آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

صباح الخیر أیها الفراق

آه و آه و آه ، فلا أعلم متی ستذهب هذه الآه

عندما أنظر إلی عینیک أری معشوق غریبة عن کلّ ما شاهدته عشّاق البشر ، فترانی فی إنتظار کلمة ،
کلمة فیها کل شوق و آمالی ، کلمة أرددها بقلبی قبل لسانی و هو کلمة الحبّ فتسئل منی : هل مات حبّنا ؟!

فأجیب فی صمتی لقد مات و لقد مات معه دانیال لأن حیاتی کلّها لحظاتی السعیدة التی أعیشها معک ، لحظات التی تقول لی أحبّک من الالف إلی الیاء ، حبّا هو أعمق من البحار و لکن صمت لأبکی لسانی و أقول کفی یا قلبی ، کم تعشق ؟!
فوالله لست أنا الذی أرضاک ، لست أنا الذی أهواک ، لست أنا بأحلامک الصغیرة ، لست أنا بآمالک البعیدة ، لست أنا بهذا کلّه
هذا کانت قصة حبّی ، اسمک حبیبی و اسمی خلیل !  ترجمه در ذیل کامنت دوم درج شده است

پی نوشت : و تو گمان مبر که سکوت نشانه رضاست ، اینجا گلویی در حال خفه شدن است ...

از کربلا تا کنعان

عاقبت عشق هم در عطش مهر تو میشود شهید

چه می آید به خاک که یوسف باشد ؟!  این دل کنعانی توست که یوسف منست !

دل نوشت : زمین ، گر همه شام باشد و شوم ، چه باک ؟! وقتی مختار است چشمانت برای دل من ...

طعم شیرین آهو

به چشمان تو مجبورم

یاری دارم که دلش صورت اوست ، غافل از جمال پنهان چه بیند جز پوست ؟!

که ما نیز در دوست ، محبوبگی و پروانگی مشاهدت کردیم ، أنا الذی اعتمدت علیک ( سوره عرفه )
آه ، همای دلسوخته ام ؛ تو در تمامی این سالها برای بوسه زدن بر لبان دوست ، عشق مانده ای

و حالا من از این قصه خبر دارم که یوسف هم حتی ، عاشق دگمه به دگمه ی پیراهنت شده است !

 عشق نوشت : و نه فقط فرشتگان آسمان که آدم هم ، گر به تو سجده نکند آدم نیست ...

خاموشی و فراموشی

لبان تو مرا ربوده اند

اولین بار که برای إلهی شدن شتاب کردم ، با جاذبه زمین آشنا شدم ، زمینی که عاشقانه گرد خورشید طواف میکرد ،

و این ابتدای جدایی ام از اوست دوست ... و امروز که آسمان سیاه است ، دلش امّا سپید است ، میخواهد سپید بماند ،

اما بغضی در گلو دارد که او را خاکستری می کند و بی قرار ، بغضی که امشب در آسمان تیره دلم منتشر خواهد شد

و همه «أنا الّذی»های هزارگانه ام را به «أنت الّذی» یگانه ات مبدل خواهد کرد .

و چه زیبا در این نیمه شب بلبلهای غزلخوان ترنّم میکنند فلک الحمد علی ما نقّیت من شرک قلبی و سیدی اخرج حبّ الدنیا

من قلب دانیال تا با عشق بزرگ تو به عشق های دیگرم جهت دهم که در گذشته ام آن بوده ام و در این لحظه ام این !

و ای کاش قلم صدای خواهش مرا می شنید و دست از حرص نوشتن از تو بر میداشت ...

 نوشتن از تویی که محاط در محیط تحت احاطه توأم و مرید بر اراده ات ، چه ، در خلوت حرای هستی ام ،

خلیل هم اگر باشم وسوسه عاشق شدن رهایم نخواهد کرد که بی تو پرپرم ، خاکسترم ، غم پرورم ...

پی نوشت : من مجتهدم ، تقلید نمیکنم از قوانین همیشه زندگان ، دل نبسته ام به طعم زنانی که با سیب معنا میشوند 

               من عاشقم ، به همین نام کوچکت ، حالا فقط یک دل دارم و تو را ...

ماه و تماشا

من فراموش کردم کسی را که مرا فراموش کرد

در سالی که گذشت تو جوان تر شده ای و من تنها تر ، تا تو بدانی به عشق رضایت تو بود که سیب را گاز زده ام

حالا ولی تنگ است ، دلی که برای تو شده است انگار ، یا حبیب العمر، متی وقت لقاک ؟!

عشقم تو را فراموش

درد کمی نیست ؛ تشنه تمام آب های جهانم ...

راز آنکه از آغاز در هم ریزد رنگ جام را تا تو بدانی از گوش تا آغوش فقط به قدر لعاب زلال دهان معشوق فاصله است

و این را تنها زلیخایی که در چنگ هوس افتاده میداند ، آه ، زلیخا ، کاش عشق میتوانست به سخن در آید تا من خود سال ها پیش از این به تو میگفتم دوستت دارم ، افسوس که حالا تو نیستی و من هم نیستم به یاد تو ...

پی نوشت : شاید بچه باشم ولی سرم میشود که خواهر مهربان تر از همه عشق های جهان است !

کلانتری احساس

بت عشق من آنقدر زیباست که حتی ابراهیم هم به پایش بر زمین افتاده
ع
رفان و آرزو عاشقان منند ، تو بگو با دلی که تو را تجربه کرده و تو را میخواهد ، چه کنم ؟!

از تو هست که عاشقم

امسال ستاره ها دیدنی ترند

میخواستمت و نماندی برای من تا تو باشم ، لااقل در خویش نگر تا مرا بینی که من عرف نفسه فقد عرف حبییه ...

ربّ زدنی حبّ لیلی

بودنت لب هایم را آغشته است

حسین که از خیمه گاه بیرون آمد ، زینب داشت دل میترکاند ، لجاجت عشق بدجور خسته اش کرده بود ، فریاد زد برادر ، لحظه ای دیگر برگرد که من قبل از تو خواهم مرد! و حسینی که گفت ، خواهرم گریه مکن که من قبل از تو تمام صورتم را جای هر دویمان پر اشک کرده ام ، فراموش کرده ای اشک سوغات مادرمان است و برای لیلی ، حق تنها همین است ؟!
 
و آن طرف کوفیانی که همه چشمان خود به دست گرفتند تا خنجرعشق به شاهرگ مهربانیش کشانند ، یکی ضربه برای بغض حیدر، یکی دیگر به پای عشق مادر، یکی ضربه برای کینه دل، یکی ضربه از شمر قاتل باشد که داوری چنین روزی با خداست
ثم اعلم ، هر چند گذر عمر به سالهاست و یاد آوریش به لحظه ای و لیکن کاش میشد به لحظه ای فراموشی سالیان را ، چه :
در سالی که گذشت ، ما نیز زخم زدیم لکن مرهم نهادیم تا بدانی که آن نه قهری است که آن عذری است و چه عزیز است وعده دادن در دوستی و چه شیرین است خلف وعده در مذهب دوستی ، آیا نبینی که ربّ العالمین با موسی کلیمش نیز ،
این معاملت کرد ، او را سی روز وعده داد ، چون به سر رسید ، ده روز دیگر افزود ...
در سالی که گذشت ، عتاب کردیم و گاه بی وفا گشتیم ، چه ، در دوستی بی وفائی عین وفاست تا تو ناز دوستی بینی و عتاب دوست چشی ، آیا نبینی که چون موسی از مناجات بازگشت و بنی اسرائیل را دید که گوساله پرست شده ، عتابی که کرد ، 
با هارون کرد و نه با ایشان که مجرم بودند تا بدانی که هر که گناه کرد مستوجب عتاب نیست !
که عتاب هم کسی را سزد کز دوستی بر وی یقینی مانده ، چه ، از بیم فراق کسی سوزد که عزّ وصال شناسد !
پس صحبت با من دارید که وافی منم ، دوستی با من کنید که باقی منم ...
در سالی که گذشت ، خلیل به غل و زنجیر کشید پای عقلتان را که اگر این زنجیرها بگسلد ، تو بی پروا خواهی گریخت ... 

امّا وقتی زنجیر باز شد و تو باز هم ماندی ، آن ، موقع امتحان دل است که جز با عشق دلیلی نمی ماند این ماندن را ...
آیا نبینی که خنجر خدا هم مست گشته ذبیحش راضی دلش اشک گشته ، أرید وصالک و ترید هجری فأترک ما أرید لما ترید
در سالی که گذشت ، چشم چشم اشک باریدم ، به یاد گریه های کودکی که أمان مادر را میبرید و اکنون های مادرم که اشکهای بهارانگی سر میدهد و تو مپندار که ما نمیبینیم آنچه بر تو میرود یا  نمیشماریم آن نفسهای درد آمیغ کز تو بر می آید یا آن شربت های زهر آمیز که هر ساعت در طلب ما نوش میکنی ، آری ، ما میدانیم کز آن بی حرمتان چه رنجی به دل تو میرسد و تو چه اندوهگینی !! تو را چه زیان ، اگر دشمن تو را ناسزا گوید که خلیل گوید تو سراجی ، تو منیری ..
پس بساز با این نور تا آخر داستان عاشقی که همین عزّ تو را بس که ما آن تو و تو آن مائی که من چون ایشان تو را در آن نعمت دوستی ، شکر نکردند پس بگرفتم تو را از ایشان تا نومید و پشیمان و پرحسرت بمانند ، مسکین فرزند آدم که قدر این لطف نداند ، چه ، نعمت از آن توست و شکر دیگری میکنند ؟! پناهاشان حضرت توست و پناه به دیگری می برند ؟!
آری بگذار بروند و بگریزند که من مونس آنم که به یاد من انس گیرد ، هر چند ، واخجلتا من وقوفی فی باب دارکم ... 
و یقول ساکنها من أنت یا رجل؟ سوختم از شرمساری ، آنجا که خود را به فرزندی در خانه اش مهمان کردم ...
حال آنکه میزبان از من پرسید : تو کیستی ای غریبه ؟!

در سالی که گذشت ، پدرانه سوگوار آمدید ، برادرانه به مصیبت نشستید ، خواهرانه گریستید ، مادرانه گیسو پریشان کردید ، پس من هم دست به دعا بر میدارم و میخوانم الّلهم ، هؤلاء قومی و عشیرتی ، کانوا یحبّوننی و یسمّوننی الخلیل ...
فإنّی أسألک بعلوّ الجدّ و الرّفعه و الطیر السعید ، سعادتهم حتی تتملّی ألف نیروز و عید     لینک به این مطلب در سایت آفتاب