آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دارندگان مقام آفرین

افسوس که قدردانان را ، قدردانان زمانی پدید می آیند که دیگر زمانی نیست ، زمانی چه بی اندازه آن مهر بی اندازه ات را قدر ندانستم ، تو با کوچک شدن خود مرا بزرگ کردی و من کوچکی میکردم و بزرگی ات را درک نمی کردم !
اکنون برای من بی قدر ، تمام حیات به قدر تو قدر دارد ، چرا قدر خویش نمیدانی ؟! 

الماس التماس

 الماس التماس

همیشه خوشحال بوده ام که هنوزم چشمهایم می درخشد و درخشندگی این کلمات را تنها از سوختنشان می دانستم ...
 أمّا این روزها که وقت نوشتن ندارم ، قدرت نوشتن ندارم ، این روزها که نوشتن هم یادم رفته ، دارم می فهمم که باید خیلی مواظب بود ، باید خیلی مواظب بود برای چشمهایی که برق می زنند ، ما هنوز خیلی کار داریم با این چشمها ...
ما هنوز خیلی داستان داریم برای گفتن ... خیلی ، خیلی ....
و تو خیال می کنی خیلی چیز از دست می دهم اگر مثل آن قدیم ها ننویسم و اگر مواظب کلمات و ارزش هنری شان نباشم ؟  خیال می کنی خیلی چیز از دست می دهم اگر آن قدر دیر به دیر بنویسم که بازدیدکنندگان این صفحه بشوند نصف ...
و آن نصف هم بشود نصف و باز چه فرقی میکند ؟ گیرم که نصف شوند و آن نصف هم بشود نصف و آن قدر کم شوند که جز یکی باقی نماند ، جز یکی که می دانم باقی می ماند و خوب تر می دانم که آن یکی نیز ، نه معشوق من خواهد بود
و نه محبوب من و اصلا هم نمی خواهم بدانم که کیست و کجاست ...
تنها دلم می خواهد بنویسم نه برای تو ، کسی که شبی در ‌‌‌إنتهای آن روزهای سیاه که هر لحظه اش هزار و یک شب تاریک بود ، کسی که شبی در آن روزها که زشت ترین روزهای عمرم بود و پر بود از تیره ترین کلام عالم ، پر بود از کینه وغم  به من مهر آموخت ، دلم میخواهد نه برای تو که برای او بنویسم ، برای او که عزیزترین دارایی ام است و آن را جایی در انتهای قلبم  پنهان کرده ام ، جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید و هیچ دستی به آنجا راه نخواهد برد !
آری ، دارایی ام را نگاه می دارم تا هرچه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بیاید که من چیزی از دست نخواهم داد که آنچه ماندنی است خواهد ماند و چه زیباست آنکه زائران صفحه ات خاص ترین انسان ها باشند ...

عکس تو

 چای گلستان برای من و شما

ای قبله شوق ، این زائر غریب کعبه لطف خویشتن را با نگاهی بنواز که از فراقت ‌إی جان رفته به جان آمده ام ! 
که در تماشاگه جان من ، این جان عمری است از پشت پرده اشک ، برهوت بی کران بی وفایی ها را سرتا پای نظر شده ، کز روزی که رفتی تنها این عکس توست که بر عکس تو که همیشه شادی آفرین بودی، چهره مرا در آیینه وجدان چهره غم کرده است چنان که گویی در عرصه حیات هر که هست و هر چه هست مرا به استنطاق میکشد ...
و من می خواهم آن آیینه غمبار را بشکنم امّا دریغ و صد افسوس که مدت هاست او مرا شکسته است ...
و اینک باز این منم ، تنها ، با نظاره های زار خویشتن بر روی عکس تو که هزاران حیات سخت بی تو را مکث کرده ام

تو همانی ، همانی که شاید

 اسمان آبی است و خاک چرخان

نامه ای که شاید همچون دگر نوشته ها تنها چند هم دل آنرا بخوانند و هرگز به او که باید برسد نرسد . مهم آن است که قلبم بی شک تا ابد تجربه نخستین عاشق شدن را فراموش نخواهد کرد . نمی دانم چرا همیشه این فکر در ذهن من باقی مانده ، نمی دانم چرا نمی توانم این خاطره را مانند تمام اتفاقات خوب وبد روزمره فراموش کنم ، نمیدانم چه شده که نگاه ذهن من ، بر تو مانند دیگران نیست، با اینکه هنوز قله های دست نیافتنی توجه ات را جلب نکرده ام ، ولی هنوزهم امیدوارم !
حتی اگر سر آخرهم نشد ، چیز غریبی نیست ، درست مثل حوادث بعد از آن روز است ، درست مثل تکرار کابوس های شبانه کسی است که از درد کم خوابی فقط اندک زمانی را می تواند چشم برهم نهد و تازه آنوقت هم کابوس امانش نمی دهد .
درست مثل مزرعه گندمی است که با جان کندن خشکسالی ها را تحمل می کند و امیدوارانه به برداشت می اندیشد ...
أمّا به ناگاه هجوم سرسام آور ملخ های سبز مزاحم هیچ إقبالی را برایش زنده نمی گذارند و به ناچار شوکران امید می نوشد و تا سالی دیگر به خواب میرود ، نمیدانم چرا این إلهام بر من شد که تو همانی ، همانی که شاید و باید منجی قلب من باشد .
نمی دانم این حماقت شیرین تلخ فرجام از کجا نشآت گرفت اما همان بس بود که سرگردانی چند ساله و چند ماهه ام را به پیش کشید،
 نمی دانم تمام این مدت برداشت های غلط من بوده که امید به عشقی زیبا را در درونم زنده نگاه داشته است
و امید به ماجراهای نادیده آینده را ...  فروردین 87

خیمه ها و نجواها

 

برادر چند قدمی که برداشت ، زینب محکم پرده خیمه را به دندان گرفت ، گویا حسینش هر چه بیشتر از او فاصله میگرفت  بدنش سردتر میشد و گیسوان بهم تافته اش را بیشتر سپید میکرد ، آنقدر اشک فضای صورتش را پوشانده بود ...  

و چشمانش در لرزش ، التماس کرد که حسین بار دیگر از اسب پیاده شد و خود را به زینب رساند و فرمود : 

خواهرم بی تابی تو مرا بی تاب تر میکند و بغض تو در گلو ، مرا به زجر میکشاند ...
اینگونه باشد دستان من برای همراهی معشوق دوام نمی آورد ، چه رسد به این که این همراهی به مقتلی سرخ ختم شود !
أمّا حسین جان عزیز دلها ، میدانیم که درنگ جائز نیست ، أمّا زینب چه کند؟!  ببین دستهایش میلرزد ، نفسش بالا نمی آید ، لااقل کمی آهسته تر گام بردار ، بگذار این خواهر خسته تو دیرتر تمام شود ، این بار حسین هیچ نگفت و تنها دست  بر روی قلب طوفان زده خواهر گذاشت و به إذن خدا همه چیز آرام شد ، سپس از خیمه گاه بیرون زد ، گویا خدا بیرون خیمه انتظارش را میکشید و هم ذوالجناح ، که گوشه نعلش قلب زمین را میخراشید ، زمینی که از شدت بغض به خود می پیچید ، آه ، که هیچ کس حتی به قدر همین یک آه ، یار زینب نشد ، گویا عشق غریب ترین لحظات خویش را در عالم سپری میکرد
ای کاش هیچگاه کربلایی نبود تا در انعکاس آن سهمی داشته باشیم ... 

آری ابراهیم دست به کارعبثی زده ای شرح عشق را نمیتوان با سیاه کردن صفحات بازگفت، شرح عشق در بیداری است  

شرح عشق بر نیزه هاست ، شرح عشق در تقابل چوب خیزران است با لب های حقیقت و نه زبان ریاکاران آخر الزمانی !
پس بیزار شوید از من که پس از حسین مرا زندگانی به کار نیست و جز شهادت مرا روزگار نیست ! 

وه ، چه مردانند اینان که ربّ العالمین ، ایشان را مرد میخواند و من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله  سوره احزاب آیه 23 

وه ، چه مردی است ابراهیم که او را نه یک مرد که یک امت خواندند ، انّ ابراهیم کان امّة قانتا ... سوره نحل آیه 120

پس شما همان کنید که میکنید و چنانکه هستید باشید ، من نیز این کنم که خواهم و چنان هستم که خواهم بود ...
ن والقلم وما یسطرون ما أنت بنعمة ربک بمجنون !

جدایی تقصیر تو بود

 

إی کتاب داران و إی خوانند گان من ، بدانید که الله خداست براستی و پیداست راستی به درستی و پیداست خرد به هستی  

و پیداست دل ها به دوستی که دوستی ثمره ای است دیدنی و شنیدنی وشناختنی و گفتنی و اینگونه نباشد که بر هر شاخی میوه و ثمری باشد و در هر چاهی یوسف دلبری باشد و در هر غاری احمد پیغمبری باشد و در کنج هر دلی یاد دوست و گوهری باشد ، بی وفا آدمی که قدر این خطاب نداند و صفات الله را تعطیل کند و خود را به دو گیتی خوار و ذلیل کند ...  

چه ، اگر ما کردار بد داشتیم ، مهر و محبّت ما بر دل نداشتند که ما تنها او را پرستگارانیم ، بندگانیم ، عاشقانیم ... 

و دل به کسی ندادیم که جهان پراست از چیز و از کس و لیکن دلمان میخواست تو نخست کسی باشی که سر خم میکنی 

و امر خلیل را گردن نهی تا همه تو را بینیم ، همه تو را دانیم ، همه تو را باشیم ، همی افسوس که این سعادت ، دیگری از تو ربود ، چه ، مرغان خلیل که کشته نمیشوند ، هر قطعه شان را بر سر هر کوهی گذاری ، باز هم زنده میشوند ...  

و زهی حماقت ، زهی شقاوت که ابراهیم پر پرواز تو بود ، نفهمیدی ، اگر تو را کشت ، اگر تو را شکست ، خواست تا بگوید عشق اینجا قیامت کرده ولی تو چون بنات النعش به رنگ و بویی قناعت کردی و علقه دوستی با ما را انکار کردی !
و تو إی در دوگیتی فخر زبان من ، مادر من ، کاش پیش تر شهد نغمه دل انگیز هم کلامی با تو را می نوشیدم تا لب به هر زهر ناروای دیگری نمی زدم ، هر چند کسی که عدد او را ثناء نباشد ، ولدی چون من کی او را روا باشد ؟! 

ولیکن تو مادر هر غریبی ، مونس هر وحیدی ، چشمی که تو را نبیند سیاه است ، دلی که تو را نشناسد مردار است ... 

پس هرگز از بریده شدن تعلّقات وحشت مکن ، این پلاک را بر گردن من بیاویز و اسلحه به دستم ده تا سخت تیر بی مرادی در کامشان نشانم و بر درد و اندوهشان فزایم  فإنّ الله یحبّ کل قلب حزین که اگر کلید معرفت و هدایت به دست من بود ،  

هر آینه باب دلهایشان  به معرفت میگشودم و شما را به این گرفتاری و خذلان فرو نمیگذاشتم ، لکن چه سود که راهنمودن و بار دادن کار ما نیست و جز پیغام رسانیدن و دعوت کردن به دست من نیست ، بلکه همانست که جناب مصطفی را گفته اند: لیس علیک هدیهم و لکن الله یهدی من یشاء ، اینست که اگر صد هزار دلیل پیش ایشان نهم و چراغ شریعت به زبان خلیل به راه ایشان افروزم ، نه آن دلیل بینند و نه آن راه روند ، چه ، کونی بردا و سلاما را شنیده  بازهم خلیل را از آتش میترسانند! 
آه ، کجاست آن ذورالفقار حیدری تا در عالم إنصاف بر این مستان بی ادب حدّ شرعی براند و آن غافلان خفته را هم بجنباند 

چنانچه در نبرد خیبر ، شیر دلاور ، حیدر  فرمود : یا رسول الله ، أقاتلهم حتّی یکونو مثلنا ، ایشان را به تیغ چنان کشم که  

یا همچون ما شوند و یا هلاک شوند و رسول مهربانی به لفظ شیرین و پیام پر آفرین گفت : علی جان آهسته باش ... 

و با ایشان جنگ به اندازه ناکسی و بی قدری ایشان کن ، نه بر قدر قوّت و هیبت خویش !
اکنون ما نیز گوییم اگر دستور باشی ، این ساعت تیغ سیاست از غلاف قهر بیرون کشم و همه نسب ها را بریده گردانم  

و چنان نبردی ساز سازم که همه رخسارهای ارغوانی به آنی زعفرانی گردد و اگر هم امر فرمایی نیزه هایشان شاخ شاخ و تیرهایشان تار تار را بر جانم خریدار خواهم شد تا باز هم قرطه رحمت تو بر ایشان پوشانده شود ... 

که من رنج خود خواهم و اندوه دل تو نخواهم !

راهزنان مسیر حقیقت

 

سفیر پرواز پلیدی در آسمان ، انسان هایی هستند که خود را منشاء وحی متّصل میدانند ، چه ، امروزه روز چون در باختر علاقه به ملکوت و سعادت اخروی از رونق افتاد این خود پرستی مقدّس برای کسب سعادت دنیوی تحوّل پذیرفت ومقدّس شد حال آنکه کمال دین ، تحقیق معرفت است در هدایت حال ، و إتمام نعمت ، تحصیل مغفرت است در نهایت کار ...
و خلیل منّت مینهد مؤمنان را که اوّل معرفت میدهد و به آخر می سوزاند ، پس فاعرضوا عنهم و اترکوا کلامهم و سلامهم  إنّهم رجس عملهم خبیث من عمل الشیطان که حرام است بر سالکان و مریدان ، راه این چنین کس رفتن و متابعت چنین کسی کردن که بیم آنست که رونده در وادی تفرقت افتد و هلاک شود و راه حقیقت گم کند و زیر زخم وی ، مردار خوار گردد که او مردار است و جوینده آن چون سگ ، سگ جز مردارنخورد  و نشان وی آنست که همواره ذکر حق او را بر زبان است ولیکن از سپاه عشق گریزان است ، در شبهات بیاویزد و از ولایت بگریزد ، همیشه ترسان و لرزان است و به لقمه ای نان و خرقه ای جاه ، نازان است ، پیوسته در عیادت بیماران است و خود از اهل گورستان است ، نجاسات و کثافات وی در منفعت وی مستغرق گشته ، گویا بر شقاوت خویش عاشق گشته ، صورت او مکر و خداع و حاصل آن فسق و فساد و سرانجام آن عقوبت و عذاب ، که ما را با او نسبتی نیست ، إنّی لا أملک الا نفسی و أخی فافرق بیننا وبین القوم الفاسقین .. 
که برادرم موسی نیز گفت: من پادشاه کسی نیستم جز خودم و برادرانم ، پس جدایی بینداز بین ما و بین قوم فاسقین مائده / 25  
 
ثمّ افهم ، شکی نیست در هدایت جماعت مؤمنان که اگر شکی هست در آحاد و افراد است که بر ایمان بمانند یا نمانند ...
و مگر میشود بر کرانه بی خیالی پهلو داد و گفت چقدر فارغم از هیاهو ، مگر میشود به فکر راهزنانی که فطرت پاک انسانی را مقهور چنگال بی رحم خود میکنند ، نبود ؟ که ارزش انسان ها به اندازه وسعت دل آنهاست و چشمان هیچ نمیتواند راز نهفته در دل ها را بخواند و ببیند و بگوید ، چه ، راهنمونی اگر هست ، فقط راهبران را ، روشنائی اگر هست فقط بینندگان را، که بارخواهان را بار فراوان است و راه جویان را راه باز است و خوانندگان را ، قرآن بسیار است ...
چیزی که هست روشنایی آن بر دلهایشان جز ضلالتشان نیفزاید و ضیاء ذکری للمتّقین ! 
ثمّ أنت ، ارباب القلوب من بدان که با همه وفا کردم ، بیشترین وفا را از تو دیدم ، همه را پند دادم ، پند پذیر را تو یافتم !
همه را خواندم ، مجیب را تو شناختم که اینک تو را نجوا میکنم که تا در سماع علمی از فرشتگانی که صفت خلق مجاز است و مجاز را بر حقیقت راهی نیست لکن چون حقیقت را بر مجاز مستولی میکنند ، عوام النّاس مجاز را جذب میکنند ...
و صفتش صفت حقیقت میگردانند ، اینست که میگویند  اکثرهم لا یفهمون ، لایعقلون ، أفلا تشعرون ؟!
و منت آن خمیر خام وجودت را در تنور بلا نهادم ، أمّا دلم به آن قرص ها بود که هر ساعتی روم و در آن بنگرم تا نسوزد که این کمال را پختن ، در تنور آوردم و نه سوختن را، چه ، همانسان که خام شایسته خوردن نیست ، دل سوخته هم سزای خوان نیست که آتش سبب قطع است و خاک سبب وصل ، به آتش بریدن و کشتن است و با خاک پیوستن و داشتن ، ابلیس از آتش بود و لاجرم بگسست و آدم از خاک بود ، لاجرم پیوست ، پس تا به کی از دارالغروری ، سوختن دارالسرور ؟!
تا به کی از دارالفراری ، ساختن دارالقرار؟ که امروز تمام کردم و اتممت نعمتی علیکم و دانسته خود بر شما اظهار کردم و شایسته وصال حضرت دوست گرداندم و بر همسایگی خود پسندیدم و در نواخت خود افزودم و گویم أنا رضیت بک جارا فهل رضیت لی جارا ؟!  لینک به این مطلب در سایت آفتاب

تو بودنم هستی

‌‌‌إی متّصل به اول ، لاتحزن و لا تستکن بما کانوا یقولون ... که این نامه ای است از درگاه أحدیّت و جناب صمدیّت ،       خلیلِ خداوند خداوندان به مهتر کائنات و سیّد سادات، شمس هدایت ، کیمیای دولت ، بحرهدایت ، سهیل سعادت که ما تو را به خلق فرستادیم تا طبیب دلهای اندوهگینان باشی و مرهم درد سوختگان ، چه ، ما تو را ربودیم و برخود میهمان کردیم ، جان تو از حزینه خزینه تنهایی بیرون آوردیم و در صورتی شیرین و پیکری نگارین تماشا دادیم ...
آن أنوار که به دل تو راه دادیم به کس ندادیم تا به برکت شیرین سخنان تو، خلقی را از غشاوه بیگانگی به نور آشنایی رسانی
ثمّ در عزیزترین کلام خویش عهد کردیم هر که نام تو برد ، او را نگزیم و نرنجانیم ، إنّا کذالک نجزی المحسنین !
با این همه ، چگونه است که چشمان نرگسین ما را ، غرقاب میکنی ؟! گویا نجوای نیایش را حاشا میکنی !
حالیا که در منازل دوستی ، منزلی برتر از منزل رضا نیست و ثمره ای بزرگوارتر از ثمره رضا نیست ...
و هم تو بنده ای و راه آزادان می روی ، تو بنده ای و راه خداوندان میجویی پس آن بکن که او پسندد ، آن پسند که او کند ،
تا به کی به نگارستان و بوستان مشغول شوید که آنگه از دوستان واپس مانید و به ایشان در نرسید !
هر چند هر کس از ما دنیا خواهد از وی دریغ نیست لکن از آخرت در ماند که هر که دنیا دوست دارد ، از خدا خبر ندارد و هر که از خدا خبر ندارد از آن حیات طیّبه که دوستان درآنند بی خبر باشد که من کان یرید الحیات الدنیا و زینتها ، آنست که پیوسته به اندیشه دنیا خسبد و بر اندیشه دنیا خیزد تا صبح دولت از افق سعادت کی پدید آید!
حال آنکه سعادت بندگان در عنایت دوست است و با خطاب یا نوح کم تنوح ؟ که دوست گوید !  پس چه اندوه بری به تنهایی
که من با توأم ، حاضر دل و مونس جان توأم ، غریب کی باشی چون من وطن توأم ، مجرم کی باشی چون من وکیل توأم ، بی فرزند کی باشی چون من فرزند توأم ، قل لی تستوحشین و أنا معک ؟!

بگفتم ولی نگفتم

معاشر النّاس ، سلام علیکم کیف أنتم إن کان أشکالکم و أصحابکم سبقوکم و أحد منهم لایهدیکم فإنّا أهدیکم ، إن عاملنا بما تستوجبون فأین الکرم ؟! پس به صورتها بس منازید که صورت ها را قدر و مقدار نیست ، کاری که هست جز با دل های پردرد نیست، چه، هر کس صفات خود قربان مهر أزل کند ، أسرار علوم حقیقت از دل وی سر بر زند، هر کس یعقوب وار در بیت الأحزان عشق نشیند به صحبت محبوب رسد، مسکین آنست که عمری به سر آورد و او را از این حدیث بوئی نه ! 
سکانس اول :
عافاک الله إی بخت نیک ، این چیست که کردی؟ از چه رو هوس گشودگی أسرار را در ضمیرم ساخته و پرداخته کردی ، فإن کنت فی شکّ ممّا أنزلنا إلیک فاسئل الّذین یقرؤن الکتاب من قبلک - یونس۹۴ - که کژی، بیگانگی می افکند و می آلاید و تو امروز جوانی  چشمهایت حرفهای مرا می شنود، منی که قد خمیده ام ، باز نشسته ام ، دل شکسته ام که تو برایم ناز کنی برای خواندنم ، فهمیدنم از شوق و شادی آواز کنی ، سفره نور را با حقیقت آغاز کنی و باز چون بازِ محبّت در آسمانم پرواز کنی !
سکانس دوم :
 
إی بازِ هوا گرفته و باز آمده به دام دوست إی دوست ، نامت آرامش دهنده دلهاست و نگاهت رقصنده غم ها ...
اینک از چشمانم شرمساری میخوانی؟! حالیا که موج موج ألفاظ آهنین بر سرم آوار میشود گوئیا یکی معلّم دیگری بوده است  اینکه کدامین استاد است ، نمیدانم  ، آنقدری میدانم  که دل باخته ام به روزگاری که تو در آن روزگار عمر میگذرانی ...
 توئی که نامداری و بزرگوار ، هم در عشق و هم در کردار ، دشمن را دارنده و دوست را یار ، کار هر خصم را پذیرنده و هر جرم را آموزگار ، مرید را قبله و دل ها را یادگار هر چند کلّ هذا علیک عذاب که من هم بسم الله از زبان تو میرانم ...
تا تو گویی الحمد لله
و شکرا لله که تو خود را ندیدی و دوست را دیدی ، وه که چقدر درست دیدی ! که دوست نیز گوید : جان فدای رضای تو، دل فدای وفای تو ، چشم فدای بقای تو کز مهر تو آتشی افروخته ام وز پس آن به خودی خود سوخته ام
چه آنجا که مغناطیس صدقی باشد لاجرم کشش تصدیقی نیز باشد ، اینست که میگوییم إی جماعت أخوان خاصّه بگوش باشید که هر کس این خانه را فی نصاب مجد و بیت شرف زیارت کند و در آن مخلص بود ، وی مهمان منست و از کسان منست و از نزدیکان منست !
سکانس سوم :
إی خدایی که بر بنده مهربان تری از مادر ، کودکی بودم که مرا از آب و آتش ایمن داشتی ، از کودکی به جوانیم رساندی ، به فهم و فرهنگ بیاراستی و به علم و بصیرت نیز ، تا بدانم که من منم و تو تویی ...
من آن کنم که خود سزای آنم که گر گدایی بر پادشاهی وارد شود با وی نگویند که چه آوردی که به وی گویند چه میخواهی؟
اکنون مرا بگوی از گدایی چون من چه آید که تو را شاید ؟!  مرا بگوی و بنگر که مادر فرزند خود ، کی در آتش اندازد که تو میخواهی مرا به آتش اندازی ...