آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

بمان برای دل آفتاب گردان

دلنوشته های سعیده آقائی  

مرور زندگی و آن چیزهایی که می روند و آن چیزهایی که می مانند فارغ از هر چه شادی ، هرچه گریه ،  هر چه ناله ، سرشار از لحظاتی اند که درخشندگیشان ، زیباترین و شاید نایاب ترین لحظات عمر هر انسانی است !
در این میان دیگر چندان مهم نیست که نگارنده کیست و چند ساله هست و کجا زندگی میکند ...
پس تومیتوانی بدون آنکه حتی نامش را بدانی با او ارتباط برقرار کنی ،
میتوانی خیلی جدی تر از سن و سالش ، دستت را دراز کنی و به پهنه های حسی وسعت نگاهش پناه بری !
و تو چقدر پری از این نامه ها ، از این لحظات ...
امروز نوشته های آشنایی را برای مطالعه عموم درج میکنم که آشنایی اش بیش از تمام نوشته ها برایم ارزشمند است ،
نوشته هایی که از تیر ماه سال 89 تا مرداد سال نود و تحمل چند خانه در آدرس های مختلف وب ، اینجا به دست ما میرسد تا یادآور اعجاز ذهنی باشد که در خود چشمه ای نهان دارد ...

عشق تنها در آسمان است

 از حنجره سکوت

این عشق به چه چیزی است که شما را اوفتاده ، هر که را آشنا و هم سخن خود باز شناسید به وی الفت گیرید ،
و چون منکر خود بینید با وی مخالفت کنید ، حال آنکه گر به چشم شریعت نگرید إصلاح کار را به حقیقت یابید و به عشق ،
نه آن عشقی که تو میشناسی و در کتابهاست و درعالم خاک بسیارست که عشق تنها در آسمان است ، زین روی از آسمان ، أسرار باران أنوار، باریدن دادیم تا خاک را عنبر کنیم ، سنگ را گوهر کنیم ، شب را روز کنیم ، روز را نور کنیم ،
که ما دل دوستان خود به زلالی رضای خدا سرشتیم ، آنگاه بر کالبدشان شحنه ای از تکلیف خطاب شرع گماشتیم ،
و گفتیم ای دوست : چشم تو همه در تصرّف شحنه تکلیف باش ، ای دل ، تو ندیم سلطان غیب باش که هوای نفس بت است ،
و تو تا ز آن بت بیزار مگردی موحّد نشوی ، پس دل در دام شریعت و بند حقیقت محکم دارید تا باشد که سیل به دریا رسد ، دوست به دوست رسد ، قاصد به مقصود رسد ، عابد به معبود رسد ، طالب به مطلوب رسد ، محبّ به محبوب رسد  انتهی
 
أمّا از دوستان و از جماعت أخوان خاصّه عده ای بعث حق از جلال قدرت ما شنیدند و آوای قبول سردادند ...
و خلقت قلوب عبادی من رضوانی ، پس مدح به سزا پیغام ما ، سخن پر آفرین ما بر دلهایشان ...
و دیگرانی که همچنان در ظلمت کثافات خود بمانده و در تاریکی نهاد خویش متحیر شده که دنیا سرای پر غباریست ...
و تو ای ناجوانمرد با مسلمانان چه میکنی ؟ چرا معنا از دیگری طلب میکنی ؟ اگر پیشه ای نداری بیل برگیر ، داس بردار
و خشت برزن ، چرا مسلمانان بر دام می بندی تا مال گرد کنی و شب و روز چرب و شیرین ، سخن میل کنی ؟!
ابلیس را ندیده اید که در حق هو یک سخن گفت لا ، پس ملعون أبدی و محکوم به فراق حضرت دوست گشت ؟!
پس نگر که چه بلا در تو گماریم تا عالمیان بدانند ، هر آنکس که به ناحق پناه برد ، اژدهای غیرت حق ما ، چگونه دمار از جان وی برآورد که به بلایی عظیم دچارت میکنیم ، تو را رنجور دو عالم و مهجور شریعت گردانیم آنچنان که اگر کشتی
بر اشک های تو نهند ، روان شود پس کشتی را هم غرقاب خواهیم کرد آنچنان که پیش از تو زبانهای اهل فصاحت را نیز ، 
ابتدا ازاستیفاء مدح جلال و وصف جمال خود کلیل و سپس در بحرعظمت خویش غریق گردانیدیم ...
نوح را ندیده اید که چگونه یک جهان خلق را در آب مجازات بکشت ؟
پس مگذار این قلم که تا دیروز چون عصا بود در دست ما ، مار گردد که خلیل به ظاهر نمینگرد که به سابقه أزلی نگرد اینست که گاه به کاهی بگیرد و گاه به کوهی عفو کند ، بکاهی بگیرد قدرت را و به کوهی ببخشد رحمت را ...
پس تا فرصت باقی است میان جرم خود به لطف ما بیندیشید که شما را جز این نیافریده اند که گناه کنید و استغفار کنید ،
به من آیید که به شما نه نیازی دارم که با شما رازی دارم ، اعتماد کنید بر دوستی که شما را جز معصوم نمیخواهد ،
که من خلیلم ، هر که را رقم دوستی کشم هر آینه کار وی به نیکی بسازم و خصمان او را کفایت باشم ...
و هر که به خصمی از دوستی دوستان ما بیرون آید ، آگاه باشید که من خصم اویم ، من آذی لی ولیّا فقد بارزنی بالمحاربة !
بترسید از عذاب دل خلیل که نمرود را با آن همه طول و عرض با پشه ای هلاک کرد ...
حسینی باشید و اگر هم جسارت حضور در کربلا ندارید ، لااقل مختار أنوار ما باشید تا محرم أسرار ما بمانید
که ما بسیار بار بیشتر از اندک مال تر منال تو و بس فرزند تر از فرزندان تو ، خیرخواهانیم ! 
غم نوشت : عشق جلوه خدای مهربان است ، گاهی نور و گاهی هم نار است ، کاهی هبوط و گاهی هم عروج  است ولی در هر صورت « ماه کامل میشود » 
لینک به این مطلب در سایت آفتاب

ابراهیم با تو می ماند

 رنجور دو عالم

عشق همیشه در اندوه ما بوده است ، گر چه ما گاه چنین ناباک و افسار گریخته راه رانده ایم که هیچ دوستی ، دوست خود
در آلودگی نتواند دید که همه زیبایی و نکویی ، دوست خویش را خواهد که باشد ، این شد که امروز ما ، در میان نامحرمانیم
و طعنه هر بیگانه و حسودی در پی ماست ، پس باشید تا به خانه باز شویم تا استقبال ملائکه و صاحبان درگاه ببینید
که چگونه ما را به زینت مؤمنان بیارایند همچنان که روز عید آن مادر مهروان ، یگانه فرزند خویش را به لباسهای گوناگون و زیورهای رنگارنگ بیاراید تا دوست و دشمن ببینند و بدانند که فضل و لطف مادر با کیست !
ثمّ هذا النصیحة که امروز ما را منگرید که نه در سرای خویشتنیم که ما را به این خارستان دنیا اسیر آورده اند ،
ما بازداشتگان دوستیم به خطای دوست داشتن ، آیا نبینی که کودک چون حدث کند ، مادر وی را بشوید و صد بوسه بر اندام وی زند و در این میان نه از گند حدث باک دارد و نه از ملامت مردمان هراس ، پس دانشمندان بخوانند که از دین چه میدانم که اگر همه ، روز باشد و هیچ شب نباشد زندگانی دشوار باشد و اگر همه شب باشد و هیچ روز نباشد ، مردم سیه دل گردند
پس چون به حقیقت بنگری که چرا آسمان سیاه است، گناه ما را چون نمک در دیگ یابی که دیگ بی نمک هیچ طعم ندارد 

أمّا دیگ پرنمک هم بی معنا و سرد است ، اینست که خدای تعالی نیز دوست دارد گاها با امّت خویش عتاب کند چه عتاب کردنی
کلّ یوم هو فی شأن ، یکی نیکو روی و یکی زشت ، یکی عاقل یکی دیوانه ، یکی کر و یکی کور ، یکی را دست و پای نه و یکی را چندان زور که اگر مشت بر پیشانی پیل زند از پای بیفکند و دیگری را چندان قوّت ندهد که مگس از خود بازدارد
یکی را شب و روز در کار سخت افکند و آخر یک نان به وی ندهد و یکی را دست و پای بسته چندان ملک فرا رویش نهد
که حساب آن نتوان کرد ، یکی به علم خواندن شود شاگرد ، آن یکی را نخوانده با جهد کند استاد ...
و هیچ کس نتوان گفت که آن چرا و این چون ؟!
و من این علم خود در شما ننهادم تا شمایان را عذاب کنم تا در روید به بهشت من که من از طهارتی پاک گفتم
و نه از آب گفتم و مگر نه اینکه واعظ آگاه وعارف دلسوز باید درد دین و سوز محبت داشته باشد ؟!
فیا للأسفا که اکنون در میان قومی گرفتارم که اگر هرچه ایشان کنند ما نکنیم ، ما را بد دین یاد کنند وگر هرچه ایشان گویند 
ما نگوئیم گبر و متعصب ما را نام کنند وگر هم امر به معروف و نهی از منکر کنیم همانا در خون خویش سعی کرده ایم
و لیکن روزها را فردایی خواهد بود و در قیامت جوابها باز داده خواهد شد ، پس حبّذا ظریفا ، خوشا سخنان مرا به یاد دارید که همه دان خدای هست و دانیال ، أنا منم که خلیلم کز خزینه فضل و جود و کرم خدایم - عمّ نداله - چندان جان خاطیم
از علوم روزی شد که در عصر خویش هیچ أحدی بر من ردّ نتواند الّا اندکی ! 

پس اگر در مسأله ای با من خلاف کردنید ، حق همه آنست که من خواهم گفت ، چه همه سخنان ما بکر است و نه کبر ،
و نه زبان زده هر کسی ، همچنان که زنان همه زن باشند ، خوش بوی و خوش طبع و نکو روی ...
أمّا بکرشان را اگر نه حتّی نکو روی باشد او را لذتی دیگر باشد که دست زده دیگری نباشد !
ثمّ سخن الهامی ما هم چنین باشد ، آن را طراوتی و حراقتی دیگر باشد که سخنان صحفی شما اینگونه نباشد !
و این را نه من میگویم که بهترین جهانیان و ماه ترین خلق ، محمد مصطفی میگوید : ( فی الأمالی شیخ طوسی ص393 ) 
چه بسا آگاهانی که امر و نهی خدا میشناسند ولیکن به نزد مردمان حقیرند و او را به چشم خواری نگرند ... 
و جمال و نظری در خلق ندارند و لیکن در قیامت آنانند که رستگارانند و چه بسیارند ظریفان و نکوسخنگویانی که
به نزدیک مردمانند ولیکن نزد الله از هلاک شدگان و نصحت لکم و لکن أنتم لا تحبّون النّاصحین !
 
لینک به این مطلب در سایت آفتاب

اقتلوا یوسف

 تو را می جوید

بنام من که خداوندم ، تابنده أنجم بر مخاطب خاصّم ، میدانم و می بینم ، از دشمنان شماتت و از دوستان حمایت !
و لیکن از هر دو، این منم که بی نیازم ، با این همه ، بنده آن بنده ام که بر جانش آتش از عشق افروزد ... 
دل دهم بر آن چشمی کز فراق یار قطره ای اشک فرو ریزد ،
جان و دل نثار کنم دل شده ای را که قصه دل شدگان گوید و مستمعی  که غصه ماهرویان شنود ...
وه ، چه قصه ای شیرین تر از یوسف دلها ، قصه عاشق و معشوق و داستان فراق و وصال !  

پس بشنو از من اگر درد زده ای که سوختگان باید سوز سوختگان چشند ، حسرتیان باید حسرت دلدار برند که :
یازدهمین پسر یوسف بود که هیچ عزیزی بعزّ او نرسد و هیچ فهمی او را درنیابد و هیچ دانایی قدر او نداند ،
کآن روز که تخم درد عشق در دلهای آشنایان پاشیدیم بشریتش به جنس خود نمودیم و حلقه دار ارادتش به حلق یعقوب آویختیم
و تو یوسف می بینی و یعقوب نمی بینی ، لیلی می بینی و معشوق نمی بینی ، تو مجنونی میدانی و عاشقی نمیدانی !
تو از خلق و آدمی بیرون از تن ظاهر چیزی نمی بینی ، اینست کز کوی حقائق و راه مردان دور افتاده ای ،
هفتاد سال در منزل خاک مانده ای و هرگز قدم در ولایت عشق ننهاده ای که بیرون آیی ، 
پایبند صورت حنفی گشته ای و هرگز عالمی بر صفت سماع ندیده ای ، چه ، حقیقت آفتاب سماع آن نبود که بر صحرا و برلسان گرگ یوسف جلوه کرد که سماع منم و آنچه میگویم از نداء قدیم  بارگاه جبروت ،
و از یادگار روز میثاق یعقوب با برادران ، آنگاه که فرمود : اوصیکم بتقوی الله و بحبیبی یوسف ...
اما بدا پسران یعقوب که چون از دیدار پدر غائب گشتند ، در تدبیر قتل یوسف شدند و جملگی گفتند : « اقتلوا یوسف »
و ما أدراک ما یوسف ؟ که وی چون پاره ای راه برفت ، رنجور گشت و گفت : ای برادران تشنه ام ، مرا آب دهید ...  

برادران کوزه آب بر زمین زده ، شکسته ، پس یوسف بدانست که کربلا آغاز شده ، بگریسته و زاری کرده ...
و از پس برادرانش همی دویده ، عرق از پیشانی گشاده و اشک از دیده روان ، پای آبله کرده میگفت :
ای برادران آل ابراهیم ، نه این بود عهد پدر با شما از بهر من ، نه این بود به شما امید پدر من و ایشان همی می شنیدند ... 
ولیکن او را همچنان به رنج تشنگی و گرسنگی میداشتند تا تلف شود تا آنگه که از ایشان نومید گشت و از رنج سفر خسته و بیهوش گشت ، پس یک از برادرش بر وی مشفق گشت ، سر یوسف کنعان بر دامن گرفت و نالان و رنجور گفت : یا یوسف صعب است این کار که تو را پیش آمد و من عظیم رنجورم که با تو چنین کردیم ، یوسف به هوش آمد و گفت زینهار که من خود دانسته بودم که من اهل غمگینانم و از خاندان محنت زدگان ، لکن گفتم باشد که محنت من از بیگانگان بود ،
کی دانستم و کجا گمان بردم که محنت از برادران برم ؟
پس آنگاه بزارید و بنالید و باز گفت : ای پدر از حال من خبر نداری و ندانی که بر فرزندت چه می رود ، برادران کز حال وی به رحم آمده بودند از کشتن وی بگذشتند ... 
و او را به چاه فرو گذاشتند و لیکن چون به نیمه چاه رسید ، دست او را رها کردند تا بمیرد یا غرق شود و لکن ربّ العزه او را به قعر چاه رسانید و در میان آب سنگی قرار داد که یوسف بر آن سنگ نشیند و هیچ رنج به وی نرسد ...
ثمّ چون از سر چاه بازگشتند گفتند ، اکنون که پیش پدر رویم چه حجّت آریم و چه گوییم ؟ پس مثنوی شیطان باز کردند و قصه شبان و موسی خواندند و اتفاق کردند بزغاله شبان را بکشند و پیراهن یوسف به خونش آلوده کنند و پیش پدر دربرند و بگویند یوسف را گرگ بخورد و این پیراهن آلوده به خون نشان ماست ، یعقوب که به انتظار ایشان از خانه فرسخی راه بیامده و بر سر راه یوسف دلها بنشسته بود ، برادران را بدید چه گریان و عجب زاری کنان ، پس بر خود بلرزید و گفت : چه رسید شما را ای مسلمانان ، یوسف زهرا کجاست ؟      لینک به این مطلب در سایت آفتاب

رمز نگار ضربت

شنود دائم ارتباطات از راه دور، در سراسر جهان (موبایل، فکس، ایمیل و ارتباطات انفورماتیک) و همچنین دریافت و تحلیل تصاویر ماهواره‌ای، در حوزه وظایف سازمان امنیت ملی آمریکا (NSA) است. این آژانس که مقرّ آن در فورت مید مریلند، نزدیک واشنگتن قرار دارد . صدهزار نفر را در استخدام خودش دارد که این افراد در مراکز مختلف در آمریکا و ایستگاه‌های شنود مستقر در خارج، به کار مشغول‌اند. این سازمان از بودجه سالانه‌ای معادل بیش از شانزده میلیارد دلار بهره می‌برد.
به گفته جان پیک، کارشناس آمریکایی مسائل اطلاعاتی، آژانس امنیت ملی ایالات متحده، حدود 95 درصد ارتباطات از راه دور را در سراسر جهان، تحت کنترل دارد. این حجم عظیم اطلاعات به وسیله ابررایانه های مجهز به نرم‌افزارهای تجزیه و تحلیل، مورد بررسی دقیق قرار می‌گیرد. البته رقم گفته شده از سوی این کارشناس آمریکایی، مورد قبول همه اهل فن نیست، اما می‌توان با اطمینان گفت که توانایی آژانس امنیت ملی آمریکا در رهگیری اطلاعاتی بیش از پنجاه درصد ترافیک جهانی را شامل می‌شود.
مدیر این آژانس، به هنگام یکی از معدود مصاحبه‌هایش با مطبوعات، اعلام کرده بود که او باید هر سه ساعت، اطلاعاتی معادل کل کتابخانه کنگره آمریکا را تحت اداره‌اش داشته باشد! جرج بوش نیز ، اواخر دوره ریاست جمهوری‌اش، در اظهاراتی تعجب‌آور خطاب به افکار عمومی می گوید: « به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده، می‌توانم به شما اطمینان خاطر بدهم که عملیات شنود، فاکتور اصلی فرآیند تصمیم‌گیری ما در عرصه بین‌المللی است ». با توجه به شرایط کنونی میتوان گفت ، فضای مجازی و سایبری ، محیط اصلی  این جنگ نرم به حساب می آید ، لذا بر آن شدیم تا نسخه ساده از رمز نگار ضربت را برای عموم قرار دهیم ! برنامه ای که با استفاده از آن میتوان در ارسال کامنت و ایمیل از تروریسم سایبری و شنود واژه ها جلوگیری کرد . لازم به ذکر است این نسخه برای واژگان یک تا سه کلمه ویرایش شده و نیاز به نصب ندارد و برای استفاده ، گیرنده و فرستنده باید به این برنامه دسترسی داشته باشند .

باز آی و دوست آی

انسان را از آن سان انسان گفته اند که انس با چیزها گیرد پس اگر صحبت اهل دل ، انس انگیز است ، کتابت نیز شورانگیز است و اگر خطاب سبک دوست باشد تا مخاطب دو آید لاجرم کتاب گران باد است و مخاطب بر آید چرا که طبع لطیف معدّ حصول معرفت است و قوّه خاسره حیوانی به حکم عدوان و دشمنی با لما جهلوا آنرا بر نخواهد تافت . و این همه حدیث و کوشش ما برای آنست که سرّ حق گویا شود و هویدا ، پس باز آی و دوست آی تا چنان مست محبّت خدای خویش شویم که مردمان ، مست دنیایند و بعد از این دیوانه سازیم خویش را پروانه وار و خود را بی فکر به آتش بیندازیم تا هستی مان در هستی ذکر سوخته شود ......  و هذا معنی القول لا یکمل ایمان الرجل حتی یقال انه مجنون
( ایمان آدمی کامل نمیشود مگر این که خلائق او را دیوانه بنامند )
و شایسته است هر کسی نعمت ایمان و اخلاص و عشق و پرستش یافت ، کربلا را در خود آماده باشد که زر اخلاص تنها در این خلاصی صافی میشود که آدمی در دنیا پا در آفتی واقع است یا در مخافت آفتی در امن چرا که روح آدمی عرشی است و نفخت فیه من روحی و جسم او فرشی که تن از خاک است و خاک سکون و آسایش اقتضاء میکند و دل از افلاک است و آسمان جنبش و حرکت لذا قال مولانا علی ع انا بطرق السّماء اعرف منکم بطرق الارض که اگر ناقلات قدسیه بر وی غالب است و همّت او مصروف و معطوف بجنّت اعلی است ، جسم او رنگ روح گیرد و اگر ناقلات جسمیّه بر او غالب است و تعلّق قلب او به امور سفلیه باشد ، تن روح او نیز رنگ جسم می گیرد و چون جسمانیت بر مردمان غالب است و قلیل من عبادی الشکور، گناهان جسمیه را چو سرق ، قتل ، فتن و غصب و ... عظیم می پندارند وبالعکس گناهان دل را بچیزی نشمرند چرا که وی گرم اندیشه کارهایی است که مبنی بر حیاتست و در اندیشه نفس حیات اصلا نیست و اولئک کالانعام بل هم اضلّ ، پس انصاف نباشد که محبت آن طرف باشد و خاک تن بر دل ما مستولی و شما ای دوستان الهی و هر کس که گوش شنیدن پند دارد بداند : این دوستی رابطه ای است علوی که از آسمان فرا گذشته تا جماعتی دست به آن گیرند و ارتقاء به سماء کنند و نه چون ابناء طبع با احادیث لهو کام خود شیرین کنند که هر کس گرفتار ناموس این جهان است از حزب شیطان است و در مقابل این جهان بیگانه ، که محض ظلمت و کثافت است ، خداوند ما ، از یگانگی و محبّت آن حضرت عج  شمعی افروخته که انوار آن همیشه لامع و درخشان است تا دل بی گمان نشود که محبّت اسمی است که وی را مسمّی نیست و خوش به حال شمع که خورشید در برابرش شعله ای است که به آسمان در گرفت که تا لذّت انس چشیده ام وحشت در جهان نیافته ام که اگر به سوراخ سوزنی رفتیم آنرا بگشادگی دل آسمان یافتیم و اگر بر زمین افتادیم بر زمین نماندیم و اگر به هر تاریکی نگاه کردیم آن را روشن تر از روز دیدیم  واعوذ بنور وجهک الّذی اشرقت له الظلمات و اگر چه در اندوه و دردیم هنوز ، یقین می دانیم که آخر شاد گردیم ؛ چه ، دردی هست درمان نیز باشد و چون خاری هست ریحان نیز باشد  ........ خلاصه این که مطلوب و مکروه را همه محبوب یافتیم  ،    جز حضرت من ، که مدتی هست ما نیز در طلبش سوخته ایم و چشم به راهش دوخته ایم ...
 
لینک به این یادداشت در سایت آفتاب 

اشک و عشق

حقیقت این است که ما این دنیا را عشرتکده حساب می کنیم و منزل خویش می شناسیم و این است که رنجها را نمی فهمیم ، ما داده ها را املاک افتخار می دانیم و این است که با داشتن ها سرخوشیم و با از دست دادن ها سر به زیر . جالب آنکه با این محدودیت و با این دید میخواهیم با او که تمام هستی را در دست دارد مباحثه کنیم و میخواهیم در کلاس اول و در روز اول این کلاس ، تمام اسرار فیزیک عالی را یکجا کشف کنیم و می خواهیم با این دست شل ، این بارهای سنگین را برداریم و معلوم است که می مانیم که تا خیال میکنی که توئی و تنهایی ، اینهمه اشک است و رنج !
اما آنجا که می یابی او شروع کرده و او تو را خوانده و این دعا و خواندن تو از اوست ، آنجاست که به امن میرسی و به جای وحشت و اضطراب از رنج ها و اشک ها به سپاس و حمد میرسی ...
به بیان دیگر این درست است که من عطش دارم و آب میخواهم اما آیا این عطش از آبی که جلوتر نوشیده بودم و امروز کمبودش ، احساس عطشم را بر انگیخته ،  نیست ؟
که پیش از این که من عطش داشته باشم ، او آبم داده است و حتی این عطش نیز دلیل وجود اوست ، پس این اوست که شروع کرده و اوست که مرا خوانده و دعوت نموده است و من مثل کوردلی هستم که خودش را در آینه می بیند و می گوید من فقط خودم را می بینم پس نور کجاست ؟
آخر اگر نور نبود که تو خودت را نمی دیدی چرا که از نور ماندن تاریکی است و در نور ماندن کوری که باید با نور نگاه کرد نه آنکه به نور نگاه کرد که کسی که به خورشید نگاه کند کور خواهد شد. با این دید است که در می یابیم آنچه تا دیروز عشق ما بود ، امروز نفرت ماست و آنچه تا دیروز امید ما بود امروز ترس ما ، فی المثل همین انگشتری که در دست من و توست وشاید  یادگار عشقی کهنه ، اگر به این شهود رسیدیم و برخود نظارت کردیم ، می فهمیم  که با همین انگشتری که در دست داریم میتوانسته ایم خلقی را نگهداری کنیم ، می توانستیم با یک گذشت ، درس گذشت ها و انفاق ها و درس ایثارها بدهیم و نداده ایم ، می توانستیم با همین انگشتری یا حتی با مقداری از نان و غذایمان که زیادیش را در سطل زباله می ریختیم برای خودمان دوستهایی تهیه کنیم و با پیوند آنها به کارهایی برسیم و دگرگونی ها و انقلاب هایی ایجاد کنیم !
مگر کارهای بزرگ چگونه انجام شده و مگر سرداران بزرگ از کجا شروع کرده اند ؟
که با همین مرور و تمرین است که نیازهای ما از سطح انگشتر و آش و جاش و در و دیوار بالا تر می آید و نیرو و قدرتی در خود می بینیم که نه به خود که به تمام خلق میرسیم و حاصل غروری میشود که در ما می نشیند که نه اینها که تمام بهشت در ما شوری نمی آورد ...
چنانکه در مقامات استاد مطلق عرفان آیت الله سید علی قاضی طباطبایی ره نقل شده که میفرمود :  تمام نگرانی و ترسم این است که در بهشت نتوانم نماز بخوانم ؟ و ایضا کلام مولانا الحسین ع : إِنّی أَحِبُّ الصَّلاةَ
در نظر داشته باشیم کسی این کلمه را میگوید که پس از تجربه ها از هر معبود و از هر پناهگاه و از هر تکیه گاه ، ضربه ها دیده باشد و رنج کشیده باشد که مادام که تو خود را مذنب نمی بینی و حتی معتقدی که طلبکاری ، از خود بیخبری و در خویش غروب کرده ای که ما ضربه ها و دردها و اشک ها و رنج ها را می بینیم ولی برآن می شوریم که نمی دانی اگر هستی تو و عمر تو برای او نباشد به ناچار مصرف بت هایی خواهد شد که تو برای خودت گرفتی و برای آنهاست که سوخته ای پس این اوست که تو را ادب میکند و از این بت ها میکند و ضربه میزند پس الهی ضربتی دیگر ...
 
 لینک به این مقاله در سایت آفتاب

جامعه شناسی غدیر و ابتکارات نبوی

 سپاس آن ذات بی همتا را که نام مبارک علی علیه السلام را بر صدر کاینات نوشت تا خلقت انسان بی آغاز و انجام نماند و سلام بر علی علیه السلام که ابتدای عشق و منتهای عاشقیست. کاش در این نورانی ترین لحظات زندگی ( ایام عید الله الاکبر ) با باران مداوم حضورش این عطش بی پایان را به پایان برساند که تنها عشق او شایسته تسخیر دلهاست.


ادامه مطلب ...