آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
نیایش کاران
حقیقت نه به کرامات درست شود که حقیقت خود کرامت است ، پس از کرامات ، مکرم باید دید تا از إعطاء معطی چشید
که این نه جای عشق است و نه معشوق و نه یار ، فهی کرامة و نور من ربّک و عیان ...
که عامه خلق همه در بند روزی معده اند و طعام و شراب و اهل خصوص روزی دل خواهند و سلام و صفا ...
پس ای دوستان در اخت ما نظر کنید تا اهتراز زمین بینید و خنده آسمان ، خیز ماه بینید و شوق عاشقان ،
مرغان چون خطیبان، آهوان چون عطاران ، هزار دستان در بوستان ، بوستان نه همه گلستان ،
گل ها همه مست اند از دیدار، او هشیار گشته ، ما خمار ، بأنوار المحاضرات أو بدوام المشاهدات !
که آفتاب برگل تابید تا نرگس شکفته شد، نیایش بر دل تابید تا جان افروخته شد، گل چون شکفته شود بلبل بر وی عاشق شود
دل که افروخته شود حضرت عشق در وی حاضر شود ، گل اگر پژمرده گردد ، بلبل در هجر او ماتم گیرد ،
و لیکن دل بماند تا دوستان از الطاف او کرم ها گیرند که قلب المؤمن لایموت ابدا ....
شرح دعای سفر
قرن هاست که قرار دلها برده ای ، سال هاست که تو را دویده ایم ، تو را چشیده ایم و هنوز و همیشه هم تشنه ایم ؛
محبوبتی ، بهشته ام ، فرشته ام تو را می خوانم که سر به آسمان بلند کرده ای و هستی را به صلابت مرتّب نموده ای ،
تو را میخوانم که هر شب از لابه لای کلماتم متولد می شوی تو را میگویم که این تو بودی و هیچ کسی نبود، یکی بودی وهیچ کس نبود ، تو او بودی و او تو بود ، تو بودی و خون بود غروب بود ، آب نبود ، ایمان بود، آه بود، اشک بود ،
آهسته گریه کن أمّا که من شبی هستم هستی سوزتر از تو، درست مثل آن شب بقیع که در تشییعی غریبانه پدری میگفت :
آهسته گریه کنید که اشک های شما مرا بیشتر خواهد سوزاند و مگر دل را چندی تاب سوختن است ، تاب گداختن ؟
آهسته گریه کن که تو خودت خواستی إمشب هم برای تو غصّه بگویم ، گریه کن که تنم از تب میسوزد ...
و قلبم شعله ورتر و سوخته تر ، به تو می اندیشد که قلب زخم دیده ات را چگونه ببوسم و روح تازیانه خورده ات را ،
با کدامین لب به بوسه نشانم که اگر چون تویی آسمان را ترجیح دهد ، آیا قبله عوض نمی شود و آیا تو قبله ام نخواهی شد ؟
غم نوشت : انعکاس مهربانی خدا در منشور مشیّت ، عرق را در پیشانی شهود می نشاند ، آری ، با خورشید که باشی کسوف نیز زیباست !
سحر نامه
اینک که این مینویسم در دل شب نشسته با شبی که در دل منست و اگر مینویسم برای نوشتن از توست که عاشق نوشتنم ...
مینویسم از تو که باشی برایم

دستانی به دور از دسترس دست های من مینویسد و مینویساند که من اول کتاب عشق تو را میخوانم ، پس آنگاه بر دفتر خویش مینویسم از عاشقی که از فرط عشق خود تبدیل به عشق گشته ، چرا که من جزء جزء اجزاء وجودت را مرور کردم جز عشق و ایمان در نمود نبود و عضو عضو حیات تو را نیز جز دل ، همه دل بود که دلت دل نیست ،
عصاره ای از عرفان های بی نام است که بزرگان آن را عشق گفته اند ؛ امّا من ؟
اگر در مجاری حالم بسط مقالی خواهی از بس ملولم مجالی نیست وگر از موجبات ملالم پرسی چه بگویم که پذیرای مقالی نیست که دلم از جوابت در جوش و لبم از عتابت به خروش آمده که از چه روی بر لوح دلت با قلم عقل رقم زدی ؟!
عقل چه میداند که عشق چه میداند ؟! اصلا دیگر غروب خورشید چه اهمیتی دارد وقتی تو قلبت را ، دلت را ، عشقت را ،
برای نگریستن جایی گم کرده باشی ؟ عقل تنها به تو یاد میدهد که چگونه گنج بی رنجی را به رنج محنت عشق ترجیح دهی !
امّا عشق را با عقل چکار که آنکه عشق یاد گرفت یاد گرفتن از یاد برد ، پس بنگر که چگونه از باران اشک هایم نهال محال دلت را عشقباران میکنم که تو تا بوده ای،اشک شوق بوده ای در چشمان من و من تا بوده ام اشک غم بوده ام در چشمان تو
امشب را دوستم بدار

شاید شنیده باشی ، قصه عشق به شیرین ، فرهاد بیچاره را آنچنان آواره کرده بود که برای به دست آوردن معشوق چنان تیشه بر کوه میزد که در ماهی چند ، چنان جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد که حدیث کوه کندنش در جهان آوازه یافت ...
اما هرگز نشنیده ای که عاشق بی قرار شیدایی ، چه غمی بر دل دارد که باز لب به سخن میگشاید تا شاید مردم را محرم اسرار خود بداند که بدانند چه چیز آرمیده است در دل او و تپیده است در قلب او که یقینا اگر میدانستی در دل هر دویمان اشکی سرازیر میشد که .... که بدانی امروز ، سالروز روزی است که مرا دانیال نامیدند تا شاید شیطان ، آدمیتم را نشناسد
اما آدم که آدم است و باز آدم است که سراسر زمین را می پوشاند ازعصیان هنوز و من سال هایی راکه از خدای خویش عمر گرفته ام ، همه را در گردن نهادن به دین وصل گذرانده ام اما انگار صحّاف ازلی تقدیر ، شیرازه هجرانم را با درد بهم چفت و بست کرده و بنّای سعادت ، بنای مرا کج بنا نهاده که صدای شکستن استخوانهای پیکره قلبم این چنین شنیدنی است و دیدنی و نه خواندنی که عشق در قفس واژه ها و جمله ها نمی گنجد ...
آه ، گریه نکن ای دل سی ساله من ، پس وقار سی سالگی ات کو ؟!
گریه نکن ای دل آواره که قبل از تو، تمام صورتم را جای هر دویمان پر از اشک کرده ام ،
گریه نکن تا بگویم شرح این زندگی سی ساله را ، که با سفر عشق ، تنها عاشق همراه می شود و آنکه به ادلّه عقلش بگریزد ، حقیقت های بسیاری را نخواهد دید و همراهانی که تا ته خط را ببینند و تلخی درد را بچشند ، اندکند و بس گرانبها
چون فرق شیشه و الماس که در قیاس ، دیگر به این و آن کردن نمی رسد ، پس دوباره مینویسم در این دفتر زبان بسته که این پسر از روزی که چشم گشود ، در رؤیایی ناب بود ، به قدری که نمیدانست ، او من هستم یا من او ؟
و البته این علاقه و محبت ، تنها برخاسته از یک ریشه منشعب و عاطفه خویشاوندی نبود که آرزویی یکسر در سر بود که اگر سر رود از سر نرود مگر آن که روزی عمر سر به سر آید و امروز در سالروزسی سالگیم همیشه تر از قبل تنهایم !
آنقدر تنها که تنهایی ام را مگر، که تنها آن تنهایی که خود تنهاترین است یعنی خداوند تاب آورد ... همان خدایی که تنها
او میداند چقدر دوستش دارم و تنها یاد اوست که آرامم می کند و یاد معشوق آرمیده ام که تنهایم گذاشت آخر؛
انگار همین دیروز بود : پسر عمو! برای خودم از تو هیچ نمیخواهم ولی برای دلم یک شرط دارم ...
که ای کاش ماه را هدف قرار میداد تا اگر هم به خطا میرفت جایی در میان ستارگان پیدا میکرد تا چون امروزی نسیم بستان عصمتش بر غیر نمی وزید و رائحه عفتش به مشام بیگانه نمیرسید و چشمان عاشق خویش را چون حباب پر آب و دلش را از بیتابی چون کباب نمیکرد و تو ای آب چشم و ای آتش دل من ، بدان آن که در این دنیا از آتش عشق سوخت در آن دنیا هرگز نخواهد سوخت و حال که چنین باشد ، جز این نباشد که سوزندگان امروز خود هیزم آتش فردایند ...
و تو خود نیز خواهی سوخت و من دیر یا زود قلبت را خواهم شکست تا بدانی که :
پایان قصه ات اشک است و اشک دریاست ، دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، پایان از این قشنگ تر میدانی ؟!
قوی ترین مردان آسمان

خواه بنده باش ، خواه آزاد ، خواه سپید باش خواه سیاه ، خواه به راست باش خواه به چپ ، خواه جامه نو دار، خواه کهنه ،
خواه بر اسب باش خواه بر خر ، خواه گرسنه باش خواه سیر، خواه خفته باش خواه بیدار ، به هرصفت که هستی آگاه باش :
که قوی مرد و پهلوان ، تنها شهید است که برگزیده دوست و پرکشیده اوست ، در آخر الزمان شهادت خوبان امت مرا گلچین می کند .
امّا ما غافل وار می باشیم ، هوای نفس خویش را قبله ساخته ایم تا هوا را چه خوش آید و مردمان چه پسندند تا آن کنیم ،
و آن گوئیم و آن شنویم ، اگر مردمان را خوش آید ، قیامتی را ساز کنیم و برکت از کثرت طلب کنیم ...
که یا اهل العالم از چه نشسته اید که در هم سرایگی ما کشتند پهلوان را ...
پس ماتم و مصیبت چون می بایست لاجرم لگام تقوی بر سر وی کنند ، او را سلطان شریعت پندارند و از خزانه رسالت خلعتی عظیم او را پوشانند ، صفات او را به پیرایه علم بیارایند و در شاه راه شرع روان کنند و هر چه اقبال و افضال باشد به حکم استقبال پیش وی فرستند ، یاد خود مونس او کنند و دل را قرین او کنند و علم را دلیل او کنند و تقوا زاد او کنند ،
و ورع سرمایه او کنند و خشیت تجارت او کنند و صدق حرفت او کند و حرمت صنعت او کنند و حیا سلامت او کنند ،
و سخا منادمت او کنند ، وفا صفاوت او کنند و بلا محبت او کنند و محبّت ولایت او کنند و عزلت فراغت او کنند ،
وعشق وقف او کنند که ایشان بسیار شکرها بر خود واجب دانند امّا ما این مصیبت را مصیبت خود نمیدانیم که شما از عوامید و نه از اهل صحبت که به نزدیک اهل تحقیق مصیبت آن باشد که شما را رحمت است ، آنکه کسی خدای تعالی را نشناسد و یا اگر هم شناخته باشد باز منکر کند ، محاسن خود را به تیغ نساء ، صاف کند و در ملاء عام به همان صورت و قوّت ، سنگی سنگین را بلند کند تا همگان به شادی او برخیزند و تهنیت کنند و تو پنداری که او جوانمرد است ؟!
که جوانمرد به هر وقت که باشد ، هر کجا که باشد و با هر که باشد خدا را نیازارد که او سپهسالار لشگر کربلا باشد ،
چه ، حق تعالی لشگریان به دو نیم کرد : ألا إنّ حزب الله هم المفلحون و ألا إنّ حزب الشیطان هم الخاسرون مجادله ۲۰ / ۲۳
پس اگر در زمره مایی سرباز آی تا من بدانم که تو راست میگویی و آنچه میگویی راست است !
پی نوشت : آنکه میخواند از سر غفلت و بی حرمتی نخواند ، به تعظیم و حرمت خواند که چه میخواند و کلام چیست ؟
شش ستاره از آسمان این کشور غروب کردند و هیچ کس ندید و نخواند و ننوشت ... فقط همین ؟!
سکه خورشیدی و مهتابم کرایه
در سکوت شب به ستاره ها می نگرم ، تو را می بینم ، پس افکارم همچون کهکشانی میشود آسمانی ...
چرا که علامت نیستی در خود رسیدن است ، باران که به دریا رسید ، در خود رسید ، آنکه به محبوب رسید ، به مشرب توحید رسید ، مادر که به فرزند رسید از خود به او رسید ، فوالله به خداوند تو سوگند که ما تو را نه می ستائیم که میپرستیم
چرا که عزّت ، صفت خاصّ شماست ، زین روی ما آسمان را سقف شما ساختیم ، ستاره را شمع رخشان شما گردانیدیم ، چون شما نباشید این بساط به چه کار آید ، چه ، این بساطی که برای دوست کردند چون برفت به ناچار برچینند ...
اینست که چون شما روید ما این بساط برگیریم و نه دیگر کسی را خواهیم آفرید ، پس باک مدار که ما بامدادان
و شامگاهان و در اطراف همه وقت ، خواهیم که تنها حلقه دل تو کوبیم و لوح مدح و ثناء تو به قلم لطف قدم نویسیم ،
پس چون ایشان تخته مدح تو خواندن گیرند ، تو سوره مدح و ثناء ما آغاز کن و بگوی از ما عاشق تر کیست ؟!
شبی که قلب لیلا سوخت

غوّاص بلند همّت که با دریای مغرق به جان داد وستد کند تا گوهر شب افروز به دست آورد کی به شب سیاه رنگ تن دردهد
که او ننگش آید به مخلوقی چون من سر فرو آورد یا دل در کسی بندد که من قصد البحر استقلّ السواقیا ...
و تو سرهنگ بحر معارف اگر هزار خصم داری چون خلیل با تو باشد حق تعالی با تو باشد وگر تقدیراً هزار یار معین داری
چون خلیل با تو نباشد حق تعالی با تو نباشد که به دست تو آب باشد ، فإنّ الرّجل لیعمل بعمل اهل الجنة و هو عند الله من اهل النار ،
و إنّ الرّجل لیعمل بعمل اهل النار و هو عند الله من اهل الجنة ، چه در هفت آسمان و زمین ، این مائیم که خوانندگان را پاسخ کننده ،
و آوازها را نیوشنده و به شنوایی خویش رازها را رسنده ، اینست که نظر عزّت ما چون در آید به یک لحظه از گبری صاحب صدری سازیم و از راهزنی راهروی سازیم ، فهل أنتم شاکرون ؟!
آیا نبینی کآن مهجور درگاه عزّت ، نمرود خاکسار خواست تا خلیل را بسوزاند پس جز جان و دل خود در آتش کباب نکرد
چه ، آن ساعت که خلیل را به آتش انداختند و آتش بر او بستان گشت ، دختر نمرود بر بام کوشک آمد تا اطلاع گیرد حال خلیل را ، پس وی را دید بر آن هیئت ناریه در میان ریاض و أنوار و أزهار آسوده و تکیه زده ، آی که چون این دید آن شد
آن مکرّمه مخدّره کز آن حالت ، همی مشق عشق میکرد و در خاک حسرت می غلتید و روی به سوی آسمان میکرد
و میگفت : یا إله الخلیل ما ألطفک بخلیلک کن بی لطیفا ، ای خدای خلیل ، آنچنان که در خلیل خود نظر لطف کرده ای ،
یک نظر لطف نیز در کار من بیچاره کن ، پس خدم و حواشی دویدند و نمرود را با خبر کردند که أیّها الملک تعجیل کن ،
که دخترت دیوانه گشته ، در خاک می غلتد و فریاد میکند خلیل و جامه بر خود پاره میکند و میخواند خلیل ...
نمرود چون این شنید پای تهی از تخت خویش بیامد به بالین دختر ، پس چون بر بالین او نشست ، دختر به گوشه مقنعه ،
روی خویش از پدر بپوشید و گفت : ای پدر سرو قامت تو جنابت کفر دارد و این دیده من طهارت یافته از مشاهده خلیل الله ، نباید که دیگر به قیافه تو منحوس و ملوث شود ، پس نمرود گفت : ای ماهروی پدر خلیل الله کیست ؟ گفت ابراهیم !
نمرود چون این سخن شنید ، دست بر فرق خویش زد و گفت : ما آتشی بر افروختیم که ابراهیم را در آن بسوزانیم ؛
ندانستیم که دل و جان خویش در آن کباب میکنیم ، آری اصحاب معارف و ارباب حقایق را در این آیت رمزی دیگر است ، پس دریافتگان لطیفه ای دیگر شنوند از این عجب تر که نفس تو بر مثال نمرود است و هوای نفس آتش است ،
و آن دل سوخته تو خلیل است ، پس ای دیده نرگسین ، آن دیدن تو کو ؟ ای زبان حکمت گوی ، آن گفتار شیرین تو کو ؟
من چه دانستم که آرزوی تو وصالست و زیر ابر جود ، نومیدی محالست ؟! من چه دانستم که آن مهربان چنان بردبارست
که لطف و مهربانی او به گناهکار چنین بی شمارست ؟! من لم یکن للوصال اهلا فکل احسانه ذنوب و من لم یکن للفراق اهلا فکل اعضائه قلوب ...
عشق من همتا ندارد

ای مستضعین که در دنیا غم خورده اید و اندوه کشیده اید ، اندوه به سر آمد و درخت شادی به بار آمد ، خیزید و طرب کنید و در حظیره قدس و خلوتگاه انس بنازید و سر به بالین انس بازنهید که اجابت نزدیک است ، ماه من می آید !
ای مستان مجلس مشاهدت ای مخموران خمر عشق ای عاشقان سوخته سحرگاهان که در رکوع و سجود ، خون از دیده ها روان کرده اید و دلها به امید وصل ما تسکین داده اید ، گاه آمد که در مشاهدت ما بیاسائید و بار غم از خود فرو نهید
و به شادی دم زنید ، فیکشف الحجاب و یتجلی لهم تبارک و تعالی فی روضة من ریاض الجنة ...
ای ماهرویان فردوس ، از چه نشسته اید ، خیزید و دوستان را استقبال کنید که أنا جلیس من ذکرنی !
ای تلهای مشک اذفر و کافور معنبر ، بر سر مشتاقان ما نثار شوید که صبح نزدیک است !
ای درخت طوبی ، به تسبیح و تقدیس ما آواز خود بگشای که میزبان نزدیک است ،علیکم بنور البرهان و شموس العرفان !
ای طالبان و ای غریبان و ای دوست جویان ، مخسبید و خوش باشید ، انتظار به سر آمد ، عشق من همتا ندارد ...





