آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

خیمه ها و نجواها

 

برادر چند قدمی که برداشت ، زینب محکم پرده خیمه را به دندان گرفت ، گویا حسینش هر چه بیشتر از او فاصله میگرفت  بدنش سردتر میشد و گیسوان بهم تافته اش را بیشتر سپید میکرد ، آنقدر اشک فضای صورتش را پوشانده بود ...  

و چشمانش در لرزش ، التماس کرد که حسین بار دیگر از اسب پیاده شد و خود را به زینب رساند و فرمود : 

خواهرم بی تابی تو مرا بی تاب تر میکند و بغض تو در گلو ، مرا به زجر میکشاند ...
اینگونه باشد دستان من برای همراهی معشوق دوام نمی آورد ، چه رسد به این که این همراهی به مقتلی سرخ ختم شود !
أمّا حسین جان عزیز دلها ، میدانیم که درنگ جائز نیست ، أمّا زینب چه کند؟!  ببین دستهایش میلرزد ، نفسش بالا نمی آید ، لااقل کمی آهسته تر گام بردار ، بگذار این خواهر خسته تو دیرتر تمام شود ، این بار حسین هیچ نگفت و تنها دست  بر روی قلب طوفان زده خواهر گذاشت و به إذن خدا همه چیز آرام شد ، سپس از خیمه گاه بیرون زد ، گویا خدا بیرون خیمه انتظارش را میکشید و هم ذوالجناح ، که گوشه نعلش قلب زمین را میخراشید ، زمینی که از شدت بغض به خود می پیچید ، آه ، که هیچ کس حتی به قدر همین یک آه ، یار زینب نشد ، گویا عشق غریب ترین لحظات خویش را در عالم سپری میکرد
ای کاش هیچگاه کربلایی نبود تا در انعکاس آن سهمی داشته باشیم ... 

آری ابراهیم دست به کارعبثی زده ای شرح عشق را نمیتوان با سیاه کردن صفحات بازگفت، شرح عشق در بیداری است  

شرح عشق بر نیزه هاست ، شرح عشق در تقابل چوب خیزران است با لب های حقیقت و نه زبان ریاکاران آخر الزمانی !
پس بیزار شوید از من که پس از حسین مرا زندگانی به کار نیست و جز شهادت مرا روزگار نیست ! 

وه ، چه مردانند اینان که ربّ العالمین ، ایشان را مرد میخواند و من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله  سوره احزاب آیه 23 

وه ، چه مردی است ابراهیم که او را نه یک مرد که یک امت خواندند ، انّ ابراهیم کان امّة قانتا ... سوره نحل آیه 120

پس شما همان کنید که میکنید و چنانکه هستید باشید ، من نیز این کنم که خواهم و چنان هستم که خواهم بود ...
ن والقلم وما یسطرون ما أنت بنعمة ربک بمجنون !

جدایی تقصیر تو بود

 

إی کتاب داران و إی خوانند گان من ، بدانید که الله خداست براستی و پیداست راستی به درستی و پیداست خرد به هستی  

و پیداست دل ها به دوستی که دوستی ثمره ای است دیدنی و شنیدنی وشناختنی و گفتنی و اینگونه نباشد که بر هر شاخی میوه و ثمری باشد و در هر چاهی یوسف دلبری باشد و در هر غاری احمد پیغمبری باشد و در کنج هر دلی یاد دوست و گوهری باشد ، بی وفا آدمی که قدر این خطاب نداند و صفات الله را تعطیل کند و خود را به دو گیتی خوار و ذلیل کند ...  

چه ، اگر ما کردار بد داشتیم ، مهر و محبّت ما بر دل نداشتند که ما تنها او را پرستگارانیم ، بندگانیم ، عاشقانیم ... 

و دل به کسی ندادیم که جهان پراست از چیز و از کس و لیکن دلمان میخواست تو نخست کسی باشی که سر خم میکنی 

و امر خلیل را گردن نهی تا همه تو را بینیم ، همه تو را دانیم ، همه تو را باشیم ، همی افسوس که این سعادت ، دیگری از تو ربود ، چه ، مرغان خلیل که کشته نمیشوند ، هر قطعه شان را بر سر هر کوهی گذاری ، باز هم زنده میشوند ...  

و زهی حماقت ، زهی شقاوت که ابراهیم پر پرواز تو بود ، نفهمیدی ، اگر تو را کشت ، اگر تو را شکست ، خواست تا بگوید عشق اینجا قیامت کرده ولی تو چون بنات النعش به رنگ و بویی قناعت کردی و علقه دوستی با ما را انکار کردی !
و تو إی در دوگیتی فخر زبان من ، مادر من ، کاش پیش تر شهد نغمه دل انگیز هم کلامی با تو را می نوشیدم تا لب به هر زهر ناروای دیگری نمی زدم ، هر چند کسی که عدد او را ثناء نباشد ، ولدی چون من کی او را روا باشد ؟! 

ولیکن تو مادر هر غریبی ، مونس هر وحیدی ، چشمی که تو را نبیند سیاه است ، دلی که تو را نشناسد مردار است ... 

پس هرگز از بریده شدن تعلّقات وحشت مکن ، این پلاک را بر گردن من بیاویز و اسلحه به دستم ده تا سخت تیر بی مرادی در کامشان نشانم و بر درد و اندوهشان فزایم  فإنّ الله یحبّ کل قلب حزین که اگر کلید معرفت و هدایت به دست من بود ،  

هر آینه باب دلهایشان  به معرفت میگشودم و شما را به این گرفتاری و خذلان فرو نمیگذاشتم ، لکن چه سود که راهنمودن و بار دادن کار ما نیست و جز پیغام رسانیدن و دعوت کردن به دست من نیست ، بلکه همانست که جناب مصطفی را گفته اند: لیس علیک هدیهم و لکن الله یهدی من یشاء ، اینست که اگر صد هزار دلیل پیش ایشان نهم و چراغ شریعت به زبان خلیل به راه ایشان افروزم ، نه آن دلیل بینند و نه آن راه روند ، چه ، کونی بردا و سلاما را شنیده  بازهم خلیل را از آتش میترسانند! 
آه ، کجاست آن ذورالفقار حیدری تا در عالم إنصاف بر این مستان بی ادب حدّ شرعی براند و آن غافلان خفته را هم بجنباند 

چنانچه در نبرد خیبر ، شیر دلاور ، حیدر  فرمود : یا رسول الله ، أقاتلهم حتّی یکونو مثلنا ، ایشان را به تیغ چنان کشم که  

یا همچون ما شوند و یا هلاک شوند و رسول مهربانی به لفظ شیرین و پیام پر آفرین گفت : علی جان آهسته باش ... 

و با ایشان جنگ به اندازه ناکسی و بی قدری ایشان کن ، نه بر قدر قوّت و هیبت خویش !
اکنون ما نیز گوییم اگر دستور باشی ، این ساعت تیغ سیاست از غلاف قهر بیرون کشم و همه نسب ها را بریده گردانم  

و چنان نبردی ساز سازم که همه رخسارهای ارغوانی به آنی زعفرانی گردد و اگر هم امر فرمایی نیزه هایشان شاخ شاخ و تیرهایشان تار تار را بر جانم خریدار خواهم شد تا باز هم قرطه رحمت تو بر ایشان پوشانده شود ... 

که من رنج خود خواهم و اندوه دل تو نخواهم !

راهزنان مسیر حقیقت

 

سفیر پرواز پلیدی در آسمان ، انسان هایی هستند که خود را منشاء وحی متّصل میدانند ، چه ، امروزه روز چون در باختر علاقه به ملکوت و سعادت اخروی از رونق افتاد این خود پرستی مقدّس برای کسب سعادت دنیوی تحوّل پذیرفت ومقدّس شد حال آنکه کمال دین ، تحقیق معرفت است در هدایت حال ، و إتمام نعمت ، تحصیل مغفرت است در نهایت کار ...
و خلیل منّت مینهد مؤمنان را که اوّل معرفت میدهد و به آخر می سوزاند ، پس فاعرضوا عنهم و اترکوا کلامهم و سلامهم  إنّهم رجس عملهم خبیث من عمل الشیطان که حرام است بر سالکان و مریدان ، راه این چنین کس رفتن و متابعت چنین کسی کردن که بیم آنست که رونده در وادی تفرقت افتد و هلاک شود و راه حقیقت گم کند و زیر زخم وی ، مردار خوار گردد که او مردار است و جوینده آن چون سگ ، سگ جز مردارنخورد  و نشان وی آنست که همواره ذکر حق او را بر زبان است ولیکن از سپاه عشق گریزان است ، در شبهات بیاویزد و از ولایت بگریزد ، همیشه ترسان و لرزان است و به لقمه ای نان و خرقه ای جاه ، نازان است ، پیوسته در عیادت بیماران است و خود از اهل گورستان است ، نجاسات و کثافات وی در منفعت وی مستغرق گشته ، گویا بر شقاوت خویش عاشق گشته ، صورت او مکر و خداع و حاصل آن فسق و فساد و سرانجام آن عقوبت و عذاب ، که ما را با او نسبتی نیست ، إنّی لا أملک الا نفسی و أخی فافرق بیننا وبین القوم الفاسقین .. 
که برادرم موسی نیز گفت: من پادشاه کسی نیستم جز خودم و برادرانم ، پس جدایی بینداز بین ما و بین قوم فاسقین مائده / 25  
 
ثمّ افهم ، شکی نیست در هدایت جماعت مؤمنان که اگر شکی هست در آحاد و افراد است که بر ایمان بمانند یا نمانند ...
و مگر میشود بر کرانه بی خیالی پهلو داد و گفت چقدر فارغم از هیاهو ، مگر میشود به فکر راهزنانی که فطرت پاک انسانی را مقهور چنگال بی رحم خود میکنند ، نبود ؟ که ارزش انسان ها به اندازه وسعت دل آنهاست و چشمان هیچ نمیتواند راز نهفته در دل ها را بخواند و ببیند و بگوید ، چه ، راهنمونی اگر هست ، فقط راهبران را ، روشنائی اگر هست فقط بینندگان را، که بارخواهان را بار فراوان است و راه جویان را راه باز است و خوانندگان را ، قرآن بسیار است ...
چیزی که هست روشنایی آن بر دلهایشان جز ضلالتشان نیفزاید و ضیاء ذکری للمتّقین ! 
ثمّ أنت ، ارباب القلوب من بدان که با همه وفا کردم ، بیشترین وفا را از تو دیدم ، همه را پند دادم ، پند پذیر را تو یافتم !
همه را خواندم ، مجیب را تو شناختم که اینک تو را نجوا میکنم که تا در سماع علمی از فرشتگانی که صفت خلق مجاز است و مجاز را بر حقیقت راهی نیست لکن چون حقیقت را بر مجاز مستولی میکنند ، عوام النّاس مجاز را جذب میکنند ...
و صفتش صفت حقیقت میگردانند ، اینست که میگویند  اکثرهم لا یفهمون ، لایعقلون ، أفلا تشعرون ؟!
و منت آن خمیر خام وجودت را در تنور بلا نهادم ، أمّا دلم به آن قرص ها بود که هر ساعتی روم و در آن بنگرم تا نسوزد که این کمال را پختن ، در تنور آوردم و نه سوختن را، چه ، همانسان که خام شایسته خوردن نیست ، دل سوخته هم سزای خوان نیست که آتش سبب قطع است و خاک سبب وصل ، به آتش بریدن و کشتن است و با خاک پیوستن و داشتن ، ابلیس از آتش بود و لاجرم بگسست و آدم از خاک بود ، لاجرم پیوست ، پس تا به کی از دارالغروری ، سوختن دارالسرور ؟!
تا به کی از دارالفراری ، ساختن دارالقرار؟ که امروز تمام کردم و اتممت نعمتی علیکم و دانسته خود بر شما اظهار کردم و شایسته وصال حضرت دوست گرداندم و بر همسایگی خود پسندیدم و در نواخت خود افزودم و گویم أنا رضیت بک جارا فهل رضیت لی جارا ؟!  لینک به این مطلب در سایت آفتاب

تو بودنم هستی

‌‌‌إی متّصل به اول ، لاتحزن و لا تستکن بما کانوا یقولون ... که این نامه ای است از درگاه أحدیّت و جناب صمدیّت ،       خلیلِ خداوند خداوندان به مهتر کائنات و سیّد سادات، شمس هدایت ، کیمیای دولت ، بحرهدایت ، سهیل سعادت که ما تو را به خلق فرستادیم تا طبیب دلهای اندوهگینان باشی و مرهم درد سوختگان ، چه ، ما تو را ربودیم و برخود میهمان کردیم ، جان تو از حزینه خزینه تنهایی بیرون آوردیم و در صورتی شیرین و پیکری نگارین تماشا دادیم ...
آن أنوار که به دل تو راه دادیم به کس ندادیم تا به برکت شیرین سخنان تو، خلقی را از غشاوه بیگانگی به نور آشنایی رسانی
ثمّ در عزیزترین کلام خویش عهد کردیم هر که نام تو برد ، او را نگزیم و نرنجانیم ، إنّا کذالک نجزی المحسنین !
با این همه ، چگونه است که چشمان نرگسین ما را ، غرقاب میکنی ؟! گویا نجوای نیایش را حاشا میکنی !
حالیا که در منازل دوستی ، منزلی برتر از منزل رضا نیست و ثمره ای بزرگوارتر از ثمره رضا نیست ...
و هم تو بنده ای و راه آزادان می روی ، تو بنده ای و راه خداوندان میجویی پس آن بکن که او پسندد ، آن پسند که او کند ،
تا به کی به نگارستان و بوستان مشغول شوید که آنگه از دوستان واپس مانید و به ایشان در نرسید !
هر چند هر کس از ما دنیا خواهد از وی دریغ نیست لکن از آخرت در ماند که هر که دنیا دوست دارد ، از خدا خبر ندارد و هر که از خدا خبر ندارد از آن حیات طیّبه که دوستان درآنند بی خبر باشد که من کان یرید الحیات الدنیا و زینتها ، آنست که پیوسته به اندیشه دنیا خسبد و بر اندیشه دنیا خیزد تا صبح دولت از افق سعادت کی پدید آید!
حال آنکه سعادت بندگان در عنایت دوست است و با خطاب یا نوح کم تنوح ؟ که دوست گوید !  پس چه اندوه بری به تنهایی
که من با توأم ، حاضر دل و مونس جان توأم ، غریب کی باشی چون من وطن توأم ، مجرم کی باشی چون من وکیل توأم ، بی فرزند کی باشی چون من فرزند توأم ، قل لی تستوحشین و أنا معک ؟!

بگفتم ولی نگفتم

معاشر النّاس ، سلام علیکم کیف أنتم إن کان أشکالکم و أصحابکم سبقوکم و أحد منهم لایهدیکم فإنّا أهدیکم ، إن عاملنا بما تستوجبون فأین الکرم ؟! پس به صورتها بس منازید که صورت ها را قدر و مقدار نیست ، کاری که هست جز با دل های پردرد نیست، چه، هر کس صفات خود قربان مهر أزل کند ، أسرار علوم حقیقت از دل وی سر بر زند، هر کس یعقوب وار در بیت الأحزان عشق نشیند به صحبت محبوب رسد، مسکین آنست که عمری به سر آورد و او را از این حدیث بوئی نه ! 
سکانس اول :
عافاک الله إی بخت نیک ، این چیست که کردی؟ از چه رو هوس گشودگی أسرار را در ضمیرم ساخته و پرداخته کردی ، فإن کنت فی شکّ ممّا أنزلنا إلیک فاسئل الّذین یقرؤن الکتاب من قبلک - یونس۹۴ - که کژی، بیگانگی می افکند و می آلاید و تو امروز جوانی  چشمهایت حرفهای مرا می شنود، منی که قد خمیده ام ، باز نشسته ام ، دل شکسته ام که تو برایم ناز کنی برای خواندنم ، فهمیدنم از شوق و شادی آواز کنی ، سفره نور را با حقیقت آغاز کنی و باز چون بازِ محبّت در آسمانم پرواز کنی !
سکانس دوم :
 
إی بازِ هوا گرفته و باز آمده به دام دوست إی دوست ، نامت آرامش دهنده دلهاست و نگاهت رقصنده غم ها ...
اینک از چشمانم شرمساری میخوانی؟! حالیا که موج موج ألفاظ آهنین بر سرم آوار میشود گوئیا یکی معلّم دیگری بوده است  اینکه کدامین استاد است ، نمیدانم  ، آنقدری میدانم  که دل باخته ام به روزگاری که تو در آن روزگار عمر میگذرانی ...
 توئی که نامداری و بزرگوار ، هم در عشق و هم در کردار ، دشمن را دارنده و دوست را یار ، کار هر خصم را پذیرنده و هر جرم را آموزگار ، مرید را قبله و دل ها را یادگار هر چند کلّ هذا علیک عذاب که من هم بسم الله از زبان تو میرانم ...
تا تو گویی الحمد لله
و شکرا لله که تو خود را ندیدی و دوست را دیدی ، وه که چقدر درست دیدی ! که دوست نیز گوید : جان فدای رضای تو، دل فدای وفای تو ، چشم فدای بقای تو کز مهر تو آتشی افروخته ام وز پس آن به خودی خود سوخته ام
چه آنجا که مغناطیس صدقی باشد لاجرم کشش تصدیقی نیز باشد ، اینست که میگوییم إی جماعت أخوان خاصّه بگوش باشید که هر کس این خانه را فی نصاب مجد و بیت شرف زیارت کند و در آن مخلص بود ، وی مهمان منست و از کسان منست و از نزدیکان منست !
سکانس سوم :
إی خدایی که بر بنده مهربان تری از مادر ، کودکی بودم که مرا از آب و آتش ایمن داشتی ، از کودکی به جوانیم رساندی ، به فهم و فرهنگ بیاراستی و به علم و بصیرت نیز ، تا بدانم که من منم و تو تویی ...
من آن کنم که خود سزای آنم که گر گدایی بر پادشاهی وارد شود با وی نگویند که چه آوردی که به وی گویند چه میخواهی؟
اکنون مرا بگوی از گدایی چون من چه آید که تو را شاید ؟!  مرا بگوی و بنگر که مادر فرزند خود ، کی در آتش اندازد که تو میخواهی مرا به آتش اندازی ...

الیوم بقیت یتیما

هر کس را عیشی است و عیش ذاکران به یاد اوست ، هر کس را امیدی است و امید دوستان به دیدار اوست .... 

بَه ، مبارک باد آن شبی که بامدادش اینست ، عزیز آن بنده ای که سزایش اینست که بلا از درگاه ما خلّت دوستان است ... 

و جرعه محنت از جام محبّت نوشیدن ، پیشه مردان است ، هر که نهاد او نشان تیر بلای ما را نشاید پس طلعت او هم محبّت و کلام ما را نشاید ، اگر چه عادت خلق چنان است که هر که را به دوستی اختیار کنند ، همه راحت و آسایش نیز در پناه دوست خواهند و لیکن سنّت خلیل به خلاف اینست که وی هر که را به دوستی پسندد ، شربت محنت با خلعت محبّت ، با هم به وی فرستد ، تا بدانی که أسرار تقدیر بر قیاس خلق نیست .... و هزار جان مقدّس فدای آن نقطه سعادت باد که روز میثاق بر جانهای دوستان تجلّی نمود ، مهربان تر بود بر ما از ما و از مادر ، گفتم مادر ، رنگ از رخسار قلمم افتاد ! 

ألم یجدک یتیما فأوی؟!  که آن روز هم حضرت مصطفی در شاهراه مدینه قدم می زدند پس یتیمی را دیدند که کودکان بر وی جمع آمده و او را خوار و خجل می ساختند ، هر یک بر وی سخنی گفته ، یکی گفت پدر من به از پدر تو و دیگری میگفت مادر من ، سر از مادر تو و آن یتیم میگریست و در خاک میغلتید ، رسول مهربانی چون آن کودک دید بر وی بایستاد و گفت دلبندم تو کیستی و چه رسید تو را که اینچنین درمانده ای؟ کودک گفت من پسر رفاعه انصاری ام ، پدرم روز احد کشته شد و خواهری داشتم و مادری که باز شوی اختیار کردند و من تنها شدم و اکنون درمانده ، بی کس و بینوا ...  

رسول چون حال وی نگریست بسی گریست و گفت فرزند عزیز نور دیده ، اندوه مدار و ساکن باش که گر پدرت کشتند ... منم محمّد که پدر توأم و فاطمه خواهر تو و خدیجه مادر تو ، کودک شاد شد و برخاست و آواز برآورد که إی کودکان اکنون مرا سرزنش مکنید و جواب خود شنوید ، فإنّ أبی خیر من آبائکم و اُمّی خیر من اُمّهاتکم و اُختی خیر من أخواتکم ... 

آنگاه جناب مصطفی دست وی گرفت و به خانه فاطمه برد و گفت یا فاطمه این فرزند منست و برادر تو ... 

پس دخت نبی برخاست و او را بنواخت و خرما پیش وی نهاد و روغن بر سر وی مالید و جامه نو بر وی پوشانید و او را همراه خود چون فرزندش به خانه های دیگر انصار می برد تا زمانی که پدر ، خود صورت مبارک بر خاک نهاد ...  

و آنگاه بود که شهبانو نیز فریاد کرد : وا أبتاه الیوم بقیت یتیما ! الله اکبر من هذه المصیبة  

همی افسوس که من نیز غریبم و شما مرا در عشریت من آزار می دارید ، سزاوار و نیکو آن بود که مرا در الله نگه دارید و از بهر وی آزارم دارید نه از بهر عشیرت ، پس باش تا فردای قیامت ، آنگاه که دوستان به نور معرفت بر مرکب طاعت ، فرا بساط إنبساط راه روند و در مقام شهود بنازند ، من شکایت تو را به رسول خدا نمایم که نه به خود آمدید و نه از برای خود آمدید ، راست رفتید و راست نگفتید  و چون از آسمان آیتی آمد که ذکر فضیحت و عیب شما در آن آیت بود ...  

وأمّا الذین فی قلوبهم شکّ و بغض للإسلام و المسلمین ، ماتوا و هم کافرون ، پس شنیدن آن برشما گران آمد و دشوار ، خواستید که برخیزید و بگریزید تا آن نشنوید ، پس ماندید و با یکدیگر به إشارت گفتید که یا محمّد ، همه ألفاظ تهدیدند ، پس بیاور قرآنی غیر هذا ... 

که در آن بی احترامی به لات و عزّی و هبل نباشد ... حال آنکه دستان من میداند که از چه نویسد !  

پس چون سخن گویید به حکمت گویید تا دلها بربایید، جانها را صید کنید تا بازوار پرواز کنند و در ملکوت أعلی جولان کنند و جز در حضرت أحدیت آشیان نسازند که خدای بیرون خواهد آورد از دلهای شما آنچه که میترسید آشکار شود!  

ثمّ بارالها ، تو دانی که این معدوم را معلوم تو داده ای که آن را در رضای تو فدا کند ، پس بنگر که دوستان و دشمنان تو ، ما را به سزای ما صفت نکردند و سعادتین ، یار ، حرمت نگاه نداشتند ، و نیز بنگر مرا کز گفته خویش واپس نیایم که گذاشتن فعل منست و برداشتن فعل تو و هم در تقدیر آجال و أرزاق من اینست که ناسزا گویان و باطل ورزان حقیقت را بطرفة العینی درنگ ندهم تا ایشان را بعقوبت عاجل از اهل حق جدا گردانم ، پس اگر بر ما جفا کنند و بر ما بهتانی نهند ، این تن خوار را به صدقه خلقان دادم تا تو ایشان را نگیری ، پس چشم از ایشان بر مدارید و بدوام نظر ایشان را گرامی دارید که خداوند هم در دل ایشان مینگرد که جهان نقطه گاه عشق است و دنیا بارگاه محبّت به لسان صدق و قدم صدق ما نیز سبق برعنایت ماست و هم فضل بر سعادت شما ، که ما در روز أزل در میثاق اول ، مؤمنان را در مجلس انس از جام محبت  بکأس مودّت شربت مهر دادیم و ایشان را سرمست و سرگشته آن شربت کردیم و ایشان را عهد بستیم که باز آریم شما را به این منزل کرامت و باز بنوازیم شما را زیادت از این فضیلت ولی چون این نپذیرند پس هرگز نرسند ، آنانی که دوستی ما به جان و دل خواهان بودند و روزی به مهر ما یکتاگویان ولیکن امروز بد عهدانند ، بی وفایانند ، فراموش کارانند   فنحن أیضا فی الجفاء مثلهم ، إذاً هجرناهم کما هجروا ...

مرا بپذیر إی دلپذیر

 روزها و شب ها میگذرند اما من طولانی تر میشوم

گفتم چه بودست و دوست را چه رسیدست که سلام میکنیم ومی پرسیم و جوابی نمیدهد ...
چه ، دوست که رفت ، دل نیز از پی او روان شد و من ندانستم کز پس دوست روم یا از پس دل ؟ تا اینکه هاتفی آواز داد کز پس دوست شو ، که عاشق را دل  از بهر یافت وصال دوست باید ، چون دوست نباشد دل را از چه خواهی ؟
روزها گذشت ، آنهم چه روزهایی ، کارها کردیم چه کارهایی ، آه از آن روز که هستی حیران شده ، جانم بر لب رسیده ، چشمم گریان شده ، زندگی برایم دو پنجره شد ، دستم اما کوتاه از پشت حجاب ضخیم تکنولوژی !
آن قدر صدایت کردم تا آسمان هم صدا کرد تا که شاید تو بیایی که آمدی! و گفتی آگاه باش که لشگر نیستی تاختن خواهد ؟
اینک هستیا إی مایه فطرت و إی نقطه سعادت ، اگر بخوانمت برانی وگر بروم بخوانی؟! پس من چکنم از این حیرانی ؟! حالیا که خود تدبیر کردی و مرا به بازار عشق کشاندی و از مقابل گوهرهای یکدانه ات ، یک یک ، تماشایم دادی ...
و امروز مرا می گویی خوب نگر تا نگویی چه میکنی؟
حال آنکه تواریخیان گفته اند یکی سخت گرفتار عشقی بود و در آرزوی سخن گفتن با محبوب  ولیک از شرم امتناع میکرد ، پس دانست که محبوب را با جواهر میلی باشد ، رفت و هر چه داشت به یک دانه گوهر پر قیمت داد و بیاورد و برابر محبوب سنگی بر گوهرنهاد تا بشکند ، آن معشوقه که طاقت نداشت گفت : ای بیچاره چه میکنی ؟!
و عاشق گفت : آن میکنم که تو گویی چه میکنی ؟
 پس تو ای به طبیب قلوبهم و به حبیب معشوقهم ، اینک که هستی به یاد خود مناز و تذکیر ما ببین کز من و ما نشان دادن  دوگانگی است و دوگانگی دلیل بیگانگی ، دوگانگی آنجاست که امروز و فرداست و عاشق از امروز و فردا جداست ...
ثمّ بنگر مرا تا خود را نبینی  ، وز مکتسبات خود ندانی کآن همه مائیم و ما بودیم و مانواختیم و ما ساختیم تو را و بر آن افراشتیم ، حق من در دل گیر ، عهد من با جان ببند که من نیز با تو جز با جان و دل سخن نکردم ، دل که ملک توشد دیگر، جان را هم اگر خواهی إشارت کن ، توقف نکنم ، چه ، آنروز که نام ها میخواندند و نام من از صفحه هستی پاک شده بود این تو بودی که در آتش دستگیر خلیل شدی ، گوئیا تو خود همان آتشی هستی که وجود من بدان احتیاج دارد ...
افسوس که هر کس آتش ، تن او سوزاند و این بیچاره را جان میسوزد فخذنی الی النار یا هستی فإنّ ذکر هستی طعام نفسی وثناء هستی شراب نفسی ، نفسی فداء قلبی ، قلبی فداء روحی ، روحی فداء هستی !

آتش بهانه بود ؟

عجب کاریست کار دوستی ، یکی سوخته و در بی قراری گمگشته ، یکی کشته و در میدان إنفراد سرگشته ، یکی در میانه راه نهان گشته و دیگری در کسوت عیان جمالش گل کاشته  حال آنکه من از بس در دیده خیالت دارم در هر چه نگرم تویی پندارم که ما این راهها همه در پی شناخت تو رفتیم و خادمان تو را عهد محبّت بستیم ، هر که تو را خواست او را خواستیم 
هر که تو را برگشت او را برداشتیم حالیا که خود به دانی هر چه در عالم از دوستنانند همه در آرزوی نواخت مایند ولیکن این ماییم که نوازنده تو،همه در جستجوی مایند وماییم خواننده تو،همه در آرزوی محالند و ما هم امیدوار به معیوب نوازی تو
اینک که باز آمده ام باز هم در سر گریستنی دارم دراز ، ندانم کز حسرت گریم یا که نه ، از روی ناز که این آب که تو بینی
گریستن منست
که خیانت عارفان آنست که در غم نایافت وصل دوست ، اشک خون نریزند که گفته اند در فراق دوست چندان باید گریست که وهمت افتد که دوست با قطرات اشک آمیخته است و در کنارت ایستاده است !
اکنون ما را بگوی چگونه ثناء تو خوانیم که بیایی ! به روز خوانیم یا به شب ؟ بلند خوانیم یا که نرم ؟ عیان خوانیم یا که راز؟
آهسته گوییم با که آواز خوانیم ؟ روزی چند شمریم تا که شاید ، تو بیایی ؟! آیا کمند لطف در میان آتش ، تعبیه بود ؟
آتش عشقی را گلستان ، بهانه بود ؟ بانگ گرگی برخاستن و گله ای در رفتن چاره بود ؟!     پی نوشت اینجا

مرد عشق توأم

 

زمانه عجیبی شده ، سحر سامری رونق گرفته ، دین سازان دروغ پرداز اوهام و مخیّلات خویش را بنام گشودن راز حیات ، در نمایشگاه های رنگارنگ آخرالزمانی عرضه میکنند ، وصیت میکنم أحدی آن را نپذیرد که رستگاری همیشه در درست نگاه کردن و درست شنیدن است ، پس آنان را بنگرید و عبرت گیرید که در تلاشی مذبوحانه ، کاسه گدایی به سوی تاریکی دراز کرده اند و از ظلمت نشانی نور می طلبند ، حال آنکه بصیرت تنها راه ارتباط با خورشید است  و من امروزفریاد میزنم که اینجا دوراهی آخرت هست ، معیار اوست ، تصمیم خودتان را بگیرید ، هر آنکه با  اوست ، این طرف خط بایستد ...
و هر آنکه بریده ، آن طرف خط بایستد و خود را حلق آویز کند یا که نه ، تفنگ به دست گیرد و شاید ما را نشانه ! 
باکی نیست ، در ساحل فلاح ، گرداب را عشق است و جان ناچیز ما نیز ارزان ترین سکه تقرب به  اوست !
هیهات که بی گذشتن از جان وصل  او را بخواهیم ، آنهم با هزار دام کفری که در راه منزل او گسترده است ... 
و ‌إی تنها تو هستی ، نمونه ام ، بدان که تنها سعی بین صفا و مروه کافی نیست ، باید در چشمان او قربانی شد !
زین روی از خدای خویش بخواه پرده ای ساز کند تا سرخوشانه ، خون خویش را در معرکه عشق تقدیم حضرتش عج کنیم ! 
بی ملامت از بی آسمانی و تنهایی ، نظرات خود را در مورد عکس بیان کنید ، قول میدهم بخوانم و قول میدهم ساکت بمانم ...