مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
أنت القمر ، نحن البشر

پاکا خداوندی که مرغ خود اوست و آشیان هم خود او ، آسمان خود اوست و پرواز هم خود او ...
عاشق خود اوست و معشوق هم خود او ، اوّل خود اوست و آخر هم خود او ، سلطان خود اوست و رعیت هم خود او ...
که او هم باغ است و هم درخت ، هم شاخ است و هم ثمر ، هم صیّاد است و هم شکار ...
و من هم به او بر میگردم به دل و به کردگار !
که من آلت حق هستم در تکلّم و بیرون از من حقیقتی دگر نیست ، پس احکام شریعت همه أقوال منست ،
أسرار طریقت همه أحوال منست ، ساقیا خوب بشنو نه اینجا که همه ی عالم آواز عشق منست ، قلندر کو که بشنود آواز ؟!
ثمّ إعلم عاشق منم ، صاحب النثر الفائق والنظم الرائق که لطائف عربی و پارسی را در اشاراتی دلکش بهم آمیخته ام ،
آن سان که آثار علم وعرفان از آن پیدا و أنوار ذوق و وجدان در آن هویدا تا خفته را بیدار کنم و بیدار را واقف أسرار ...
و لیکن معشوق تویی ، گر چه عشقت را به قبله دلم حاجت نیست ؛
سمع و بصر من تویی گر چه زبانت چو لسان صامت من ناطق نیست ؛
ماه من تویی ، گر چه قرص ماهت چون نعل زرّین و چون شمس سیمین نیست ؛
فأشهد أنّ لا محبّ و لا محبوب إلا أنت و حقّی لک محبّ فبحقّی کن لی محبّا ،
هیهات ، أنت لم تفهم الّلحظات الّتی تستقیم نجوم عشقک الی مرکز قلبی ، ولی چه سود ؟! تو آن ناکر الوفایی ...
طهورا طهورا طهورا ، هزار بار به اسم تو نگاه کردم و هزار بار دیگر هم نگاه میکنم ، چرا که ایمان دارم روزی دوباره تو را خواهم دید
به تو نزدیک تر از خورشید

یا عیونی لماذا تنامون ؟! إن شاء الله بحکم العشق أوصلها ، فأمّا بعد یا حبیبتی کتبت أحزانی و أعلم بأنت تعرف ماذا بقلبی ،
و لکن فی تلک السّاعة فی الظلمات اللیل ، فی تلک السّاعة حیث تکون الدّنیا بکاء مطلق ،
أرسلت شعری و سلامی من کثیر الحبّ إلی بیت عشق قدیم و هی أنت ، مشفقة و مشتاقة !
و أمّا أنت ، یا سرّا من الأسرار ، یا معشوقا بلا عاشق ، یا حبیبتی دون الحبیب ، کیف نسیت التاریخ و ابن عمّک دانیال ؟!
و أنا دائما ألقاک فی شارعنا الخاطرات و أقراء علیّ صبر أیّوب و أقول لک بدونک کلّ شیء طعمه طعم الفراق !
و ایضا أقول یا أیتها الأحرف العربیة ، إسمعونی إسمعونی لقد ختمونی الحروف الی حرف العین فاعترفوا الآن :
جنّتی فی النّار و العین أسرار و کلّ نجوم السّماء لی بنات و لکن محبوبتی فی کلّ السّماء ، النّار ...
و ما کنت أحبّ اللیل دون النّجوم فکیف تحبّ الدّنیا دون الدانیال یا نار ؟!
آه ، أین هو العشق ؟ أ أنت هنا ؟! أین ستذهب یا قاتل ؛ یا محبوب یا لیلی و کلّ الرّسائل و الحکایات ،
و کلّ الّذی کتبت فی العشق ، لک یا صاحب عمری و أنت تزور بیوت الشعراء أم لا ؟!
هیهات ، لقیتک فی بلد الأحزان عروسا فنادیتک فی اللیل حبیبة فقل لی هل غنیت لزوجک أغنیة اللیل کما غنیت لی سابقا؟
ألامان من حبّک یا لیلی ، شغلنی الدنیا بالعشق و لکن لم أسمع سوی صیّاد ظالم جواب ...
والله زعموا قوما أنّی لمجنون فأقسم بالعشق و بالایّام الصّعب الفراق ، کلمة الحبّ دمی ، إسمک إسمی و إنفصالک منّی محال
إلهی ، لم یبق من العمر شیء سوی ساعتین علی جنب لیلی فکم أخجلنی من نفسی و أنتظر؟! ترجمه متن در ذیل کامنت سوم درج شده است .
مگر می بایست گفتن ؟!

جانم فدای آن یار که در دفتر دلم سطر نخستین او باشد ، ثم سپاس و بی شمار درود بر آن ماهی دریا دل که نهنگ وار،
غم از دل یونسی ام بیرون کشید که مرا با او انسی تمام است ، فأمّا مهجور آن مهجور کز جمال نام ما محروم ،
پس آنکه جمال ندارد با سلطانان ندیمی کند با ما هم حریفی نکند که حدّ ایشان بیش از نظم و قافیه نیست ...
ولیکن حدّ عاشقانه های ما دل دادن است و جان دادن ، چه ، آن تیری کز کمان ارادت معشوق بیرون رود ،
بر گشادگی سینه تو باید قبله شود ، خواه آن تیر جفا باشد یا تیر وفا ، خواه تیر وصال باشد یا تیر فراق ...
نی نی این گمان مبر که این تنها کلام باشد ، حاشا و کلاّ که کمترین حدّ عشق آنست که عاشق ، خود را برای او بخواهد
و جان دادن در راه رضای او را بازی بداند که کار دل عشق باشد ، چون عشق نباشد دل بیکار باشد ،
و اینجا سرّی بزرگ باشد که حقیقت آن جز بر مرکب جان سوار نیاید !
و تو جبّار معشوقم ، ای بی وفا ؛ مگر می بایست گفتن ؟ چشمانم را ندیدی که چگونه میخواست از دل تو عرشی بسازد ؟! وجودم را ندیدی که چگونه در وجد تو مضطرب میشد ؟! پس با من غریبگی مکن و روی از من بر متاب ،
و داغ بر طمع من منه و مگر نه آنکه مهر بر آن دل نهند که مهر در آنجا دارند ؟!
اینک این دل من واین چشمان ترم ، آری ، میدانم ناز معشوق کشیدن دشوار است ، پس هر کاری میخواهی بکن ،
خواهی به وصالم دار و خواهی به فراقم کش و لیکن دوستم داشته باش که این عشق مرا بس است !
تسلیت نوشت :عاشقی همه اسیری است و معشوقی همه امیری، سوختم امیر من تا انار آزاد کنی ،نه این که با سلطنت عشق کار خود آغاز کنی
دل و دین و شکار

بسم الله الرّحمن الرّحیم که بسم الله ، گشاینده بستگی هاست ، آسان کننده دشواری هاست ،
آرام دل ها و شفای دردها و شستن غم هاست ، ثم سلام و صد هزار جان مقّدس فدای آن چشمان سیاه بادکه در میدان وفا بر دلم فرو نشست تا اوّل صیدی که کنم تو باشی !
که من بی تو ترا آرایم ، بی تو ترا پسندم و در آسمان محترم شمارم ، بی تو حمد تو کنم و به حکم پدری تو را نیابت بدارم
تا بدانی که دوست مهربانت منم ، عاشق شدید و محبّ چشمانت منم ...
چه ، آن چشمی که مستعمل شده مملکت شیطان باشد ، تو را کی شناسد ؟
دلی که ملوّث به تصرّف دیو سبزپوش باشد ، جلال و عزت ولایت کجا بداند ؟!
که قدر دل ، کسی داند که تو را شناسد ، او که تو را نشناسد ، قدر فراق تو چه داند ؟!
حالیا تو ظاهرم دیدی و باطنم ندیدی که حالم چیست وز چه میسگالم ؟!
پس باش تا روزی چند که باز با تو راز کنم ، شب خود را با چشمان سیاهت آغاز کنم
که آفتاب چراغ فلک دنیاست و تو چراغ دل دانیالی ، آفتاب چراغ آب و گل است و تو چراغ جان و دلی ،
آفتاب چراغ این جهان است و تو چراغ این جهان و آن جهانی ، تو درد زده این خطابی ؛ با دانی همراهی چون توانی ،
مصطنع لطف یزدانی ، بگذار تا بگویم عموی من ، تو همان مستجیب الدعایی !
نمی آمدی اگر ...

این از کرامات ماست که توفیق رفیقمان شد و خواهری نه که جواهری یافتیم در عموم احوال و اوقات ، مونس !
آنسان که شفقت خویش از خلق بازنگیرد و در دنیا و آخرت هیچ کس را خصم خود نپندارد ، یار دل همه باشد ،
و بار غم همه بکشد و لیکن بار دل خود بر دوش هیچکس ننهد ، ثمّ جمالها لایقاس إلی جمال و قدرها جلّ عن درک المثال
به نرگس سخن از غم مکنید امشب
هر چند باطن ما پر از آتش است اما فرمان نبود که بیرون دهیم شعله ای از عشق خود را ...
چکنم که امشب شبی است جانسوز و جان افزای ، چه ، فرمان رسیده همه آتش های عالم را که بیرون آیید ،
که دوستی ، به آتش مهرش از آسمان هبوط خواهد کرد ، بر ما که دیده ور دوستان خویشیم بر دوام ،
حالیا ، گر یک نظر بر ما محجوب باشی ، زنده نمانیم ، که تو دوست برگزیده و برکشیده مایی ،
دوستی که بهایش جان است ، پس کسی که شاهد دل و جان وی ما باشیم از بلا چه نالد ؟
سهبا یا ملکه سبا ؟!
میخواستمش بودی و تنهایم نگذاشتی، نمیخواستمش بودی و برای چشمانی که نمیشناختی ، اشک اشک گریستی ...
و مگر نه آنکه همه رنگها در سیاهی شب به رنگ شب اند ؟!
که ما مسلمان بودیم و لیک سیاهی چشمان تو ما را از مسلمانی بازداشت ...
قالت الأعراب آمنّا قل لم تؤمنوا و لکن قولو أسلمنا و لمّ یدخل الایمان فی قلوبکم .... الحجرات : 14
شما ایمان نیاورده اید و لیکن بگویید مسلمان شده ایم وقتی هنوز ایمان در دلهایتان داخل نشده است ...
تولد نوشت : دل دنیا با تپش قلب تو می تپد ، پس زنده بمانی همراه با شادمانی و مهروانی ، خواهرم تولدت مبارک
نار بلاءنا ، انار جمالنا

این چه دردی است که در سویدای سینه او پدید آورده ای ؟!
إلهی ، پادشاهی و من بنده ام ، گرچه طاقت بلا دارم و لیکن طاقت دیدن رنج دوستان ندارم ،
پس جزئی از این گریه و اندوه در سینه من بنه تا هرگز از این درد خالی مباشم ...
إلهی ، در این روزگار سیاه بی شعله ، سفری دراز در پیش و مرا زاد نه ، اینست که آمده ام از عشق تو آغاز کنم ،
واژه واژه زین سیاهچاله پرواز کنم ، دستم بگیر که گر جان تسلیم کنم ، راه نا رفته میماند و معشوق بوصال نرسیده !
إلهی ، هر بیمار که امید به شفا دارد قول طبیب میشنود که هر چه نه اوست ، همه عین تاوان است ،
حالیا شاهد باش که تو طبیب تدبیر و صنیع تقدیر من بودی ولیکن به یک معطفه مرا کشتی ، هلاک گردانیدی !
إلهی ، ظاهری دارم شوریده ، باطنی دارم بس خراب ، میدانم کار دشواری است حبیب بن مظاهر بودن ...
ولیکن صعب تر از آن حبیب بن حبیب بودن است پس به فریادم برس کز او به تو رسم ، من عشق فعفّ فصبر فمات مات شهیدا ...
پی نوشت : انار دختری دو ساله است که متأسفانه بر اثر واژگونی سماور دچار سوختگی شدید میشود و در حال حاضر تحت درمان می باشد
فلسفه عشق علیه السلام

در عنفوان جوانی زمانی بر من رسید که عاشق عزیزتر از جانی شدم ، وقتی درد و رنج و مشکلم از حدّ گذشت ،
نزد فیلسوفی بزرگ رفتم و از او خواستم تا با نفس گرمش مددی رساند و به تدبیر، نظری بر حلّ مشکلم فرماید .
استاد گفت: اول باید منطق بخوانی صبح ها ، اطاعت کردم ، کبری و نتیجه آموختم و به حدّ پختگی و کمال رسیدم ،
و چنان در مکتب او تربیت شدم که استاد از دیدن من به شوق می آمد ، درس میگفت و درس میپرسید تا روزی که گفت :
مرحبا بک نمیخواهی وارد فلسفه شوی ؟ گفتم هر طور که شما صلاح بدانید استاد ...
از صبح روز بعد در مدرس دیگری ، پای درس همان استاد به فلسفه نشستم ، دانستم هر آنچه از چیستی أشیاء گفته میشود در واقع سوال از هستی ماست و هر آنچه از اختلاف بین أشیاء گفته میشود سوال از نیستی ماست و این یعنی فلسفه ، روزها بگذشت تا روزی استاد گفت : « بایست ، درس که تمام شد با تو کاری دارم »
با خود گفتم دیگر ماجرا تمام است و استاد سرانجام به حلّ مشکل من خواهد پرداخت و راه درست را برایم بازخواهد گفت ،
درس که تمام شد استاد غرق تفکر و با تأنّی به من نزدیک شد، بر خلاف روزهای قبل که نگاهش در چشمانم می نشست
این بار سرش پایین بود و حالش دگرگون و من حیران از این حالت استاد گفتمش : هنگامه پاسخ ما فرا رسیده است ؟!
استاد به من نزدیک و نزدیک تر شد و آهسته در گوشم گفت : دانیال ، من هم عاشق شده ام ...
این را گفت و از فردا احدی استاد را به کار فلسفه ندید ...
عاشق اگر که میشوی

لحظاتی که خیلی عادی و ساده اند ، مانند تمام لحظه های فراموش شده تاریخ ...
تمام این ده سال تنها یک چیز بود که سایه شومی بر قلبم انداخته بود و انداخته هنوز .
هرگزهایی که غالبا اتفاق می افتند ، باز هم اتفاق افتادند و من او را دیدم ، مثل همیشه مغرور ، زیبا ، دوست داشتنی !
نمی دانم که چرا همیشه این عشق در ذهن من باقی مانده ، نمی دانم چرا نمی توانم او را مانند تمام اتفاقات خوب و بد زندگی فراموش کنم ، نمیدانم چه شده که نگاه ذهن من بر تو مانند دیگران نیست ...
درست مثل تکرار کابوس های شبانه کسی است که از درد کم خوابی فقط اندک زمانی را می تواند چشم برهم نهد ،
و تازه آنوقت هم کابوس امانش نمی دهد .
درست مثل مزرعه گندمی است که با جان کندن خشکسالی ها را تحمل می کند و امیدوارانه به برداشت می اندیشد ،
امّا به ناگاه هجوم سرسام آور ملخ های مزاحم هیچ اقبالی را برایش زنده نمی گذارد و به ناچار شوکران امید می نوشد ،
و تا سالی دیگر به خواب می رود .
نمیدانم چرا این الهام بر من شد که تو همانی ، همانی که شاید ، باید منجی قلب من باشد ، همان شوکران امید !
نمیدانم این عشق شیرین تلخ فرجام از کجا نشآت گرفت اما همان بس بود که سرگردانی ده ساله و انتظار چند ماهه ام را
به پیش کشید تا من بدانم راز آن تک بیت بالای کلاسور به جا مانده ات را ( در سال 78 )
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
کسی چه میداند شاید سال ها بعد هنگامی که پیرمردی کهنسال جای این طفل بیست و چند ساله را بگیرد ،
من دوباره این نوشته ها را بخوانم . آن زمان دیگر هردو سروسامانی گرفته ایم و شاید هم هنوز هم به هم نرسیده باشیم ،
در دنیایی که بسیار کوچکتر از این حرف هاست ...
دل نوشت : کامنت زیبای خواهرم همانی بود که میخواستم بگویم و زبان الکنم یاری نمیکرد :
عاشق اگر که می شوی , نه زمان را می دانی , نه مکان را می شناسی !
که زمان , با گذر بی او , یا لحظه های با او معنا می یابد و مکان , در همان جایی خلاصه می شود که او بوده , کوچه ای که او گذر کرده , خیابانی که او را دیده ای
عاشق اگر که می شوی , یک نگاه ساده , برایت به اندازه کتاب رمانی قطور می شود در ساختن داستانی زیبا و رویایی !
عاشق اگر که می شوی , یک بیت شعر , می شود دیوان دیوان غزل عاشقانه , شعرهایی که مقصد و مبداش همه اوست و دل پر تپش تو !
عاشق اگر که می شوی , یک عمر برایت لحظه ایست با او , و یک لحظه , عمری بی او !
عاشق اگر که می شوی , عقل کجای ماجرا قرار می گیرد ؟ دین کجا ؟ من کجا ؟ تن کجا ؟ که هر چه هست عشق است و نگاه است و تپش های بی قرار دل ...
عاشق اگر که می شوی ....
هوای زمستان مرا میکشد

إلهی من طرّاح لحظه های دلم و لیکن از هلاک تقدیر تو خسته ام ، از تمام عشقهای دنیا همین که تو را داشته باشم رسته ام
به من بگو آخر ، سیب که را گاز زده ام که در فراقِ همیشه ی یار مانده ام ؟!
برای جبران شکسته دلی ها چند روزی به سفر خواهم رفت ، حلالم کنید



