آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

متی ترانا و نراک ؟!

هی حبیبتی المنتظرة
ای سامع آواز ناله های فراق از یار ، مرا بشنوا ، که چگونه او را در نشاط تسبیح عشقم یاد می کنم ...

چه ، آن را که در دل یک نقطه صدق پیدا گردد ، حقیقت عشق از جان وی برزند ، زیرا که وعده لقاء آنجاست !
پس آن چه جانی بود که وعده لقاء را فراموش کند یا چه دلی بود که إرتیاحی جز به مشاهده یار بتواند ؟
اینست که ما با اوئیم و از او جدا نه ایم ، فیا أسفا که تو تمام زندگیم هستی و در زندگیم نه ای ،
که من در تابستان عاشقت شدم و در پاییز منتظرت شدم ، اما نیامدی ، تابستان پشت تابستان ، پاییز پشت پاییز باز هم نیامدی !
مولای من ، چه کند عرش او که دل من نکند ؟!  آیا خواهد آمد روزی که آغوش چشمانت مرا برای دیدن صدا بزند ؟

تنهایی و یکتایی

خدا را چه دیدی ؟ 
بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا هذا ، این رسم قلندری و آیین مهرورزی ، تنها در شهر تو باشد ای زیبا یار که ناپاکی ناپاکان تو را به ستوه نیاورد ...
چرا که تو مهرپیوندی ، معیوب پسندی ، خداوند عابدانی ، عظیم پادشاه عاصیانی ، دائم بندگان را میان قهر و لطف ،
زنده و مرده میداری که در خوف باشند تا به فعل خود بنگرند و زارند یا که به لطف تو نگرند و بسوزند و نازند ...

قل هو الله أحد
به ما که آمدید ، تنها و یگانه بیایید که ما میخواهیم از تو مردی سازیم  ، چه ، مرد یکتا هرگز تنها نبود که پرده عزت او ، خود اوست و تو خود او ، پس بیزار شو از خود که تو خود منی ، کم گو از ستاره که آسمان من توئی !

الله الصّمد
أسلم تسلم  ، که نه رزق به دست ماست و نه دین به خرد ما ، هر دو را گردن باید نهادن و کار با خداوندگار سپردن ،
هر چند همه در عدد باشند و او أحد ، آه از این تنهائی و یکتائی که همه معیوب باشند و او صمد ...

لم یلد و لم یولد
بار خدایا ما فرزندان آدمیم ، از آدم بگذشتی ، اکنون با فرزندان ، تو دانی که چکنی ؟
ای بسا فرزندان که در قعر دوزخ فریاد میکشند و پدران در مرغزار بهشت میخرامند ،
ولا یجزی والد عن ولده و لا مولود هو جاز عن والده شیئا ...

ولم یکن له کفوا احد
إسمعوا ما أقول لکم و إرفعوا أبصارکم إلیّ  که نفوس و صفای أذهان ، آسمان را این امتیاز بداد که حامل باران باشد ،
چه در خوشی هوا و لطافت نسیم و کثرت أنهار و أشجار و چه در استنباط قهر و استخراج خشم و طوفان و رگبار و گردباد
تا گلهای نرگس همیشه شکرگزار و ثناگوی باران باشند ...
زین روی ستارگان سعادت و اختران آسمان شهادت به حقیقت
تنها یاران خلیل اند که یادگار نشناسد مگر آنکس که دل با حق راست دارد ، چه ، این بساط عیش و عشق نوشتنی نباشد وقتی ما از راه عشق بیائیم و شما از راه عقل بخوانید !!
 پی نوشت : لیس علیک السلام ؛ حبس جماعة الناس لإنتظار واحد ؟! دوست که بر بالین دیدی ، از خواب برخاستی ؟!

سوره نیلوفر

    

 
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم
 
به نام خداوند آرام دل غریبان و نزدیک به آمال شرّ دشمنان تا ندانند که هست که هرگز جز این بشارت ندیدم تهدید آمیغ تر!
 

 إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ
و ما به تو آفتاب عطا کردیم تا خاک را میزبان ستارگان کنی ، پس کورترین بینایان زمین را سلام دهید
که زهرا ظهور کرده است از آسمان به زمین تا سرخ کند چون خون  دل عاشقان را ، زرد کند چون زر روی زاهدان را
اینست که صد هزار ابراهیم را به آتش شهادت میسوزانند و با رمز یا زهرا به دوزخ ولایت می افکنند ...
تا تنها یک ابرمرد عج را به نعت لطف در دایره دنیا آرام دهند !
 

 فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانْحَرْ
 
سوگند به ستاره ها که دوستت داریم و مهریه مادر آب های جهان را پاس میداریم و میدانیم که بارش خونهای عاشقانه در کجاست ؟ اشک در کجا پنهان است ؟ ثانیه ها در کجا آرام اند و شبنم پاک روی کدام گل زیباست ؟
که ما ، در مرور چشمان آسمانی توست که بارها مرده ایم و بازهم چون کشته عشق به تقلید از لبان توست که آه میگوییم ...
 
و همیشه و هر شب ، یکصد و بیست و چهار هزار ستاره را در برابرت به سجده می اندازیم !
 
 إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الآبْتَرُ
 در این دنیای پهناور در جستجوی تو بودیم إی چشمان خسته ، ای یوسف سنگدل ، ای پسر فاطمه ،  آرام تو را می جستیم
و با خود حدیث عشق تو را زمزمه میکردیم ، پس خیز بیا جانا که خانه آراسته ایم بس با ناز و راز تا تنها تو را تسلّی باشیم که ما علی اللهی هستیم و تنها تو را می پرستیم و بر جانشینان تو سجده میکنیم که مابقی أبترند و مطرود یار !
اینک آفتابا اگر در سایه ما کجی بینی آنرا عین استقامت ما بدان ، چه راستی ابرو در کجیّت است و راستی کمان در کجی !
اینست که دوستان ما دائما کارشان دیوار کشیدن است به کجی ، فنحن أیضا دوستان خود را با نیلوفرعذاب خواهیم کرد و منطق آه مادر س را بیان خواهیم کرد و هم چشمان خود را در امواج رنگارنگ نیایش مادر رها خواهیم کرد و همزبان با او شهادت خواهیم داد که آفتاب یکی است نور یکی است راه یکی است عشق یکی است و آن او هو ربّ العالمین خداست !

تفسیر سوره حمد

بسم الله الرحمن الرحیم ،  بنام حضرت عشق ، جهاندار دشمن پرور به بخشایندگی و نوازنده دوستان خود به خاصّگی ...
که ما نیز در گرفتیم بنام هو ، بسوختیم به یاد هو و آغاز کردیم بنام هو ، پس بیدار باشید تا بگوییم ، بشنوید پند که میدهیم ، بپذیرید حکم که میکنیم که خلیل ننگ ندارد بنده خاصّ خدای باشد ‌‌إی ترسایان که فرق است میان بنده ای کز روی آفرینش ،
اسم بندگی بر وی افتاد و میان بنده ای که از روی نواخت و لطف این نام بر وی افتاد ...
الحمد لله الربّ العالمین ، ستایش نیکو و ثناء بی شرکت ، تنها سزای توست ، ما را بگوی کلامنا در عشق تو هست یا نه ؟
زبان ما به یاد تو هست یا نه ؟! حال آنکه دولت من آنست که مذکور توأم ، ور نه در ذکر من ، مرا قیمت چیست ؟!
 مالک یوم الدّین ، همه فانی اند و تو باقی ، همه مقهورانند و تو قهّارانی ،  مایه هر سودایی ، راحیل هر غوغایی ...
پادشاه رستاخیزی و روز شمار یوم الدینی که پس از آنروز ، دیدار تو میعاد همه خواهد بود ...
گفتم همه ؟! همه تو بودی و کس نبود ، کس نماند و تو هستی ، همه هستند و تو نیستی؟!  یا لیت شعری ما فعل هستی ؟!
ایاک نعبد و ایاک نستعین که یار آن دارد که چون تو یاری دارد ، کار آن دارد که با تو کاری دارد ، او که تو را در جهان دارد هرگز کی تو را وا گذارد؟ عجب آنست که او که تو را دارد از همه زارتر میگدازد که ما نیز تنها جمال تو را میشناسیم ، وگر زاریم در تو زاریم  وگر نازیم به تو نازانیم که مست مهر از جام تو ، مائیم ، صید عشق، در دام تو ، مائیم!
اهدنا الصراط المستقیم ، إی سزای کرم و ای نوازنده عالم ، نه با جز تو شادیست و نه با یاد تو غم ، راه بلد ما باش به راهی که به نواخت خود نهادی ایشان را و نیکویی کردی ایشان را که همه تو بودی ایشان را که اگر تو میگویی فریاد از دست شیطان ، ما نیز گوییم  فریاد از حضرت رحمان و خوانیم : أعوذ بالله من الله ،  که تو دوستان را به خصمان مهمان کنی ، خود بیمار کنی و خود بیمارستان کنی ، درمانده کنی و خود درمان کنی ، از خاک ، آدم کنی و با وی چندان إحسان کنی 
و به فردوس او را را مهمان کنی و لیک تا خوردن گندم با وی پیمان کنی ؟! حال آنکه خوردن وی در غیب پنهان کنی !
آنگاه او را به زندان افکنی و سالها گریان کنی ؟!  گوئیا که تو  جبّاری و کار جبّاران کنی ، خداوندی و کار خداوندان کنی ، من ندانم چرا تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی؟!  حال آنکه دوستان را زخم خوردن در کوی دوست نیکوست ...
صراط الذین انعمت علیهم ،  إی یوسف کنعان پنداشتی که فراموشت میکنیم ؟!   حال آنکه نسیمی دمید از باغ دوستی ،
دل را فدا کردیم تا تو را یافتیم ، یک نظر کردی ، در آن نظر، ما بودیم که بسوختیم و گداختیم ، بیفزای نظری این سوخته را  غرق شده را ، که می زده را به می مرهم بود که عطاء ما مختصر نبود و کرامت ما در حق سوختگان ما سرسری نبود !
که در دل ،  این ماییم که تولّای تو داریم و بر دیده ، ماییم که  تقلای وصال تو داریم ، فاصبر لحکم ربّک فإنّک بأعیننا ...

غیر المغضوب علیهم و لا الضّالین ، آه از قسمتی کز پیش من رفته و فغان از گفتاری که رأی مستی گفته !
چه شود اگر شاد رویم یا که آشفته ، منی که سال ها بر من گذشته و هنوزم بر توأم نایافته ، بر هزاران خوان نشسته ام
ولیکن هنوزم بر خوان توأم گرسنه ، هزاران لباس پوشیده ام ولیکن هنوزم بر تو برهنه !
که إبراهیم  ، طمع از خاک بریده ، بتان را شکسته ، دل از همه بر گرفته ، هستی همه در سر دریافته ... 
و هستی تویی کز پیش من رفته ، نه از سوختن آه کرده و نه از کشتن ناله ، کم تقتلوا ناوکم نحبّکم ، یا عجبا کم نحبّ من قتلا !