آسمان سیاه است دسترسی سریع به کلیه نوشته ها نسخه موبایل تماس مستقیم با مدیر RSS 2.0
پروفایل کلوب .کام
معرفی سایت

درد های من مسری است...مراقب باشید!
مرد و بهشتش
مرا ببخش ای افسانه شب
اشک و عشق ۲
دفاع قلب
لحظه ها و گذشته ها
آیا دین چیزی جز محبت است ؟
نفرین مقدس
اشک و عشق 1
عکس تو
به این مرد آفرین بگویید
اشک
محبوب ابدی
مادر
برای بانوی زخم خورده ام
میخواهم تو را بنویسم
من رفت او آمد
ضرورت تفقّه یا تقلید در دین
فیض غم
طبیب طیّب
دولت نور
این متن ادبی نیست
چشم زخم بندگی
زخم نوشان
نقطه سر خط به وقت ۹:۳۰
آهای فلانی
آخرین شاگرد آیت الله قاضی
نقد جریانی بنام شریعتی ۱
آخر چه نویسم ؟
ناخدای اندیشه
آسمان سیاه است
موعود مهربان
مهراب یار
تنها تو تسنیمی
افسوس که ...
درد بی عشقی
نسیم تسنیم
تقاص غمت
سلام بر اهل بصیرت
أین عمّار ؟
ایمان نام دیگری دارد و آن ولایت است
جامعه شناسی غدیر و ابتکارات نبوی
مجسمه درد
دل شب
فراغت از تحصیل
شام غریبان
بر من ببخشای
اولین باخت خرسندانه زندگیم
نمیدانم چه بنگارم
آن روز که به خال لبم گرفتار شدی
فروردین 1389
اردیبهشت 1389
خرداد 1389
تیر 1389
مرداد 1389
شهریور 1389
برای تو (28)
نقد و نظر هایم (8)
روزمرگی هایم (8)
مقالات منتشره (1)
مباحث اسلامی (4)
هبوط
موعود
ترنم باران
آخرین زمان
محمد بنائی
صبح پیروزی
میم نون الف
آفتاب سوزان
شطحی جات
بسیج مظلوم
ادبیات یخ زده
صراط مستقیم
خدیجه ثنائی فر
قصه بچه بسیجی
امام زمان عجل الله
دل من بارانی است
.:: بانوی اردیبهشت ::.
دلم یه عالمه ، خدا می خواد
منتظران منتقم فاطمه س
من و شیدا
ماندانا آرمان
تنهایی
خدا برایم کافیست
یاران ولایت
حقیقت ، بصیرت
لوگو
پیوند های روزانه
* ارتداد *
آرشیو لینکهای روزانه
امکانات جانبی
آمار بازدید: 39539


پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
همراه با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
مرد و بهشتش

مگر نه اینست که هر دل بهشت گمشده ای دارد و تو اردیبهشت پیدا شده منی پس ای آنکه مرداد توأم عشق من باش که بزرگترین انسان های روی زمین نیز ، گواهان صادق این حقیقتند که در انسان ، انسانیتی بزرگتر از عاشقی وجود ندارد و من میدانم اگر روزی ، روزگاری به شکل قلب زیبایت ، آن زیبای زیبا آفرین شعری بتوانم سرود ، زیباگوی ترین شاعر جهان خواهم بود ، آنهم در زیباترین جهان ها یعنی جهان قلب ها ، چرا که تو  خود  زیباترین شعر روزگارانی ، زیباترین رؤیای هر دل رؤیایی  و پر شکوه ترین خیال خیالستان حیات ...
 از دعای بی ادعایت گفتی که آسمانی از اجابت در نجابت ذکر تو به فکر من نزول میکند و آنگاه هست که چهار حرف محبت تو چهارچوب تقدّس اندیشه من می شود که منت نیز در خدابارترین   لحظه های مناجات خویش ، با گریه هایی جانگداز گریه هایت را محو خواهم کرد تا اثری از اشک در چشمان خدابینت نماند که باید همیشه بخندی ، چرا که تو خنده روزگاران منی که به خوان و خانه خویش این مهر کیش شده ات سالیان سال است که خانه به خانه ، خانه به دوش یک محبت ناب است پس ای تماشاگه دیدگان دل من و ای تمنّاگاه جاوید جان ، در این قلمرو بی آفتاب ، دمی در سایه سار وجود خویش سایه غم را از سرم بتاران و دلم را به نور عشق روشن کن که دیگر مرا روزی نمانده اگر این شب نشین همیشگی شبستان غم را از روزی نشاط خویش روزی نکنی !
که در فصل پنجم این حیات مکرر چهار فصل ، وصال تو مثال یک زندگی بی مرگ است برای من و به راستی آنکه تو را قدر نمی داند چه می داند و آنکه به تو عشق نورزد به چه ارزد ؟ 
و من ارج مینهم دل خویش را که درّ شاهوارعشقی چون تو را در سینه درج کرده چنانچه گویی محبت خواهی من قانون طبیعت است و طبیعی نیست آنکه با قانون طبیعت در آویزد که بهم ریزد .
و عکست را و فالت را ای جسم زیباترین روح ، به کارم نه آید که من قلبت را می خواهم ......   که در چارچوب این صفحه که در مقابل روی توست ، ای زیباترین تماشایی ، تا بود و تا هست    جز چشم و چهره آسمانی تو نیست که خوشبختی تو و دانیال تو تنها همین عطر محو و مختصر تفاهمی است که در سرایت پیچیده است و کیست در میان ما که نداند این همه تنها به همّت والا ، گذشت بی نهایت ، بلند نظری و منش بزرگوارانه سرکار ممکن گشته است ؟!
و من بار دیگر از تو عذر میخواهم که این نامه چنان که باید عاشقانه نیست ، رسمی و خشک است ، انگار که نویسنده اش با گریه آشنا نبوده است که این بار فقط در دل میگریم که خیلی سخت تر از گریستن با چشم است چرا که من از آن میترسم و بسیار هم میترسم که زندگی مستقل از زندگان آهسته آهسته مرا افسون افسوس خوابی کند که ما را که روزی به بیداری دچار بودیم ، ناچار بر این قرائت نماید که گوییم خوش به حال آنان که خوابند ...   پس بیا و در این دادگاه وجدان به صراحت گواهی بده تا مطمئن شوم که گرسنه از سر این سفره بر نخاسته ایم که از رفتنم متأسف نباشی ؛ البته من بسیار خجلت زده خواهم شد اگر تصوّر کنی که این « من » من است که میخواهد به قیمت قدرت مردسالارانه از تو خواهش کند که دیگر به سراپرده این آسمان سیاه ما قدم مگذاری که اف بر من باد و زبانم لال که خانه خانه توست و تو گرچه تکیه گاه منی اما خود در تنهایی ، ساقه باریک یک گل مینایی و منت نمیخواهم حتی نسیم یک اضطراب این ساقه نازک را مختصری خم کند که شکستن تو در هم شکستن من است که گل خاطره ات خار ندارد و اضطراب تو همه چیزی است که تنگنظران ، آرزومند آنند ، آنها چیزی جز این نمیخواهند که ظلّ کینه و نفرتشان بر دیوار کوتاه کلبه روشن ما بیفتد و رنگ همه چیز را مختصری کدر کند ، پس رهایم کن عزیز من و به خدا بسپارمم و به طبیعت که ما تا زمانی که میکوشیم خود را خالصانه و عادلانه قضاوت کنیم ، از قضاوت دیگران نخواهیم ترسید و نخواهیم رنجید که در عشق من به تو آیا امکان تقلیلی هست ؟ رهایم کن که این فرصتی است برای به یاد آوردن جمیع لحظه های گذشته ، لحظه های شفاف اوج محبت در یک غنچه فرو بسته میخک ، لحظه های کوتاه شک و حسد ، لحظه های تلخ و پر از گریه قضاوت  و لحظه های آخرین نگاه تو بر در و دیوار خانه ای که از آنجا رانده شدی که میدانم به خاطر رنج های عظیم آنکس که هرگز او را ندیده ای و نخواهی دید می پذیری که بگذری و بگذاری همچون من که گذشتم و گذاشتم   تا سایه کمرنگ من نباشی که مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است !
و منت نیز در یادداشت هایی که برایت یادگار گذاشته ام و میتوانی آنها را چیزی همچو یک وصیت نامه بازیگوشانه تلقی کنی به کرّات گفته ام و بدون احساس کمترین خجالت که به پهنای صورت ، گریستن را دوست میدارم اما نه به خاطر این یا آن مسأله حقیر و نه به خاطر آن که اینک در خاک خفته است و یادش بخیر و نه به خاطر دنائت یک دوست و نه به خاطر معشوق گریزپای پرادایم و نه به خاطر آنکه ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت که آسمان سیاه شبم را دوست دارم چون به تنهایی با او می رسم و به اشک ، آه خدای من اشک ، این بزرگترین و پردوام ترین خواهش من از توست ... یک نکته : مدتی به دلیل مشغله های تحصیلی غیب هستیم و شرمنده دوستان ...


می نویسم از: برای تو
دیدگاه شما (0)
مرا ببخش ای افسانه شب

یادم نمی آید در جایی گفته ام یا خوانده ام که همه آب ها نباید در اعماق زمین جاری گردند تا شاید یک روز مته چاهی به آنها برسد و فورانی و طغیانی .. که کمی از آب ها هم باید چشمه کنند و چشمه شوند و بر چشم جاری شوند و جریانی عینی و ملموس یابند !
این ها را گفتم تا بدانی همان طور که بی وضو دست به قلم نمی برم ، بی اشک نیز از تو نمی گویم، چرا که از دل پاک باید با دست و دل پاک نوشت و البته که این طریق عشق را نه با دست نوشت که باید به پای درنوشت که در شرح عشق تو ، اصلا سرنوشت را باید از سر نوشت آن هم با خطی که آن را باید با چشمی دیگر خواند و با دستی دیگر نوشت که سرشت با شادی ندارد آن دل که از عشق سرشت دارد پس بگذار تا به درد بگویم و از تو عذر بخواهم که در کلام خود زهری دیدم و زخمی و ضربه ای که بر پیکره تو وبر کلامت به جرم تنها یک یادآوری محبّانه تاسف بار، وارد ساختم ، در حالی که میتوانستم فقط به قدر جابه جا کردن یک گلدان که گیاه درون آن ممکن بود  در سایه بپوسد و بمیرد ، آفتاب آسمان آبی ات را باور کنم که باور کردم امّا  تو خودت خوب میدانی که من هرگز نمی گویم و نمی خواهم که زبانم سوای قلبم را بگوید و از واژه ها همچون وسیله ای برای فریب دادن دیگران و رنگ کردن فضا استفاده کنم ، از این روی همه میدانند که من زبان تلخی دارم  زبانی که برای زخم زدن ساخته شده است به همین دلیل بسیار پیش آمده که حس کرده ام آنچه  تو را ناگهان افسرده کرده است نه گلایه من بوده که کنایه من بوده است که البته هرگز نباید تکرار شود که زبان پر خباثت را تنها باید بر
دشمن خبیث به کار گرفت البته من هنوزم معتقدم آنچه میگویم کاملا درست و پذیرفتنی است اما این شکل گفتنم است که گاهی درستی اصل را به مخاطره می اندازد آنهم از بیم آنکه طرفداران وقار خیال نکنند که بازی ما با کلمات صلح جهانی را به خطر خواهد انداخت و معامله کشک و بادمجان را بهم خواهد زد که ما چیزی را که با ایمان ساخته ایم با سودا خراب نخواهیم کرد که همان قدر که پای توقع در میان است ، پای اطمینان نیز باید باشد که از قدیم گفته اند و عجب خوب هم گفته اند که عظیم ترین دروازه های ابر شهرهای جهان را می توان بست اما دهن مردم را نمی توان بست که من اگر بخواهم با ساز همگان برقصم و آنگونه بنویسم که همگان را خوش آید عمیقا یک دلقک درباری  که بر دار رفتار خویش است از خود ساخته ام .
از این روی مخواه که یکی شویم مطلقا ، مخواه که انتخابمان یکی باشد ، هر دو یک آواز را بپسندیم ، یک ساز را ، یک کتاب را ، یک طعم را ، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را که دو نیمه زمانی به راستی یکی میشوند و از دو انتها به یک جمع کامل میرسند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند «هنّ لباس لکم و أنتم لباس لهنّ». نه آنکه مطلقا یکی شوند و چیزی بر هم مضاف نکنند .....    پس فرصت بده که خرده اختلاف هایمان باقی بماند و متفاوت بمانیم و من اگر هنوز هم سر تا پا عیبم که هستم ، این به هیچ حال ، دال بر آن نیست که تو راهت را به درستی رفته ای که ما برای تکمیل هم آمده ایم نه تعذیب و تعذیر هم ، که درجهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را تبدیل به کینه کند و این نشان می دهد که جهان با همه عظمتش در برابر قدرت عشق چقدر حقیر است و ناتوان ...    و اگر در باب انهدام عشق داستانی نیز شنیده باشی یا دیده باشی بدان که علت آن جدایی ها و ویرانیهای تاسف بار ، صرفا سست بودن این بنا بوده است و بیش از این حتی حقیقی نبودن این بنا ... الغرض دیروز که دیدم رنجیده و برافروخته  با بیانی شلاقی و درد آور آن پیام پرمهر را ارسال کردی ، احساس کردم که چه تفاوت عظیمی میان شیوه های من و توست که من هیچگاه ازعشق زمینی حرف نمی زنم که ارزش آن در حضور است و با وصال به نیستی میرسد که درعقیده من زندگی ، مرده ریگ انسان نیست ،
ریگی مرده به انسانیت هم نیست که در غیابش در امان باشیم از درد که در زندگی ، لحظه های سختی وجود دارد ، لحظه های بسیار سخت و طاقت سوزی  که من کوشیده ام _ خدا را شکر _ از قلب این لحظه ها، بارها و بارها بگذرم و چیزی را که به معنای حیات ماست و رؤیای ما ، به مخاطره نیندازم هر چند مرا نیز گاهی یک خیال پست زمینی،  هوایی می کند که باعث میشود بی پروا به شما بگویم دوست داشتنی هستید .
اما عزیز این آرزوهای ما در ذهن عرشی او فرش است که اگر به خاطر تزکیه روح ، قدری غمگین باید بود که اابته باید بود ضرورت است که چنین غمی انتخاب شده باشد نه تحمیل شده که سخت ترین طوفان نیز مهمان دریاست نه صاحب خانه آن و من نیز اگر گاهی از روند روزگار زیر لب شکایتی میکنم برای استخراج قدرت از درون ضعف و استخراج ایمان از بی ایمانی ، و بیرون کشیدن آرامش از اعماق آشفتگی هاست و چقدر خوشحالم که می بینم بعضی ها که ما نیز کلامشان را دوست می داریم ، درباره گریستن حرف هایی زده اند که به دل می نشیند ، دوستانی که از پی
هبوط زمینی انسان در پی شناخت خویش از خویشتن عبور کردند و نه مثل چون منی که حتی به کسی که برایم دری باز می کند علاقه می بندم که ای کاش خدا نیز مرا از شناخت عشق سرشار کند و برگریستن بر خودم کمک کند که من خودم را از دست داده ام ، با تاخیرها و سوف افعل ها و بزودی زود انجام میدهم ها ، عمرم را شمع راه هیچ ها ساختم که برای از دست دادن آن عبور کرده،گریه ها کردم و شب ها خوابم را گذاشته ام  ومرا چه شده که گریه ای ندارم برای تولد و بیرون آمدن از قبرم درحالی که نه لباسی دارم و نه عزت و نه مدارک تحصیلی که اگر با او بودم آنچه ازمن بگیرند همان چیزی است که او به من هدیه داده  که  در راه خدا از دست دادن ، همان بدست آوردن است که آنچه برای او شد باقی است و آنچه پیش ما ماند ، فانی ...
پس تو ای غریب ترین آشنا ، هرگز این حکایت جدایی ما را که پس از هزار تجربه بهزار بن بست رسیده ی بهزار درگیری را که امشب  زخم دل باز کرد ، به درمان مخواه که آنها که او را دیدند دیگر نمی مانند تا گرفتار شک ها و تردیدها شوند که خود درد آشنایش گفته : یا ایُّها الانسان انَّک کادحٌ الی ربِّک کدحاً فملاقیه ، ای انسان تو با کوله بار رنجهایت و فشارهایت به سوی خدایت راه افتاده ای ...که پس از این پرورش و این آگاهی و این طرد شدن هاست که به تنهایی با او می رسیم و پس ازطیّ این گذار و گذر هست که شاید باز من همان خواستاری شوم که به حرمت غرور مردانه ام بخشیدی و تو نیز همان عشق به رنج بسته ام شوی که لحظه های نادر خشم خود را به لحظه های قضاوت نبخشیدی که بی تو پر از فریادم ، در آتش بیدادم ، در حریق بادم و در کمین صیادم ... 


می نویسم از: برای تو
دیدگاه شما (12)
دفاع قلب
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

می نویسم از: برای تو
دیدگاه شما (1)
لحظه ها و گذشته ها

به خدا که چند آنی که چندانم تو را به نوشتن میخواهم و لیک تا الهام خدای تو مرا نخواند ، تو را چگونه توانم نوشت که عشق تو زبانی نبوده که به زبان در آید که حتی سکوت های من نیز در مدح هر سخن و سکوتت سرشار از سخنند که از وقتی تو رفتی من برای اولین بارغم را کشف کردم و رنج تنهایی و بی همدمی را کشیدم و چشیدم و اگر نباشد استواری قلبی به ایمان همانا عظمت فراق تو را تنها مگر دلی به عظمت عشق تاب آورد ! که باز اگر دل دلیل است آورده ام و اگر رنگ چهره حجت است و مخبر از سرّ درون ، آن نیز هویداست که مپنداری رنگ گرسنگی و روزگی است که زردی رویم ، زری است که با آن سرخی روی تو را از بازار آسمانی کساد ناپذیر و فناناپذیر عشق خریده ام ، همان بازاری کز هزاران ستاره اش تنها یکی مشتری است !
هر چند نمیدانم باور میکنی اصلا ای یگانه باورمن که در این جهان ناباوری ها ، وقتی تو نمیگویی تنها غم است که با من میگوید و وقتی تو سخن میگویی این درد است که در دم از من فراموش میشود و وقتی به تو می اندیشم این خدایت است که دریا دریا درمی یابم همو که بر لوح ساده قلب من جز حدیث آرزومندی تو ننوشته است که آن زیبای زیبا آفرین همیشه زیباترین را می نویسد بخصوص بر صحیفه قلب ها . از
خوابت گفتی ، از آن فروغ همیشه درخشان ، که همیشه شب ترین لحظه هایم را روشن ترین ستاره امید بوده است که حیاتم بر باد اگر تعبیرخواب عشق تو را در حیات با چیزی سودا کنم که در شرح گهواره آغوش تو ، اگر از گهواره تا گور گویم و گویند راه عبث پویم باز تو همان احساس ناب احسان شده از چکیده احساس های من یعنی طبیب طیّب منی که جای نام تو را بر لب جز آه نمیگیرد و اگر بنا شود حیات را بی تو بسر برم ، کام تشنه به محبت آهوان غریبستان خیالم را جز سیر سیل وار اشک های بی پایان آبی نخواهد بود ....
و بعد از منت پرسیدی که من چه باشم تا که باشم ؟ هر چه هست تو هستی که این تو نیستی که هستی بلکه هستی من است که توست که هستی تو به هستی عشق است و هستی من به هستی توست ؛ تویی که نمونه ای از عشق نیستی که عشقی نمونه ای ، نمونه حرف های چون منی در وصف چون تویی که من نیز خواب را اگر خواهانم برای آنکه رؤیای شیرینی چون تو را ببینم و اگر بیدارم برای آنکه بیداریت را به خدمت برخیزم اما افسوس که زمان برای زیادی ها چه زیاد است وبرای آنانکه بودنشان تا مرز نبودن کم ، چقدر کم و خوبان چه دیر می آیند و چه زود میروند که اگر شبی خواب مرگ تو را هم می دیدم ، دیگر یک چشم بهم زدن چشم به دنیا باز نمی گشتم و شاید تنها خوبی دنیا این است که خوبان را از عرصه گاه ناخوب خود میبرد و چقدر تاسّف انگیز است ویران شدن چیزی که خوب بودنش را مؤمنیم که من هم چون تو محتاجم به دعا چنان که تشنه به آب و مشتاقم به تو چنان که آب به تشنه
که بی تو در کویرم ، از بیهوده گردیها به زنجیرم ، بازیچه امواج تقدیرم ...


می نویسم از: برای تو
دیدگاه شما (9)
نفرین مقدس

نیستی که ببینی در نیستی تو ، من تنها با یک هست نیست وار زندگی دارم و وقتی از تو مینویسم ، واژه هایم در اشک وعرق شسته میشوند که تمام زندگیم را از چشمان گریه گرایم خواهم پرسید که ای دانیال ؛ آخر تو در خردی چه کرده ای که روزگار با تو چنین درشت گفت ؟
و افسوس و هزار ای کاش جوابم می دهد که ای کاش میشد خود را با قطره قطره چکیدن تمام کنم و یا از یاد یار سپری سازم برای سپری کردن این روزهای سیه بی تو بودن که قلبم را آماجگاه تیرهای تیره گی های آسمان خویش کرده است و من از پروردگار آن پیونده گار بهترین پایان ها با بهترین آغازها و آن روح پاک تمامی اشک های مقدّس می خواهم که چشمانت تا باد غرق اشک باد امّا نه آن اشکی که از سرچشمه های جوش می جوشد و اندوه برانگیزاننده آن است بلکه آن آبی که از اوج خدایی شادی بر روان ، روان می شود و گویی که غم های آب شده زندگی است که از چشمه چشم جاری می شود که من به آنچه از عشق به تو می ورزم ، می ارزم ای بی بهاء که بهایی نداشت آنکه بر تو بهایی گذاشت که تویی عشقم ، بهشتم ، سرنوشتم ... 


می نویسم از: برای تو
دیدگاه شما (6)
عکس تو

ای قبله شوق ، این زائر غریب کعبه لطف خویشتن را با نگاهی بنواز که از فراغت ای جان رفته به جان آمده ام که در تماشاگه جان من ، این جان عمری است از پشت پرده اشک ، برهوت بی کران بی وفایی ها را سرتا پای نظر شده ، کز روزی که رفتی ، تنها این عکس توست که بر عکس تو که همیشه شادی آفرین بودی ، چهره مرا در آیینه وجدان ، چهره غم کرده است چنان که گویی در عرصه حیات هر که هست و هر چه هست مرا به استنطاق میکشد و من می خواهم آن آیینه غمبار را بشکنم امّا دریغ و صد افسوس که مدت هاست او مرا شکسته است و اینک باز این منم ، تنها ،   با نظاره های زار خویشتن بر روی عکس تو که هزارحیات سخت بی تو را مکث کرده ام ...


می نویسم از: برای تو
دیدگاه شما (4)
محبوب ابدی

محبوب من ! ای سکان دار سفینه خوشبختی در اقیانوس ناآرام هستی ، در کنار تو ای عشق بی کنار کنار گزیده ام و کشتی نجاتم در پهلوی تو پهلو گرفته است پس تو در کنارم دار و آنگاه تو ای دنیا ، برکنارم دار که دیگر دستی به دستگیری بدست نمی آید و هر دست خود ، دست انداز غیر قابل عبوری است برای پای و پوی من که تمامی دست ها یکدست از دستگیری ، گریز پایی می کنند ، جز تو که تهیدستی بیکران روحم را تنها دست تو دستگیر است ؛  پس تا بود و تا باد ، جز چشم و چهره آسمانی تو مباد که جهنمی ام اگر این بهشت موجود با تو بودن را با آن بهشت موعود سودا کنم و تا همیشه فراموشم باد فراموش کردنت حتی اگر در یاد نازنین تو ، خود را نیز فراموش کنم تا    آن زمان بازپسین که مردمان شهر بر دوش خویش به وادی فراموشان یعنی گورستانم برند 
و من از خدای خویش هیچ نمی خواهم ، جز آنکه تنها برای خواستن تو مرا بخواهد ...


می نویسم از: برای تو
دیدگاه شما (8)
مادر

ای زنی که اندیشه در تو مرد افکن است ، من مرد نباشم و نامرد باشم اگر در میدان شرح و وصف تو دم از مردی زنم که زن هیچگاه مرد نمیشود امّا مردانه تر از مرد تواند شد اگر مردی و مردانگی را به غیرت و ایثار و از خود گذشتگی بدانیم و تو ای مادر !  ای بزرگترین مرد هستی که مردان در مقابلت زن به حساب می آیند بلکه کمتر از این ظنّ به حساب می آید که در نزد خداوند قلم صوابی و ثوابی عظیم تر از نوشتن از مقام تو نیست و من تو را فرزندانه می خوانم و مادرانه می نویسم
مگر جز این است که این واژه ها فرزندان روح منند آیا برای مادر چیزی عزیزتر از فرزند هست؟
پس بگذار تو را مادر بنویسم و بخوانم که دل من سخت گرسنه آن نان حقیقی است که نامش محبت است که امروزه روز اگر آن نان را به قیمت جان خواهی هیچ کس نمیدهد که غذای محبت نان نیست که نگاهی است گرم و عاشقوار در چشمی برچشمی یا که لبخندی است بر لبی لبالب از مهر و یا کلامی است خلاصه یک قلب و قلبی خلاصه یک عشق و گاه باشد اشکی باشد در دیده درد دیده ای که بر دیده درد دیده ای اشکی را دیده باشد .
 ولی مادرم ای تنت تندیس درد ؛ درد من اینست که درد تو را آنسان که باید و شاید به نوشتن نمیدانم و نمیتوانم ، باید که دعای بی ادعایت الهام بخش دل من گردد وگرنه این واژه ها در نوشتن از مادر همچون طفلان بی مادرند ، سرگشته و بی سامان که قصه پر غصه تو را در نوشتن ، باطلی خیال است که اگر زن چنان است که تویی ، باید بگویم مرد در جایگاه زن ، جایی ندارد ، زیرا زن در مقام مادر، فرشته میشود بلکه از آن برتر و سرتر که در برابر زیبایی بیکرانه دل تو ، زشت است از زیبایی فرشته سخن گفتن که فرشته رویان بهشت از رشک آن اشکهایت همگی حسرت میشوند چرا که آنجاست جلوه گاه حقیقی عشق ، جایی که مادر با اشک خویش بر درگاه روح تمامی اشکها یعنی خدای عاشقان ، نقش اشک را از چشم فرزند میشوید و با آن الماس های التماس یعنی اشک ، شب بی پایان غم را در دل فرزند به طلوع صبحی بی غروب آبستن میگرداند .
اینک نگارینا تو به من بگو زخم های مرگبار محرومیت دل را کدامین محرم ، مرهم خواهد نهاد ؟  واین غم سهمگین قسمت را با که باید قسمت کنم ؟
از تو میپرسم ای اشرف مخلوقات را اشرف که درد با تو آشنا ترین بوده است زیرا تو با عشق ، آشنا ترین بوده ای که  در سرنوشت تو عشق مقدّر است چونان که در سرنوشت عشق رنج مقدّر است زیرا قدرت عشق است که مادر میسازد ، لیک قدرت رنج است که عشق می سازد که عشق ،
بی مادر وجود ندارد و مادر، بی عشق
و تو ای مادرم ، ای عشق را پدر، تو را سخت بیتابم ، بتاب بر من که لبخندت مثل خورشید است ، نه ، که خورشید لحظه ای از لبخند توست ، به راستی کدامین خورشید چون تو شب و روز در طلوع است ؟ و منت اکنون در شب تارم ، گرفتارم ، که انگار همه هستی برایم بی رحم ترین نامادریهاست چرا که زندگی به من فهماند آن فرزندی که در زندگی در بند پند چون قند مادرش باشد ، بند تلخی های ایّام او را اسیر نتواند کرد وآن که صحبت گرم مادر را نشنید از نامادری های سرد روزگار به جبر خواهد شنید که شنیدم وقتی من به دنیایت آمدم ، سلامت تو از دنیا رفت و تا من فرزند تو شدم ، تو فرزند رنج شدی ای خورشید زندگیم ؛ اینک که ابرهای تیره اندوه ، آسمان زندگی را فرا گرفته اند ، اگر تو راستگو و راستپو و راست بین و راست دین نبودی ، من از راستی ، براستی که چیزی نمی دانستم و تنها فروغ دروغ بود که عرصه گاه زندگیم را تاریک میکرد ...   پس وای بر من اگر تو مرا همراهی و همقدمی نکنی که بی تو خسته ام ، ورشکسته ام ، دلشکسته ام


می نویسم از: برای تو
دیدگاه شما (6)
برای بانوی زخم خورده ام

دستانی به دور از دسترس دست های من مینویسد و مینویساند که من اول کتاب عشق تو را میخوانم ، پس آنگاه بر دفتر خویش مینویسم از عاشقی که از فرط عشق خود تبدیل به عشق گشته ، چرا که من جزء جزء اجزاء وجودت را مرور کردم ، جز عشق و ایمان در نمود ، نبود و عضو عضو حیات تو را نیز جز دل ، همه دل بود که دلت ، دل نیست که عصاره ای از عرفان های بی نام است که بزرگان آن را عشق گفته اند .امّا من ؟ اگر در مجاری حالم بسط مقالی خواهی از بس ملولم مجالی نیست و اگر از موجبات ملالم پرسی چه بگویم که پذیرای مقالی نیست که دلم از جوابت در جوش و لبم از عتابت بخروش آمده که از چه روی بر لوح عشقت با قلم عقل رقم زدی ؟!                    عقل چه میداند که عشق چه میداند ؟ اصلا دیگر غروب خورشید چه اهمیتی دارد ، اگر تو قلبت را ، عشقت را برای نگریستن جایی گم کرده باشی؟ عقل تنها به تو یاد میدهد که چگونه گنج بی رنجی را به رنج محنت عشق ترجیح دهی امّا عشق را با عقل چکار که آنکه عشق یاد گرفت یاد گرفتن از یاد برد ، پس بنگر که چگونه از باران اشک هایم نهال محال دلت را عشقباران میکنم که تا بوده ای ، اشک شوق بوده ای در چشمان من و من تا بوده ام اشک غم در چشمان تو! 
ای خواستنی ترین وجود وجود ،  تو به راه خواستن من ز جان کاسته ای که مرا از جان خواسته ای که جانت بزرگ است ، روحت بزرگتر ، اما دلت بزرگترین نزد آن بزرگترین و چه شاعرانه گفت آنکه گفت: هیچ کس در نزد آن بهترین آسمان ، بهترین نمیتواند گشت مگر آنکه رهگذر رهگذار سخت و صعب همواره ناهمواری های بدترین و بدترین های حیات یعنی رنج بی نهایت عاشقی گردد که رفتن به آن رفتنگاه محتوم و رسیدن به آن رسیدنگاه مختوم و آن سعادت جاودانه موعود که میعادگاه ابدی من و توست ، نیست شدن در آن هست بی نیست و هستی جاودانه یافتن را میطلبد :    « و ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک   اگر مرا داخل جهنم فراغت کنی به دوزخیان گویم که منم دوستدار تو » پس جویای راه خویش باش بدین سان که منم و من هزار قصه دیدم بی پایان ، که انتهایی نداشت ... که ابتدایی نداشت که آنچه ماندنی است ورای من و توست که خود گفته « کل شی فان الّا وجهه »  و بعدها خواهی فهمید از سر متن و کلمه من ، چگونه شیطان های قلمروی دلمان سکوت ابدی میگیرند که می میرند و آفتاب زندگی جلوه دیگری دارد پس بیا و برای خدا یاد بگیر که دیگرهیچ وقت از صدای پرنده های در قفس لذت نبری تا نکنی اینسان خود را اسیر مجنونی چون من ! که امروزمن نیز چون تو از مخلوق مأیوس و با خالق مأنوسم و تنها و تنها می خواهم که گاهی ،
در سکوت ، با صبر ، نجوا کنم ... نجوایی مثل تمام دعاهای زیر لب ... دلم می خواهد نجوا کنم ، تمام دعاهایی را که آموخته ام ...چرا که میدانم در رفتن هر عزیزی آمدنی است یعنی اشک  فراغ    و فراغ هر از دست رفته ای تنها با دست دعا به دست می آید  پس دستانت را بیاور بالا
از آن انتهای قلبت داد بزن ،  برای تمام روزها ،  برای تمام شب ها ،  فریاد بزن و بخواه : 
الّلهم .... رّد ... کل ... غریب


می نویسم از: برای تو
دیدگاه شما (10)
   1      2      3      4    >>

Danyal.ir آرشیو مطالب نسخه موبایل بلاگ اسکای کلوب
تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.