



هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل |
طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات اقتصادی مشاغل در تابستان شروع کنید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
گرچه کردار بی گفتار بسیار زیباتر از گفتار بی کردار است ، لیک گفتار از او را ، زیباترین کردار می بینم چرا که تاریخ لبخند در جغرافیای لب من با نگاه مهربان او پیوند خورده است و انبوه اندوه نبود آن ندیده ترین سعادت آسمانی ، چنان اثر کرد که بی اثرم کرد ، قلبم را به آتش کشاند و در آتش نشاند و آسمان کلماتم را در ماتم فراغ آن سپید پوش ، سیاه گرداند .اما تو ای زیباترین لبخند ، دمی به چشمم چشم دوز که من در فهم دل تو، دو دله ام که یا هزاران دل داری یا اصلا دل نداری ، که آسمان را اینچنین آسان سفید میبینی ؟ با من بگو ، مگر خداوند ، آن بی اول و بی آخر ، آن آفتاب شک شکن ایام را ، بر این زندگی مشکوک و نامفهوم تاباند که اینچنین لبخند آفرینش را تجسم میکنی . اینک دل من نیز چون تو منتظرظهورش هست زیرا خنده او را آفتاب بی همتایی می دانم که هرم بی نظیر و بی بدیل آبهای چشمم را در چشم به هم زدنی خشک می کند ، آن هم در روز و روزگاری که ماه به ماه ، ماه نشاط در این آسمان غمزده به چشم نمی آید و سال به سال آفتاب وصال یاری خوش خصال آفتابی نمیشود زیرا هر زمان که او نیست روزم از غصه و آه ، ماه می شود ، به راستی آن که لبخند او را نمی بیند ، از این جهان پر گریه چه می بیند ؟
می نویسم از: برای تو
ای یگانه ای که هزاران لب از تو می گویند، هزاران سر به سرّ تو می اندیشند ، هزاران قلب تو را احساس می کنند ، هزاران گوش از تو میشنوند ، هزاران پای راه وصف تو را می پویند ، هزاران چشم ، آفاق نگاه تو را می جویند اما هنوز، یک از هزاران ، تو را فهم نکرده اند ؛ همه تو را برای خود می خواهند .از تو گویم ای در حریم عشق های خداوندی ، تنها خداوند عشق ، اگر حصه ای از قصه غصه تو را به گوش سلامت رسانم برای همیشه بیمار خواهد شد زیرا که تاب شنیدن و کشیدن دردهای تو را هیچ وجودی در وجود ، هنوز به وجود نیامده است .از تو گویم ای زماندار و زمامدار لحظه های من ، بی تو هر زمان که با تو نبوده ام با خود نیز نبوده ام که هر زمان از خداوند ، آن بی زمانی که زمام زمان به دست اوست میخواهم و میخوانم که امام زمان خویش را زمان به سر آید که از فراقت ای یار جان زمان نیز به سر آمد. از تو گویم ای رنج سی ساله من ، تو و ای لذت هزار ساله تو، من ، تا دیده خدا دیده ات از برابر دیده ام محو شده است ، دیده ام جز اشک ندیده که نه دیده بلکه جزء جزء وجودم ، جدا جدا ، خدا خدا می کند ، دریغا و بسیار بار دریغا که در ورزشگاه های آه الود جهانی هیچ چشمی حتی برای یک لحظه دریغ خوردن بی دریغ تو را ، دریغ نخورد؛ پس تو خود به فکر خود باش و چیست آنچه تو بخواهی و خدا نخواهد ؟
می نویسم از: روزمرگی هایم
کیست این آشنای ناشناس مانده که در شبی دیرپای و دیرفرسای نقش درد را جز در دفتر و کلام خدا نوشته نمیداند ؟! آه اگر دل مهربان اونمی بود ، دل نامهربان روزگار با من چه ها نمیکرد ؟ آن هم در این زمان و زمانه بی مهر که جز گل پژمردگی ، جز گل تنهایی ، جز یاس یأس نمی شکفد .
و تو ای از قهر بری و از لطف برین ؛ تو را خدای من ، آن زیباترین ، از زیباترین جنس آفرینش یعنی جنس دل ساخته است که چکیده احساس ناب احسان شده ات را در کام ناکام آرزوهای من آرزو کردی و اشک کلامت آبی شد بلکه سیلابی وحشت بار که شعله های نشاط من و جهان مرا به غریبگاهی همیشه خاموش کشاند ...
اما ای زیباترین گل گلشن راز ، حتی اگر واژه هایم را چون گل زیبا کنم مگر جز این است که واژه ها گل هایی کاغذی اند ، بی رنگ و بی بوی ؟ مگر جز نگارش کلمات بی جان از من کاری بر می آید که این چنین مهراب یار را جاری ساختم ؟
اکنون تنها امید من از سرچشمه امیدها این است که به یاد قانون یگانه آن یگانه هستی بخش آرام گیری که هر جا رنج زحمت بسیار است گنج رحمت نیز بسیار تر که خداوند از هر یاری بس یارتر است و یاری اش بسیار تر که او بسیار ترین است ...فانتظروا انا منتظرون
یک نکته : مهراب یار : آبی که در راز و نیاز با دوست از چشم جاری میشود .
می نویسم از: برای تو
س لامم بر قلب تو ، بر کلام تو و بر خواسته هایت که پس از روزها صبوری و شکیبایی ، امروز زبان به گلایه باز کرد تا اشک های قلمم بر کاغذ یار همیشگی ام بریزد و دل او را آزرده کند . میدانم که من تو را زحمتی هستم محض و تو مرا رحمتی هستی صرف و این از درس های ایمان توست که تا امروز خواهرانه ، در کنار برادرت ماندی ...
یادش بخیر آن شب ها که ساعت ها در واژه زار خیالم قدم میزدم و با واژه ها سخن میگفتم و پاره ای از آنها را برای میهمانی که هر شب با تو داشتم فرا می خواندم تا دمی با هم باشیم ، من و تو قلمم و واژه های زیبا و لیکن وقتی به طنز گزنده و تلخ پیامتان نگاه میکنم ، پشیمانی اولین کلمه ای است که به ذهنم تبادر پیدا میکند ، پشیمانیم برای نوشتن از توست که امروز باید بسوزم برای روزی که سطرها و نوشته ها دیگر حرف مرا نمیشنوند و خط مرا نمیخوانند که ای کاش آن روز چشم به نگاهت نمیدوختم تا امروز مجبور نبودم این سطور را برایت بنویسم.....
امروز من غریبی بیش نیستم که با سکوت خود فریاد منیت ها را خانه نشین کرده ، چرا که لطیف ترین واژه هایم پشت همان حصارهایی که گفتی محبوس هستند و میدانم که میدانی این تنگنا هرگز از جنس قهر و غرور و خودخواهی نیست بلکه غربتی است که حاصل ازحمله قوم مغول به رویاهای من است هر چند حمله مهربانانه و در عین حال غیر منصفانه ای بود وقتی که برای اولین بار طعم نمره منفی یار را تجربه کردم ، درد تمام سلول هلی بدنم را زیر و رو کرد ، احساس میکردم صدای اعتراض دیگران هر لحظه به گوش خواهد رسید ، اعتراض به صدای بلند قلب من ؛ بغضی در گلویم افتاد نگفتنی و حاصل آن هم معلوم بود : چشمان بارانی و رها کردن دست یار و فرار....
اصلا شاید بهتر باشد همان قصه همیشگی نیاکانم را بازگویم :
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود ...
تا شاید باور کنی که گریز از تو برای من نیز درد آور است ؛ پس تو مرا بر خودم ببخش که خدای بر تو ببخشاید ، چرا که تو دریادلی ، تو دریایی ، تو نسیمی ، تو تسنیمی
می نویسم از: برای تو
افسوس که قدردانان را ، قدردانان زمانی پدید می آیند که دیگر زمانی نیست ، زمانی چه بی اندازه آن مهر بی اندازه ات را قدر ندانستم ، تو با کوچک شدن خود مرا بزرگ کردی و من کوچکی میکردم و بزرگی ات را درک نمی کردم ، اکنون برای من بی قدر ، تمام حیات به قدر تو قدر دارد ، چرا قدر خویش نمیدانی ؟!
می نویسم از: برای تو
گرچه عشق خود بزرگترین درد است ، لیک درد بی عشقی بزرگتر است ، مرگ است . غیر از این باشد ، عمر قلم و قلمزن به پایان خواهد رسید ، پس هر که هستی و هر چه هستی ، هر چه هستم و هر که هستم ، این واژه هایم را هر چند هاج و واج پذیرا باش چرا که این سطور، منثور ناب ترین لحظه های منصوری من است که آنان را قطره قطره جمع کرده و دریا دریا به پای عشق ریخته ام و من از خدا هیچ نمیخواهم جز این که از عشق پاک دلم را عطشی آتشوار و آتشی پر عطش ببخشاید تا آن که تخیل خام خویش را در لهیب مقدس آن ، پخته و سوخته گردانم و آنگاه وصف نازنین او را با آب چشم و و آتش دل به آب و آتشی بیکرانه زنم ، مگر جز این است که هر کس از دنیا دورترین است به خدا نزدیکترین؟
می نویسم از: برای تو
در این جهان سنگ ، که ساکنانش تمام ، در سنگ بودن سنگ تمام گذاشته اند ؛ آفرین بر آن غریب غریب نواز که نسیم تسنیم اش ، واژه هایم را با چشمانی بی چشمداشت نظرگاه همیشگی لطف خود می کند . با تو گویم ای دوست ، تو که این شب نشین همیشگی شبستان غم را ، هر از چند گاهی با نگارشی توام با نگرش ، مسطوراندیشه قلب همیشه غمخوانم میکنی .هزار دریغ و صد افسوس که برای شکستگان تقدیر ، تدبیر جواب ندارد پس بگذار تا دمی در این خیالستان پوچ با خیالی خوش ، خیال خویش خوش کنم که آنچه در عرصه واقعیت هاست دم به دم خیال های مرا به مسلخ خونین قهر خویش می برند.
می نویسم از: روزمرگی هایم