آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

الیوم بقیت یتیما

هر کس را عیشی است و عیش ذاکران به یاد اوست ، هر کس را امیدی است و امید دوستان به دیدار اوست .... 

بَه ، مبارک باد آن شبی که بامدادش اینست ، عزیز آن بنده ای که سزایش اینست که بلا از درگاه ما خلّت دوستان است ... 

و جرعه محنت از جام محبّت نوشیدن ، پیشه مردان است ، هر که نهاد او نشان تیر بلای ما را نشاید پس طلعت او هم محبّت و کلام ما را نشاید ، اگر چه عادت خلق چنان است که هر که را به دوستی اختیار کنند ، همه راحت و آسایش نیز در پناه دوست خواهند و لیکن سنّت خلیل به خلاف اینست که وی هر که را به دوستی پسندد ، شربت محنت با خلعت محبّت ، با هم به وی فرستد ، تا بدانی که أسرار تقدیر بر قیاس خلق نیست .... و هزار جان مقدّس فدای آن نقطه سعادت باد که روز میثاق بر جانهای دوستان تجلّی نمود ، مهربان تر بود بر ما از ما و از مادر ، گفتم مادر ، رنگ از رخسار قلمم افتاد ! 

ألم یجدک یتیما فأوی؟!  که آن روز هم حضرت مصطفی در شاهراه مدینه قدم می زدند پس یتیمی را دیدند که کودکان بر وی جمع آمده و او را خوار و خجل می ساختند ، هر یک بر وی سخنی گفته ، یکی گفت پدر من به از پدر تو و دیگری میگفت مادر من ، سر از مادر تو و آن یتیم میگریست و در خاک میغلتید ، رسول مهربانی چون آن کودک دید بر وی بایستاد و گفت دلبندم تو کیستی و چه رسید تو را که اینچنین درمانده ای؟ کودک گفت من پسر رفاعه انصاری ام ، پدرم روز احد کشته شد و خواهری داشتم و مادری که باز شوی اختیار کردند و من تنها شدم و اکنون درمانده ، بی کس و بینوا ...  

رسول چون حال وی نگریست بسی گریست و گفت فرزند عزیز نور دیده ، اندوه مدار و ساکن باش که گر پدرت کشتند ... منم محمّد که پدر توأم و فاطمه خواهر تو و خدیجه مادر تو ، کودک شاد شد و برخاست و آواز برآورد که إی کودکان اکنون مرا سرزنش مکنید و جواب خود شنوید ، فإنّ أبی خیر من آبائکم و اُمّی خیر من اُمّهاتکم و اُختی خیر من أخواتکم ... 

آنگاه جناب مصطفی دست وی گرفت و به خانه فاطمه برد و گفت یا فاطمه این فرزند منست و برادر تو ... 

پس دخت نبی برخاست و او را بنواخت و خرما پیش وی نهاد و روغن بر سر وی مالید و جامه نو بر وی پوشانید و او را همراه خود چون فرزندش به خانه های دیگر انصار می برد تا زمانی که پدر ، خود صورت مبارک بر خاک نهاد ...  

و آنگاه بود که شهبانو نیز فریاد کرد : وا أبتاه الیوم بقیت یتیما ! الله اکبر من هذه المصیبة  

همی افسوس که من نیز غریبم و شما مرا در عشریت من آزار می دارید ، سزاوار و نیکو آن بود که مرا در الله نگه دارید و از بهر وی آزارم دارید نه از بهر عشیرت ، پس باش تا فردای قیامت ، آنگاه که دوستان به نور معرفت بر مرکب طاعت ، فرا بساط إنبساط راه روند و در مقام شهود بنازند ، من شکایت تو را به رسول خدا نمایم که نه به خود آمدید و نه از برای خود آمدید ، راست رفتید و راست نگفتید  و چون از آسمان آیتی آمد که ذکر فضیحت و عیب شما در آن آیت بود ...  

وأمّا الذین فی قلوبهم شکّ و بغض للإسلام و المسلمین ، ماتوا و هم کافرون ، پس شنیدن آن برشما گران آمد و دشوار ، خواستید که برخیزید و بگریزید تا آن نشنوید ، پس ماندید و با یکدیگر به إشارت گفتید که یا محمّد ، همه ألفاظ تهدیدند ، پس بیاور قرآنی غیر هذا ... 

که در آن بی احترامی به لات و عزّی و هبل نباشد ... حال آنکه دستان من میداند که از چه نویسد !  

پس چون سخن گویید به حکمت گویید تا دلها بربایید، جانها را صید کنید تا بازوار پرواز کنند و در ملکوت أعلی جولان کنند و جز در حضرت أحدیت آشیان نسازند که خدای بیرون خواهد آورد از دلهای شما آنچه که میترسید آشکار شود!  

ثمّ بارالها ، تو دانی که این معدوم را معلوم تو داده ای که آن را در رضای تو فدا کند ، پس بنگر که دوستان و دشمنان تو ، ما را به سزای ما صفت نکردند و سعادتین ، یار ، حرمت نگاه نداشتند ، و نیز بنگر مرا کز گفته خویش واپس نیایم که گذاشتن فعل منست و برداشتن فعل تو و هم در تقدیر آجال و أرزاق من اینست که ناسزا گویان و باطل ورزان حقیقت را بطرفة العینی درنگ ندهم تا ایشان را بعقوبت عاجل از اهل حق جدا گردانم ، پس اگر بر ما جفا کنند و بر ما بهتانی نهند ، این تن خوار را به صدقه خلقان دادم تا تو ایشان را نگیری ، پس چشم از ایشان بر مدارید و بدوام نظر ایشان را گرامی دارید که خداوند هم در دل ایشان مینگرد که جهان نقطه گاه عشق است و دنیا بارگاه محبّت به لسان صدق و قدم صدق ما نیز سبق برعنایت ماست و هم فضل بر سعادت شما ، که ما در روز أزل در میثاق اول ، مؤمنان را در مجلس انس از جام محبت  بکأس مودّت شربت مهر دادیم و ایشان را سرمست و سرگشته آن شربت کردیم و ایشان را عهد بستیم که باز آریم شما را به این منزل کرامت و باز بنوازیم شما را زیادت از این فضیلت ولی چون این نپذیرند پس هرگز نرسند ، آنانی که دوستی ما به جان و دل خواهان بودند و روزی به مهر ما یکتاگویان ولیکن امروز بد عهدانند ، بی وفایانند ، فراموش کارانند   فنحن أیضا فی الجفاء مثلهم ، إذاً هجرناهم کما هجروا ...

مرا بپذیر إی دلپذیر

 روزها و شب ها میگذرند اما من طولانی تر میشوم

گفتم چه بودست و دوست را چه رسیدست که سلام میکنیم ومی پرسیم و جوابی نمیدهد ...
چه ، دوست که رفت ، دل نیز از پی او روان شد و من ندانستم کز پس دوست روم یا از پس دل ؟ تا اینکه هاتفی آواز داد کز پس دوست شو ، که عاشق را دل  از بهر یافت وصال دوست باید ، چون دوست نباشد دل را از چه خواهی ؟
روزها گذشت ، آنهم چه روزهایی ، کارها کردیم چه کارهایی ، آه از آن روز که هستی حیران شده ، جانم بر لب رسیده ، چشمم گریان شده ، زندگی برایم دو پنجره شد ، دستم اما کوتاه از پشت حجاب ضخیم تکنولوژی !
آن قدر صدایت کردم تا آسمان هم صدا کرد تا که شاید تو بیایی که آمدی! و گفتی آگاه باش که لشگر نیستی تاختن خواهد ؟
اینک هستیا إی مایه فطرت و إی نقطه سعادت ، اگر بخوانمت برانی وگر بروم بخوانی؟! پس من چکنم از این حیرانی ؟! حالیا که خود تدبیر کردی و مرا به بازار عشق کشاندی و از مقابل گوهرهای یکدانه ات ، یک یک ، تماشایم دادی ...
و امروز مرا می گویی خوب نگر تا نگویی چه میکنی؟
حال آنکه تواریخیان گفته اند یکی سخت گرفتار عشقی بود و در آرزوی سخن گفتن با محبوب  ولیک از شرم امتناع میکرد ، پس دانست که محبوب را با جواهر میلی باشد ، رفت و هر چه داشت به یک دانه گوهر پر قیمت داد و بیاورد و برابر محبوب سنگی بر گوهرنهاد تا بشکند ، آن معشوقه که طاقت نداشت گفت : ای بیچاره چه میکنی ؟!
و عاشق گفت : آن میکنم که تو گویی چه میکنی ؟
 پس تو ای به طبیب قلوبهم و به حبیب معشوقهم ، اینک که هستی به یاد خود مناز و تذکیر ما ببین کز من و ما نشان دادن  دوگانگی است و دوگانگی دلیل بیگانگی ، دوگانگی آنجاست که امروز و فرداست و عاشق از امروز و فردا جداست ...
ثمّ بنگر مرا تا خود را نبینی  ، وز مکتسبات خود ندانی کآن همه مائیم و ما بودیم و مانواختیم و ما ساختیم تو را و بر آن افراشتیم ، حق من در دل گیر ، عهد من با جان ببند که من نیز با تو جز با جان و دل سخن نکردم ، دل که ملک توشد دیگر، جان را هم اگر خواهی إشارت کن ، توقف نکنم ، چه ، آنروز که نام ها میخواندند و نام من از صفحه هستی پاک شده بود این تو بودی که در آتش دستگیر خلیل شدی ، گوئیا تو خود همان آتشی هستی که وجود من بدان احتیاج دارد ...
افسوس که هر کس آتش ، تن او سوزاند و این بیچاره را جان میسوزد فخذنی الی النار یا هستی فإنّ ذکر هستی طعام نفسی وثناء هستی شراب نفسی ، نفسی فداء قلبی ، قلبی فداء روحی ، روحی فداء هستی !

آتش بهانه بود ؟

عجب کاریست کار دوستی ، یکی سوخته و در بی قراری گمگشته ، یکی کشته و در میدان إنفراد سرگشته ، یکی در میانه راه نهان گشته و دیگری در کسوت عیان جمالش گل کاشته  حال آنکه من از بس در دیده خیالت دارم در هر چه نگرم تویی پندارم که ما این راهها همه در پی شناخت تو رفتیم و خادمان تو را عهد محبّت بستیم ، هر که تو را خواست او را خواستیم 
هر که تو را برگشت او را برداشتیم حالیا که خود به دانی هر چه در عالم از دوستنانند همه در آرزوی نواخت مایند ولیکن این ماییم که نوازنده تو،همه در جستجوی مایند وماییم خواننده تو،همه در آرزوی محالند و ما هم امیدوار به معیوب نوازی تو
اینک که باز آمده ام باز هم در سر گریستنی دارم دراز ، ندانم کز حسرت گریم یا که نه ، از روی ناز که این آب که تو بینی
گریستن منست
که خیانت عارفان آنست که در غم نایافت وصل دوست ، اشک خون نریزند که گفته اند در فراق دوست چندان باید گریست که وهمت افتد که دوست با قطرات اشک آمیخته است و در کنارت ایستاده است !
اکنون ما را بگوی چگونه ثناء تو خوانیم که بیایی ! به روز خوانیم یا به شب ؟ بلند خوانیم یا که نرم ؟ عیان خوانیم یا که راز؟
آهسته گوییم با که آواز خوانیم ؟ روزی چند شمریم تا که شاید ، تو بیایی ؟! آیا کمند لطف در میان آتش ، تعبیه بود ؟
آتش عشقی را گلستان ، بهانه بود ؟ بانگ گرگی برخاستن و گله ای در رفتن چاره بود ؟!     پی نوشت اینجا

مرد عشق توأم

 

زمانه عجیبی شده ، سحر سامری رونق گرفته ، دین سازان دروغ پرداز اوهام و مخیّلات خویش را بنام گشودن راز حیات ، در نمایشگاه های رنگارنگ آخرالزمانی عرضه میکنند ، وصیت میکنم أحدی آن را نپذیرد که رستگاری همیشه در درست نگاه کردن و درست شنیدن است ، پس آنان را بنگرید و عبرت گیرید که در تلاشی مذبوحانه ، کاسه گدایی به سوی تاریکی دراز کرده اند و از ظلمت نشانی نور می طلبند ، حال آنکه بصیرت تنها راه ارتباط با خورشید است  و من امروزفریاد میزنم که اینجا دوراهی آخرت هست ، معیار اوست ، تصمیم خودتان را بگیرید ، هر آنکه با  اوست ، این طرف خط بایستد ...
و هر آنکه بریده ، آن طرف خط بایستد و خود را حلق آویز کند یا که نه ، تفنگ به دست گیرد و شاید ما را نشانه ! 
باکی نیست ، در ساحل فلاح ، گرداب را عشق است و جان ناچیز ما نیز ارزان ترین سکه تقرب به  اوست !
هیهات که بی گذشتن از جان وصل  او را بخواهیم ، آنهم با هزار دام کفری که در راه منزل او گسترده است ... 
و ‌إی تنها تو هستی ، نمونه ام ، بدان که تنها سعی بین صفا و مروه کافی نیست ، باید در چشمان او قربانی شد !
زین روی از خدای خویش بخواه پرده ای ساز کند تا سرخوشانه ، خون خویش را در معرکه عشق تقدیم حضرتش عج کنیم ! 
بی ملامت از بی آسمانی و تنهایی ، نظرات خود را در مورد عکس بیان کنید ، قول میدهم بخوانم و قول میدهم ساکت بمانم ...

هل من عاشق ؟

هر چند می گویند نگویم ولیکن دلم میگوید بگویم ، چه کنم چون نگویم که نه روی گفتن است و نه رأی ، خاموشی ...
آخر إی دیر خشم زود آشتی ، هیچ دانی که دانی را از فراقت ، کشتی ؟ که مقصود از عتاب دوست ، خطاب با اوست تا یار قصه عشق دراز کند و مدتی با دوست راز کند و چون معشوق بخواهد با وی راز کند ، این عاشق است که عتاب آغاز کند !
و من اگرچه ناچیزم ، بی چیزم ، هیچ تر از جناب هیچم اما خادم نازان ، یار عزیزم ، غلامم و چون خواجه ها آزاد کردم ، این منم که استاد را استاد کردم ، سی سال است با حق سخن می گویم و خلقی پندارند که من با ایشان هست که راز میگویم !

تفسیر سوره حمد

بسم الله الرحمن الرحیم ،  بنام حضرت عشق ، جهاندار دشمن پرور به بخشایندگی و نوازنده دوستان خود به خاصّگی ...
که ما نیز در گرفتیم بنام هو ، بسوختیم به یاد هو و آغاز کردیم بنام هو ، پس بیدار باشید تا بگوییم ، بشنوید پند که میدهیم ، بپذیرید حکم که میکنیم که خلیل ننگ ندارد بنده خاصّ خدای باشد ‌‌إی ترسایان که فرق است میان بنده ای کز روی آفرینش ،
اسم بندگی بر وی افتاد و میان بنده ای که از روی نواخت و لطف این نام بر وی افتاد ...
الحمد لله الربّ العالمین ، ستایش نیکو و ثناء بی شرکت ، تنها سزای توست ، ما را بگوی کلامنا در عشق تو هست یا نه ؟
زبان ما به یاد تو هست یا نه ؟! حال آنکه دولت من آنست که مذکور توأم ، ور نه در ذکر من ، مرا قیمت چیست ؟!
 مالک یوم الدّین ، همه فانی اند و تو باقی ، همه مقهورانند و تو قهّارانی ،  مایه هر سودایی ، راحیل هر غوغایی ...
پادشاه رستاخیزی و روز شمار یوم الدینی که پس از آنروز ، دیدار تو میعاد همه خواهد بود ...
گفتم همه ؟! همه تو بودی و کس نبود ، کس نماند و تو هستی ، همه هستند و تو نیستی؟!  یا لیت شعری ما فعل هستی ؟!
ایاک نعبد و ایاک نستعین که یار آن دارد که چون تو یاری دارد ، کار آن دارد که با تو کاری دارد ، او که تو را در جهان دارد هرگز کی تو را وا گذارد؟ عجب آنست که او که تو را دارد از همه زارتر میگدازد که ما نیز تنها جمال تو را میشناسیم ، وگر زاریم در تو زاریم  وگر نازیم به تو نازانیم که مست مهر از جام تو ، مائیم ، صید عشق، در دام تو ، مائیم!
اهدنا الصراط المستقیم ، إی سزای کرم و ای نوازنده عالم ، نه با جز تو شادیست و نه با یاد تو غم ، راه بلد ما باش به راهی که به نواخت خود نهادی ایشان را و نیکویی کردی ایشان را که همه تو بودی ایشان را که اگر تو میگویی فریاد از دست شیطان ، ما نیز گوییم  فریاد از حضرت رحمان و خوانیم : أعوذ بالله من الله ،  که تو دوستان را به خصمان مهمان کنی ، خود بیمار کنی و خود بیمارستان کنی ، درمانده کنی و خود درمان کنی ، از خاک ، آدم کنی و با وی چندان إحسان کنی 
و به فردوس او را را مهمان کنی و لیک تا خوردن گندم با وی پیمان کنی ؟! حال آنکه خوردن وی در غیب پنهان کنی !
آنگاه او را به زندان افکنی و سالها گریان کنی ؟!  گوئیا که تو  جبّاری و کار جبّاران کنی ، خداوندی و کار خداوندان کنی ، من ندانم چرا تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی؟!  حال آنکه دوستان را زخم خوردن در کوی دوست نیکوست ...
صراط الذین انعمت علیهم ،  إی یوسف کنعان پنداشتی که فراموشت میکنیم ؟!   حال آنکه نسیمی دمید از باغ دوستی ،
دل را فدا کردیم تا تو را یافتیم ، یک نظر کردی ، در آن نظر، ما بودیم که بسوختیم و گداختیم ، بیفزای نظری این سوخته را  غرق شده را ، که می زده را به می مرهم بود که عطاء ما مختصر نبود و کرامت ما در حق سوختگان ما سرسری نبود !
که در دل ،  این ماییم که تولّای تو داریم و بر دیده ، ماییم که  تقلای وصال تو داریم ، فاصبر لحکم ربّک فإنّک بأعیننا ...

غیر المغضوب علیهم و لا الضّالین ، آه از قسمتی کز پیش من رفته و فغان از گفتاری که رأی مستی گفته !
چه شود اگر شاد رویم یا که آشفته ، منی که سال ها بر من گذشته و هنوزم بر توأم نایافته ، بر هزاران خوان نشسته ام
ولیکن هنوزم بر خوان توأم گرسنه ، هزاران لباس پوشیده ام ولیکن هنوزم بر تو برهنه !
که إبراهیم  ، طمع از خاک بریده ، بتان را شکسته ، دل از همه بر گرفته ، هستی همه در سر دریافته ... 
و هستی تویی کز پیش من رفته ، نه از سوختن آه کرده و نه از کشتن ناله ، کم تقتلوا ناوکم نحبّکم ، یا عجبا کم نحبّ من قتلا !

أنا منم که خلیلم

بر صحیفه هستی ، نقش خطّی است که جز عاشقان ترجمه آن نخوانند ، در خلوتخانه دلم ، میان دوستان ، رازی است که جز عارفان آن ندانند ، در نگارخانه دوستی رنگی است از بی رنگی که جز إلهیان نبینند که تا ذکر تو در من مذکور شد ، مهر تو نیز در من نور شد و جان در سر عیان شد و عیان از بیان دور شد !
پس دل که در قبضه یار نازد ، غرقه عیان حال را چه کند و با که پردازد ؟! چه ، آنجا که نازست ، قصه نیز دراز است
و نازنده به دوست هرگز نمیرد که سرتاسر قصه توحید همین است !
پس إی الّذی نحن علیه صلاح و إی الّذی قلوبنا بیدک ، از آنچه نخواستی چه آید ؟ و آنرا که نخواندی کی آید ؟!  

حالیا از پرده و راز می گذرم تا صفت عشق، نقاب تعزّز فرو گشاید و آن عجائب الذخائر و دررالغیب که تو را ساخته است با تو نماید فمیگویم : أنا منم که خلیلم و دلت به نور معرفت آراستم ، أنا منم که شمع وصال را أفروختم ، مُهر مهر بر آن دل من آویختم ، رمز عشق در ضمیرت من نگاشتم ، عطر دوستی من سرشتم و فردوس از مهر تو من بهشتم و اینگونه نبود که هر کس از کفر برست به حق پیوست ، چه ، او کز کفر برست به آشنایی رسید ، او که از خود برست به دوستی رسید ،  کز آشنایی تا دوستی هزار منزل است و از دوستی تا به دوست هزار وادی !
و تو دوست مایی ، پسندیده مایی ، تو را چه نیاز که ایشان تو را پسندند ؟  تو را چه زیان که ایشان تو را مپسندند ؟!
تو را آنکه باید پسندد منم که دوست دوست پسندد و باید نه شهر پسندد !
اکنون ما در شور دلیم و در گمان ، هر چند که نه جای گمان است و نه جای شوری دل ولیک تو گو کجا بازیابیم آن روز را که تو ما را بودی و ما رام بودیم که تا بدان روز رسیم باز میان دود و آتشیم ، لاجرم حوصله دوست دیگر طاقت آتش ندارد ، چنانچه طفل ، لقمه بزرگ در دهان را طاقت ندارد و البته أطفال و مجانین این امّت نیز کز اهل توحیدند ، أندر بهشت شوند ...
وگر به دو گیتی آن روز یابیم بر سودیم  وگر تنها خود را دریابیم به نبود خود خشنودیم چه کنیم که هر چه میکنیم تاوان است که امروز مدهوش و حیرانیم و فردا افتان و خیزانیم ، امروز در عذاب نهانیم و فردا در حسرت جاودانیم جز آنکه أنت ، همّت یگانه دارید ، اول دیده در دوست بینید ، حرمت رفیق گیرید تا یار یابید ، بر مرکب مهر نشینید تا زود به حضرت عشق رسید که آنجا هم حق حاضر است و هم حقیقت حاصل !    جمال أهل حقیقت صلوات

من خریدار اولم

چند روزی هست که در غلبات وجد خویش میرانی و حریفی طلبی که من باشم ؟!
حال آنکه به دست خود در حال آزردن پروانه ای هستی که مدام به دور شمع قلبت میگردد ...  پس إی ایشان اگر گردید ،
گرد ایشان بگردید کز بهر شما در سرای غم بلا خوردند و بار بلاء ما کشیدند و جز براستی و دوستی نرفتند...
و تو إی هرگز فارغ از یاد من ، گر قصد دوستی کنی ، تو را بر سر راهم  وگر از من مرا خواهی از اندیشه دل تو آگاهم ، جرم تو را آموزگارم و تو را بس نیک خواهم  ، ألم تر که هر کجا درویشی است خسته به جرمی ، درمانده در دست خصمی ، منم که همدم اویم ؟! ألم تر که هر کجا زارنده ای است از خجلی ، سر فرو گذارنده ای است از بی کسی ، منم که شادی اول اویم ؟! ألم تر که هر کجا سوخته ای است از بی دلی ، دردمندی است از بی خودی، منم که خریدار اول اویم ؟!
که ما قومی هستیم میهمان دار و خود نیز میهمان دوستانیم !
و تو آنروز که مرا از الله خواستی ، من بر تو مشرف بودم و از آن خواستن تو در ناز و طرب بودم که من از تو مشتاق تر بودم به خدایی که مرا بر تو گرامی کرد و تو را بر من گرامی ساخت فالحمدلله الّذی أکرمنی بک و أکرمک بی که تو هر بار مرا از حق بخواستی ، هفتاد بار من تو را از او خواستم و شگفتا که هنوز از شوق دیدار تو میسوزم و تو را آهی سوزان به فریادم ، فریاد از این درد که کس ندیدم به زاری خود ، فریاد از این سوز کز هجر تو در جان ماست کز حسرت حضرتت چندان أشک باریدم که به آب چشم خویش تخم درد بکاریدم و لیک اگر سعادت أزلی دریابم ، این همه درد پسندیدم تا دیده یک بار بر تو آید ومن آن دیده تا آن روز به بد دیدن ندیدم و چون من کیست که اینگونه سزیدم ، اینم بس که صحبت تو را أرزیدم ...
که صحبت تو کلام خدای جهان است ، کلامی  که دلهای عارفان را شفاء است ، أسرار آشنایان را ضیاء است ، جان های دوستان را غذا است ، درد درماندگان را درمان و دوا است که ما را به تو جز دیدار، جهانی نیست ، درمانی نیست ، دنیایی نیست ، دانیالی نیست چرا که خود فرمودی تنهایی خود را بکشید و ما را در این أمر فرمانبردار یافتی ، ما تنهایی خود بکشتیم ...
و به راستی که را بود از عهد آدم تا امروز چنین فضل تمام و کار به نظام ؟! عزّ سماوی و فرّ خدایی ! گویی در کنج دلم از تو چراغی ، بر غنچه لبم تو را نوایی ، بر روی سرم از تو سرائی ، در روح و جانم تو را جائی ، در این گیتی آوایی و در آن گیتی آوازی که مردت بی حاصل نیابید تو را ، سوز ابراهیمی کشید درد اسماعیلی را و مگر نه آنکه هر کس روزی گامی برای خدا برداشت ، آن گام وی را روزی فریادرس شود و آن روز امروزست ...
که دلی دارم پر درد و جانی دارم پر زجر ، درمانده ام نه از تو و لیک درماندم در تو که من اگر هیچ غائب باشم ، گویی کجایی و چون به درگاه آیم در را نگشایی؟ گویی نماینده جهانی و بهم آرنده ضدّانی حال آنکه جز تو هیچ نیست حتی پر کاهی
هر چند که عموم خلق را تخفیفی است و ندایی ، أمّا أهل خصوص را نیز قهری است و نه صدایی ...
لاجرم ایشان را عوضی باز دهیم تا بدانی که در این درگاه حجاب نیست ، بند نیست ، منع نیست و لیک دستوری بر مناجات مدام هست ، درد هست چنانچه خواهی ، پس اگر قرب خواهی ، از این لطیف تر بشنو که هر که آراسته أدب نباشد ، شایسته صحبت نیز نباشد و آنان که أرباب تخلیط اند و أحوال سقیم دارند و آرزوهای محال کنند ، مؤمنان را نیز چون خود میخواهند و مرا به خود می خوانند زین روی مرا غم زیستن است هنوز !
و
 تو صدای بلندشان را نمیشنوی ، صدای إعتراف آنان را به ربط ، صدای فقر جلی شان را ، که در لحظه لحظه نبودنت ، نهفته است پس اگر از ایشانی ، دوست را وفاداری بر دل نگار و اگر نه از ایشانی ، تو را رفتن با دوستان چکار؟
که آدمی را میان آتش چه جای بازیست ؟!
اینک با ما همنفس شو در إظهار درد انتظار، در گشاده که یار آماده و منعی نه و اگر بُعد میخواهی بر سبیل رخصت ، تو را رخصت و خشمی نه ، اینست غایت کرم و کمال لطف و حفظ سنت وفاء و تحقیق معنای ولاء که ما این نامه به تو فرو فرستادیم و در آن رازی بنهادیم که این راز هم نیاز است و هم ناز ، امروز نیاز است و فردا ناز ، امروز رنج است و فردا گنج ، امروز باری گران است و فردا روح و ریحان ، امروز رکوع و سجود است و فردا وجود و شهود !
و سوگند به عروس دریایی که تو ای حبیب أزل و أبد به اندازه یک پلک برهم زدن هم غائب نبوده ای که من تو را ندیده دلتنگم که تلخی فراقت مرا به نماز صبر کشانده است و دیگر از هبوط نمیترسم وقتی با تو بودن شرط وجود بهشت است، اینک به من بگو در کجا جویمت إی ماه دلستان، وقتی قرارگاه منست جان دوستان، منی که جز فنا حاجتی ندارم، آیا تو را در آتش بجویم؟
آتشی که معرفت است و از آن سردی و سستی برنخیزد به من بگو تا فتح کشور عشق ، تاوان عمر غارت شده ام را از که پس گیرم ؟!
 لینک به این مطلب

خواستگاران حضرت عشق

عزیز دو گیتی ، کمین گرفته ای تا دلم صیحه ای شتافتن به سویت را نجوا کند ؟!
حال آنکه دلم در نظاره ات حیران ، دیده ام در نگاره ات نگران ، جانم از دست مهرت بفغان که تو هر بار به سوی واژه ها رفتی، از میان انبوهشان تنها کلماتی را برگزیدی که در إخفای حقیقت بیشترین کارآمدی را داشته باشند و مگر نه اینکه فترت أهل إرادت صعب تر است از معصیت أهل عادت و عقوبت بازگشتن رونده از راه حق ، تمام تر است از عقوبت بازماندن وی در بدایت ! و شمایان که إمروز سالک منهج صدق اید ، اگر خواهید که فردا ساکنان مقعد صدق باشید ، بنگرید تا مذهب إرادت خویش را از خاشاک رسوم ، صیانت کنید و بساط وقت خویش را از کدورات بشریت ، به دور دارید و مشرب همّت از غبار أغیار پاک گردانید ، یک دل ، یک إرادت ، یک همّت باشید و چرا خود را در إبراهیم حجّت می سازید که مگر پس از إبراهیم همایی در نیاوید ؟!
و شگفتا از أدب تو که از مهر میگویی و لیک دستانت بوی کسانی را می دهد که از حال دلشان بی خبری که من إبراهیم ام ، فرزند به قربان دادم و مال به مهمان و این گونه بود که ظاهر قدمم بر سنگ خارا قبله جهانیان شد تا همگان بدانند اگر کسی یک قدم به وفاء حق بردارد ، خدای خود زائر مشتاقش شود به استادی در کمالی یا به طفلی در گستاخی !
اکنون برگرد تا نهانخانه وجودت را سریر قدم هایم کنم که توحید نه همه آنست که او را یگانه دانی بل توحید حقیقی آن است که او را یگانه باشی وز غیر او بیگانه باشی و یاد باد قصّه آن بت پرستی که در کعبه شد و سر بر سجود نهاد و میگفت : یا لات ، یا هبل 

و بار خدای عالم در جوابش میگفت : لبیک عبدی ، لبیک ...  و از سر این أمر ، غلغلی در فرشتگان افتاد که بار خدایا !!! او لات و هبل را میخواند و تو به عزّت خویش جواب میدهی؟ و خدایم بفرمود : ای فرشتگان ، آرام گیرید که شما را برمکنونات غیب ما اطلاع نیست ، اگر او را در بندگی سهو و غلط افتاده ما را در خداوندی ، سهو و غلط نیفتاده است .
آری ، نه آنکه جلال حق پوشیده باشد بر خلق و لیک از آنکه بس ظاهر و روشن است و بصیرت آدمی بس ضعیف و عاجز ، طاقت دریافت ندارند بلکه در آن مدهوش و متحیر شوند ، همچون خفاش که به روز بیرون نیاید از آنکه چشم وی ضعیف است و طاقت آفتاب ندارد و این خود درجه عوام است که أهل معرفت را رمز دیگریست أمّا بزرگان و صدیقان را قوّت این نظر باشد و لیک گاه گاه و نه بر سبیل دوام ، همچون مردمان که در قرص آفتاب یک نظر توانند أمّا بیش نه که اگر مداومت کنند ، بیم نابینایی رود! و آفرین بتحقیق السرائر ، آفرین بعطاء الأبشار ، آفرین بلقاء الأسرار ، آنان که خدا را دانند ، خدا را خوانند ، خواستگاران حضرت عشق اند ، بداغ گرفتگان دولت یارند ، در بوستان دوستانند و در زندان رندانند ، از خود برستند و به حق پیوستند که نفسی دارند فانیه ، دلی دارند سوخته ، سری به عشق أفروخته ، جانی به آرزو آویخته ، همّتشان از دنیا نه ، مرادشان از بهشت نه ، آرامشان از هفت آسمان و زمین نه ، که شاید آنان خود سرّند و راز !

و از سر مستی و هستی اشان است که به شکر دانستن أسرار به زندگی عادی تظاهر می کنند و شاید ...