



ای سردار تا سر دار رفته عشق و ای پایدار تا پای دار مانده عشق ، عبارت در وصف تو عبادت میشود و قلم ، سلاح صلاح ، به حکم جواز پیکر صد پاره ات ، دعایم کن که تهیدستی بی کران روحم را تنها دست تو دستگیر است که قفس وهم است ، من از بی و پر و بالی زمینگیرم ......... آه ، ای تیغ های تشنه تبدار مرا دریابید که من هم چون شما از خاک خوردن های خود سیرم
برای شهیدمحمد گلدوی که با ازخودگذشتکی جاان دهها نفر را نجات داد. کسی به فکر گل های این باغ نیست ؟
می نویسم از: روزمرگی هایم
یک نفس دیدار بود اما دل آیینه ها تا قیامت می تپد در حسرت تصویرما ، که چرا از من تو بگریزی ، چرا من از تو بگریزم ، تو از عالم مرا داری ، من از عالم تو را دارم ، تو را دارم و وقت ها ، که بگویم منی وجود ندارد اگر تو باشی اما حالا دل شیدایی ام هی میکشد حالا ، که : خدایا زغمهای زمینی و زمانی از که گیرم سراغ غصه های آسمانی ؟ که بی تو در این دنیا ، فقیرم ، بی رفیقم ، پا در رکاب هزار گانه تقصیرم ...
می نویسم از: برای تو
در حوالی احساس ، چشم هایم را به چشمه سپردم ، ناگه شعری در قطره هایم دوید ، قطره قطره به دریا رسیدم و از دریا به اقیانوسی که صدایم میزد : آهای فلانی تو چرا تمام اشک ها را برای دستمال خودت برداشتی ؟ پیش از آن که دستی تکان دهم ، به عطسه ای متلاشی می شوم و حسی نامکشوف ناگهان منتشر میشود و با صدای در از خواب بیدار، در را که می گشایم سایه ای به کوچه می گریزد ، در را که می بندم سایه ای به در میکوبد . آه بانوی گریه های ماه ، تو همیشه رفته ای و من همیشه مانده ام ، بی آن که دیده شوم نگاهم میکنی و نگاهت هر لحظه آشنا تر میشود وقتی با من سخن میگویی ای عشق سخنگو ؛ پس محض هر چه لیلایی ات می کند تسبیحی بینداز تا از فال به در آیم که گیاه باشم و آب باشم یا همان چکاوک چاوان بر طوبا ؟ که رؤیاهای مشق شده را تحریر کنم ، سرگذشت جهان را ، تا چشم بدوزی جایی ، به جست خودت در کنج و سوی جهان ، از این بیش از جهان چه می خواهی ؟ سنگی برای حیات و اسمی برای مرگ !
می نویسم از: برای تو
حضرت آیت الله العظمی حاج سیدعباس حسینی کاشانی دارفانی را وداع کرد محرومیت دل را کدامین محرم ، مرهم خواهد نهاد ؟ با که گویم این غم سهمگین قسمت را ؟ خودکار به میل خود عمل نمیکند وقتی خبر ارتحال آن عالم و معلم فرزانه خویش را شنید که عارفانه ترین لحظه هایم را در نگاه آن بهترین زمین هنوز یاد دارم .عزیزی که هماره به من راه از یاد نبردن خدا را یاد می داد و آن تنها چیزی است که دلهای شکسته در فراق به یاد او آرام می گیرند و البته که اهل زمین را دگر قراری نخواهد بود چرا که زلزله ها از آسمان در راهند جز این که بروند یا توبه نمایند . این بود مجملی از مفصل و مختصری از مطول وکان وعد ربی حقاً
می نویسم از: روزمرگی هایم
برای صرافان نقود بازار معانی و جوهریان دکان نکته دانی شریعتی هماره سمبل و افشره تمام عیار حقیقت پژوهی بوده که تلاش داشته دین را با شیوه ای در خور و با سرمشقی از عبارات شیرین به نسل امروز تحویل دهد ، دریغ از آنکه دین به بیان نمود بخشی حاصل کند و کاوهای منطقی و فلسفی و علوم عقلی و نقلی از فقه و اصول گرفته تا عرفان و کلام و رجال و ... است که وی از تمامی آنها بی بهره بوده است . به راستی شخصی که در کتاب کویر ، فلاسفه را پفیوزان تاریخ می نامد و علمای طراز اول اسلام را ، حلی ها و مجلسی ها و خواجه نصیرها را آخوند درباری میخواند ، چگونه خود را صاحب نظر در حوزه دین می داند و می دانید ؟ حقیقت این است که او خود را با قدمی لنگ و دلی تنگ به کار زده تا ده را بیست و صد را دویست کند دریغ از آن که اگر عزیزی کمتر آشنایی با مبانی منطقی و فلسفی داشته باشد و عقل و انصاف به خرج دهد به راحتی وصله های دین سازان دروغ پرداز را تشخیص میدهد همان گونه که لؤلؤ را از زخرف . در مقابل اطفال مکتب نرفته کجا درک میکنند مشکل این بیان ها و دسیسه های تاریک و سیاست های باریک او را که فریاد میزند : ترجیح میدهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم!......
آری برادر ؛ افواج هموم و امواج سموم متراکم و متلاطم است ، یکی را مینوازد و دیگری را میافروزد که زهر قلمش از تیغ اجل برنده تر است که نه جان آدمی را بلکه دینمان را از بین میبرد . لذا بنا دارم اگر تالی کتاب اسمانی و ثانی سبع المثانی عمری مقدر نماید و تقدیر آسمانی با ندبیر انسانی مساعدت کند، و دواعی استتار و موانع انتشارنیز مفقود باشد هر از گاهی جملاتی از شریعت شریعتی را بازگو وبه بوته نقد نشینیم . ادامه دارد...
می نویسم از: مباحث اسلامی
هر کجا معاینه بینمت تو گویی در دلی ، هر کجا به خاطر آرمت همانا در مقابلی ، ندانم بر دلی یا دیده من ، چه دیده و کدام دل ؟ دیده ام دل شد و دل دلبر شد ، از دیده اثر نماند و از دل خبری ، آخر چه نویسم ؟ با کدام دل با کدام دست ؟! دستی بر دل و دلی به دست دارم ، دلم در دست دوست و دستم بر دل از دست اوست ؛ آخر چه نویسم وقتی اسمت را نمیشناسم و عصمت ات را تنها میدانم ؛ تو بگو ؛ پای بسته مرغی را اگر پرواز باشد جز باندازه رشته نیست و بشبک افتاده ماهی را اگر رفتار باشد جز تا کنار صیاد ، راهم نمودی و پایم بستی ، پایم گشودی و بالم شکستی ، شکاری را که زخم کاری است اگر رحمی کنی ، زخمی دیگر زن ای زن، من حتی خوابت را هم ندیده ام !
می نویسم از: برای تو
نام تو ، نام آور نام نامی آن بی نام و نشانی است که بی نام و نشان او ، عشق را نام و نشانی نیست و من قطره ای هستم به تو که می اندیشم ... قطره ای خرد دل که به دریا زده و تو را و عشق تو را به دریایی از آتش مثال میزند ، چرا که تا تو در بودن بوده ای ، آتشی عظیم بوده ای برای آتش کشیدن آتش های زندگی سوز زندگی من ، ای ناخدای اندیشه من در این بحرموّاج ناخدایی ها !
می نویسم از: برای تو