![]() |
|
![]() |
هوای زمستان مرا میکشد

إلهی من طرّاح لحظه های دلم و لیکن از هلاک تقدیر تو خسته ام ، از تمام عشقهای دنیا همین که تو را داشته باشم رسته ام
به من بگو آخر ، سیب که را گاز زده ام که در فراقِ همیشه ی یار مانده ام ؟!
برای جبران شکسته دلی ها چند روزی به سفر خواهم رفت ، حلالم کنید
صداقت یعنی تو برمیگردی

تواریخیان گفته اند که موسی علم کیمیا به خواهر خود آموخت و وی خواهر زن قارون بود و به قارون باز آموخت ،
و سبب فراوانی مال وی شد ، پس قارون هر چه توانست از قهر و غلبه بنی اسرائیل گرد کرد تا موسی را تنها بگذارند ،
آنقدر بر وی ستم کرد که موسی به سجود در افتاد و بگریست و گفت : اللهم إن کنت رسولک فاغضب لی ...
بارخدایا اگر من رسول توأم ، از بهر من خشمی بگیر و قارون را جوابی ده ، از الله جلّ جلاله خبر آمد که :
مر الأرض بماشئت فإنّها مطیعة ، زمین را در فرمان تو کردیم ، آنچه خواهی از او خواه !
پس موسی روی به بنی اسرائیل کرد و گفت : هر که با منست از او جدائی گیرد ، سپس بفرمود : یا أرض خذیهم ...
ای زمین قارون را برگیر ، پس زمین دهان باز کرد و تا زانو قارون را بلعید ، دگر بار گفت یا أرض خذیهم ...
و این بار قارون تا به کمرگاه به زمین فرو شد ، سوم بار گفت یا أرض خذیهم تا به گردن فرو شد ...
قارون چون همی قهر حق میدید به فریاد می آمد و در موسی میزارید و به حق قرابت و خویشاوندی سوگندش میداد
که بر او رحم کند و موسی التفاتی نمیکرد و به عاقبت گفت یا أرض خذیهم پس سراسر به زمین فرو شد و ناپدید گشت ،
ثم ربّ العالمین فرمود : یا موسی ما أفظک و أغلظ قلبک استغاث بک سبعین مرّة فلم تغثه ، أمّا و عزّتی و جلالی لو استغاث بی مرّة لأغثته ،
یا موسی این چه درشت طبعی و سخت دلی است که تو داری ، هفتاد بار از تو بخشش خواست و به فریادش نرسیدی ؟!
به عزّت و جلالم سوگند اگر یک بار ، مرا میخواست ، او را فریاد رسیدمی ...
اینک صنما رحمی بکن بر ما که من نه قارونم و نه تو موسی ، من عاشقم و تنها ثروتم دفتر شعرم هست و چشمان زیبای تو
من قارون نیستم و هرگز پادشاه جهانی نبوده ام و لیکن احساس داشتن تو ، مرا به این رؤیا فرو میبرد که پیامبر جهانی هستم
که آدمیان را به بهشت ناب مژگانت دعوت میکنم ، آری ، من فقط یک شاعرم که شعرهایم طعم دیوانگی میدهد ...
امّا دهانم به بوی عشق آغشته نیست ، چه کنم که مردم از عطر واژگانم میفهمند که مقصودم توئی !
می دانم ، می دانم که دستانم با کج ترین سلیقه گناه کردند ، پس به سکوتت ، به قوی ترین سلاحت احترام می گذارم
تا کمی اشک را حس کنم ، اشک هایی که حالا معنایی به جز اشک دارند ، سکوت میکنم بی آنکه چیزی بگویم ...
مگر همین را نمیخواهی که بگویم همیشه حق با تو بوده است ، پس سکوت میکنم ، چرا که آن چیزی که باید نجات داده شود عشق است و شعر است و یک دنیا خاطره خوب .... و تو غمت مباد گرعمر گل کوتاه است که گیسوان دلدارت بلند است
و این از آن سحرها که تو میکنی عجب تر نیست بانو ... !!
پس منتظرت می مانم امّا به دنبالت نمیگردم که عاشقی در وصال چون ستاره ای که به روز رسد ، نابود می گردد ...
که جستن در یافتن نیست ، چه ، جسته در یافته نیست شود چون شناخت که در شناخته شدن و دیدن که در دیده شدن ...
منتظرت میمانم و در تنهایی خود غریبانه میسوزم که سوختن من بی تو آغاز می شود ،
آیا دیده ای پروانه ای را که بی شمع بسوزد ؟!
غم نوشت : مادرش نیست و فرزندش هست و اشکی خلاصه یک عشق ، آه ، ای کاش بی مادری هرگز از مادر زاده نشده بود ...
تنها با یاد او اگر بروی
جهان بداشته ایست و داشته را از دارنده گریزی نیست ، پس چنانچه زندگی تن به حرارت عزیزست ،
زندگی دل نیز به حرارت عشق است پس چنان مست عشق او می باید که نفخ صور شما را به هوش نیاورد ،
چه رسد به دنیا که دنیا فقیر است ، جان از شما ستاند و نان در عوض دهد...
پس اگر طمع به چیزی دارید روی به ناحیه حق آورید که خدای کریم است و غنی !
و امروزه روز، چون در باختر علاقه به ملکوت و به سعادت اخروی از رونق افتاد ،
این خودپرستی مقدّس برای کسب سعادت دنیوی تحوّل پذیرفت و مقدّس شد ...
زین روی اگرچه با جماعت رفتن ، موجب أمن و إطمینان است أمّا به تنهایی رفتن نیز لذّتی دارد ،
حالیا اگر همراهی کنید همراهیم و إلّا تنها می رویم و شما را خوابی خوش !
که ما را شوق طلبی ساکن شده که جز به آتش شوق جمکران نتوانیم سوخت ،
پس اگر دلی سوخته دارید ، بیاورید و گر چون آب خنکید از من بدور که جراحت را آب زیان میدارد .
و تو إی جان و إی جانانه ام ، به خدا تولّی کن و از غیر او تبرّی کن و این راه را به أقدام محبّت ، دو مستانه بل دیوانه شو
که جهان سراسر جان است در دیده عارفان ، چرا آدمی آن دیده به دست نیاورد تا در خانه خود نشسته پیوسته در صید باشد که أسیرتن مانده همچون کاهست و مغزی ندارد که دل را از تغذی به آن قوّتی حاصل شود چه ، مغز وجود دل را باشد
و اولوالالباب آنانند که تغذی به وجود کنند که هر کس بر این حقیقت باشد ، سلام من بر او باد بما صبرتم علی درس العشاق
پس سزد از کارهای بزرگ وجود واقف شویم تا این کارهای خرد بر چشمانمان حقیر شود هر چند دانم که این نه گناه ماست
گناه آنست کز خاکیم اگر اکنون پی چیز دیگری میرویم ، اینست که عاشق کاروان مانده ایم !
وشاد آن روز که بدولت محمّد ، دست بدست ، به دست بوس او رسیم و در خاک پای او افتیم و گوییم :
یا نارًا تحـتاج کــیانی ، دلم پرواز می خواهد ، دلم آواز می خواهد ...
و تو إلهه من ، إی سرود جاری دلهای خسته، این رود وجود ماست که پس از تجربه هزار مرداب باز هم به تو می پیوندد هل ترید أن تفحص قلبی؟ آیا میخواهی قلبم را بگردی که گر مرا با این قلب به آتش اندازی دشمن توشیطان لعین شاد میشود
که یکی را ربودم وگر مرا بهشت اندازی ، رسول تو مسرور می شود که یکی را آوردم و من به خودت قسم می دانم
که تو خوشحالی رسولت را بر خوشحالی دشمنت ترجیح میدهی و سرور رسولت را بیشتر می پسندی !
تشکر نوشت : نوشتن بر روی کاغذ سخت است ، مخصوصا اگر حرفهای دلت باشد ، اما گوئیا چاره ای نمانده جز اعتراف به زیبایی و سحر قلم مهرداد و سپهر آسمانی
دوست اوست

نمیتوان گفت که نمیتوان یافت و نمیتوان گفت که توان یافت که عزّت رضا نمیدهد بخوانم : لو کان فیهما الهتان لفسدتا ...
تا بگویم : سپاه سعد بهانه بود یاران ، الهی حسین را تو از ما گرفتی !
إلهی ، آتش نشان جودست و دلیل سخا ، عرب آتش افروزد تا بدان مهمان گیرد ، هیچکس به مهمانی آتش چون حسین نرفت
و هیچکس میزبان آتش چون خلیل نشد ، خلیل آتشی جست که گلستان شد ، حسین آتشی یافت که خیمه سوزان شد ،
اینک مرا بگوی نار را با تو چه راز است و اهل آتش را با تو چه ناز ؟!
إلهی ؛ پسر را مادر بودی از بیم فرعون ، او را به تابوت کردی و به دریا انداختی ،
پس چرا اصغر را تشنه از دجله ، به زخم شفقت حرمله پیراستی ؟!
إلهی ، قوم موسی را چهل روز در وعده مناجات به انتظار داشتی ، از سی که گذشت همه مرتد شدند ،
حالیا شاهد باش که مائده امامت امّت را هزار و اندی سال است که سفره برچیدی ولیک ما هچنان گوییم دوست اوست ...
إلهی ، همه را بر تو برون آوردیم و همه را خصمان خود کردیم فإنّ الاتّصال بالحقّ علی قدر الانفصال عن الخلق ،
پس چنانکه اهل عالم از بی نعمتی غریوناک گردند ما از بی بلایی بفریاد آییم و هر چه آسیب از بلای دوست بیشتر بینیم
بر بلای خویش عاشق تریم ، پس اندوهمان را اندوه تر بفرما که بلاء دوست بودن خوشتر از آن که بغیر دوست مشغول بودن
إلهی ، اگر صد سال جفا کنیم تو را چون عذر خواهیم حسین را شفیع ما مکن تا نداند که ما چه کرده ایم ،
و اگر شفیع انگیزی عدد جفاهای ما را با وی مگو که آتش جهنم ما را خوشتر آید تا سرافکندگی روز حشر ...
إلهی ، همه رفتند و ما ماندیم ، همه برگشتند و ما بر وفائیم و لیکن شمع های انتظار در شمعدانی های حجله مادر سوخت ، درهای بهشت بسته شد ، پلاک ، گردن آویز خواهر و چفیه ، سجّاده من شد ...
کاش جنگ بود و مادر باز هم با نفرینش مرا دعا میکرد که پسرم برو ، الهی که به تیر غیب گرفتار شوی ...
إلهی ، به گوش اروند چه خواندی که در آخرین لبخند یونس ، محل گمشدنش را نشان ما نداد دریا ...
إلهی ، میدانی که دل ما به تنگ آمده است از گفتار ناسزایان و جهل بی حرمتان ، پس عمّا تسئلنی ؟!
فإنّ من وجهها شمس الضّحی والنّاس فی الظلمة من لیلهم و لا لیلیهم ، فربّ عجّل شهادتی قبل أن تغیب الشمس !
تشکر نوشت : إلهی ؛ اگر از چشمی که سرشته مهر توست اشک آید ، چه فرق است کز دستان قطع شده عباس ، آب آید یا آبرو ؟
و از گلی که سرشته مهر دوست ، دل آید یا دلبر ؟!
یک دریا دلتنگی

دریا ، به ماهیانت بگو چرا یونسم را پس نمیدهند ؟!
تو بودنم هستی
عزیز همیشه ام ، برای من همیشه تویی وگر بهانه ای باشد برای نوشتن باز هم مراد من تویی که برایم بهانه ای ...
و تا زمانی که إنّا هستیم برایم هستی ، جز این باشد تو برایم سایه ای که شرط ما در این کتاب آن بود که مجلس ها سازیم !
و پای کوبان، کلام با تو بودن سرائیم که ما به نشان تو بینندگانیم به شناخت تو زندگانیم به یاد تو شادانیم و به یافت تو نازانیم !
أفسوس کز تو چه دیدیم جز خطا و بلا ، وز من چه بود تو را جز وفا و عطا ؟!
و این إشارتی است به معرفت عارفان که عاصی را معصیت از عذاب رسد نه عذاب از معصیت !
چه ، نه هر که راه دید ، راه برفت و نه هر آنکه رفت به مقصد رسید و بس کس که شنید و ندید و بس کس که دید و نشناخت
و بس کس که شناخت و نیافت که یکی شنید و یکی دید و لیکن تنها یکی رسید !
اکنون تو چه شنیدی و چه دیدی و به چه رسیدی؟ ذکر حق شنیدی و چراغ آشنایی دیدی و به روز نخست رسیدی؟!
إجابت لطف شنیدی و توقیع دوستی بدیدی و بدوستی لم یزلی نرسیدی ؟!
حال آنکه این جوانمرد اول بار که نشانی یافت بی دل شد ، پس یار یافت و ناگه همه دل شد ...
که طمع دیدار دوست ، صفت مردان است آنجا که عالمیان در آرزوی بهشتند و بهشت در آرزوی ایشان !
اینک صنما ، تو را اگر این روز آرزوست از خود بیرون آی چنانکه مار از پوست ، جز دوست را بر درگاه خود مپسند !
که قرارگاه دل دوستان ، فناء قدس اوست کآن روز که وصل تو مرا به چنگ آید، از حال بهشتیان ما را ننگ آید ...
و چقدر گستاخانه هست تو را به چشم کام برگرفتن دیدن که تنها بندگان بی مقدار چنین بینند که من با تو هر لحظه در تعامل بهشت و دوزخم ، لوطی صفتم و رو به سوی آسمان سیاهم و نه به دیدار این جهانم که گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ، بنده آن ثنائم که تو سزای آنی ، من در تو چه دانم تو دانی، تو آنی که گفتی من آنم ، آنی؟!
تشکر نوشت : یا مردم ، ساقی من با تمام ادب آمد و تمام قد ، سرو نظر و نگاه برادرش را ستود ...
رنگ رؤیاهای دلم
مهربان ماه من ، گفتم تو را ننویسم حال آنکه من از حضور ماه توست که به آسمان رسیده ام ...
که من از خود نرفتم که بی تو بازگردم و أینما تکونوا و من حیث خرجت ، هر کجا باشی و هر کجا روی من دوستت دارم
و مهر یوسفت را دل یعقوب دارم که نادیت إلیک بضروب اللّغات و حاجتی إلیک أن تذکرنی بأحسن الأصوات ...
فأین تذهب یا لیلی فإنّ قلبی مفتوح علیک و عطائی لک مبذول فقط و مگر نشنیده ای که عشق تنها یوسف ،
پیر کنعانی را از کجا تا کجا کرد و مستی تنها او، با زلیخای شیدای نبی ، چه ها که نکرد!
پس وای بر من که عشق و مستی تو هر دو جمع آمدند و اینگونه شد که إبراهیم از سر بدمستی گاه در ماه و گاه در ستاره ای نگریست و گفت : هذا ربّی که مست چه داند که چه گوید وگر خود بدانستم چه گویم ، پس کی مست بودم ؟!
که من جوان بودم و پیر گشتم در این راه و هنوز وهنوز هم به مقصد نرسیدم ، چه ، پنداشتم آتش قهر این کلمات ،
دام وصالی است که مینهم و تو برمی خیزی و در دام دوستی ما می افتی ، من چه دانستم که این دود ، آتش داغ است ،
می پنداشتم هر کجا آتش است ، آنجا چراغ است ! آنقدر سوزاندمت که خود قبله شدی ، قبله سوختگان و مقتدای مشتاقان،
خود سوخته شدی و هم خلیل را در آتش عشقت پرپر کردی ، خاکستر کردی ، خاک بر سر کردی !
اکنون که ما کتاب تو خوانیم ، تو در کتاب ما مینگری ؟! هیهات که اگر دوست در به در کنی از دل نتوانی به درم کنی ...
که مراد ما از مراد تویی و من هم برادری هستم اگرچه با جانم برابری !
حالیا تو را به چشمان ترم ، باز هم سکه جدایی ضرب کرده ای ؟!
زمان مرا هم دیوانه کرده ،هر دو چشمانم جدا جدا ، خدا خدا کرده که آیا به سر خواهد رسید روزی :
إلتماس داغ اشک های من و سکوت سرد لب های تو ...
قصه هر کس که با منست
این سنّت من است فرا بشنوید و بشنوانید که ما این کتاب بنیان نهادیم ، اگر خان و مان و حرمت و هرچه مراست ، نشاید
و تن و جان هم ، هیچ باک نیست و حق گویم ، پس هر که حق قبول خواهد اینک و هر که نیز نخواهد مرا از آن چه ؟!
مشتاقانمان را گوئیم انس و سلوت من شما را ، فأمّا محبّان را خواهیم گفتیم شما مرا من شما را ...
که نام من عشق است و یاد من نور ؛ شناخت من جان است و یافت من جنون ، صحبت من شعر است و شعر من شعور ،
که من خود بهره محبّان خود هستم ، هر چند بهره رسان من دور ...
ثمّ سفیهان جهّال و مقلّدان که دلهایشان شرح معرفت ندارد ، بدانند از آنها قصاص خواهم کرد که قهر من شکننده کام هاست،
جداکننده جمع هاست ، قطع کننده پیوندهاست ، زنان را بیوه میکند ، طفلان را یتیم میکند ، خانه ها را خراب میکند ،
گورها را آباد میکند ، دوستان را از یکدیگر جدا میکند ، یکی را بر صدر عزّت در چهار سوی ارادت می نشاند ،
و آدم خاکی را در خاک مذلّت بر دار عقوبت میکشاند تا بدانید تاج و تاراج ، همه به دست ماست !
پس ای آنکه میروی اگر در راستی میروی ، چرا خود فرومانده و سرگشته ای ؟
که ره عشق ره جنگ نیست ، همه صلح هست و هر که به جنگ است تا صلح نکند ، در سرای انس باز نکند ،
چه ، راه خدای تعالی ، همه خوشخویی و خرّمی و نرمی و شفقت است ، صلابت و سختی و شجاعت و جنگ و جدل ،
تنها با گم رهان و منافقان و فتنه گرانی است که نه بر ولایت سیدنا علی اند ...
و أمّا مرغان خلیل تا کبودی آسمان هم پرواز کنند به غیر او نشوند و نیاز از ما برندارند که شوخ چشم تر از ما خلقی نیابند
که ما ناز همه خلق کشیم و براو ناز کنیم ، دلها را آرام میدهیم و با دلی آرام نمیگیریم ، اینست که فرشتگان آسمان نیز ،
طمع دارند چو اهل زمین ، آنان را مخصوص گردانیم بفناء و ثناء خود ولیکن ما هر انس که نه با تو باشد آنرا غم میدانیم ،
ما ، صد نعمت بر سر تو نثار کنیم و قطره ای نشماریم ، هرچند تو کاهی از ما را کوه حساب کنی ...
ما ، دیگری را نیابیم که خواهر نام کنیم جز از تو ، هرچند تو دیگران را بیابی که برادر یاد کنی جز از من ...
که در این حرف مقامی است و در هر کلمه اش پیغامی که جز نرگس که زهره دارد به فهم ارباب ظواهر کتاب دل ما ؟!
اینک یا اهل العالم بدانید که در میان شما خواهری است کز برادر خود گریخته ، ما را دل ندهد که او را به دریا اندازیم
که این بر مذاق عارفان و اشارت محققان ، آواز تسبیح اهل دریاست ، آنجا که فرشتگان ندا کردند :
یا ربّنا نسمع صوتا معروفا من مکان مجهول ، پس خدای گفت : این آواز بنده من است یونس ،
که او را در شکم ماهی حبس کرده ام از بهر معصیتی و کذالک ننجی المؤمنین ...
پس اگر دریا روی دریا دل شوی و گر هم شهادت خواهی بدان که مثل عشق مثال تیر است که ناگاه بر کسی آید
و آن کس از آن بی خبر ، همان تیری که خدای به حکم أزل بر کمان مشیت نهاده تا من بر دل تو زنم ،
حالیا اگر خود تیر زننده را بینی در دامن وی آویزی و خون بهای خویش بستانی که دیت آن تیر زننده خود او باشد فأنا دیتک و اگر زننده را نبینی باز هم شهید باشی که من عشق فعفّ مات شهیدا و فی الجمله خون تو هدر نشود !
کوبیسم ادبی

گیسوان شهرزاد ، چشمان اختصاصی ، یک بیت قفس ، روضه اقاقیا ، اعتیاد به تنفس ، قلندران قلدر ، جانبازان با یزیدی ، دیش های آفتابگردان ، شرم سیمرغ ، زیارت باران ، دل بخواهان ، اقیانوس نگاران ، حقیقت موزون ، یک کمپرسی محبّت
یک تماس بی پاسخ ، مادام کور ، نامزد نامرد ، عینک گرا ، علف خوانان ، هاداران پاداران ...
وفاگستری انقلاب ، سیّد خندان ، افسران ره نمایی ، گشت إرعاب مانتو سواران ، همشیره یارانه ای ، متساوی الساقین ،
قد قامت الالف ، غم پاک کن ، شیرین پز ، عاشق کش ، یخ در جهنم ، عملدار کربلا ، معشوقه خورشید ،
رستوران پدر خوب ، کباب برگ پاییز ، یک فنجان نسکالین ، دوشیزه الهام ، خون ستاره ...
یک تکه زخم ، یک قطره اشک ، یک عدد یادیادک ، یک دنیا کودکی ، یکـــ خواهر بزرگی !
درد نوشت : قسم میدهم ستاه ها را به نام تو ، که نوازش کنند جسم خسته ات را ، دیروز فوت بابا و امروز ... چرا غم سایه اش را از سر این دختر بر نمیگیرد ؟!







