آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
آسمان باران بارید

تلی خاک بر سرند و تنی خاک بر فراز ، سری خاک بر پیشانی و سری خاک بر نگاه ، کآن روز که به تکلّم می گشایم چشم از خرمن جاه فراموشان ، زیباترین دخترکان به آوازی لطیف وزیدن می گیرند چرا که کلمات بر خاک می رویند ،
و واژگان نیز گلهایند ، اگرچه بی رنگ و بوی ... و فرهاد ، چه بیچاره بود که شیرین از خاک می طلبید ،
خاکی که تقدّس إنسان عرشی را از ماورای وسوسه إبلیس به سقوطی وهبوطی ، فرّار و کرّار، گریست و نگریست ...
و من امروز به جرم همان سیب نیم خورده پدرم ، در بریدگی گوهر خدا از جوهر انسان می اندیشم ،
وگرچه در دریایی از کتاب غوّاصانه شناور هستم أمّا غربتم همچنان باقی است که سرگشته و سرکشته کوی معشوقم ،
با سری که به سجده آمده است در پیشگاه ذات إنسانی که تو باشی انسان من تویی که به إلهی شدن فکر میکنی ...
و آیا أخوان ما این یافت را یافته اند که أهل الله را عشق است ، شیدایی را عشق است و نیست شدن در آن هست بی نیست
و هستی جاودانه یافتن را عشق است که عشق خود قربان کسی می رود که خود قربانی عشق شده است !
ثمّ أنت إی سرّ نهان وجود من ، آیا مستی را فراموش کرده ای و مرا نمیشنوی که صداهایم چگونه از کلمات جدا میشوند
و تو را میخوانند ، حالیا که من از کوی دلشدگان ، تنها آواز هستی و مستی تو را می شنوم بی شرکت !
مرا نمیشنوی و نمی بینی که مبتلای أرواح بی جسد به جست تو آمده تا شکار تیغ خونریزت شوم و در آتش عشقت خاکستر ، هل یوجد نار من العشق فیحرقنی ؟ آیا آتش عشقی پیدا می شود که مرا بسوزاند که با شنیدن شکایت و شکوه ات که هم عشق بود و هم جان ، آتش از قلبم زبانه میکشد ، آتشی که أسرار است و کیف یمکننی الخروج من هذا النّار و أنا فی عیش ...
و چگونه خود را از این آتش برهانم در حالی که من از این سوختن و نیستن لذّت میبرم ، چه ، وصال حقیقی آن است که درون آن درد است و تعذیبی مع الهجران عندی أحبّ إلیّ من طیب الوصال که عشق کام در مات نهد و عقل کام در حیات نهد ... انتهی
صد حیف و هزار سوز افسوس کآن جدایی و این غرور نمی گذارد زبانم به خواسته هایم باز شود ،
و باز این منم و شب ، و سکوت و یاد تو ، و ناله های درد آلود ...
پی نوشت : سزاوارم ، فرزانگی را حدّی است آخر ، مرا نمی شنوی؟!
أنا نبی الکلمات

عام را چهار فصل باشد و خاص را در هر نفسی یک فصل باشد ، فصل عام از گردش سال باشد و فصل خاص به گردش چشمان محبوب ، فصل عام به دیدن ماه باشد و فصل خاص به دیدن معشوق، پس چه دریابد او که بصارت حقیقت ندارد ؟!
چه بیند او که دیده بینا ندارد؟ کجا رود او که بر دست و پای ، إنکال و سلاسل دارد؟ بوسنده کی باشد آنکه ترسنده باشد؟
که من در آرزوی یک نگاه تو و در إنتظار شنیدن یک کلمه از تو ، عاشقانه خون خواهم داد ، خون خواهم ریخت ،
و مگر جان را خلق نفرموده اند جز برای سپردن ؟!
پس از شما کیست که مرا دیدار در آسمان دهد تا هر چه در آسمان است از خلق بردارم و نیست گردانم و بساط عشق خود در دامن او گسترانم ، چنانکه در زمین کردم که من از وقتی تو را میشناسم نه قلبم می بیند و نه گوشم میشنود ، تنها احساسم تو را فریاد میزند و این داستانی است که هر روز در روضه اشتیاق وجودم و در حفره إفتراق قلبم تکرار میشود ...
تا خلائق بدانند نهایت مقامات همه اگر پیدا باشد، نهایت مقام تو و حرف دل دانیال جز عشق تو و تماشای چشمان سیاهت نباشد
اینک ، ای کلّ إحساسنا منک ، از من خجالت مکش ، به چشمانم نگاه کن ، صدایت را به دلم برسان ...
و به من بگو دوستت دارم تا همچنان عاشق ترین رسول کلمات مهر تو باقی بمانم !
برای بوسندگان خورشید

خورشید را منگر إذا طلعت اگر مرا خواهی ، و اگر نه ، تو نه آن منی و نه من آن تو ، کن لی کما لم تکن فأکون لک کما لم أزل .
چه ، کسی که أنوار أسرار أزل به باطن وی روی نهد ، أنوار آفتاب ظاهر چه زهره دارد که شعاع خود بر وی افکند ؟!
که این نور صورت است و آن نور سیرت ، این آفتاب جهان افروز و آن أنوار دل افروز ، این روشن دارنده جهان ،
تا خلق بدو نگرند و آن روشن دارنده دل دوستان تا حق نگرند که محبوب خود چون نور روز است که جهان از آن پر است و نابینا از آن محروم و خورشید چه ظالم که شب بیدار نیست ...
پی نوشت : دوست عزیزی که برایم نوشتی عزیزترین فرد زندگیم در شرف ازدواج است ، دو روز است که لحظه ای از فکرم بیرون نمیری !
سمفونی حیوانات
خدایا این چه درد است که در جهان افتاده که مردمان به پیکر آدمی اند امّا به سیره ، سباع و وحوش فساد الظاهر من فساد الباطن ، اینکه می بینی نه همه مردمند که اکثرهم گاو و خر بی دمند ، یعرف المجرمون بسیماهم ...
و مگر جز این است که خالق جبّار تو را از عدم خلق کرد و به همین علّت همیشه گرسنه ای و إرضای این قحط وجودت را خوشبختی واقعی میدانی ، زین روی بسان گوسپندی خدای را بی خویش میشوی و بالاتر از آن خویش را شطرنجی اندیش میپنداری فدر إنتاج همین آگاهبودیّ سطحی و شطحی ات است که شکست شیر را از موش باور نمیداری !
هان و هان تو چه کسی باشی که تو را چیزی باشد ؟ که از سر این دلالات و طفیلی این مبرهنات است که در إذعانیم ما ،
عقل هیچ گاه نتاند ببازد چون بالفور احساس قحط الوجود میکند و در مقابل ، این عشق است که در باختن می برد و می کاود و می پوید و می شوید و می جوید و می خرابد و می جوشد و می خروشد و در هم می شکند همه داشته هایت را ،
و می دهدت همه نداشته هایت را و این گفته ای است که دریافته نمی شود ، تو میدانی و من میدانم والله أعلم ...
پس بر این سبیل پروانه وار خود را بر آتش باید زد تا چه پیش آید و پیش بهانه گیری نباید کرد ...
و برای رهایی عنان افسار اسب نفس حبس شده که نخست در چاه تن افتاده و از آنجا بدست قوای نفسانیّه به اسیری رفته ، باز نمی باید ایستاد که این راه دراز است و عقل مورچه وار رود و به روش او نتوان رسید و عشق شتر وار جهد ،
و این بیابان را جز بر شتر عشق طیّ نتوان کرد که این «هو» را جستن اشتیاق هر انسان است ، امّا کو انسان ؟
و ما ادراک ما الانسان ؟ که گفته اند : الانسان حیوان ناطق که همه ما حیوانات عالم جانیم و حیوانات ، حیوان عالم جسم ،
و به دوزخ این جهان باشند که خدای این جهان و آن جهان یکی است ، همان خدایی که حیوانات را در این جهان گرفتار مالکان کرده ، ما را در آن جهان گرفتار مالک دوزخ می گرداند ، که از آدمی تا انسانیّت راه بسیار است ...
پس سزد که نفس گستاخ شکسته شاخ ، لسان طعن و انکار بر تدبیر جبّار نگشاید و از عذاب خدای خود را نگاه دارد ...
چه ، آدمیّ ضعیف که تاب گزیدن مگسی ندارد ، تنها و لابدّ به عشق است که بی تابی های او، هو ربّ العباد را تاب میاورد
آری ؛ عشق آن بلا و بلا گردان آن عصاره وفا و آن چکیده صفا،عشق آن داد ما و عشق آن بیداد ماست که راه نمای ماست
و این عشق مختصّ منست و تو و سیصد و یازده ستاره دیگر إن شاءالله
و نه کسانی که خرد جوینده ندارند تا از جستجوی همیشگی کام برند که همّت دل مؤمنان در لامکان عج است ...
و صاحب همّت در نظر ما آنست که آسمان را به یک مژه بردارد فافهم .
و تو ای خداوندگار جان های بی آزار، اصوات بیگانگان را که از صوت حمار نا دلپذیرتراست بر ما و اخوان ما ،
همچنان نا دلپذیر ساز تا از آن بگریزیم و در ذکر تو آویزیم تا در این آویزش ازجماعت گرفتاران و کفتاران نباشیم ،
که بی جذبه مهر تو ننگ است کبوتر پر گیرد که هر کبوتری که بی پر و بالست در غصّه و وبالست ....
و تو، ای مادّه شیر یگانه سرشاخم ، هیچ از خود پرسیده ای که بیداری لحظه هایم مگر برای کیست ؟
پس به تنهایی صبر کن که ذاکر خدا نه تنهاست که اگر آدمی به شما کمتر آید و نظر گذارد ، باک مدارید ،
که شاید فرشته بیشتر آید و این حقیقتی است که تحمیق نمیشود .....
فإن کان کذالک ، آیا نمیخواهی زاهد کوچک دیر من باشی؟
تنهایی و یکتایی
یا هذا ، این رسم قلندری و آیین مهرورزی ، تنها در شهر تو باشد ای زیبا یار که ناپاکی ناپاکان تو را به ستوه نیاورد ...
چرا که تو مهرپیوندی ، معیوب پسندی ، خداوند عابدانی ، عظیم پادشاه عاصیانی ، دائم بندگان را میان قهر و لطف ،
زنده و مرده میداری که در خوف باشند تا به فعل خود بنگرند و زارند یا که به لطف تو نگرند و بسوزند و نازند ...
قل هو الله أحد
به ما که آمدید ، تنها و یگانه بیایید که ما میخواهیم از تو مردی سازیم ، چه ، مرد یکتا هرگز تنها نبود که پرده عزت او ، خود اوست و تو خود او ، پس بیزار شو از خود که تو خود منی ، کم گو از ستاره که آسمان من توئی !
الله الصّمد
أسلم تسلم ، که نه رزق به دست ماست و نه دین به خرد ما ، هر دو را گردن باید نهادن و کار با خداوندگار سپردن ،
هر چند همه در عدد باشند و او أحد ، آه از این تنهائی و یکتائی که همه معیوب باشند و او صمد ...
لم یلد و لم یولد
بار خدایا ما فرزندان آدمیم ، از آدم بگذشتی ، اکنون با فرزندان ، تو دانی که چکنی ؟
ای بسا فرزندان که در قعر دوزخ فریاد میکشند و پدران در مرغزار بهشت میخرامند ،
ولا یجزی والد عن ولده و لا مولود هو جاز عن والده شیئا ...
ولم یکن له کفوا احد
إسمعوا ما أقول لکم و إرفعوا أبصارکم إلیّ که نفوس و صفای أذهان ، آسمان را این امتیاز بداد که حامل باران باشد ،
چه در خوشی هوا و لطافت نسیم و کثرت أنهار و أشجار و چه در استنباط قهر و استخراج خشم و طوفان و رگبار و گردباد
تا گلهای نرگس همیشه شکرگزار و ثناگوی باران باشند ...
زین روی ستارگان سعادت و اختران آسمان شهادت به حقیقت تنها یاران خلیل اند که یادگار نشناسد مگر آنکس که دل با حق راست دارد ، چه ، این بساط عیش و عشق نوشتنی نباشد وقتی ما از راه عشق بیائیم و شما از راه عقل بخوانید !!
پی نوشت : لیس علیک السلام ؛ حبس جماعة الناس لإنتظار واحد ؟! دوست که بر بالین دیدی ، از خواب برخاستی ؟!
به امامت رؤیا

آتش مرگبار تابستانی ترین ایام ، دلم را میسوزاند و از شرم آب میشوم وقتی می بینم تو بسیار بیشتر از عشقی و من بسیار کمتر از یک عاشق ، تو مرا عاشق بودی تا جان خویش ، من تو را عاشق ترین خواهم بود تا خون خویش که خواهم تو را برای واپسین بار ببینم و بمیرم تا ندیدنت را دیگر هیچگاه نبینم که اگرعمر خویش را هم به تو تقدیم کنم کاری سترگ نکرده ام
چرا که تو عمر منی و من مال تو را به تو میبخشم ، پس بنگر که زهر قهر دهر ، به تقاص غمت با من چه میکند ؟
خواب ذبح اسماعیل دیده ام
قدما فرموده اند : عشق کور است ، بگذار بفرمایند . عشقی که کور نکند عشق نیست ، مردی که خودش را ذبح نکرده باشد ،
مرد نیست و مگر همه ی حرفمان نبود جز همین " از خود گذشتن ؟؟ "
قدر نوشت : روحی له الفداء ، ترکیب قشنگی است ولی اول باید روحت را بزرگ کنی و بعد بگویی : امیرالمؤمنین روحی له الفداء ، اینگونه قشنگ تر نیست ؟!
قصه حبیب و غصه خلیل
هر چیزی را که جویند ، از معدن و موطن خود جویند ، درّ شب افروز از صدف جویند که مسکن اوست ...
آفتاب رخشان از برج فلک جویند که مطلع اوست ، عسل مصفی از نحل جویند که معدن اوست ...
نور معرفت و وصف ذات أحدیت از دلهای عارفان جویند که دلهای ایشان قانون معرفت است و سرهای ایشان خوان محبّت ، اینست که تا آتش محبّت در دل نزند ، آب دیده باران نشود و گل معرفت ثمری ندهد ...
که گفته اند قلوب خواص العلماء ، خزائن الغیب ، فیها براهین حقه و بیّنات سرّه !
حالیا بشنوید داستانی از حضرت دوست ، کسی که نامش هیچ هست و سودایش همه اوست که او پیغمبر آخرالزّمان است ، نرگس روضه جود است و سرو باغ وجود ، نوازنده ی لطف اوست و نازنده وصال دوست ...
کاشف أسرار شریعت است و ناشر أعلام هدایت ، مایه حسن جهان و نور عالم قدرت ...
آری، اوست که به روز در منزل راز به سر برد و به شب در محفل ناز، دل خود به نور آکنده و اسلامیان را به دل آراسته
پس اگر در مقام شریعت باشد همی گوید « من » ، چه ، در شریعت حوالت خلافت حق با تو باشد و از آن به سر نشوی ،
اما چون به راه حقیقت باشد همی گوید هو، که من هیچم و هرچه هست اوست که منی را اثبات کردن در حقیقت شرک است
و ایضا هذا سماع قصة الحبیب من الحبیب و لو بید الحبیب سقیت سمّا لکان السمّ من یده طبیب ...
بمان برای دل آفتاب گردان
مرور زندگی و آن چیزهایی که می روند و آن چیزهایی که می مانند فارغ از هر چه شادی ، هرچه گریه ، هر چه ناله ، سرشار از لحظاتی اند که درخشندگیشان ، زیباترین و شاید نایاب ترین لحظات عمر هر انسانی است !
در این میان دیگر چندان مهم نیست که نگارنده کیست و چند ساله هست و کجا زندگی میکند ...
پس تومیتوانی بدون آنکه حتی نامش را بدانی با او ارتباط برقرار کنی ،
میتوانی خیلی جدی تر از سن و سالش ، دستت را دراز کنی و به پهنه های حسی وسعت نگاهش پناه بری !
و تو چقدر پری از این نامه ها ، از این لحظات ...
امروز نوشته های آشنایی را برای مطالعه عموم درج میکنم که آشنایی اش بیش از تمام نوشته ها برایم ارزشمند است ،
نوشته هایی که از تیر ماه سال 89 تا مرداد سال نود و تحمل چند خانه در آدرس های مختلف وب ، اینجا به دست ما میرسد تا یادآور اعجاز ذهنی باشد که در خود چشمه ای نهان دارد ...






