آسمان سیاه است دسترسی سریع به کلیه نوشته ها نسخه موبایل تماس مستقیم با مدیر RSS 2.0
پروفایل کلوب .کام
معرفی سایت

درد های من مسری است...مراقب باشید!
مرد و بهشتش
مرا ببخش ای افسانه شب
اشک و عشق ۲
دفاع قلب
لحظه ها و گذشته ها
آیا دین چیزی جز محبت است ؟
نفرین مقدس
اشک و عشق 1
عکس تو
به این مرد آفرین بگویید
اشک
محبوب ابدی
مادر
برای بانوی زخم خورده ام
میخواهم تو را بنویسم
من رفت او آمد
ضرورت تفقّه یا تقلید در دین
فیض غم
طبیب طیّب
دولت نور
این متن ادبی نیست
چشم زخم بندگی
زخم نوشان
نقطه سر خط به وقت ۹:۳۰
آهای فلانی
آخرین شاگرد آیت الله قاضی
نقد جریانی بنام شریعتی ۱
آخر چه نویسم ؟
ناخدای اندیشه
آسمان سیاه است
موعود مهربان
مهراب یار
تنها تو تسنیمی
افسوس که ...
درد بی عشقی
نسیم تسنیم
تقاص غمت
سلام بر اهل بصیرت
أین عمّار ؟
ایمان نام دیگری دارد و آن ولایت است
جامعه شناسی غدیر و ابتکارات نبوی
مجسمه درد
دل شب
فراغت از تحصیل
شام غریبان
بر من ببخشای
اولین باخت خرسندانه زندگیم
نمیدانم چه بنگارم
آن روز که به خال لبم گرفتار شدی
فروردین 1389
اردیبهشت 1389
خرداد 1389
تیر 1389
مرداد 1389
شهریور 1389
برای تو (28)
نقد و نظر هایم (8)
روزمرگی هایم (8)
مقالات منتشره (1)
مباحث اسلامی (4)
هبوط
موعود
ترنم باران
آخرین زمان
محمد بنائی
صبح پیروزی
میم نون الف
آفتاب سوزان
شطحی جات
بسیج مظلوم
ادبیات یخ زده
صراط مستقیم
خدیجه ثنائی فر
قصه بچه بسیجی
امام زمان عجل الله
دل من بارانی است
.:: بانوی اردیبهشت ::.
دلم یه عالمه ، خدا می خواد
منتظران منتقم فاطمه س
من و شیدا
ماندانا آرمان
تنهایی
خدا برایم کافیست
یاران ولایت
حقیقت ، بصیرت
لوگو
پیوند های روزانه
* ارتداد *
آرشیو لینکهای روزانه
امکانات جانبی
آمار بازدید: 39559


بهترین فیلم های ۲۰۱۰ بهترین فیلم های ۲۰۱۰
۶۰ فیلم ۲۰۱۰ در یک مجموعه استثنائی
همراه با هدیه فیلم های اسکار 2009
آموزش پرورش شترمرغ
شغل پر درامد
همراه با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
به این مرد آفرین بگویید

از دیرباز عادت کرده ایم که همیشه شیپور را از سر گشادش بزنیم ، حالا مهم نیست که چقدر انجام این کار سخت باشد و یا صدای شیپور ناخوشایند ! مسأله هسته ای در ایران نیز تقریبا چنین خصوصیتی دارد ، صنعتی که باعث شد دست خود را پیروزمندانه بالا ببریم و به جهانیان فخر بفروشیم ، اما نکته ای که در این میان کمتر بدان پرداخته شده این است که : آیا با بدست آوردن این تکنولوژی به عنوان اصلی ترین و پرهزینه ترین هدف سالهای اخیر ، متمدن شده ایم ؟
اگر جواب مثبت است که این عین شرّ است و به فاجعه ختم میشود و می بایست برای این طرز تفکر تأسّف خورد و اگر جواب منفی است باید از خود پرسید چرا ؟ به بیان دیگر این سؤال مطرح است که توسعه و غنا سازی فرهنگی کشور چه نقش و جایگاهی را در مقایسه با طرح های ملی و اقتصادی دولت دارد ؟ جواب این سوال را با اندکی تفحّص در آمار مهاجرت مغزها که امروزه به فرارمغزها تبدیل شده یا آمار خرید سرانه کتاب در سبد خانواده و یا هزینه تولید و مصرف دخانیات و ... پیدا کرد . به راستی در کشوری که اینهمه بر سر یک تکنولوژی- به حق هسته ای-  تبلیغ میشود ، بگونه ای که طرح های بزرگ ملی برای آن تعریف میشود و سالانه رقم قابل توجهی از بودجه مملکت را به خود اختصاص میدهد ، جایگاه فرهنگ کجاست ؟
به نظر راقم این سطور ، پیشرفت و تمدن واقعی در به دست آوردن تکنولوژی های مدرن خلاصه نمیشود که به قول عزیزی امسال به ساعت های کاسیو اطمینان کردیم و نماز صبحمان قضا شد چرا که اساسا نیاز بشر امروزی به تدیّن است که ما در اینجا از آن به فرهنگ یاد میکنیم ، آن هم فرهنگی که بر پایه تفکر صحیح اسلامی شکل گرفته باشد نه بر اساس آرمان های محدود  مرزبندی شده ای مثل ملیت ، قومیت و نژاد و زبان و ...که آیا اگر بوسیله تبلیغات مثبت ، فرهنگ سازی صحیح اسلامی صورت میگرفت و مسلمانان جهان قدرت هسته ای ایران را قدرت هسته ای جهان اسلام میدانستند ، آیا بحث هسته ای ایران با این پشتوانه عظیم به بن بست میرسید ؟! آیا حکومت موعود مهدوی عدل و داد جهانی میطلبد و یا نعوذبالله زائیده افکار ایرانیان ملی گراست که باز هزاران تاسّف که این همه را میدانیم و باز آقایان مکتب ایرانی را به جای مکتب اسلامی معرفی میکنند و از کرده خود نه تنها نادم و پشیمان نمیگردند که در قبال مصباح خوبان موضع میگیرند و جهل خود را به رخ میکشند ؛ مگر غیر از این است که اگر ملت فلسطین ، در آغاز جنبش به جای شعار فلسطین عربی است ، شعار فلسطین اسلامی را مطرح میکرد ، آیا یک میلیارد مسلمان از پس هشت میلیون یهودی بر نمی آمدند ؟ 
دیگر آنکه به زودی شاهد استخدام بیش ازچهل هزار فرهنگی از سوی آموزش و پرورش هستیم ، چهل هزار نفری که به نوعی نسل دوم یا سوم انقلاب به شمار میروند و انقلاب را تجربه نکردند و جنگ را ندیدند و بالاخره چهل هزار نفری که متولی تربیت بچه های نسل چهارم ما هستند .
به راستی مدیران و سیاست گذاران فرهنگی کشور در سطح کلان چه راهکاری را برای واکسینه کردن فرزندان ما اندیشیده اند تا مسائل فرهنگی  ما در سالهای آینده تبدیل به مصائب فرهنگی نشود که بر کسی مخفی نیست در فتنه اخیر ، اغلب معترضین از فرزندان نوجوان و جوان این مرز و بوم بوده اند و حاصل تربیت دینی نظام آموزش و پرورش ! 
 
به امید آنکه به بهانه سازندگی کشور ، ارزش های فرهنگی را فراموش نکنیم و این مهم میسر نمیشود مگر با تغییر طرز تفکر همه دست اندرکاران مقوله فرهنگ . نکته آخری که عنوان بحث را نیز به خود اختصاص داده ، اظهارات شجاعانه آقای علیرضا افتخاری در همایش ایرانیان خارج از کشور بود که در آغوش رئیس جمهور محترم خطاب کرد :  آقای رئیس جمهور دوستت دارم ، آقای احمد نژاد زمانی که رییس جمهور شدید خیلی جوان بودید و اکنون کمی پیرشدید اما مرحبا برشما که رییس جمهور شجاعی هستید ، بدانید که امروز چشم 6 میلیارد انسان به شما است. آری ، این صدای نازنین مردی افتخار آفرین بود ، صدای محبتی بود که چون زمزمی از عشق دل را از غبار غم ایّام  پاک میکرد که آفرین بر آن خوب خوب آفرین باد که افتخاری را افتخار این زمانه ناخوب نمود ، باشد که این قدم آغازی شود که از غنی سازی اورانیوم به غنا سازی فرهنگی ترفیع یابیم .  

لینک های مرتبط : واکنش شدیداللحن آیت‌الله مصباح یزدی از اظهارات مشایی
                      علیرضا افتخاری: آقای رئیس‌جمهور دوستت دارم + عکس 
         
                       از جمهوری ایرانی تا مکتب ایرانی


می نویسم از: نقد و نظر هایم
دیدگاه شما (6)
اشک

ای صورت زیباترین سیرت ! تو که نیستی اشک جای تو را در چشم می گیرد و غمی به اندازه شادی بی اندازه با تو بودن ، جای خالیت را در دل من که آنگاه که با قلب سر بر مهر کرده ی مهرت سر به مهر میگذارم و محراب عشق را غرق در مهراب یار یعنی اشک میکنم و با تمام وجود ، وجود دهنده وجود را سجود می کنم و دست دعا را در دست خدا آن بالاترین دست ها می گذارم ، تنها این خدایم است که می بالد به تو ای غم انگیز ترین اشک بر گونه روزگاران ...
 پس تو ای اشک ! لختی مجالم ده تا برای لحظه ای روزه لبخند وا کنم که بی تو هر زمان خندیده ام بر خنده های بی روح خویش خندیده ام و با تو هر بار که گریسته ام ، بر گریه های خنده دار خویش گریسته ام که ای دوست این اشک نه آب است که عشق مذاب است و تنها جواب به امتحان الهی ...


می نویسم از: روزمرگی هایم
دیدگاه شما (12)
محبوب ابدی

محبوب من ! ای سکان دار سفینه خوشبختی در اقیانوس ناآرام هستی ، در کنار تو ای عشق بی کنار کنار گزیده ام و کشتی نجاتم در پهلوی تو پهلو گرفته است پس تو در کنارم دار و آنگاه تو ای دنیا ، برکنارم دار که دیگر دستی به دستگیری بدست نمی آید و هر دست خود ، دست انداز غیر قابل عبوری است برای پای و پوی من که تمامی دست ها یکدست از دستگیری ، گریز پایی می کنند ، جز تو که تهیدستی بیکران روحم را تنها دست تو دستگیر است ؛  پس تا بود و تا باد ، جز چشم و چهره آسمانی تو مباد که جهنمی ام اگر این بهشت موجود با تو بودن را با آن بهشت موعود سودا کنم و تا همیشه فراموشم باد فراموش کردنت حتی اگر در یاد نازنین تو ، خود را نیز فراموش کنم تا    آن زمان بازپسین که مردمان شهر بر دوش خویش به وادی فراموشان یعنی گورستانم برند 
و من از خدای خویش هیچ نمی خواهم ، جز آنکه تنها برای خواستن تو مرا بخواهد ...


می نویسم از: برای تو
دیدگاه شما (8)
مادر

ای زنی که اندیشه در تو مرد افکن است ، من مرد نباشم و نامرد باشم اگر در میدان شرح و وصف تو دم از مردی زنم که زن هیچگاه مرد نمیشود امّا مردانه تر از مرد تواند شد اگر مردی و مردانگی را به غیرت و ایثار و از خود گذشتگی بدانیم و تو ای مادر !  ای بزرگترین مرد هستی که مردان در مقابلت زن به حساب می آیند بلکه کمتر از این ظنّ به حساب می آید که در نزد خداوند قلم صوابی و ثوابی عظیم تر از نوشتن از مقام تو نیست و من تو را فرزندانه می خوانم و مادرانه می نویسم
مگر جز این است که این واژه ها فرزندان روح منند آیا برای مادر چیزی عزیزتر از فرزند هست؟
پس بگذار تو را مادر بنویسم و بخوانم که دل من سخت گرسنه آن نان حقیقی است که نامش محبت است که امروزه روز اگر آن نان را به قیمت جان خواهی هیچ کس نمیدهد که غذای محبت نان نیست که نگاهی است گرم و عاشقوار در چشمی برچشمی یا که لبخندی است بر لبی لبالب از مهر و یا کلامی است خلاصه یک قلب و قلبی خلاصه یک عشق و گاه باشد اشکی باشد در دیده درد دیده ای که بر دیده درد دیده ای اشکی را دیده باشد .
 ولی مادرم ای تنت تندیس درد ؛ درد من اینست که درد تو را آنسان که باید و شاید به نوشتن نمیدانم و نمیتوانم ، باید که دعای بی ادعایت الهام بخش دل من گردد وگرنه این واژه ها در نوشتن از مادر همچون طفلان بی مادرند ، سرگشته و بی سامان که قصه پر غصه تو را در نوشتن ، باطلی خیال است که اگر زن چنان است که تویی ، باید بگویم مرد در جایگاه زن ، جایی ندارد ، زیرا زن در مقام مادر، فرشته میشود بلکه از آن برتر و سرتر که در برابر زیبایی بیکرانه دل تو ، زشت است از زیبایی فرشته سخن گفتن که فرشته رویان بهشت از رشک آن اشکهایت همگی حسرت میشوند چرا که آنجاست جلوه گاه حقیقی عشق ، جایی که مادر با اشک خویش بر درگاه روح تمامی اشکها یعنی خدای عاشقان ، نقش اشک را از چشم فرزند میشوید و با آن الماس های التماس یعنی اشک ، شب بی پایان غم را در دل فرزند به طلوع صبحی بی غروب آبستن میگرداند .
اینک نگارینا تو به من بگو زخم های مرگبار محرومیت دل را کدامین محرم ، مرهم خواهد نهاد ؟  واین غم سهمگین قسمت را با که باید قسمت کنم ؟
از تو میپرسم ای اشرف مخلوقات را اشرف که درد با تو آشنا ترین بوده است زیرا تو با عشق ، آشنا ترین بوده ای که  در سرنوشت تو عشق مقدّر است چونان که در سرنوشت عشق رنج مقدّر است زیرا قدرت عشق است که مادر میسازد ، لیک قدرت رنج است که عشق می سازد که عشق ،
بی مادر وجود ندارد و مادر، بی عشق
و تو ای مادرم ، ای عشق را پدر، تو را سخت بیتابم ، بتاب بر من که لبخندت مثل خورشید است ، نه ، که خورشید لحظه ای از لبخند توست ، به راستی کدامین خورشید چون تو شب و روز در طلوع است ؟ و منت اکنون در شب تارم ، گرفتارم ، که انگار همه هستی برایم بی رحم ترین نامادریهاست چرا که زندگی به من فهماند آن فرزندی که در زندگی در بند پند چون قند مادرش باشد ، بند تلخی های ایّام او را اسیر نتواند کرد وآن که صحبت گرم مادر را نشنید از نامادری های سرد روزگار به جبر خواهد شنید که شنیدم وقتی من به دنیایت آمدم ، سلامت تو از دنیا رفت و تا من فرزند تو شدم ، تو فرزند رنج شدی ای خورشید زندگیم ؛ اینک که ابرهای تیره اندوه ، آسمان زندگی را فرا گرفته اند ، اگر تو راستگو و راستپو و راست بین و راست دین نبودی ، من از راستی ، براستی که چیزی نمی دانستم و تنها فروغ دروغ بود که عرصه گاه زندگیم را تاریک میکرد ...   پس وای بر من اگر تو مرا همراهی و همقدمی نکنی که بی تو خسته ام ، ورشکسته ام ، دلشکسته ام


می نویسم از: برای تو
دیدگاه شما (6)
برای بانوی زخم خورده ام

دستانی به دور از دسترس دست های من مینویسد و مینویساند که من اول کتاب عشق تو را میخوانم ، پس آنگاه بر دفتر خویش مینویسم از عاشقی که از فرط عشق خود تبدیل به عشق گشته ، چرا که من جزء جزء اجزاء وجودت را مرور کردم ، جز عشق و ایمان در نمود ، نبود و عضو عضو حیات تو را نیز جز دل ، همه دل بود که دلت ، دل نیست که عصاره ای از عرفان های بی نام است که بزرگان آن را عشق گفته اند .امّا من ؟ اگر در مجاری حالم بسط مقالی خواهی از بس ملولم مجالی نیست و اگر از موجبات ملالم پرسی چه بگویم که پذیرای مقالی نیست که دلم از جوابت در جوش و لبم از عتابت بخروش آمده که از چه روی بر لوح عشقت با قلم عقل رقم زدی ؟!                    عقل چه میداند که عشق چه میداند ؟ اصلا دیگر غروب خورشید چه اهمیتی دارد ، اگر تو قلبت را ، عشقت را برای نگریستن جایی گم کرده باشی؟ عقل تنها به تو یاد میدهد که چگونه گنج بی رنجی را به رنج محنت عشق ترجیح دهی امّا عشق را با عقل چکار که آنکه عشق یاد گرفت یاد گرفتن از یاد برد ، پس بنگر که چگونه از باران اشک هایم نهال محال دلت را عشقباران میکنم که تا بوده ای ، اشک شوق بوده ای در چشمان من و من تا بوده ام اشک غم در چشمان تو! 
ای خواستنی ترین وجود وجود ،  تو به راه خواستن من ز جان کاسته ای که مرا از جان خواسته ای که جانت بزرگ است ، روحت بزرگتر ، اما دلت بزرگترین نزد آن بزرگترین و چه شاعرانه گفت آنکه گفت: هیچ کس در نزد آن بهترین آسمان ، بهترین نمیتواند گشت مگر آنکه رهگذر رهگذار سخت و صعب همواره ناهمواری های بدترین و بدترین های حیات یعنی رنج بی نهایت عاشقی گردد که رفتن به آن رفتنگاه محتوم و رسیدن به آن رسیدنگاه مختوم و آن سعادت جاودانه موعود که میعادگاه ابدی من و توست ، نیست شدن در آن هست بی نیست و هستی جاودانه یافتن را میطلبد :    « و ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک   اگر مرا داخل جهنم فراغت کنی به دوزخیان گویم که منم دوستدار تو » پس جویای راه خویش باش بدین سان که منم و من هزار قصه دیدم بی پایان ، که انتهایی نداشت ... که ابتدایی نداشت که آنچه ماندنی است ورای من و توست که خود گفته « کل شی فان الّا وجهه »  و بعدها خواهی فهمید از سر متن و کلمه من ، چگونه شیطان های قلمروی دلمان سکوت ابدی میگیرند که می میرند و آفتاب زندگی جلوه دیگری دارد پس بیا و برای خدا یاد بگیر که دیگرهیچ وقت از صدای پرنده های در قفس لذت نبری تا نکنی اینسان خود را اسیر مجنونی چون من ! که امروزمن نیز چون تو از مخلوق مأیوس و با خالق مأنوسم و تنها و تنها می خواهم که گاهی ،
در سکوت ، با صبر ، نجوا کنم ... نجوایی مثل تمام دعاهای زیر لب ... دلم می خواهد نجوا کنم ، تمام دعاهایی را که آموخته ام ...چرا که میدانم در رفتن هر عزیزی آمدنی است یعنی اشک  فراغ    و فراغ هر از دست رفته ای تنها با دست دعا به دست می آید  پس دستانت را بیاور بالا
از آن انتهای قلبت داد بزن ،  برای تمام روزها ،  برای تمام شب ها ،  فریاد بزن و بخواه : 
الّلهم .... رّد ... کل ... غریب


می نویسم از: برای تو
دیدگاه شما (10)
میخواهم تو را بنویسم

هر چیز تکرارش کسالت بارست جز یک چیز و آن هم مکرّر نوشتن از تو که بسیارترینش کمترین است ، آری ؛ می خواهم تو را بنویسم که که در نوشتن از تو ، هر واژه ذرّه ای است از جان و    هر جمله پاره ای است از تن ، که اسیر عشق تو را در آزمونگاه عشق و محبت جز این جواب نمیخواهند که تنها قریبی چون تو ، غریبی مرا قرینی مهربان بتواند بود . می خواهم تو را بنویسم ، ای دنیای دنیای دانیال که عشق در نقطه ای از دنیا به وجود نمی آید که خود دنیاهایی را به وجود   می آورد برای همین است که دنیا با وجود تو چیز دیگری است چه رسد به منطقه کوچک منطق من که اگر چنین نیست چرا چنان است که عشق فقط در دل بیدل تو جای گرفته است زیرا میداند تا آنجاست ، بیجاست جای دگر رفتن . میخواهم تو را بنویسم ، اما چه فایده ؟   وقتی که تو نیستی اینجا ، باز هم چه فایده ؟ اینک این منم ، تنها و چشم اندازهای غربت تو و سکوت و سکونی که در یاد من ، بر یاد تو مدام سرود سوگ بر لب دارد و قلبی که به خاطر خطور خاطراتت تمام زندگیم را اشک کرده است که ای کاش میتوانستم در سالروز میلادم ،  قلب بی رنگم را در کادویی هزار رنگ به تو تقدیم کنم تا با چشمان خدا بین خویش می دیدی جز تو در آن وجود ندارد که من سالهاست زندگانی ام را به قلبم سپرده ام و قلبم را به تو، ای قلبگاه حیات ، سالهاست که با هزاران اسم صدایت کردم ،   با هزاران صدا ، دعایت کردم  و با هزاران دل نگاهت کردم  و در نگاهت زندگی را احساس کردم ولی افسوس که فقط نگاهت کردم ...


می نویسم از: برای تو
دیدگاه شما (2)
من رفت او آمد

شاید شنیده باشی ، قصه عشق به شیرین ، فرهاد بیچاره را آنچنان آواره کرده بود که برای به دست آوردن معشوق چنان تیشه بر کوه می‌زد که در ماهی چند ، چنان جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد که حدیث کوه کندنش در جهان آوازه یافت ... اما هرگز نشنیده ای که عاشق بی قرار مازندرانی ، چه غمی بر دل دارد که باز لب به سخن میگشاید تا شاید مردم را محرم اسرار خود بداند که بدانند چه چیز آرمیده است در دل او و تپیده است در قلب او که یقینا اگر میدانستی در دل هر دویمان اشکی سرازیر میشد که ....  که بدانی امروز ، سالروز روزی است که مرا دانیال نامیدند تا شاید شیطان ، آدمیتم را نشناسد ، اما آدم که آدم است و باز آدم است که سراسر زمین را میپوشاند ازعصیان هنوز و من سال هایی راکه از خدای خویش عمر گرفته ، همه را در گردن نهادن به دین وصل گذرانده ام اما انگار صحّاف ازلی تقدیر ، شیرازه هجرانم را با درد بهم چفت و بست کرده و بنّای سعادت ، بنای مرا کج بنا نهاده که صدای شکستن استخوانهای پیکره قلبم این چنین شنیدنی است و دیدنی و نه خواندنی که عشق در قفس واژه ها و جمله ها نمی گنجد .
آه گریه نکن ای دل  سی ساله من ، پس وقار سی سالگی ات کو ؟!
گریه نکن ای دل آواره که قبل از تو، تمام صورتم را جای هر دویمان پر از اشک کرده ام ، گریه نکن تا بگویم شرح این زندگی سی ساله را ، که با سفر عشق ، تنها عاشق همراه می شود و آنکه به ادلّه عقلش بگریزد ، حقیقت های بسیاری را نخواهد دید و همراهانی که تا ته خط ببینند و تلخی درد را بچشند و هجر را بکشند ، اندکند و گرانبها ، چون فرق شیشه و الماس ، فرقی که در قیاس ، دیگر به این و آن کردن نمی رسد ، پس دوباره مینویسم ، مینویسم از تو که باشی برایم که حرف ها دارم در این دفتر زبان بسته بنویسم که این پسر از روزی که چشم گشود، در رؤیایی ناب بود ، هم در خشکی و هم در دریا به قدری که نمیدانست ، او من هستم یا من او ؟ و البته این علاقه و محبت ، تنها برخاسته از یک ریشه منشعب و عاطفه خویشاوندی نبود که آرزویی یکسر در سر بود که اگر سر رود از سر نرود مگر آن که روزی عمر سر به سر آید و امروز در سالروزسی سالگیم همیشه تر از تنهایم ، آنقدر تنها که تنهایی ام را مگر، که تنها آن تنهایی که خود تنهاترین است یعنی خداوند تاب آورد ...همان خدایی که تنها او میداند چقدر دوستش دارم و تنها یاد او مرا آرام می کند!  و یاد معشوق آرمیده ام که تنهایم گذاشت آخر؛ انگار همین دیروز بود : پسر عمو! برای خودم از تو هیچ نمیخواهم ولی برای دلم یک شرط دارم ...که ای کاش ماه را هدف قرار میداد تا اگر هم به خطا میرفت جایی در میان ستارگان پیدا میکرد که امروز نسیم بستان عصمتش بر غیر نمی وزید و رائحه عفتش به مشام بیگانه نمیرسید و چشمهای محبوب خویش را چون حباب ، پر آب و دلش را از بیتابی چون کباب نمیکرد که امروزدر بزم سی سالگی بر این قرائت ناچارشود که بگوید سی سال را ندارد و تو ای آب چشم  و ای آتش دل خود نیز سوختی تا مرا ساختی باید خوب بدانی آن که در این دنیا از آتش عشق سوخت در آن دنیا هرگز نخواهد سوخت و حال آن که چنین باشد ، جز این نباشد که سوزندگان امروز خود هیزم آتش فردایند و باید بدانی عزیز من که دیر یا زود ، ( امّا دیگر نه چندان دیر) ، قلبت را خواهم شکست و تو را در موج خویش غرق خواهم کرد و به چنان آدمی تبدیل شوم که بنویسند و بارها بنویسند که فلانی در سایه تو بود که توانست به چنین قله هایی دست یابد و اگر چنین نشد نیز ، باز ، تو برای من همانی که گفته ام : خوب و کامل کننده و یک سرود خوش از اعماق دل . که اگر نبود کلام خالق خوبی ها که فرمود :  أحسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون؛ " آیا مردم درگمانند با ایمان آوردن صرف رها مى‌شوند نه هرگز بلکه همگى باید امتحان دهند. سوره عنکبوت آیه 1 " همانا نوبت به مرگ میدادیم تا جهان در غیابمان آسوده بماند اما چکنم که تا دل تو خواست ، مهر من نیز خواست و تا دل من خواست ، از تو خواستن خواست و از سر این خواست هرگز خواست خدا برنخاست چرا که یگانه خاستگاه خواستهای قلب های ما خواست خداست همو که امید دارم عشق و رنج عشق به تو را بر من سهل گرداند و مرا اهل ؛ که پایان قصه ات اشک است و اشک دریاست ، دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، پایان از این قشنگ تر میدانی ؟!


می نویسم از: روزمرگی هایم
دیدگاه شما (10)
ضرورت تفقّه یا تقلید در دین

اساسا بسیارند دانش پژوهانی که مدت ها یک درس را می خوانند ولی هیچ گاه به گوهر و کنه آن راه نمی یابند و هر گز در ذهن خویش نمی کاوند که آن علم برطرف کننده کدام نیاز و پاسخگوی کدام مجهول و گره گشای کدام معضل است ؟! وعجیبتر آن که برخی از این روشنفکران ما در رشته های مختلف پزشکی ، مهندسی و ... تخصص لازم را کسب می نمایند ولی برای علوم دینی چنان تخصصی را لازم نمی شمرند و هنگامی که بعضا استاد مربوطه در دانشگاه مقدسات دینی و گفتار پیامبران را زیر سوال می برد ، این دانشجویان هستند که او را تصدیق میکنند و او را در این استهزاء و سخره گویی همکاری میکنند زیرا می بینند که آن استاد برای اثبات قانون فیزیک معادلات دقیقی به کار می برد ، از این روی به وی اعتماد کرده و گفتار او را در هر مورد گرچه خارج از رشته تخصصی او باشد ، سند می پندارند ، با این که در حقیقت استاد بیچاره نه تنها حقیقتی را بیان نکرده بلکه به پستی گراییده و فرسنگ ها از حقیقت دور افتاده  چرا که تنها توانایی او و به اصطلاح بینش علمی استاد ، دانستن همان محدود فرضیاتی است که دانش حقیقی نبوده و همواره دستخوش تغییر و جرح و تعدیل میشود و تا هنگامی به قوت خود باقی است که از عهده تفسیر پدیده های مورد نظر خود برآید . اینها را گفتم تا بدانیم و باور کنیم در جایی که شعائر فردی یک مسلمان احتیاج به کسب قوه اجتهاد دارد ( در غیر این صورت نیاز به تقلید است) به طریق اولی نظریه پردازی در حوزه دین کالایی نیست که بتوان آن را در دکان هر سروش تباهی یافت ....


می نویسم از: نقد و نظر هایم
دیدگاه شما (1)
فیض غم

اگر چه خداوند دنیا را زندان مؤمنان خواسته است ولی این محبس و تنگنا را نه برای تعذیب آنان ، که برای تربیتشان ساخته تا در رهگذر طوفان ها و کوران ها چون درختی ستبر، قامت راست کنند و آن گاه که بهار می رسد ، بار و بر دهند و رهگذران را از سایه خویش آرامش دهند ...              از این نظر ، گاه همین سختی ها و رنج ها هدیه خداوندند ، آن هم هدیه ای که برای روشنی چشم و دل به دوستی میبخشند ، هدیه ای که هم خود گرانبهاست و هم از صمیمیت دو دوست راستین حکایت می کند و البته که هر چه این دوستی ، صمیمی تر باشد ، هدیه دهنده هم ، تحفه ای ارزنده تر آورد ؛ و این یعنی شیدایی و شکیابیی ...

یک نکته : لذا در لسان و سیره اهل بیت (ع ) این بلایای غمرنگ نه تنها به سکوت نمی گذرد بلکه آن را جز زیبایی نمی بینند و نوای ما رایت الا جمیلا سر میدهند و نیز این فراز عجیب از دعای صباح را که علی (ع ) از خدا می خواهد : و اجر اللهم لهیبتک من اماقی فی زمرات الدموع ( خدایا به هیبتت قسمت میدهم که از گوشه های دیده ام اشک های سوزان را جاری کن ) به راستی این چه سری است که اهل دل ، درد را از خدا طلب میکنند ؟!


می نویسم از: نقد و نظر هایم
دیدگاه شما (3)
<<    1      2      3      4      5      6    >>

Danyal.ir آرشیو مطالب نسخه موبایل بلاگ اسکای کلوب
تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.