آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

آهای فلانی

در حوالی احساس ، چشم هایم را به چشمه سپردم ، ناگه شعری در قطره هایم دوید ، قطره قطره به دریا رسیدم و از دریا به اقیانوسی که صدایم میزد : آهای فلانی تو چرا تمام اشک ها را برای دستمال خودت برداشتی ؟ پیش از آن که دستی تکان دهم ، به عطسه ای متلاشی می شوم و حسی نامکشوف ناگهان منتشر میشود و با صدای در از خواب بیدار، در را که می گشایم سایه ای به کوچه می گریزد ، در را که می بندم سایه ای به در میکوبد . آه بانوی گریه های ماه ، تو همیشه رفته ای و من همیشه مانده ام  ، بی آن که دیده شوم نگاهم میکنی و نگاهت هر لحظه آشنا تر میشود وقتی با من سخن میگویی ای عشق سخنگو ؛ پس محض هر چه لیلایی ات می کند تسبیحی بینداز تا از فال به در آیم که گیاه باشم و آب باشم یا همان چکاوک چاوان بر طوبا ؟ که رؤیاهای مشق شده را تحریر کنم ، سرگذشت جهان را ، تا چشم بدوزی جایی ، به جست خودت در کنج و سوی جهان ، از این بیش از جهان چه می خواهی ؟ سنگی برای حیات و اسمی برای مرگ !

آسمان سیاه است

گرچه کردار بی گفتار بسیار زیباتر از گفتار بی کردار است ، لیک گفتار از او را ، زیباترین کردار می بینم چرا که تاریخ لبخند در جغرافیای لب من با نگاه مهربان او پیوند خورده است و انبوه اندوه نبود آن ندیده ترین سعادت آسمانی ، چنان اثر کرد که بی اثرم کرد ، قلبم را به آتش کشاند و در آتش نشاند و آسمان کلماتم را در ماتم فراغ آن سپید پوش ، سیاه گرداند .اما تو ای زیباترین لبخند ، دمی به چشمم چشم دوز که من در فهم دل تو، دو دله ام که یا هزاران دل داری یا اصلا دل نداری ، که آسمان را اینچنین آسان سفید میبینی ؟ با من بگو ، مگر خداوند ، آن بی اول و بی آخر ، آن آفتاب شک شکن ایام را ، بر این زندگی مشکوک و نامفهوم تاباند که اینچنین لبخند آفرینش را تجسم میکنی . اینک دل من نیز چون تو منتظرظهورش هست زیرا خنده او را آفتاب بی همتایی می دانم که هرم بی نظیر و بی بدیل آبهای چشمم را در چشم به هم زدنی خشک می کند ، آن هم در روز و روزگاری که ماه به ماه ، ماه نشاط در این آسمان غمزده به چشم نمی آید و سال به سال آفتاب وصال یاری خوش خصال آفتابی نمیشود  زیرا هر زمان که او نیست روزم از غصه و آه ، ماه می شود  ، به راستی آن که لبخند او را نمی بیند ، از این جهان پر گریه چه می بیند ؟

تنها تو تسنیمی

س لامم بر قلب تو ، بر کلام تو و بر خواسته هایت که پس از روزها صبوری و شکیبایی ، امروز زبان به گلایه باز کرد تا اشک های قلمم بر کاغذ یار همیشگی ام بریزد و دل او را آزرده کند . میدانم که من تو را زحمتی هستم محض و تو مرا رحمتی هستی صرف و این  از درس های ایمان توست که تا امروز خواهرانه ، در کنار برادرت ماندی  ...
یادش بخیر آن شب ها که ساعت ها در واژه زار خیالم قدم میزدم و با واژه ها سخن میگفتم و پاره ای از آنها را برای میهمانی که هر شب با تو داشتم فرا می خواندم تا دمی با هم باشیم ، من و تو قلمم و واژه های زیبا و لیکن وقتی به طنز گزنده و تلخ پیامتان نگاه میکنم ، پشیمانی اولین کلمه ای است که به ذهنم تبادر پیدا میکند ، پشیمانیم برای نوشتن از توست که امروز باید  بسوزم برای روزی که سطرها و نوشته ها دیگر حرف مرا نمیشنوند و خط مرا نمیخوانند که ای کاش آن روز چشم به نگاهت نمیدوختم تا امروز مجبور نبودم این سطور را برایت بنویسم.....
امروز من غریبی بیش نیستم که  با سکوت خود فریاد منیت ها را خانه نشین کرده ، چرا که لطیف ترین واژه هایم پشت همان حصارهایی که گفتی محبوس هستند  و میدانم که میدانی این تنگنا هرگز از جنس قهر و غرور و خودخواهی نیست بلکه غربتی است که حاصل ازحمله قوم مغول به رویاهای من است هر چند حمله مهربانانه و در عین حال غیر منصفانه ای بود وقتی که برای اولین بار طعم نمره منفی یار را تجربه کردم ، درد تمام سلول هلی بدنم را زیر و رو کرد ، احساس میکردم صدای اعتراض دیگران هر لحظه به گوش خواهد رسید ، اعتراض به صدای بلند قلب  من ؛ بغضی در گلویم افتاد نگفتنی و حاصل آن هم معلوم بود : چشمان بارانی و رها کردن دست یار و فرار....
اصلا شاید بهتر باشد همان قصه همیشگی نیاکانم را بازگویم :  

 یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود ...  

 تا شاید باور کنی که گریز از تو برای من نیز  درد آور است ؛ پس تو مرا بر خودم ببخش که خدای بر تو ببخشاید ،  چرا که تو دریادلی ، تو دریایی ، تو نسیمی ، تو تسنیمی

درد بی عشقی

گرچه عشق خود بزرگترین درد است ، لیک درد بی عشقی بزرگتر است ، مرگ است . غیر از این باشد ، عمر قلم و قلمزن به پایان خواهد رسید ، پس هر که هستی و هر چه هستی ، هر چه هستم و هر که هستم ، این واژه هایم را هر چند هاج و واج پذیرا باش چرا که این سطور، منثور ناب ترین لحظه های منصوری من است که آنان را قطره قطره جمع کرده و دریا دریا به پای عشق ریخته ام و من از خدا هیچ نمیخواهم جز این که از عشق پاک دلم را عطشی آتشوار و آتشی پر عطش ببخشاید تا آن که تخیل خام خویش را در لهیب مقدس آن ، پخته و سوخته گردانم و آنگاه وصف نازنین او را با آب چشم و و آتش دل به آب و آتشی بیکرانه زنم ، مگر جز این است که هر کس از دنیا دورترین است به خدا نزدیکترین؟

فراغت از تحصیل

ای آن که اسمت به صحت محبت معنا گرفته است ، رویم بر زمین باد اگر نرویم بر زمین که امروز به جبران آن همه کوچکی هایم که در کوچکی هایم به من رسیده است ، فراغت از تحصیلم را به تو تقدیم می کنم .