شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
متی ترانا و نراک ؟!

ای سامع آواز ناله های فراق از یار ، مرا بشنوا ، که چگونه او را در نشاط تسبیح عشقم یاد می کنم ...
چه ، آن را که در دل یک نقطه صدق پیدا گردد ، حقیقت عشق از جان وی برزند ، زیرا که وعده لقاء آنجاست !
پس آن چه جانی بود که وعده لقاء را فراموش کند یا چه دلی بود که إرتیاحی جز به مشاهده یار بتواند ؟
اینست که ما با اوئیم و از او جدا نه ایم ، فیا أسفا که تو تمام زندگیم هستی و در زندگیم نه ای ،
که من در تابستان عاشقت شدم و در پاییز منتظرت شدم ، اما نیامدی ، تابستان پشت تابستان ، پاییز پشت پاییز باز هم نیامدی !
مولای من ، چه کند عرش او که دل من نکند ؟! آیا خواهد آمد روزی که آغوش چشمانت مرا برای دیدن صدا بزند ؟
تنهایی و یکتایی
یا هذا ، این رسم قلندری و آیین مهرورزی ، تنها در شهر تو باشد ای زیبا یار که ناپاکی ناپاکان تو را به ستوه نیاورد ...
چرا که تو مهرپیوندی ، معیوب پسندی ، خداوند عابدانی ، عظیم پادشاه عاصیانی ، دائم بندگان را میان قهر و لطف ،
زنده و مرده میداری که در خوف باشند تا به فعل خود بنگرند و زارند یا که به لطف تو نگرند و بسوزند و نازند ...
قل هو الله أحد
به ما که آمدید ، تنها و یگانه بیایید که ما میخواهیم از تو مردی سازیم ، چه ، مرد یکتا هرگز تنها نبود که پرده عزت او ، خود اوست و تو خود او ، پس بیزار شو از خود که تو خود منی ، کم گو از ستاره که آسمان من توئی !
الله الصّمد
أسلم تسلم ، که نه رزق به دست ماست و نه دین به خرد ما ، هر دو را گردن باید نهادن و کار با خداوندگار سپردن ،
هر چند همه در عدد باشند و او أحد ، آه از این تنهائی و یکتائی که همه معیوب باشند و او صمد ...
لم یلد و لم یولد
بار خدایا ما فرزندان آدمیم ، از آدم بگذشتی ، اکنون با فرزندان ، تو دانی که چکنی ؟
ای بسا فرزندان که در قعر دوزخ فریاد میکشند و پدران در مرغزار بهشت میخرامند ،
ولا یجزی والد عن ولده و لا مولود هو جاز عن والده شیئا ...
ولم یکن له کفوا احد
إسمعوا ما أقول لکم و إرفعوا أبصارکم إلیّ که نفوس و صفای أذهان ، آسمان را این امتیاز بداد که حامل باران باشد ،
چه در خوشی هوا و لطافت نسیم و کثرت أنهار و أشجار و چه در استنباط قهر و استخراج خشم و طوفان و رگبار و گردباد
تا گلهای نرگس همیشه شکرگزار و ثناگوی باران باشند ...
زین روی ستارگان سعادت و اختران آسمان شهادت به حقیقت تنها یاران خلیل اند که یادگار نشناسد مگر آنکس که دل با حق راست دارد ، چه ، این بساط عیش و عشق نوشتنی نباشد وقتی ما از راه عشق بیائیم و شما از راه عقل بخوانید !!
پی نوشت : لیس علیک السلام ؛ حبس جماعة الناس لإنتظار واحد ؟! دوست که بر بالین دیدی ، از خواب برخاستی ؟!
سوره نیلوفر

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم
به نام خداوند آرام دل غریبان و نزدیک به آمال شرّ دشمنان تا ندانند که هست که هرگز جز این بشارت ندیدم تهدید آمیغ تر!
إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ
و ما به تو آفتاب عطا کردیم تا خاک را میزبان ستارگان کنی ، پس کورترین بینایان زمین را سلام دهید
که زهرا ظهور کرده است از آسمان به زمین تا سرخ کند چون خون دل عاشقان را ، زرد کند چون زر روی زاهدان را
اینست که صد هزار ابراهیم را به آتش شهادت میسوزانند و با رمز یا زهرا به دوزخ ولایت می افکنند ...
تا تنها یک ابرمرد عج را به نعت لطف در دایره دنیا آرام دهند !
فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانْحَرْ
سوگند به ستاره ها که دوستت داریم و مهریه مادر آب های جهان را پاس میداریم و میدانیم که بارش خونهای عاشقانه در کجاست ؟ اشک در کجا پنهان است ؟ ثانیه ها در کجا آرام اند و شبنم پاک روی کدام گل زیباست ؟
که ما ، در مرور چشمان آسمانی توست که بارها مرده ایم و بازهم چون کشته عشق به تقلید از لبان توست که آه میگوییم ...
و همیشه و هر شب ، یکصد و بیست و چهار هزار ستاره را در برابرت به سجده می اندازیم !
إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الآبْتَرُ
در این دنیای پهناور در جستجوی تو بودیم إی چشمان خسته ، ای یوسف سنگدل ، ای پسر فاطمه ، آرام تو را می جستیم
و با خود حدیث عشق تو را زمزمه میکردیم ، پس خیز بیا جانا که خانه آراسته ایم بس با ناز و راز تا تنها تو را تسلّی باشیم که ما علی اللهی هستیم و تنها تو را می پرستیم و بر جانشینان تو سجده میکنیم که مابقی أبترند و مطرود یار !
اینک آفتابا اگر در سایه ما کجی بینی آنرا عین استقامت ما بدان ، چه راستی ابرو در کجیّت است و راستی کمان در کجی !
اینست که دوستان ما دائما کارشان دیوار کشیدن است به کجی ، فنحن أیضا دوستان خود را با نیلوفرعذاب خواهیم کرد و منطق آه مادر س را بیان خواهیم کرد و هم چشمان خود را در امواج رنگارنگ نیایش مادر رها خواهیم کرد و همزبان با او شهادت خواهیم داد که آفتاب یکی است نور یکی است راه یکی است عشق یکی است و آن او هو ربّ العالمین خداست !
تفسیر سوره حمد
بسم الله الرحمن الرحیم ، بنام حضرت عشق ، جهاندار دشمن پرور به بخشایندگی و نوازنده دوستان خود به خاصّگی ...
که ما نیز در گرفتیم بنام هو ، بسوختیم به یاد هو و آغاز کردیم بنام هو ، پس بیدار باشید تا بگوییم ، بشنوید پند که میدهیم ، بپذیرید حکم که میکنیم که خلیل ننگ ندارد بنده خاصّ خدای باشد إی ترسایان که فرق است میان بنده ای کز روی آفرینش ،
اسم بندگی بر وی افتاد و میان بنده ای که از روی نواخت و لطف این نام بر وی افتاد ...
الحمد لله الربّ العالمین ، ستایش نیکو و ثناء بی شرکت ، تنها سزای توست ، ما را بگوی کلامنا در عشق تو هست یا نه ؟
زبان ما به یاد تو هست یا نه ؟! حال آنکه دولت من آنست که مذکور توأم ، ور نه در ذکر من ، مرا قیمت چیست ؟!
مالک یوم الدّین ، همه فانی اند و تو باقی ، همه مقهورانند و تو قهّارانی ، مایه هر سودایی ، راحیل هر غوغایی ...
پادشاه رستاخیزی و روز شمار یوم الدینی که پس از آنروز ، دیدار تو میعاد همه خواهد بود ...
گفتم همه ؟! همه تو بودی و کس نبود ، کس نماند و تو هستی ، همه هستند و تو نیستی؟! یا لیت شعری ما فعل هستی ؟!
ایاک نعبد و ایاک نستعین که یار آن دارد که چون تو یاری دارد ، کار آن دارد که با تو کاری دارد ، او که تو را در جهان دارد هرگز کی تو را وا گذارد؟ عجب آنست که او که تو را دارد از همه زارتر میگدازد که ما نیز تنها جمال تو را میشناسیم ، وگر زاریم در تو زاریم وگر نازیم به تو نازانیم که مست مهر از جام تو ، مائیم ، صید عشق، در دام تو ، مائیم!
اهدنا الصراط المستقیم ، إی سزای کرم و ای نوازنده عالم ، نه با جز تو شادیست و نه با یاد تو غم ، راه بلد ما باش به راهی که به نواخت خود نهادی ایشان را و نیکویی کردی ایشان را که همه تو بودی ایشان را که اگر تو میگویی فریاد از دست شیطان ، ما نیز گوییم فریاد از حضرت رحمان و خوانیم : أعوذ بالله من الله ، که تو دوستان را به خصمان مهمان کنی ، خود بیمار کنی و خود بیمارستان کنی ، درمانده کنی و خود درمان کنی ، از خاک ، آدم کنی و با وی چندان إحسان کنی
و به فردوس او را را مهمان کنی و لیک تا خوردن گندم با وی پیمان کنی ؟! حال آنکه خوردن وی در غیب پنهان کنی !
آنگاه او را به زندان افکنی و سالها گریان کنی ؟! گوئیا که تو جبّاری و کار جبّاران کنی ، خداوندی و کار خداوندان کنی ، من ندانم چرا تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی؟! حال آنکه دوستان را زخم خوردن در کوی دوست نیکوست ...
صراط الذین انعمت علیهم ، إی یوسف کنعان پنداشتی که فراموشت میکنیم ؟! حال آنکه نسیمی دمید از باغ دوستی ،
دل را فدا کردیم تا تو را یافتیم ، یک نظر کردی ، در آن نظر، ما بودیم که بسوختیم و گداختیم ، بیفزای نظری این سوخته را غرق شده را ، که می زده را به می مرهم بود که عطاء ما مختصر نبود و کرامت ما در حق سوختگان ما سرسری نبود !
که در دل ، این ماییم که تولّای تو داریم و بر دیده ، ماییم که تقلای وصال تو داریم ، فاصبر لحکم ربّک فإنّک بأعیننا ...
غیر المغضوب علیهم و لا الضّالین ، آه از قسمتی کز پیش من رفته و فغان از گفتاری که رأی مستی گفته !
چه شود اگر شاد رویم یا که آشفته ، منی که سال ها بر من گذشته و هنوزم بر توأم نایافته ، بر هزاران خوان نشسته ام
ولیکن هنوزم بر خوان توأم گرسنه ، هزاران لباس پوشیده ام ولیکن هنوزم بر تو برهنه !
که إبراهیم ، طمع از خاک بریده ، بتان را شکسته ، دل از همه بر گرفته ، هستی همه در سر دریافته ...
و هستی تویی کز پیش من رفته ، نه از سوختن آه کرده و نه از کشتن ناله ، کم تقتلوا ناوکم نحبّکم ، یا عجبا کم نحبّ من قتلا !



