ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
خواب ذبح اسماعیل دیده ام
قدما فرموده اند : عشق کور است ، بگذار بفرمایند . عشقی که کور نکند عشق نیست ، مردی که خودش را ذبح نکرده باشد ،
مرد نیست و مگر همه ی حرفمان نبود جز همین " از خود گذشتن ؟؟ "
قدر نوشت : روحی له الفداء ، ترکیب قشنگی است ولی اول باید روحت را بزرگ کنی و بعد بگویی : امیرالمؤمنین روحی له الفداء ، اینگونه قشنگ تر نیست ؟!
قصه حبیب و غصه خلیل
هر چیزی را که جویند ، از معدن و موطن خود جویند ، درّ شب افروز از صدف جویند که مسکن اوست ...
آفتاب رخشان از برج فلک جویند که مطلع اوست ، عسل مصفی از نحل جویند که معدن اوست ...
نور معرفت و وصف ذات أحدیت از دلهای عارفان جویند که دلهای ایشان قانون معرفت است و سرهای ایشان خوان محبّت ، اینست که تا آتش محبّت در دل نزند ، آب دیده باران نشود و گل معرفت ثمری ندهد ...
که گفته اند قلوب خواص العلماء ، خزائن الغیب ، فیها براهین حقه و بیّنات سرّه !
حالیا بشنوید داستانی از حضرت دوست ، کسی که نامش هیچ هست و سودایش همه اوست که او پیغمبر آخرالزّمان است ، نرگس روضه جود است و سرو باغ وجود ، نوازنده ی لطف اوست و نازنده وصال دوست ...
کاشف أسرار شریعت است و ناشر أعلام هدایت ، مایه حسن جهان و نور عالم قدرت ...
آری، اوست که به روز در منزل راز به سر برد و به شب در محفل ناز، دل خود به نور آکنده و اسلامیان را به دل آراسته
پس اگر در مقام شریعت باشد همی گوید « من » ، چه ، در شریعت حوالت خلافت حق با تو باشد و از آن به سر نشوی ،
اما چون به راه حقیقت باشد همی گوید هو، که من هیچم و هرچه هست اوست که منی را اثبات کردن در حقیقت شرک است
و ایضا هذا سماع قصة الحبیب من الحبیب و لو بید الحبیب سقیت سمّا لکان السمّ من یده طبیب ...
لعنت به خاطرات خوب

روزهاست که ننوشته ام ، دلیلش هر چه که بود گذشت ، مهم همین احساس لذت بخش نوشتن هست ، که هست ...
گویا این احساس را شاملو هم فهمیده بود و یک نفر دیگر بنام باران ... آه ، لعنت به خاطرات خوب ، لعنت به دلتنگی !
روزگاری چه پر بودم از ترس ، ترس گم کردن آنانی که دوستشان میداشتم ،
آنقدرکه وقتی می خواستم با دوستی خداحافظی کنم چند بار برمیگشتم ونگاه می کردم قدمهایش را ، رفتن هایش را ...
امّا بعد از آن اتفاق تلخ تقدیر، یاد گرفتم که دیگر وقتی خداحافظی میکنم ، برنگردم ...
و خودم را زجر ندهم با نگاه کردن به آنانی که دور میشوند و راضی باشم نه قاضی !
گفتم راضی ؟! نمی دانم سهبا بود که به من آموخت یا آسمان ، نمی دانم خدا بود یا ابرها ؟ زیاد فرقی میانشان نیست ،
اما آموخت ، آموخت که راضی باشم ... راضی به این که این ابر، این آسمان بر سر تو هم سایه می ا فکند ...
راضی باشم که هرروز صبح این خورشید ، چشمان تو را هم از نور پر خواهد کرد ، چه بخواهی چه نخواهی ...
و باز هر شب این ماه ، مالک بزرگترین دارایی شب خواهد بود ... پس بگذار زندگی عاشق عشقت شود دانیال !
ولا یُلَقّیها الا الصابرون...... جز صابران ملاقاتش نمیکنند قصص 80
بمان برای دل آفتاب گردان
مرور زندگی و آن چیزهایی که می روند و آن چیزهایی که می مانند فارغ از هر چه شادی ، هرچه گریه ، هر چه ناله ، سرشار از لحظاتی اند که درخشندگیشان ، زیباترین و شاید نایاب ترین لحظات عمر هر انسانی است !
در این میان دیگر چندان مهم نیست که نگارنده کیست و چند ساله هست و کجا زندگی میکند ...
پس تومیتوانی بدون آنکه حتی نامش را بدانی با او ارتباط برقرار کنی ،
میتوانی خیلی جدی تر از سن و سالش ، دستت را دراز کنی و به پهنه های حسی وسعت نگاهش پناه بری !
و تو چقدر پری از این نامه ها ، از این لحظات ...
امروز نوشته های آشنایی را برای مطالعه عموم درج میکنم که آشنایی اش بیش از تمام نوشته ها برایم ارزشمند است ،
نوشته هایی که از تیر ماه سال 89 تا مرداد سال نود و تحمل چند خانه در آدرس های مختلف وب ، اینجا به دست ما میرسد تا یادآور اعجاز ذهنی باشد که در خود چشمه ای نهان دارد ...
نیایش کاران
حقیقت نه به کرامات درست شود که حقیقت خود کرامت است ، پس از کرامات ، مکرم باید دید تا از إعطاء معطی چشید
که این نه جای عشق است و نه معشوق و نه یار ، فهی کرامة و نور من ربّک و عیان ...
که عامه خلق همه در بند روزی معده اند و طعام و شراب و اهل خصوص روزی دل خواهند و سلام و صفا ...
پس ای دوستان در اخت ما نظر کنید تا اهتراز زمین بینید و خنده آسمان ، خیز ماه بینید و شوق عاشقان ،
مرغان چون خطیبان، آهوان چون عطاران ، هزار دستان در بوستان ، بوستان نه همه گلستان ،
گل ها همه مست اند از دیدار، او هشیار گشته ، ما خمار ، بأنوار المحاضرات أو بدوام المشاهدات !
که آفتاب برگل تابید تا نرگس شکفته شد، نیایش بر دل تابید تا جان افروخته شد، گل چون شکفته شود بلبل بر وی عاشق شود
دل که افروخته شود حضرت عشق در وی حاضر شود ، گل اگر پژمرده گردد ، بلبل در هجر او ماتم گیرد ،
و لیکن دل بماند تا دوستان از الطاف او کرم ها گیرند که قلب المؤمن لایموت ابدا ....
شرح دعای سفر
قرن هاست که قرار دلها برده ای ، سال هاست که تو را دویده ایم ، تو را چشیده ایم و هنوز و همیشه هم تشنه ایم ؛
محبوبتی ، بهشته ام ، فرشته ام تو را می خوانم که سر به آسمان بلند کرده ای و هستی را به صلابت مرتّب نموده ای ،
تو را میخوانم که هر شب از لابه لای کلماتم متولد می شوی تو را میگویم که این تو بودی و هیچ کسی نبود، یکی بودی وهیچ کس نبود ، تو او بودی و او تو بود ، تو بودی و خون بود غروب بود ، آب نبود ، ایمان بود، آه بود، اشک بود ،
آهسته گریه کن أمّا که من شبی هستم هستی سوزتر از تو، درست مثل آن شب بقیع که در تشییعی غریبانه پدری میگفت :
آهسته گریه کنید که اشک های شما مرا بیشتر خواهد سوزاند و مگر دل را چندی تاب سوختن است ، تاب گداختن ؟
آهسته گریه کن که تو خودت خواستی إمشب هم برای تو غصّه بگویم ، گریه کن که تنم از تب میسوزد ...
و قلبم شعله ورتر و سوخته تر ، به تو می اندیشد که قلب زخم دیده ات را چگونه ببوسم و روح تازیانه خورده ات را ،
با کدامین لب به بوسه نشانم که اگر چون تویی آسمان را ترجیح دهد ، آیا قبله عوض نمی شود و آیا تو قبله ام نخواهی شد ؟
غم نوشت : انعکاس مهربانی خدا در منشور مشیّت ، عرق را در پیشانی شهود می نشاند ، آری ، با خورشید که باشی کسوف نیز زیباست !
سحر نامه
اینک که این مینویسم در دل شب نشسته با شبی که در دل منست و اگر مینویسم برای نوشتن از توست که عاشق نوشتنم ...
مینویسم از تو که باشی برایم

دستانی به دور از دسترس دست های من مینویسد و مینویساند که من اول کتاب عشق تو را میخوانم ، پس آنگاه بر دفتر خویش مینویسم از عاشقی که از فرط عشق خود تبدیل به عشق گشته ، چرا که من جزء جزء اجزاء وجودت را مرور کردم جز عشق و ایمان در نمود نبود و عضو عضو حیات تو را نیز جز دل ، همه دل بود که دلت دل نیست ،
عصاره ای از عرفان های بی نام است که بزرگان آن را عشق گفته اند ؛ امّا من ؟
اگر در مجاری حالم بسط مقالی خواهی از بس ملولم مجالی نیست وگر از موجبات ملالم پرسی چه بگویم که پذیرای مقالی نیست که دلم از جوابت در جوش و لبم از عتابت به خروش آمده که از چه روی بر لوح دلت با قلم عقل رقم زدی ؟!
عقل چه میداند که عشق چه میداند ؟! اصلا دیگر غروب خورشید چه اهمیتی دارد وقتی تو قلبت را ، دلت را ، عشقت را ،
برای نگریستن جایی گم کرده باشی ؟ عقل تنها به تو یاد میدهد که چگونه گنج بی رنجی را به رنج محنت عشق ترجیح دهی !
امّا عشق را با عقل چکار که آنکه عشق یاد گرفت یاد گرفتن از یاد برد ، پس بنگر که چگونه از باران اشک هایم نهال محال دلت را عشقباران میکنم که تو تا بوده ای،اشک شوق بوده ای در چشمان من و من تا بوده ام اشک غم بوده ام در چشمان تو
امشب را دوستم بدار

شاید شنیده باشی ، قصه عشق به شیرین ، فرهاد بیچاره را آنچنان آواره کرده بود که برای به دست آوردن معشوق چنان تیشه بر کوه میزد که در ماهی چند ، چنان جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد که حدیث کوه کندنش در جهان آوازه یافت ...
اما هرگز نشنیده ای که عاشق بی قرار شیدایی ، چه غمی بر دل دارد که باز لب به سخن میگشاید تا شاید مردم را محرم اسرار خود بداند که بدانند چه چیز آرمیده است در دل او و تپیده است در قلب او که یقینا اگر میدانستی در دل هر دویمان اشکی سرازیر میشد که .... که بدانی امروز ، سالروز روزی است که مرا دانیال نامیدند تا شاید شیطان ، آدمیتم را نشناسد
اما آدم که آدم است و باز آدم است که سراسر زمین را می پوشاند ازعصیان هنوز و من سال هایی راکه از خدای خویش عمر گرفته ام ، همه را در گردن نهادن به دین وصل گذرانده ام اما انگار صحّاف ازلی تقدیر ، شیرازه هجرانم را با درد بهم چفت و بست کرده و بنّای سعادت ، بنای مرا کج بنا نهاده که صدای شکستن استخوانهای پیکره قلبم این چنین شنیدنی است و دیدنی و نه خواندنی که عشق در قفس واژه ها و جمله ها نمی گنجد ...
آه ، گریه نکن ای دل سی ساله من ، پس وقار سی سالگی ات کو ؟!
گریه نکن ای دل آواره که قبل از تو، تمام صورتم را جای هر دویمان پر از اشک کرده ام ،
گریه نکن تا بگویم شرح این زندگی سی ساله را ، که با سفر عشق ، تنها عاشق همراه می شود و آنکه به ادلّه عقلش بگریزد ، حقیقت های بسیاری را نخواهد دید و همراهانی که تا ته خط را ببینند و تلخی درد را بچشند ، اندکند و بس گرانبها
چون فرق شیشه و الماس که در قیاس ، دیگر به این و آن کردن نمی رسد ، پس دوباره مینویسم در این دفتر زبان بسته که این پسر از روزی که چشم گشود ، در رؤیایی ناب بود ، به قدری که نمیدانست ، او من هستم یا من او ؟
و البته این علاقه و محبت ، تنها برخاسته از یک ریشه منشعب و عاطفه خویشاوندی نبود که آرزویی یکسر در سر بود که اگر سر رود از سر نرود مگر آن که روزی عمر سر به سر آید و امروز در سالروزسی سالگیم همیشه تر از قبل تنهایم !
آنقدر تنها که تنهایی ام را مگر، که تنها آن تنهایی که خود تنهاترین است یعنی خداوند تاب آورد ... همان خدایی که تنها
او میداند چقدر دوستش دارم و تنها یاد اوست که آرامم می کند و یاد معشوق آرمیده ام که تنهایم گذاشت آخر؛
انگار همین دیروز بود : پسر عمو! برای خودم از تو هیچ نمیخواهم ولی برای دلم یک شرط دارم ...
که ای کاش ماه را هدف قرار میداد تا اگر هم به خطا میرفت جایی در میان ستارگان پیدا میکرد تا چون امروزی نسیم بستان عصمتش بر غیر نمی وزید و رائحه عفتش به مشام بیگانه نمیرسید و چشمان عاشق خویش را چون حباب پر آب و دلش را از بیتابی چون کباب نمیکرد و تو ای آب چشم و ای آتش دل من ، بدان آن که در این دنیا از آتش عشق سوخت در آن دنیا هرگز نخواهد سوخت و حال که چنین باشد ، جز این نباشد که سوزندگان امروز خود هیزم آتش فردایند ...
و تو خود نیز خواهی سوخت و من دیر یا زود قلبت را خواهم شکست تا بدانی که :
پایان قصه ات اشک است و اشک دریاست ، دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، پایان از این قشنگ تر میدانی ؟!






