوب نیست ، امروز نمیتوانم ،
گفت پس صبر کن یک خبرخوب بدهم تا حالت از خوب هم خوبتر شود &lt;br /&gt;و بعد ادامه داد
 امروز صبح وقتی منتظر تاکسی بودم دانیال آمد و احوال تو را پرسید ، من 
هم همه ماجرا را &lt;br /&gt;برایش تعریف کردم ، خیلی غمگین و ناراحت شد و مجدد از من پرسید : 
هستی چرا افسرده شده ؟!&lt;br /&gt; که من هم با طعنه گفتم مثل اینکه عاشق یک کوه یخ شده ، 
بعد بی آنکه منتظر پاسخش بمانم راهم را ادامه دادم ولی صدایم کرد و گفت&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot;&gt; سهبا از قول من به هستی بگو&lt;/span&gt; : این کوه یخ خیلی وقت است که آب شده اگرتوانست بیاید تا بهار این دل خسته خزان زده باشد ، به هستی بگو که در
 پاییز دلم ، باران پیوسته از چشمانم بر گونه هایم فرو میچکد و تو را 
میخواند .&lt;br /&gt;&amp;nbsp; &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;a title=&quot;دریافت هر سه قسمت داستان&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://s2.picofile.com/file/7177516448/hasti.doc.html&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; alt=&quot;دریافت کنید ...&quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7177516769/wordicon.gif&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &amp;nbsp;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt; از راز ، پرواز آید ، پس با ما باشید تا از غنیمت در نمانید ... &lt;font size=&quot;2&quot; style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;ادامه دارد شاید&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt; &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/p&gt;

























&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/p&gt;




































</description>
					<pubDate>Sat, 8 Oct 2011 14:56:48 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.danyal.ir/Comments.bs?PostID=192</comments>
          <author>هستی نمونه</author>
          <guid>http://www.danyal.ir/1390/07/16/post-192/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>یا دورتر  یا دیرتر</title>
					<link>http://www.danyal.ir/1390/06/23/post-188/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;img align=&quot;baseline&quot; alt=&quot;برای تو ، رفیق روزهای قدیم !&quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7138327739/Entezar.jpg&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;من تو را به یاد خواهم داشت و فراموش نخواهم کرد داستان آن روزی را که عاشق چشمانت شدم&lt;br /&gt;و مگر من چه دارم جز آرزوی شنیدن صدایی که برایم بخواند : ذلک تأویل ما لم تسطع علیه صبرا ...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 14 Sep 2011 22:20:54 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.danyal.ir/Comments.bs?PostID=188</comments>
          <author>هستی نمونه</author>
          <guid>http://www.danyal.ir/1390/06/23/post-188/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>لعنت به خاطرات خوب</title>
					<link>http://www.danyal.ir/1390/05/25/post-180/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; alt=&quot;خاطرات خیلی دور ولی زیبا&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7116802147/khahar.jpg&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;روزهاست که ننوشته ام&amp;nbsp;، دلیلش هر چه که بود گذشت ، مهم همین احساس لذت بخش نوشتن هست ، که هست&amp;nbsp;...&lt;br /&gt;گویا این احساس را شاملو هم فهمیده بود و یک نفر دیگر بنام &lt;a title=&quot;باران&quot; href=&quot;http://the-rain.blogsky.com/1390/05/24/post-149/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#006600&quot;&gt;باران&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; ... آه ، لعنت به خاطرات خوب ، لعنت به دلتنگی !&lt;br /&gt;روزگاری چه پر بودم از ترس ، ترس گم کردن آنانی که دوستشان میداشتم ، &lt;br /&gt;آنقدرکه وقتی می خواستم با دوستی خداحافظی کنم&amp;nbsp;چند بار برمیگشتم ونگاه می کردم قدمهایش را ، رفتن هایش را ...&lt;br /&gt;امّا بعد از آن اتفاق تلخ تقدیر، یاد گرفتم که دیگر وقتی خداحافظی میکنم&amp;nbsp;، برنگردم ...&lt;br /&gt;و خودم را زجر ندهم با نگاه کردن به&amp;nbsp;آنانی که دور میشوند&amp;nbsp;و راضی باشم نه قاضی !&lt;br /&gt;گفتم راضی ؟! نمی دانم &lt;a title=&quot;سایه سار زندگی&quot; href=&quot;http://sayehsarezendegi.blogsky.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#006600&quot;&gt;سهبا&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; بود که به من آموخت یا&amp;nbsp;آسمان ، نمی دانم خدا بود یا ابرها ؟ زیاد فرقی میانشان نیست ، &lt;br /&gt;اما آموخت ، آموخت که راضی باشم ... راضی به این که این ابر، این آسمان بر سر تو هم سایه می ا فکند ...&lt;br /&gt;راضی باشم که هرروز صبح این خورشید ، چشمان تو را هم از نور پر خواهد کرد&amp;nbsp;،&lt;font color=&quot;#999999&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#cccccc&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;چه بخواهی چه نخواهی ...&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;و باز هر شب این ماه ، مالک بزرگترین دارایی شب خواهد بود ... پس بگذار زندگی عاشق عشقت شود دانیال !&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ولا یُلَقّیها الا الصابرون...... جز صابران ملاقاتش نمیکنند&amp;nbsp; &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;قصص 80&lt;/font&gt; &amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 16 Aug 2011 03:28:59 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.danyal.ir/Comments.bs?PostID=180</comments>
          <author>هستی نمونه</author>
          <guid>http://www.danyal.ir/1390/05/25/post-180/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>آخرین درنای دریا</title>
					<link>http://www.danyal.ir/1390/02/29/post-160/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;baseline&quot; alt=&quot;گوشه نگاهت&quot; src=&quot;http://s1.picofile.com/file/6683171026/sahel.gif&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; complete=&quot;true&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;امروز پشت نرده های دانشگاه مدنیّت&amp;nbsp;میان همهمه بی پایان انسانهای آغشته به &lt;a href=&quot;http://hubut.blogsky.com/Comments.bs?PostID=254&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#006600&quot;&gt;سیاست&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;وقتی همه نگاهها منتظر و مضطرب به ماشینهای یگان ویژه آن طرف خیابان دوخته شده بود ، ناگاه&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://sayehsarezendegi.blogsky.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#006600&quot;&gt;پرنده ای&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; که &lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;ن&lt;/font&gt;امش را هم نمی دانم شروع به خواندن کرد&lt;br /&gt;آزاد و رها ، بی اعتنا به فریادها و شعارها ، بی إعتنا به جمع&amp;nbsp;، مدت کوتاهی خواند&amp;nbsp;و بالاخره&amp;nbsp;پرواز کرد و رفت&amp;nbsp;...&lt;br /&gt;تا شاید&amp;nbsp;گلایه های&amp;nbsp;این &lt;a href=&quot;http://www.naghdnews.ir/uploadcenter/uploads/1338072649.jpg&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;روزگار&lt;/a&gt; دود آلود&amp;nbsp;و قتل عام گلها&amp;nbsp;را&amp;nbsp;میان اشک و آتش به خورشید تابان فرزند &lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;ن&lt;/font&gt;رگس برد !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 19 May 2011 21:42:23 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.danyal.ir/Comments.bs?PostID=160</comments>
          <author>هستی نمونه</author>
          <guid>http://www.danyal.ir/1390/02/29/post-160/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>بانوی یوسف طلب</title>
					<link>http://www.danyal.ir/1389/11/10/post-132/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;img align=&quot;baseline&quot; alt=&quot;عطش وابستگی&quot; src=&quot;http://s1.picofile.com/file/6298466796/hasti_poster.jpg&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; complete=&quot;true&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;عزیز است و عظیم خدای یگانه و کردگار داننده ، تاونده با هر کاونده و به هیچ هست نماننده ، بی شریک است و بی أنباز ، بی نظیر است و بی نیاز ، چنان که چون او ، کس نه و هیچ کس به جای هو بس نه ، در کردگاری قدیر است و در کاررانی مشیر ، در پادشاهی بی وزیر و در خدایی بی بدیل ، آفریننده جهانیان و دارنده همگان ، چه دوستان&amp;nbsp; چه دشمنان&amp;nbsp;...&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;احوال بندگان را مدبّر و کار عالم را مقدّر ، در تدبیر او سهو آید نه ، در تقدیر او لغو آید نه ، هر کسی بر آنجاست که وی نشاند و هر دلی را آن نثار که وی فشاند ، هر یکی بر آن رنگ&amp;nbsp; که وی سرشته است و در هر دل آنست که وی کشته است ، یکی را به آب عنایت شسته و به می&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;خ&lt;/font&gt; قبول وابسته و چراغ معرفت وی أفروخته ، یکی را به تیغ هجران خسته ، به &lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;م&lt;/font&gt;یخ ردّ وابسته ، شیطان را بر وی آراسته و در پی بتان واداشته و لیکن خلیلی بت شکن برمن گماشته که تنها قاموس هستی برخاطرش نقش بسته چون &lt;a href=&quot;http://www.nooronar.com/besmellah/archives/story/84/11/000515.php&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;بانوی یوسف طلبش&lt;/a&gt; تنها خسته ، در نگاهش غم و حسرت نشسته ، قدمهایش لنگان و زبانش بسته وه چه پایان با شکوهی بر هستی تو نقش بسته ! افسوس که تو سوز بینی و سوزنده نه ، شور بینی و شوراننده نه ...&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;که منت مساعدی نه که با وی چیزی گویم که أهل حقیقت از خویش گریزانند و أهل شریعت در آرزوی خدایند&amp;nbsp;!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;پس إی &lt;a href=&quot;http://sajed.blogsky.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;اهل شریعت&lt;/a&gt; ، اگر شریعت پذیرفتید ، حقیقت نیز بپذیرید که شریعت چراغست و حقیقت داغست ، شریعت بند است و حقیقت پند است ، شریعت نیاز است و حقیقت ناز است ، شریعت در ارکان ظاهر است و حقیقت در ارکان باطن است ، شریعت بی بدیست و حقیقت بیخودی است ، شریعت خدمت است بر شریطت ، حقیقت غربت است بر مشاهدت&amp;nbsp;...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;شریعت بواسطه هست ، حقیقت بمکاشفه هست که &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;شاید بشوی&lt;/font&gt; تا ابتدا حقیقتی بر تو پدید آید و حسرتی تو را فرو گیرد که جان فراخ بر تو تنگ آید و اندرون پیراهنت را بر تو زندان کند ، آتشی بر جانت زند و عطشی بر دلت افکند کز شدت تحیّر و تحسّر نفس فریاد آوری : &lt;font color=&quot;#000099&quot;&gt;إلهی این درخت جان ما بسوخت از تشنگی ، پس کو آبی ؟&lt;/font&gt; &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;و خدای در جواب ندا دهد&amp;nbsp;: یا نار خذیهم&lt;/font&gt;&amp;nbsp;...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;إی آتش بگیر ایشان را که ما را ولایت بر دل است که بر زبان هر چه بود ، مجاز بود ،&lt;font color=&quot;#0000ff&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#000099&quot;&gt;پس إی شما که مؤمنانید ببارید اشک فراق را تا ببینم از دل چه نشان دارید؟&lt;/font&gt; که هر چه الله رد کند آن قلیل است اگر چه بر صورت زیاد باشد و آنچه قبول کند بسیار است اگر چه به صورت اندک باشد پس اگر قصوری هست در دیده ماست ولی تو را عشق او در کجاست ؟!&lt;br /&gt;و مگر نه اینکه خانه ای کز کالا خالی باشد ، دزد در آنجا نرود&amp;nbsp;همین سان دلی که از عشق و معرفت خالی باشد ، شیطان آنجا چکار دارد ؟! که &lt;font color=&quot;#0000ff&quot;&gt;وسوسه شیطان دلیل است بر وجود ایمان&lt;/font&gt; و این کلامی است که دل را آرام است و جان را پیغام&amp;nbsp;!&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;پس&amp;nbsp;بپذیرید این سخن که تن را زندگی است و روح را پیوستگی ، کلامی است که آشنایی را سبب است و روشنایی را مدد !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;کلامی که از قطعیت درأمانست و بی قراری را درمانست ، چه باید کرد ما را تا از اهل این سخن شویم و محرم أسرارت؟!&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000099&quot;&gt;حالیا که من به چشم اجابت&amp;nbsp;تو را مجیب نگریستم ، به چشم انفراد تو را فرد نگریستم&lt;/font&gt; ، تویی که موجود نفسهای &lt;a href=&quot;http://d.blogsky.com/1389/10/03/post-124/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;جوانمردانی&lt;/a&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp;حاضر دل های ذاکرانی ، تویی کز نزدیک نشانت میدهند ولی برتر از آنی و از دورت می پندارند و نزدیک تر از جانی&amp;nbsp;!&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;ألم تر&amp;nbsp;عشق باقی ، عاشقی نقلی إستمراری ؟!&amp;nbsp; ألم تر یار شاکی ، هستی نمونه ات فانی ؟!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 30 Jan 2011 08:57:12 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.danyal.ir/Comments.bs?PostID=132</comments>
          <author>هستی نمونه</author>
          <guid>http://www.danyal.ir/1389/11/10/post-132/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>محو روزی که تو صیدم کردی</title>
					<link>http://www.danyal.ir/1389/10/19/post-129/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;آفرین خدای بر آن جوانمردان باد که جان خویش هدف تیر بلاء او ساخته اند و بار غم تو را بر محمل دل خویش شناخته اند إن الله کان علیکم رقیبا که با این حساب ، نه هر کسی جز من سزای زخم تو و نه هر جانی چون من شایسته خوردن غم تو که زخم هر کس به اندازه ایمان اوست و بار هر کس به قدر قوّت و قوای او ؛ هر که را قوت تمام تر ، بار وی گران تر...&lt;br /&gt;و اینست سرّ آن آیت که گفت&amp;nbsp;: و خلق الانسان ضعیفا که در قرآن هر جا&amp;nbsp;نام انسان است ، صفت ناپسندیده ای پیوند آنست&amp;nbsp; &amp;nbsp;چنانکه بفرمود : إنّ الانسان لظلوم کفار و إنّ الانسان هلوعا و إنّ الانسان لیطغی وإنّ الانسان لربه لکنود&amp;nbsp;و إنّ الانسان لفی خسر، از آنکه انسانیت از خاکست و خاک مایه کثافت و عیوب &lt;font color=&quot;#0000ff&quot;&gt;و أصل معامله آنست که مرا با عیب خریده ای روز نخست&lt;/font&gt; ، و شگفتا از &lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;أدب&lt;/font&gt; تو که ما را جاهل میخوانی ! حال آنکه از جاهل جز از جفا چه آید ؟! تو ما را ضعیفه می دانی ، حالیا که&amp;nbsp;از ضعیف جز&amp;nbsp;خطا چه آید ؟! و من در عجبم باریا ، که لاف مردان کی زدم&amp;nbsp; و جای مردان چه گیرم !!&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;که قانون دین منقول است و نه معقول و مایه سنّت ، تسلیم است و نه تعلیل&amp;nbsp;و تسلیم راهیست آسان ، منزل آن آبادان ، مقصد آن رضاء رحمان ولیک تکلّف و تصرّف راهیست دشوار منزل آن خرابان و مقصد آن ناگواران&lt;font color=&quot;#0000ff&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;و من تسلیم نام توأم إبراهیم&lt;/font&gt; &lt;font color=&quot;#0000cc&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;که&lt;/font&gt; چه کسی مرا آنگونه می خواند که تو&amp;nbsp;؟!&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;&amp;nbsp; گویش کدام اسم زیباتر از نام من است آنگاه که &amp;quot; تو&amp;quot; صدایم می کنی؟!&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;که براستی هر جا راستی است، آن راستی بنام توست ، هر جا که شادی است آن شادی به صحّت توست ، هر جا که عیشی است آن عیش یاد توست ، هر جا که سوزی است آن سوز، ذکر توست&amp;nbsp;؛ &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;هیهات !&amp;nbsp;که هستی خاک می شود و تو را در آغوش می گیرد ولیک از این آتش رو بر نمی گیرد حتی اگر تو بخواهی ، حتی اگر این آتش أهلش را به قتلگاه برد از من نخواهی شنید : که ای کاش با إبراهیم نبودم و در آتش با او نمیرفتم که این نار تنها برای ابراهیم سرد و گلستان نشد ...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Arial&quot; color=&quot;#006600&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://hitfaz.bloglor.com/post6086.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;لینک به این مطلب&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 9 Jan 2011 10:03:41 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.danyal.ir/Comments.bs?PostID=129</comments>
          <author>هستی نمونه</author>
          <guid>http://www.danyal.ir/1389/10/19/post-129/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>فریاد از یار</title>
					<link>http://www.danyal.ir/1389/10/09/post-125/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;img height=&quot;411&quot; alt=&quot;ماه هم خدای ابراهیم نبود&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://qurancity.ir/Portals/fa-javaneh/prophet/prophet2/ebrahim.m1.jpg&quot; width=&quot;365&quot; align=&quot;baseline&quot; border=&quot;0&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; color=&quot;#000000&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;تابنده در گردش أحوالی ، گاهی در خشم ، گاهی در خوف ، گاهی در رجایی که ما خود از نزدیکان حسین الله ایم&amp;nbsp;... &lt;br /&gt;به وی نزدیک تر از آنیم که تو ما را &lt;a href=&quot;http://www.danyal.ir/1389/09/30/post-123/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;بدان &lt;/a&gt;میخواهی و مگر نه این که حسین &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;علیه السّلام&lt;/font&gt;&amp;nbsp;از سر إحترام به صفا و مروه&amp;nbsp;&amp;nbsp;هاجر، حجّ&amp;nbsp; إبراهیمی را رها و در تشنگی به عطش إسماعیلم&amp;nbsp; در پای زمزم إقتداء کرد ...&lt;br /&gt;و شگفتا جناب إبراهیم از &lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;أدب&lt;/font&gt; تو که اگر نمرود همه چیز داشت جز خدایی و خواست که این را نیز داشته باشد ...&lt;br /&gt;تو نیز قبل ترها&amp;nbsp;به آتش ‌إهتداء نمودی &amp;nbsp;و به &lt;a href=&quot;http://qurancity.ir/fa/javaneh/tabid/771/Default.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;تهمت&lt;/a&gt; ، شمس و مهتاب و نجوم را خالق خویش پنداشتی !&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;که آتش اگر مقدس باشد همانا بودا و زرتشت نیز آتش پرستند&lt;/font&gt; و من در عجبم از خدای خویش که پس از این هزار تجربه به بن بست رسیده&amp;nbsp; ، باز هم تو را خلیل خویش می نامد&amp;nbsp;، ولی تو همچنان&amp;nbsp;در آتشی ...&amp;nbsp;&lt;br /&gt;اینک نگارینا ، تو را یاد کنم باز؟! &lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;حالیا که&amp;nbsp;خود همه ات&amp;nbsp;یادم&amp;nbsp;،&amp;nbsp;به نام&amp;nbsp; تو نازم&amp;nbsp;و به ذکر تو آسایم ، وگر حدیث کنم جز حدیث تو نکنم ، وگر شراب خورم جز به یاد تو نخورم که یاوه می گویم یا که نه ، یافته می جویم ، با دیده ور می گویم که دارم&amp;nbsp; چه می جویم که بینم چه می گویم ، شیفته این جست و جویم ، گرفتار این گفتگویم&lt;/font&gt;&amp;nbsp;!&lt;br /&gt;اُف بر من کز دوستی باز آواز دادم ، دل&amp;nbsp; و جان تو را فراناز دادم ، خود کردم و خود خریدم آتش را و بر خود أفروزانیدم&amp;nbsp;!&lt;br /&gt;حال آنکه از کشته دوستی ، خون آید و از سوخته دوستی حتّی نه آن دود که کشته به کشتن ناراضی است&amp;nbsp;...&lt;br /&gt;و سوخته به سوختن راضی&amp;nbsp;و چون من کیست که این مرتبت را سزیدم ؟ &lt;/p&gt;&lt;/font&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 30 Dec 2010 10:43:53 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.danyal.ir/Comments.bs?PostID=125</comments>
          <author>هستی نمونه</author>
          <guid>http://www.danyal.ir/1389/10/09/post-125/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>بریدم أمّا به سوی تو</title>
					<link>http://www.danyal.ir/1389/09/27/post-122/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;هستی نمونه ام کز تو در خلوتم شرم نکرده ام که درجمعم نیز باشم ، باز هم در بند توأم ....&lt;br /&gt;و تو إی صدیق من ، إی مخلَص و خلاصه من ، چه شد&amp;nbsp;کز من سفر کردی و رخت بر بستی&amp;nbsp;...&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;حال آنکه &lt;font color=&quot;#000099&quot;&gt;هستی ملک توست&lt;/font&gt; ، پس چگونه در ملک تو با تو نزاع کند ؟! و چگونه برای آنها که تو دوستشان داری و دوستیشان را در دل ریخته ای بپا خیزد و با تو چانه زند که ما خود می دانیم چکاره ایم و چقدر زیان کرده ایم و تو نیز میتوانی&amp;nbsp;هر کس را ، چه راه رفته و چه در راه مانده&amp;nbsp;به محاکمه&amp;nbsp;کشانی ، آنهم به هرآن جرمی که بخواهی و حتی میتوانی با خوبی ها و حسناتش &lt;/font&gt;&lt;a href=&quot;http://www.danyal.ir/1389/08/22/post-105/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;محاکمه&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; کنی و بوسیله نیکی هایش عذاب دهی که جرم هایم بی حساب هستند ... &lt;br /&gt;ولی إی&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;a href=&quot;http://www.danyal.ir/1389/03/16/post-14/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;اینجا &lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;در قلب من ، آخر از همه&amp;nbsp; کس که یک توقع نیست و مگر نه اینکه کودک&amp;nbsp;تازه قلم بدست گرفته را وقتی آب بابا می نویسد آنهم به اندازه یک بیل و&amp;nbsp;پیچش یک مار ، به او صد آفرین می دهند و &lt;font color=&quot;#0000ff&quot;&gt;ش&lt;/font&gt;اد باش می گویند ...&lt;br /&gt;و شگفتا جناب &lt;a href=&quot;http://www.danyal.ir/1389/09/14/post-112/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;إبراهیم&lt;/a&gt; از &lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;أدب&lt;/font&gt; تو که مرا به بیابان سپردی و به مرگ هاجر فکر نکردی ؟ پریشانی&amp;nbsp; قربانگاه بردن ‌إسماعیلم کم نبود که باز آمده ای و تیزی دشنه ات را نشانم میدهی ؟! بسم الله و بالله ، تیغ را تیز کن خلیل من ، بزن هر آنچه میزنی که رضای من رضای توست و حالا که ما رفتنی هستیم ،&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;a href=&quot;http://www.danyal.ir/1389/07/01/post-95/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;چرا از عشق نمیریم ؟&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;وقتی قربانی شدن قوچ هنوز معنای &lt;/font&gt;&lt;a href=&quot;http://www.aftab.ir/lifestyle/view.php?id=76422&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;ذبح عظیم&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; نباشد ...&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;یا که نه ، مردانگی را آشکار کن و &lt;font color=&quot;#0000ff&quot;&gt;در من بسوز إی آتش هستی سوز&lt;/font&gt; ، اگر هنوزم بار خدا را بر دوش گرفته ای ، &lt;br /&gt;که این &lt;/font&gt;&lt;a href=&quot;http://www.danyal.ir/1389/06/29/post-94/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;نوای&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; توست ، تو از خودت بشنو اگر ما سزاوار شنیدنت&amp;nbsp; نیستیم !&lt;br /&gt;&amp;nbsp;که قبل تر ها که نمی دانستم اگر می گفتی برو ، میرفتم ، می رفتم تا مدرکی بگیرم و عشقی بیابم&amp;nbsp;...&lt;br /&gt;أمّا حالا که از &lt;/font&gt;&lt;a href=&quot;http://www.danyal.ir/1389/08/06/post-101/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;این ها&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; رمیده ام ، &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000099&quot;&gt;مگر می توانم از تو جدا شوم که جدا شدم&amp;nbsp;و بریدم أمّا به سوی تو !&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;که تمام وجودم شده شور و إلتهاب و تمام نگاهم شده إنتظار ، طلب ها را به جمله کشیدی ... &lt;br /&gt;&amp;nbsp;آخر آیا ، تو &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;عج&lt;/font&gt; می آیی ؟&amp;nbsp; پس&lt;/font&gt;&lt;a href=&quot;http://www.danyal.ir/1389/05/28/post-92/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; بخشش&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; بزرگ تو کجاست ، بخششی که تو را بزرگ می کند ... &lt;br /&gt;و گذشتی که مرا می سازد نه آنکه مرا در عصیانم &amp;nbsp;پا برجا تر کند که این صبر، مرا ضایع نمی کند و مرا فاسد تر نمی سازد که جمیل است و زیباست که &lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;تو&lt;/font&gt; را به خویش می خوانم&amp;nbsp;!&lt;br /&gt;&lt;font color=&quot;#000066&quot;&gt;تو&lt;/font&gt;یی که از گذشته بریده ای و با دوست پیوند خورده ای ، &lt;/font&gt;&lt;a href=&quot;http://www.danyal.ir/1389/05/25/post-88/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;زبانت&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; باز ، &lt;/font&gt;&lt;a href=&quot;http://www.danyal.ir/1389/04/23/post-33/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;دلت &lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;سرشار&amp;nbsp;و &lt;/font&gt;&lt;a href=&quot;http://www.danyal.ir/1389/05/19/post-82/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;چشمانت&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; لبریز از یاد اوست !&lt;br /&gt;با او می گویی و در خود میشوری که او نیز در تو بیدار است و در إدامه و تکرار از تو می گوید و می گوید : &lt;br /&gt;هرگز! من از تو&amp;nbsp;دل نمیکنم&amp;nbsp;و تو هرچه خواهی کن که از&amp;nbsp;آنی که تا بحال بیشتر سوزانده ای نتوانی سوزاندنم ، میتوانی ؟&lt;br /&gt;حالیا که تو دانیال من هستی و من تو را هستی&amp;nbsp;، &lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;وای بر من ، بر رسوائیم ،&lt;/font&gt;&amp;nbsp;دراین عشق بد مستی !&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 18 Dec 2010 19:29:02 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.danyal.ir/Comments.bs?PostID=122</comments>
          <author>هستی نمونه</author>
          <guid>http://www.danyal.ir/1389/09/27/post-122/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

