|
+ طبیب طیّب
وقتی دیدم با پاره های دلت واژگانی ساختی و شرح غمت و جمله زندگیت را در جمله ای خلاصه کردی تا خود را خلاص کنی با پشیمانی ؛ گفتم برایت کتابی بنویسم به نام نامنامه تو ، کتابی که به جای واژه ، پر از گل های آتش و اشک باشد چرا که یقین داشتم در قاموس خدایی شعر و شور و شعور « نه » وجود ندارد ، در آن کتاب بی دل خواندمت چرا که بی دل بودن،به،که بی دلبر بودن و بی جان ماندن به که بی جانان ماندن ، دریغ از آنکه آن طبیب دل ها ، دیگر دلی نداشت که همه درد جانم را به ثمن دلش خریده بود و عاشق وار سلامتش را به من پیشکش کرده بود ، همو که به گاه بیماری ام ، تا سلامت مرا سلام نمی داد ، با بیماری خداحافظی نمیکرد ، وقتی که دردی سراغ مرا می گرفت ، برای درمان من تا مرز مرگ ، درد را درک میکرد و تمام زمین را برای دوای من از خود گذشته ، میگذشت و اگر به دوا نمیشد ، به دعا دستان پاک وطیّبش را تا خدا بلند میکرد ، آنگاه خداوند دعایش را با دوا جواب میگفت : که تسکین در توکل و تسلی در توسل است . دوشنبه 4 مرداد 1389 عناوین آخرین یادداشتها |