شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
أنت القمر ، نحن البشر

پاکا خداوندی که مرغ خود اوست و آشیان هم خود او ، آسمان خود اوست و پرواز هم خود او ...
عاشق خود اوست و معشوق هم خود او ، اوّل خود اوست و آخر هم خود او ، سلطان خود اوست و رعیت هم خود او ...
که او هم باغ است و هم درخت ، هم شاخ است و هم ثمر ، هم صیّاد است و هم شکار ...
و من هم به او بر میگردم به دل و به کردگار !
که من آلت حق هستم در تکلّم و بیرون از من حقیقتی دگر نیست ، پس احکام شریعت همه أقوال منست ،
أسرار طریقت همه أحوال منست ، ساقیا خوب بشنو نه اینجا که همه ی عالم آواز عشق منست ، قلندر کو که بشنود آواز ؟!
ثمّ إعلم عاشق منم ، صاحب النثر الفائق والنظم الرائق که لطائف عربی و پارسی را در اشاراتی دلکش بهم آمیخته ام ،
آن سان که آثار علم وعرفان از آن پیدا و أنوار ذوق و وجدان در آن هویدا تا خفته را بیدار کنم و بیدار را واقف أسرار ...
و لیکن معشوق تویی ، گر چه عشقت را به قبله دلم حاجت نیست ؛
سمع و بصر من تویی گر چه زبانت چو لسان صامت من ناطق نیست ؛
ماه من تویی ، گر چه قرص ماهت چون نعل زرّین و چون شمس سیمین نیست ؛
فأشهد أنّ لا محبّ و لا محبوب إلا أنت و حقّی لک محبّ فبحقّی کن لی محبّا ،
هیهات ، أنت لم تفهم الّلحظات الّتی تستقیم نجوم عشقک الی مرکز قلبی ، ولی چه سود ؟! تو آن ناکر الوفایی ...
طهورا طهورا طهورا ، هزار بار به اسم تو نگاه کردم و هزار بار دیگر هم نگاه میکنم ، چرا که ایمان دارم روزی دوباره تو را خواهم دید
به تو نزدیک تر از خورشید

یا عیونی لماذا تنامون ؟! إن شاء الله بحکم العشق أوصلها ، فأمّا بعد یا حبیبتی کتبت أحزانی و أعلم بأنت تعرف ماذا بقلبی ،
و لکن فی تلک السّاعة فی الظلمات اللیل ، فی تلک السّاعة حیث تکون الدّنیا بکاء مطلق ،
أرسلت شعری و سلامی من کثیر الحبّ إلی بیت عشق قدیم و هی أنت ، مشفقة و مشتاقة !
و أمّا أنت ، یا سرّا من الأسرار ، یا معشوقا بلا عاشق ، یا حبیبتی دون الحبیب ، کیف نسیت التاریخ و ابن عمّک دانیال ؟!
و أنا دائما ألقاک فی شارعنا الخاطرات و أقراء علیّ صبر أیّوب و أقول لک بدونک کلّ شیء طعمه طعم الفراق !
و ایضا أقول یا أیتها الأحرف العربیة ، إسمعونی إسمعونی لقد ختمونی الحروف الی حرف العین فاعترفوا الآن :
جنّتی فی النّار و العین أسرار و کلّ نجوم السّماء لی بنات و لکن محبوبتی فی کلّ السّماء ، النّار ...
و ما کنت أحبّ اللیل دون النّجوم فکیف تحبّ الدّنیا دون الدانیال یا نار ؟!
آه ، أین هو العشق ؟ أ أنت هنا ؟! أین ستذهب یا قاتل ؛ یا محبوب یا لیلی و کلّ الرّسائل و الحکایات ،
و کلّ الّذی کتبت فی العشق ، لک یا صاحب عمری و أنت تزور بیوت الشعراء أم لا ؟!
هیهات ، لقیتک فی بلد الأحزان عروسا فنادیتک فی اللیل حبیبة فقل لی هل غنیت لزوجک أغنیة اللیل کما غنیت لی سابقا؟
ألامان من حبّک یا لیلی ، شغلنی الدنیا بالعشق و لکن لم أسمع سوی صیّاد ظالم جواب ...
والله زعموا قوما أنّی لمجنون فأقسم بالعشق و بالایّام الصّعب الفراق ، کلمة الحبّ دمی ، إسمک إسمی و إنفصالک منّی محال
إلهی ، لم یبق من العمر شیء سوی ساعتین علی جنب لیلی فکم أخجلنی من نفسی و أنتظر؟! ترجمه متن در ذیل کامنت سوم درج شده است .
مگر می بایست گفتن ؟!

جانم فدای آن یار که در دفتر دلم سطر نخستین او باشد ، ثم سپاس و بی شمار درود بر آن ماهی دریا دل که نهنگ وار،
غم از دل یونسی ام بیرون کشید که مرا با او انسی تمام است ، فأمّا مهجور آن مهجور کز جمال نام ما محروم ،
پس آنکه جمال ندارد با سلطانان ندیمی کند با ما هم حریفی نکند که حدّ ایشان بیش از نظم و قافیه نیست ...
ولیکن حدّ عاشقانه های ما دل دادن است و جان دادن ، چه ، آن تیری کز کمان ارادت معشوق بیرون رود ،
بر گشادگی سینه تو باید قبله شود ، خواه آن تیر جفا باشد یا تیر وفا ، خواه تیر وصال باشد یا تیر فراق ...
نی نی این گمان مبر که این تنها کلام باشد ، حاشا و کلاّ که کمترین حدّ عشق آنست که عاشق ، خود را برای او بخواهد
و جان دادن در راه رضای او را بازی بداند که کار دل عشق باشد ، چون عشق نباشد دل بیکار باشد ،
و اینجا سرّی بزرگ باشد که حقیقت آن جز بر مرکب جان سوار نیاید !
و تو جبّار معشوقم ، ای بی وفا ؛ مگر می بایست گفتن ؟ چشمانم را ندیدی که چگونه میخواست از دل تو عرشی بسازد ؟! وجودم را ندیدی که چگونه در وجد تو مضطرب میشد ؟! پس با من غریبگی مکن و روی از من بر متاب ،
و داغ بر طمع من منه و مگر نه آنکه مهر بر آن دل نهند که مهر در آنجا دارند ؟!
اینک این دل من واین چشمان ترم ، آری ، میدانم ناز معشوق کشیدن دشوار است ، پس هر کاری میخواهی بکن ،
خواهی به وصالم دار و خواهی به فراقم کش و لیکن دوستم داشته باش که این عشق مرا بس است !
تسلیت نوشت :عاشقی همه اسیری است و معشوقی همه امیری، سوختم امیر من تا انار آزاد کنی ،نه این که با سلطنت عشق کار خود آغاز کنی
دل و دین و شکار

بسم الله الرّحمن الرّحیم که بسم الله ، گشاینده بستگی هاست ، آسان کننده دشواری هاست ،
آرام دل ها و شفای دردها و شستن غم هاست ، ثم سلام و صد هزار جان مقّدس فدای آن چشمان سیاه بادکه در میدان وفا بر دلم فرو نشست تا اوّل صیدی که کنم تو باشی !
که من بی تو ترا آرایم ، بی تو ترا پسندم و در آسمان محترم شمارم ، بی تو حمد تو کنم و به حکم پدری تو را نیابت بدارم
تا بدانی که دوست مهربانت منم ، عاشق شدید و محبّ چشمانت منم ...
چه ، آن چشمی که مستعمل شده مملکت شیطان باشد ، تو را کی شناسد ؟
دلی که ملوّث به تصرّف دیو سبزپوش باشد ، جلال و عزت ولایت کجا بداند ؟!
که قدر دل ، کسی داند که تو را شناسد ، او که تو را نشناسد ، قدر فراق تو چه داند ؟!
حالیا تو ظاهرم دیدی و باطنم ندیدی که حالم چیست وز چه میسگالم ؟!
پس باش تا روزی چند که باز با تو راز کنم ، شب خود را با چشمان سیاهت آغاز کنم
که آفتاب چراغ فلک دنیاست و تو چراغ دل دانیالی ، آفتاب چراغ آب و گل است و تو چراغ جان و دلی ،
آفتاب چراغ این جهان است و تو چراغ این جهان و آن جهانی ، تو درد زده این خطابی ؛ با دانی همراهی چون توانی ،
مصطنع لطف یزدانی ، بگذار تا بگویم عموی من ، تو همان مستجیب الدعایی !
نمی آمدی اگر ...

این از کرامات ماست که توفیق رفیقمان شد و خواهری نه که جواهری یافتیم در عموم احوال و اوقات ، مونس !
آنسان که شفقت خویش از خلق بازنگیرد و در دنیا و آخرت هیچ کس را خصم خود نپندارد ، یار دل همه باشد ،
و بار غم همه بکشد و لیکن بار دل خود بر دوش هیچکس ننهد ، ثمّ جمالها لایقاس إلی جمال و قدرها جلّ عن درک المثال
به نرگس سخن از غم مکنید امشب
هر چند باطن ما پر از آتش است اما فرمان نبود که بیرون دهیم شعله ای از عشق خود را ...
چکنم که امشب شبی است جانسوز و جان افزای ، چه ، فرمان رسیده همه آتش های عالم را که بیرون آیید ،
که دوستی ، به آتش مهرش از آسمان هبوط خواهد کرد ، بر ما که دیده ور دوستان خویشیم بر دوام ،
حالیا ، گر یک نظر بر ما محجوب باشی ، زنده نمانیم ، که تو دوست برگزیده و برکشیده مایی ،
دوستی که بهایش جان است ، پس کسی که شاهد دل و جان وی ما باشیم از بلا چه نالد ؟
سهبا یا ملکه سبا ؟!
میخواستمش بودی و تنهایم نگذاشتی، نمیخواستمش بودی و برای چشمانی که نمیشناختی ، اشک اشک گریستی ...
و مگر نه آنکه همه رنگها در سیاهی شب به رنگ شب اند ؟!
که ما مسلمان بودیم و لیک سیاهی چشمان تو ما را از مسلمانی بازداشت ...
قالت الأعراب آمنّا قل لم تؤمنوا و لکن قولو أسلمنا و لمّ یدخل الایمان فی قلوبکم .... الحجرات : 14
شما ایمان نیاورده اید و لیکن بگویید مسلمان شده ایم وقتی هنوز ایمان در دلهایتان داخل نشده است ...
تولد نوشت : دل دنیا با تپش قلب تو می تپد ، پس زنده بمانی همراه با شادمانی و مهروانی ، خواهرم تولدت مبارک
عاشق اگر که میشوی

لحظاتی که خیلی عادی و ساده اند ، مانند تمام لحظه های فراموش شده تاریخ ...
تمام این ده سال تنها یک چیز بود که سایه شومی بر قلبم انداخته بود و انداخته هنوز .
هرگزهایی که غالبا اتفاق می افتند ، باز هم اتفاق افتادند و من او را دیدم ، مثل همیشه مغرور ، زیبا ، دوست داشتنی !
نمی دانم که چرا همیشه این عشق در ذهن من باقی مانده ، نمی دانم چرا نمی توانم او را مانند تمام اتفاقات خوب و بد زندگی فراموش کنم ، نمیدانم چه شده که نگاه ذهن من بر تو مانند دیگران نیست ...
درست مثل تکرار کابوس های شبانه کسی است که از درد کم خوابی فقط اندک زمانی را می تواند چشم برهم نهد ،
و تازه آنوقت هم کابوس امانش نمی دهد .
درست مثل مزرعه گندمی است که با جان کندن خشکسالی ها را تحمل می کند و امیدوارانه به برداشت می اندیشد ،
امّا به ناگاه هجوم سرسام آور ملخ های مزاحم هیچ اقبالی را برایش زنده نمی گذارد و به ناچار شوکران امید می نوشد ،
و تا سالی دیگر به خواب می رود .
نمیدانم چرا این الهام بر من شد که تو همانی ، همانی که شاید ، باید منجی قلب من باشد ، همان شوکران امید !
نمیدانم این عشق شیرین تلخ فرجام از کجا نشآت گرفت اما همان بس بود که سرگردانی ده ساله و انتظار چند ماهه ام را
به پیش کشید تا من بدانم راز آن تک بیت بالای کلاسور به جا مانده ات را ( در سال 78 )
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
کسی چه میداند شاید سال ها بعد هنگامی که پیرمردی کهنسال جای این طفل بیست و چند ساله را بگیرد ،
من دوباره این نوشته ها را بخوانم . آن زمان دیگر هردو سروسامانی گرفته ایم و شاید هم هنوز هم به هم نرسیده باشیم ،
در دنیایی که بسیار کوچکتر از این حرف هاست ...
دل نوشت : کامنت زیبای خواهرم همانی بود که میخواستم بگویم و زبان الکنم یاری نمیکرد :
عاشق اگر که می شوی , نه زمان را می دانی , نه مکان را می شناسی !
که زمان , با گذر بی او , یا لحظه های با او معنا می یابد و مکان , در همان جایی خلاصه می شود که او بوده , کوچه ای که او گذر کرده , خیابانی که او را دیده ای
عاشق اگر که می شوی , یک نگاه ساده , برایت به اندازه کتاب رمانی قطور می شود در ساختن داستانی زیبا و رویایی !
عاشق اگر که می شوی , یک بیت شعر , می شود دیوان دیوان غزل عاشقانه , شعرهایی که مقصد و مبداش همه اوست و دل پر تپش تو !
عاشق اگر که می شوی , یک عمر برایت لحظه ایست با او , و یک لحظه , عمری بی او !
عاشق اگر که می شوی , عقل کجای ماجرا قرار می گیرد ؟ دین کجا ؟ من کجا ؟ تن کجا ؟ که هر چه هست عشق است و نگاه است و تپش های بی قرار دل ...
عاشق اگر که می شوی ....
شب های فراق تو

إی کمالت بس کسان را کیسه ها بردوخته ، وز جمالت مفلسان را تیغ ها افراخته ، وز لب نوشینت است که شمعها افروخته
فی الحال ذکر هستی بر لبانت آویخته ؟! حالیا که من مشتاق کلام حق بودم و سوخته خطاب تو ، سوزش که بغایت رسید ، سپاه صبرم بهزیمت شد و آتش مهری زبانه زد که شعله کردم مثل آتش ، وز داغ عشقت من سوختم بلکه خاکستر شدم ...
واینک که بغض آسمانم شکست باز آمده ام تا با اشک های چشمانم نام تو را بنویسم ،
اشک هایی که دیگر برای قلب شکسته ات خون خواهد شد ، پس خوب نگر تا در گمان نیفتی که بگویی چه میکنی ؟!
که هستی ام دگر دل نمیدهد به دستت ، چرا که عروس معرفت نه هر جایی نقاب فرو گشاید و نه هر کس را هم کفو خود شناسد و نه هر جایی سرای و مسکن او باشد و نه هر سری شایسته وصال او باشد و نه هر طفلی شاگرد مکتب او ...
چه ، خواهندگان از او بر در بسیارند و خواهندگان او کم ، گویندگان از درد بسیارند و صاحبین درد کم ...
و تو تاریک آسمانم ، هیچ دانی که شب ها در انتظارم ، روزها بی قرارم ، اشک هایم را میشمارم ...
وه ، چه غم هایی که فریاد کردم و تو نشنیدی ، چه آرزوهایی که یاد کردم و تو نفهمیدی !
روییدم در دشت شقایق تا که شاید بویم کنی ، کردی ؟! شاخه کردم در زمستان تا که شاید میوه ای ، چیدی ؟!
اینست که قلبم دیگر صدایی ندارد و اینست سرّ رفتن به سرای دوست و این رفتن از برای دوست ...
دوستانی که بر روی زمین آشامنده شراب معرفتند و مست از جام محبت ، هرچند کز حقیقت آن شراب در دنیا جز بوئی نه
و از حقیقت آن مستی ، جز نمایشی نه ، پس بگذر از من که ما خود مستان اوییم !
صداقت یعنی تو برمیگردی

تواریخیان گفته اند که موسی علم کیمیا به خواهر خود آموخت و وی خواهر زن قارون بود و به قارون باز آموخت ،
و سبب فراوانی مال وی شد ، پس قارون هر چه توانست از قهر و غلبه بنی اسرائیل گرد کرد تا موسی را تنها بگذارند ،
آنقدر بر وی ستم کرد که موسی به سجود در افتاد و بگریست و گفت : اللهم إن کنت رسولک فاغضب لی ...
بارخدایا اگر من رسول توأم ، از بهر من خشمی بگیر و قارون را جوابی ده ، از الله جلّ جلاله خبر آمد که :
مر الأرض بماشئت فإنّها مطیعة ، زمین را در فرمان تو کردیم ، آنچه خواهی از او خواه !
پس موسی روی به بنی اسرائیل کرد و گفت : هر که با منست از او جدائی گیرد ، سپس بفرمود : یا أرض خذیهم ...
ای زمین قارون را برگیر ، پس زمین دهان باز کرد و تا زانو قارون را بلعید ، دگر بار گفت یا أرض خذیهم ...
و این بار قارون تا به کمرگاه به زمین فرو شد ، سوم بار گفت یا أرض خذیهم تا به گردن فرو شد ...
قارون چون همی قهر حق میدید به فریاد می آمد و در موسی میزارید و به حق قرابت و خویشاوندی سوگندش میداد
که بر او رحم کند و موسی التفاتی نمیکرد و به عاقبت گفت یا أرض خذیهم پس سراسر به زمین فرو شد و ناپدید گشت ،
ثم ربّ العالمین فرمود : یا موسی ما أفظک و أغلظ قلبک استغاث بک سبعین مرّة فلم تغثه ، أمّا و عزّتی و جلالی لو استغاث بی مرّة لأغثته ،
یا موسی این چه درشت طبعی و سخت دلی است که تو داری ، هفتاد بار از تو بخشش خواست و به فریادش نرسیدی ؟!
به عزّت و جلالم سوگند اگر یک بار ، مرا میخواست ، او را فریاد رسیدمی ...
اینک صنما رحمی بکن بر ما که من نه قارونم و نه تو موسی ، من عاشقم و تنها ثروتم دفتر شعرم هست و چشمان زیبای تو
من قارون نیستم و هرگز پادشاه جهانی نبوده ام و لیکن احساس داشتن تو ، مرا به این رؤیا فرو میبرد که پیامبر جهانی هستم
که آدمیان را به بهشت ناب مژگانت دعوت میکنم ، آری ، من فقط یک شاعرم که شعرهایم طعم دیوانگی میدهد ...
امّا دهانم به بوی عشق آغشته نیست ، چه کنم که مردم از عطر واژگانم میفهمند که مقصودم توئی !
می دانم ، می دانم که دستانم با کج ترین سلیقه گناه کردند ، پس به سکوتت ، به قوی ترین سلاحت احترام می گذارم
تا کمی اشک را حس کنم ، اشک هایی که حالا معنایی به جز اشک دارند ، سکوت میکنم بی آنکه چیزی بگویم ...
مگر همین را نمیخواهی که بگویم همیشه حق با تو بوده است ، پس سکوت میکنم ، چرا که آن چیزی که باید نجات داده شود عشق است و شعر است و یک دنیا خاطره خوب .... و تو غمت مباد گرعمر گل کوتاه است که گیسوان دلدارت بلند است
و این از آن سحرها که تو میکنی عجب تر نیست بانو ... !!
پس منتظرت می مانم امّا به دنبالت نمیگردم که عاشقی در وصال چون ستاره ای که به روز رسد ، نابود می گردد ...
که جستن در یافتن نیست ، چه ، جسته در یافته نیست شود چون شناخت که در شناخته شدن و دیدن که در دیده شدن ...
منتظرت میمانم و در تنهایی خود غریبانه میسوزم که سوختن من بی تو آغاز می شود ،
آیا دیده ای پروانه ای را که بی شمع بسوزد ؟!
غم نوشت : مادرش نیست و فرزندش هست و اشکی خلاصه یک عشق ، آه ، ای کاش بی مادری هرگز از مادر زاده نشده بود ...
تنها با یاد او اگر بروی
جهان بداشته ایست و داشته را از دارنده گریزی نیست ، پس چنانچه زندگی تن به حرارت عزیزست ،
زندگی دل نیز به حرارت عشق است پس چنان مست عشق او می باید که نفخ صور شما را به هوش نیاورد ،
چه رسد به دنیا که دنیا فقیر است ، جان از شما ستاند و نان در عوض دهد...
پس اگر طمع به چیزی دارید روی به ناحیه حق آورید که خدای کریم است و غنی !
و امروزه روز، چون در باختر علاقه به ملکوت و به سعادت اخروی از رونق افتاد ،
این خودپرستی مقدّس برای کسب سعادت دنیوی تحوّل پذیرفت و مقدّس شد ...
زین روی اگرچه با جماعت رفتن ، موجب أمن و إطمینان است أمّا به تنهایی رفتن نیز لذّتی دارد ،
حالیا اگر همراهی کنید همراهیم و إلّا تنها می رویم و شما را خوابی خوش !
که ما را شوق طلبی ساکن شده که جز به آتش شوق جمکران نتوانیم سوخت ،
پس اگر دلی سوخته دارید ، بیاورید و گر چون آب خنکید از من بدور که جراحت را آب زیان میدارد .
و تو إی جان و إی جانانه ام ، به خدا تولّی کن و از غیر او تبرّی کن و این راه را به أقدام محبّت ، دو مستانه بل دیوانه شو
که جهان سراسر جان است در دیده عارفان ، چرا آدمی آن دیده به دست نیاورد تا در خانه خود نشسته پیوسته در صید باشد که أسیرتن مانده همچون کاهست و مغزی ندارد که دل را از تغذی به آن قوّتی حاصل شود چه ، مغز وجود دل را باشد
و اولوالالباب آنانند که تغذی به وجود کنند که هر کس بر این حقیقت باشد ، سلام من بر او باد بما صبرتم علی درس العشاق
پس سزد از کارهای بزرگ وجود واقف شویم تا این کارهای خرد بر چشمانمان حقیر شود هر چند دانم که این نه گناه ماست
گناه آنست کز خاکیم اگر اکنون پی چیز دیگری میرویم ، اینست که عاشق کاروان مانده ایم !
وشاد آن روز که بدولت محمّد ، دست بدست ، به دست بوس او رسیم و در خاک پای او افتیم و گوییم :
یا نارًا تحـتاج کــیانی ، دلم پرواز می خواهد ، دلم آواز می خواهد ...
و تو إلهه من ، إی سرود جاری دلهای خسته، این رود وجود ماست که پس از تجربه هزار مرداب باز هم به تو می پیوندد هل ترید أن تفحص قلبی؟ آیا میخواهی قلبم را بگردی که گر مرا با این قلب به آتش اندازی دشمن توشیطان لعین شاد میشود
که یکی را ربودم وگر مرا بهشت اندازی ، رسول تو مسرور می شود که یکی را آوردم و من به خودت قسم می دانم
که تو خوشحالی رسولت را بر خوشحالی دشمنت ترجیح میدهی و سرور رسولت را بیشتر می پسندی !
تشکر نوشت : نوشتن بر روی کاغذ سخت است ، مخصوصا اگر حرفهای دلت باشد ، اما گوئیا چاره ای نمانده جز اعتراف به زیبایی و سحر قلم مهرداد و سپهر آسمانی




