|
+ قصه چشمان منش
نیستی که ببینی در نیستی تو ، من تنها با یک هست نیست وار زندگی دارم و وقتی از تو می نویسم ، واژه هایم در اشک وعرق شسته میشوند ، گویا تمام زندگی را از چشمان گریه گرایم می پرسم که ای دانیال ؛ آخر تو در خردی چه کرده ای که روزگار با تو چنین درشت گفت ؟ و روزگار با افسوس و هزار ای کاش جوابم می دهد که ای کاش میشد خود را با قطره قطره چکیدن برای سپری کردن این روزهای سیه بی او بودن تو تمام کنم و یا از یاد یاری سپری سازم که قلبت را آماجگاه تیرهای تیرگی های آسمان سیاه خویش کرده است و من از پروردگار آن پیوندگار بهترین پایان ها با بهترین آغازها و آن روح پاک تمامی اشک های مقدّس میخواهم تا چشمانت تا باد غرق اشک باد امّا نه آن اشکی که از سرچشمه های جوش می جوشد و اندوه برانگیزاننده آن ! بلکه آن آبی که از اوج خدایی شادی بر روان ، روان می شود و گویی که غم های آب شده زندگی است که از چشمه چشم جاری می گردد اینست که من به آنچه از عشق به تو میورزم می ارزم إی بی بهاء که بهایی نداشت آنکه بر تو بهایی گذاشت که تویی عشقم ، بهشتم ، سرنوشتم ... شنبه 7 خرداد 1390 عناوین آخرین یادداشتها |