آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

نار بلاءنا ، انار جمالنا

هیچ کس نیست که به تو محتاج نیست

إلهی ، ای داننده دردهای نهانی ، ای نیوشنده دعاهای پنهانی ، این چه آب غم بود که بر چهره انار ریخته ای ؟!
این چه دردی است که در سویدای سینه او پدید آورده ای ؟!
إلهی ، پادشاهی و من بنده ام ، گرچه طاقت بلا دارم و لیکن طاقت دیدن رنج دوستان ندارم ،
پس جزئی از این گریه و اندوه در سینه من بنه تا هرگز از این درد خالی مباشم ...
إلهی ، در این روزگار سیاه بی شعله ، سفری دراز در پیش و مرا زاد نه ، اینست که آمده ام از عشق تو آغاز کنم ،
واژه واژه زین سیاهچاله پرواز کنم ، دستم بگیر که گر جان تسلیم کنم ، راه نا رفته میماند و معشوق بوصال نرسیده !
إلهی ، هر بیمار که امید به شفا دارد قول طبیب میشنود که هر چه نه اوست ، همه عین تاوان است ،
حالیا شاهد باش که تو طبیب تدبیر و صنیع تقدیر من بودی ولیکن به یک معطفه مرا کشتی ، هلاک گردانیدی !
إلهی ، ظاهری دارم شوریده ، باطنی دارم بس خراب ، میدانم کار دشواری است حبیب بن مظاهر بودن ...
ولیکن صعب تر از آن حبیب بن حبیب بودن است پس به فریادم برس کز او به تو رسم ، من عشق فعفّ فصبر فمات مات شهیدا ...
پی نوشت : انار دختری دو ساله است که متأسفانه بر اثر واژگونی سماور دچار سوختگی شدید میشود و در حال حاضر تحت درمان می باشد

فلسفه عشق علیه السلام

مهم نیست منجّمان چه میگویند ، تو تک ستاره قلب منی !

در عنفوان جوانی زمانی بر من رسید که عاشق عزیزتر از جانی شدم ، وقتی درد و رنج و مشکلم از حدّ گذشت ،
نزد فیلسوفی بزرگ رفتم و از او خواستم تا با نفس گرمش مددی رساند و به تدبیر، نظری بر حلّ مشکلم فرماید .

استاد گفت: اول باید منطق بخوانی صبح ها ، اطاعت کردم ، کبری و نتیجه آموختم و به حدّ پختگی و کمال رسیدم ،
و چنان در مکتب او تربیت شدم که استاد از دیدن من به شوق می آمد ، درس میگفت و درس میپرسید تا روزی که گفت :
مرحبا بک نمیخواهی وارد فلسفه شوی ؟ گفتم هر طور که شما صلاح بدانید استاد ...
از صبح روز بعد در مدرس دیگری ، پای درس همان استاد به فلسفه نشستم ، دانستم هر آنچه از چیستی أشیاء گفته میشود در واقع سوال از هستی ماست و هر آنچه از اختلاف بین أشیاء گفته میشود سوال از نیستی ماست و این یعنی فلسفه ، روزها بگذشت تا روزی استاد گفت : « بایست ، درس که تمام شد با تو کاری دارم »
با خود گفتم دیگر ماجرا تمام است و استاد سرانجام به حلّ مشکل من خواهد پرداخت و راه درست را برایم بازخواهد گفت ،
درس که تمام شد استاد غرق تفکر و با تأنّی به من نزدیک شد، بر خلاف روزهای قبل که نگاهش در چشمانم می نشست
این بار سرش پایین بود و حالش دگرگون و من حیران از این حالت استاد گفتمش : هنگامه پاسخ ما فرا رسیده است ؟!
استاد به من نزدیک و نزدیک تر شد و آهسته در گوشم گفت : دانیال ، من هم عاشق شده ام ...
این را گفت و از فردا احدی استاد را به کار فلسفه ندید ...

دوست اوست

مولا مولا ، دریا دریا

إلهی ، هر چه هوالظاهر تو نشان میکند ، هوالباطن تو محو میکند ، هر چه هوالاوّل تو میدهد هو الآخر تو می رباید ،
نمیتوان گفت که نمیتوان یافت و نمیتوان گفت که توان یافت که عزّت رضا نمیدهد بخوانم :
لو کان فیهما الهتان لفسدتا ...
تا بگویم : سپاه سعد بهانه بود یاران ، الهی حسین را تو از ما گرفتی !
إلهی ، آتش نشان جودست و دلیل سخا ، عرب آتش افروزد تا بدان مهمان گیرد ، هیچکس به مهمانی آتش چون حسین نرفت
و هیچکس میزبان آتش چون خلیل نشد ، خلیل آتشی جست که گلستان شد ، حسین آتشی یافت که خیمه سوزان شد ،
اینک مرا بگوی نار را با تو چه راز است و اهل آتش را با تو چه ناز ؟!
إلهی ؛ پسر را مادر بودی از بیم فرعون ، او را به تابوت کردی و به دریا انداختی ،
پس چرا اصغر را تشنه از دجله ، به زخم شفقت حرمله پیراستی ؟!
إلهی ، قوم موسی را چهل روز در وعده مناجات به انتظار داشتی ، از سی که گذشت همه مرتد شدند ،
حالیا شاهد باش که مائده امامت امّت را هزار و اندی سال است که سفره برچیدی ولیک ما هچنان گوییم دوست اوست ...
إلهی ، همه را بر تو برون آوردیم و همه را خصمان خود کردیم فإنّ الاتّصال بالحقّ علی قدر الانفصال عن الخلق ،
پس چنانکه اهل عالم از بی نعمتی غریوناک گردند ما از بی بلایی بفریاد آییم و هر چه آسیب از بلای دوست بیشتر بینیم
بر بلای خویش عاشق تریم ، پس اندوهمان را اندوه تر بفرما که بلاء دوست بودن خوشتر از آن که بغیر دوست مشغول بودن
إلهی ، اگر صد سال جفا کنیم تو را چون عذر خواهیم حسین را شفیع ما مکن تا نداند که ما چه کرده ایم ،
و اگر شفیع انگیزی عدد جفاهای ما را با وی مگو که آتش جهنم ما را خوشتر آید تا سرافکندگی روز حشر ...
إلهی ، همه رفتند و ما ماندیم ، همه برگشتند و ما بر وفائیم و لیکن شمع های انتظار در شمعدانی های حجله مادر سوخت ، درهای بهشت بسته شد ، پلاک ، گردن آویز خواهر و چفیه ، سجّاده من شد ...
کاش جنگ بود و مادر باز هم با نفرینش مرا دعا میکرد که پسرم برو ، الهی که به تیر غیب گرفتار شوی ...
إلهی ، به گوش اروند چه خواندی که در آخرین لبخند یونس ، محل گمشدنش را نشان ما نداد دریا ...
إلهی ، میدانی که دل ما به تنگ آمده است از گفتار ناسزایان و جهل بی حرمتان ، پس عمّا تسئلنی ؟!
فإنّ من وجهها شمس الضّحی والنّاس فی الظلمة من لیلهم و لا لیلیهم ، فربّ عجّل شهادتی قبل أن تغیب الشمس !
تشکر نوشت : إلهی ؛ اگر از چشمی که سرشته مهر توست اشک آید ، چه فرق است کز دستان قطع شده عباس ، آب آید یا آبرو ؟
 و از گلی که سرشته مهر دوست ، دل آید یا دلبر ؟!

سمفونی حیوانات

 شکست شیر از موش

خدایا این چه درد است که در جهان افتاده که مردمان به پیکر آدمی اند امّا به سیره ، سباع و وحوش فساد الظاهر من فساد الباطن ، اینکه می بینی نه همه مردمند که اکثرهم گاو و خر بی دمند ، یعرف المجرمون بسیماهم ...
و مگر جز این است که خالق جبّار تو را از عدم خلق کرد و به همین علّت همیشه گرسنه ای و إرضای این قحط وجودت را خوشبختی واقعی میدانی ، زین روی بسان گوسپندی خدای را بی خویش میشوی و بالاتر از آن خویش را شطرنجی اندیش میپنداری فدر إنتاج همین آگاهبودیّ سطحی و شطحی ات است که شکست شیر را از موش باور نمیداری !
هان و هان تو چه کسی باشی که تو را چیزی باشد ؟ که از سر این دلالات و طفیلی این مبرهنات است که در إذعانیم ما ،
عقل هیچ گاه نتاند ببازد چون بالفور احساس قحط الوجود میکند و در مقابل ، این عشق است که در باختن می برد و می کاود و می پوید و می شوید و می جوید و می خرابد و می جوشد و می خروشد و در هم می شکند همه داشته هایت را ،
و می دهدت همه نداشته هایت را و این گفته ای است که دریافته نمی شود ، تو میدانی و من میدانم والله أعلم ...
پس بر این سبیل پروانه وار خود را بر آتش باید زد تا چه پیش آید و پیش بهانه گیری نباید کرد ...
و برای رهایی عنان افسار اسب نفس حبس شده که نخست در چاه تن افتاده و از آنجا بدست قوای نفسانیّه به اسیری رفته ، باز نمی باید ایستاد که این راه دراز است و عقل مورچه وار رود و به روش او نتوان رسید و عشق شتر وار جهد ،
و این بیابان را جز بر شتر عشق طیّ نتوان کرد که این «هو» را جستن اشتیاق هر انسان است ، امّا کو انسان ؟
 و ما ادراک ما الانسان ؟ که گفته اند : الانسان حیوان ناطق که همه ما حیوانات عالم جانیم و حیوانات ، حیوان عالم جسم ،
و به دوزخ این جهان باشند که خدای این جهان و آن جهان یکی است ، همان خدایی که حیوانات را در این جهان گرفتار مالکان کرده ، ما را در آن جهان گرفتار مالک دوزخ می گرداند ، که از آدمی تا انسانیّت راه بسیار است ...
پس سزد که نفس گستاخ شکسته شاخ ، لسان طعن و انکار بر تدبیر جبّار نگشاید و از عذاب خدای خود را نگاه دارد ...
چه ، آدمیّ ضعیف که تاب گزیدن مگسی ندارد ، تنها و لابدّ به عشق است که بی تابی های او، هو ربّ العباد را تاب میاورد 
آری ؛ عشق آن بلا و بلا گردان آن عصاره وفا و آن چکیده صفا،عشق آن داد ما و عشق آن بیداد ماست که راه نمای ماست
و این عشق مختصّ منست و تو و سیصد و یازده ستاره دیگر‌  إن شاءالله 
 
و نه کسانی که خرد جوینده ندارند تا از جستجوی همیشگی کام برند که همّت دل مؤمنان در لامکان عج است ...
و صاحب همّت در نظر ما آنست که آسمان را به یک مژه بردارد  فافهم .
و تو ای خداوندگار جان های بی آزار، اصوات بیگانگان را که از صوت حمار نا دلپذیرتراست بر ما و اخوان ما ،
همچنان نا دلپذیر ساز تا از آن بگریزیم و در ذکر تو آویزیم تا در این آویزش ازجماعت گرفتاران و کفتاران نباشیم ،
که بی جذبه مهر تو ننگ است کبوتر پر گیرد که هر کبوتری که بی پر و بالست در غصّه و وبالست ....
و تو، ای مادّه شیر یگانه سرشاخم ، هیچ از خود پرسیده ای که بیداری لحظه هایم مگر برای کیست ؟
پس به تنهایی صبر کن که ذاکر خدا نه تنهاست که اگر آدمی به شما کمتر آید و نظر گذارد ، باک مدارید ،
که شاید فرشته بیشتر آید و این حقیقتی است که تحمیق نمیشود .....
فإن کان کذالک ، آیا نمیخواهی زاهد کوچک دیر من باشی؟

قصه حبیب و غصه خلیل

 چراغ ابد سوز 

هر چیزی را که جویند ، از معدن و موطن خود جویند ، درّ شب افروز از صدف جویند که مسکن اوست ...
آفتاب رخشان از برج فلک جویند که مطلع اوست ، عسل مصفی از نحل جویند که معدن اوست ...
نور معرفت و وصف ذات أحدیت از دلهای عارفان جویند که دلهای ایشان قانون معرفت است و سرهای ایشان خوان محبّت ، اینست که تا آتش محبّت در دل نزند ، آب دیده باران نشود و گل معرفت ثمری ندهد ...
که گفته اند قلوب خواص العلماء ، خزائن الغیب ، فیها براهین حقه و بیّنات سرّه !
حالیا بشنوید داستانی از حضرت دوست ، کسی که نامش هیچ هست و سودایش همه اوست که او پیغمبر آخرالزّمان است ، نرگس روضه جود است و سرو باغ وجود ، نوازنده ی لطف اوست و نازنده وصال دوست ...
کاشف أسرار شریعت است و ناشر أعلام هدایت ، مایه حسن جهان و نور عالم قدرت ...
آری، اوست که به روز در منزل راز به سر برد و به شب در محفل ناز، دل خود به نور آکنده و اسلامیان را به دل آراسته 
پس اگر در مقام شریعت باشد همی گوید « من » ، چه ، در شریعت حوالت خلافت حق با تو باشد و از آن به سر نشوی ،
اما چون به راه حقیقت باشد همی گوید هو، که من هیچم و هرچه هست اوست که منی را اثبات کردن در حقیقت شرک است
و ایضا هذا سماع قصة الحبیب من الحبیب و لو بید الحبیب سقیت سمّا لکان السمّ من یده طبیب ...

لعنت به خاطرات خوب

 خاطرات خیلی دور ولی زیبا

روزهاست که ننوشته ام ، دلیلش هر چه که بود گذشت ، مهم همین احساس لذت بخش نوشتن هست ، که هست ...
گویا این احساس را شاملو هم فهمیده بود و یک نفر دیگر بنام باران ... آه ، لعنت به خاطرات خوب ، لعنت به دلتنگی !
روزگاری چه پر بودم از ترس ، ترس گم کردن آنانی که دوستشان میداشتم ،
آنقدرکه وقتی می خواستم با دوستی خداحافظی کنم چند بار برمیگشتم ونگاه می کردم قدمهایش را ، رفتن هایش را ...
امّا بعد از آن اتفاق تلخ تقدیر، یاد گرفتم که دیگر وقتی خداحافظی میکنم ، برنگردم ...
و خودم را زجر ندهم با نگاه کردن به آنانی که دور میشوند و راضی باشم نه قاضی !
گفتم راضی ؟! نمی دانم سهبا بود که به من آموخت یا آسمان ، نمی دانم خدا بود یا ابرها ؟ زیاد فرقی میانشان نیست ،
اما آموخت ، آموخت که راضی باشم ... راضی به این که این ابر، این آسمان بر سر تو هم سایه می ا فکند ...
راضی باشم که هرروز صبح این خورشید ، چشمان تو را هم از نور پر خواهد کرد ، چه بخواهی چه نخواهی ... 
 
و باز هر شب این ماه ، مالک بزرگترین دارایی شب خواهد بود ... پس بگذار زندگی عاشق عشقت شود دانیال !
ولا یُلَقّیها الا الصابرون...... جز صابران ملاقاتش نمیکنند  قصص 80  

قوی ترین مردان آسمان

 صدا نمی شناسی ؟!

خواه بنده باش ، خواه آزاد ، خواه سپید باش خواه سیاه ، خواه به راست باش خواه به چپ ، خواه جامه نو دار، خواه کهنه ،
خواه بر اسب باش خواه بر خر ، خواه گرسنه باش خواه سیر، خواه خفته باش خواه بیدار ، به هرصفت که هستی آگاه باش :
 که قوی مرد و پهلوان ، تنها شهید است که برگزیده دوست و پرکشیده اوست ، در آخر الزمان شهادت خوبان امت مرا گلچین می کند .
 
امّا ما غافل وار می باشیم ، هوای نفس خویش را قبله ساخته ایم تا هوا را چه خوش آید و مردمان چه پسندند تا آن کنیم ،
و آن گوئیم و آن شنویم ، اگر مردمان را خوش آید ، قیامتی را ساز کنیم و برکت از کثرت طلب کنیم ...
که یا اهل العالم از چه نشسته اید که در هم سرایگی ما کشتند پهلوان را ...
پس ماتم و مصیبت چون می بایست لاجرم لگام تقوی بر سر وی کنند ، او را سلطان شریعت پندارند و از خزانه رسالت خلعتی عظیم او را پوشانند ، صفات او را به پیرایه علم بیارایند و در شاه راه شرع روان کنند و هر چه اقبال و افضال باشد  به حکم استقبال پیش وی فرستند ،  یاد خود مونس او کنند و دل را قرین او کنند و علم را دلیل او کنند و تقوا زاد او کنند ،
و ورع سرمایه او کنند و خشیت تجارت او کنند و صدق حرفت او کند و حرمت صنعت او کنند و حیا سلامت او کنند ،
و سخا منادمت او کنند ، وفا صفاوت او کنند و بلا محبت او کنند و محبّت ولایت او کنند و عزلت فراغت او کنند ، 
وعشق وقف او کنند که ایشان بسیار شکرها بر خود واجب دانند امّا ما این مصیبت را مصیبت خود نمیدانیم که شما از عوامید و نه از اهل صحبت که به نزدیک اهل تحقیق مصیبت آن باشد که شما را رحمت است ، آنکه کسی خدای تعالی را نشناسد و یا اگر هم شناخته باشد باز منکر کند ، محاسن خود را به تیغ نساء ، صاف کند و در ملاء عام به همان صورت و قوّت ، سنگی سنگین را بلند کند تا همگان به شادی او برخیزند و تهنیت کنند و تو پنداری که او جوانمرد است ؟!
که جوانمرد به هر وقت که باشد ، هر کجا که باشد و با هر که باشد خدا را نیازارد که او سپهسالار لشگر کربلا باشد ، 
چه ، حق تعالی لشگریان به دو نیم کرد :  ألا إنّ حزب الله هم المفلحون و ألا إنّ حزب الشیطان هم الخاسرون مجادله ۲۰ / ۲۳   
پس اگر در زمره مایی سرباز آی تا من بدانم که تو راست میگویی و آنچه میگویی راست است !
پی نوشت : آنکه میخواند از سر غفلت و بی حرمتی نخواند ، به تعظیم و حرمت خواند که چه میخواند و کلام چیست ؟
شش ستاره از آسمان این کشور غروب کردند و هیچ کس ندید و نخواند و ننوشت ...  فقط همین ؟!

عشق من همتا ندارد

 دوست زمین

ای مستضعین که در دنیا غم خورده اید و اندوه کشیده اید ، اندوه به سر آمد و درخت شادی به بار آمد ، خیزید و طرب کنید  و در حظیره قدس و خلوتگاه انس بنازید و سر به بالین انس بازنهید که اجابت نزدیک است ، ماه من می آید !
 
ای مستان مجلس مشاهدت ای مخموران خمر عشق ای عاشقان سوخته سحرگاهان که در رکوع و سجود ، خون از دیده ها روان کرده اید و دلها به امید وصل ما تسکین داده اید ، گاه آمد که در مشاهدت ما بیاسائید و بار غم از خود فرو نهید
و به شادی دم زنید ، فیکشف الحجاب و یتجلی لهم تبارک و تعالی فی روضة من ریاض الجنة ...
ای ماهرویان فردوس ، از چه نشسته اید ، خیزید و دوستان را استقبال کنید که أنا جلیس من ذکرنی !
ای تلهای مشک اذفر و کافور معنبر ، بر سر مشتاقان ما نثار شوید  که صبح نزدیک است !
 
ای درخت طوبی ، به تسبیح و تقدیس ما آواز خود بگشای که میزبان نزدیک است ،علیکم بنور البرهان و شموس العرفان !
ای طالبان  و ای غریبان و ای دوست جویان ، مخسبید و خوش باشید ، انتظار به سر آمد ، عشق من همتا ندارد ...

قفس به عشق همنفس

 سوخته

بسم الله الرّحمن الرّحیم ، إبتدأت الکلام بذکر الحبیب و إحترقت القلوب بشوق الحبیب فلا راحة للحبیب بدون الحبیب ، 
و لاسکون للحبیب الی غیر الحبیب حتی یصل إلی الحبیب تا تو سر برداری و گل بینی یا که نه سر فرو بری و دل بینی ،
که آن کعبه مشرفه مقدسه که تو میبینی هزاران سال بتخانه کافران کرده بودند تا از غیرت نظر أغیار به خداوند خود بنالد :
که پادشاها مرا شریف ترین بقاع گردانیدی و بر رفیع ترین مواضع بساختی ، آنگاه به بلاء وجود أصنام مبتلا کنی ؟!
پس از بارگاه جبروت به او خطاب رسد ، آری چو خواهی که معشوق صد و بیست و اند هزار نقطه طهارت باشی ،
و خواهی که همه اولیاء و صدیقان و طالبان را در جستجوی خود بینی و ایشانرا به ناز در کنار گیری ، کم آن نباشد
که روزی چند این بلا و محنت بکشی و در عشق خود بسوزی و بسازی تا چنین روزی از غیر دوست به دوست نالی !
{ که اهل خدمت را به دوست نالیدن عین توحیدست ، اگرچه روی به ظاهر شکوه نماید اما از روی باطن شکرست ،
و باز می نماید که گویا جز تو کسی ندارم با که گویم ؟! جز تو کسی را نبینم ، به که نالم ؟! احمد سمعانی فی روح الارواح }
 
پس خلق پندارند که من گله میکنم حال که من به این سخن اخلاص محبّتم عرضه میکنم ، آیا نبینی که حق تعالی از ناله ایّوب خبر داد که « مسّنی الضرّ » امّا با این ناله او را صابر خواند و فرمود : « إنا وجدناه صابرا نعم العبد » که اگر شکوه بوده  او را صابر کی خواندند که شکوه آن بود که به غیر ما نالند اما چون به ما نالند آن شکوه نبود که عشق بود ...

   1      2     3   >> صفحات