آسمان سیاه است

دانیال دهقانیان


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

قوی ترین مردان آسمان

 صدا نمی شناسی ؟!

خواه بنده باش ، خواه آزاد ، خواه سپید باش خواه سیاه ، خواه به راست باش خواه به چپ ، خواه جامه نو دار، خواه کهنه ،
خواه بر اسب باش خواه بر خر ، خواه گرسنه باش خواه سیر، خواه خفته باش خواه بیدار ، به هرصفت که هستی آگاه باش :
 که قوی مرد و پهلوان ، تنها شهید است که برگزیده دوست و پرکشیده اوست ، در آخر الزمان شهادت خوبان امت مرا گلچین می کند .
 
امّا ما غافل وار می باشیم ، هوای نفس خویش را قبله ساخته ایم تا هوا را چه خوش آید و مردمان چه پسندند تا آن کنیم ،
و آن گوئیم و آن شنویم ، اگر مردمان را خوش آید ، قیامتی را ساز کنیم و برکت از کثرت طلب کنیم ...
که یا اهل العالم از چه نشسته اید که در هم سرایگی ما کشتند پهلوان را ...
پس ماتم و مصیبت چون می بایست لاجرم لگام تقوی بر سر وی کنند ، او را سلطان شریعت پندارند و از خزانه رسالت خلعتی عظیم او را پوشانند ، صفات او را به پیرایه علم بیارایند و در شاه راه شرع روان کنند و هر چه اقبال و افضال باشد  به حکم استقبال پیش وی فرستند ،  یاد خود مونس او کنند و دل را قرین او کنند و علم را دلیل او کنند و تقوا زاد او کنند ،
و ورع سرمایه او کنند و خشیت تجارت او کنند و صدق حرفت او کند و حرمت صنعت او کنند و حیا سلامت او کنند ،
و سخا منادمت او کنند ، وفا صفاوت او کنند و بلا محبت او کنند و محبّت ولایت او کنند و عزلت فراغت او کنند ، 
وعشق وقف او کنند که ایشان بسیار شکرها بر خود واجب دانند امّا ما این مصیبت را مصیبت خود نمیدانیم که شما از عوامید و نه از اهل صحبت که به نزدیک اهل تحقیق مصیبت آن باشد که شما را رحمت است ، آنکه کسی خدای تعالی را نشناسد و یا اگر هم شناخته باشد باز منکر کند ، محاسن خود را به تیغ نساء ، صاف کند و در ملاء عام به همان صورت و قوّت ، سنگی سنگین را بلند کند تا همگان به شادی او برخیزند و تهنیت کنند و تو پنداری که او جوانمرد است ؟!
که جوانمرد به هر وقت که باشد ، هر کجا که باشد و با هر که باشد خدا را نیازارد که او سپهسالار لشگر کربلا باشد ، 
چه ، حق تعالی لشگریان به دو نیم کرد :  ألا إنّ حزب الله هم المفلحون و ألا إنّ حزب الشیطان هم الخاسرون مجادله ۲۰ / ۲۳   
پس اگر در زمره مایی سرباز آی تا من بدانم که تو راست میگویی و آنچه میگویی راست است !
پی نوشت : آنکه میخواند از سر غفلت و بی حرمتی نخواند ، به تعظیم و حرمت خواند که چه میخواند و کلام چیست ؟
شش ستاره از آسمان این کشور غروب کردند و هیچ کس ندید و نخواند و ننوشت ...  فقط همین ؟!

سکه خورشیدی و مهتابم کرایه

 تولد خورشید مهربانی

در سکوت شب به ستاره ها می نگرم ، تو را می بینم ، پس افکارم همچون کهکشانی میشود آسمانی ...
چرا که علامت نیستی در خود رسیدن است ، باران که به دریا رسید ، در خود رسید ، آنکه به محبوب رسید ، به مشرب توحید رسید ، مادر که به فرزند رسید از خود به او رسید ، فوالله به خداوند تو سوگند که ما تو را نه می ستائیم که میپرستیم
چرا که عزّت ، صفت خاصّ شماست ، زین روی ما آسمان را سقف شما ساختیم ، ستاره را شمع رخشان شما گردانیدیم ، چون شما نباشید این بساط به چه کار آید ، چه ، این بساطی که برای دوست کردند چون برفت به ناچار برچینند ...
اینست که چون شما روید ما این بساط برگیریم و نه دیگر کسی را خواهیم آفرید ، پس باک مدار که ما بامدادان
و شامگاهان و در اطراف همه وقت ، خواهیم که تنها حلقه دل تو کوبیم و لوح مدح و ثناء تو به قلم لطف قدم نویسیم ،
پس چون ایشان تخته مدح تو خواندن گیرند ، تو سوره مدح و ثناء ما آغاز کن و بگوی از ما عاشق تر کیست ؟!

شبی که قلب لیلا سوخت

 شهر دیوار

غوّاص بلند همّت که با دریای مغرق به جان داد وستد کند تا گوهر شب افروز به دست آورد کی به شب سیاه رنگ تن دردهد
که او ننگش آید به مخلوقی چون من سر فرو آورد یا دل در کسی بندد که من قصد البحر استقلّ السواقیا ...
و تو سرهنگ بحر معارف اگر هزار خصم داری چون خلیل با تو باشد حق تعالی با تو باشد وگر تقدیراً هزار یار معین داری
چون خلیل با تو نباشد حق تعالی با تو نباشد که به دست تو آب باشد ، فإنّ الرّجل لیعمل بعمل اهل الجنة و هو عند الله من اهل النار ،
و إنّ الرّجل لیعمل بعمل اهل النار و هو عند الله من اهل الجنة
، چه در هفت آسمان و زمین ، این مائیم که خوانندگان را پاسخ کننده ،
و آوازها را نیوشنده و به شنوایی خویش رازها را رسنده  ، اینست که نظر عزّت ما چون در آید به یک لحظه از گبری صاحب صدری سازیم و از راهزنی راهروی سازیم  ، فهل أنتم شاکرون ؟!
آیا نبینی کآن مهجور درگاه عزّت ، نمرود خاکسار خواست تا خلیل را بسوزاند پس جز جان و دل خود در آتش کباب نکرد
چه ، آن ساعت که خلیل را به آتش انداختند و آتش بر او بستان گشت ، دختر نمرود بر بام کوشک آمد تا اطلاع گیرد حال خلیل را ، پس وی را دید بر آن هیئت  ناریه در میان ریاض و أنوار و أزهار آسوده و تکیه زده ، آی که چون این دید آن شد 
آن مکرّمه مخدّره کز آن حالت ، همی مشق عشق میکرد و در خاک حسرت می غلتید و روی به سوی آسمان میکرد
و میگفت : یا إله الخلیل ما ألطفک بخلیلک کن بی لطیفا ، ای خدای خلیل ، آنچنان که در خلیل خود نظر لطف کرده ای ،
یک نظر لطف نیز در کار من بیچاره کن ، پس خدم و حواشی دویدند و نمرود را با خبر کردند که أیّها الملک تعجیل کن ،
که دخترت دیوانه گشته ، در خاک می غلتد و فریاد میکند خلیل و جامه بر خود پاره میکند و میخواند خلیل ...
نمرود چون این شنید پای تهی از تخت خویش بیامد به بالین دختر ، پس چون بر بالین او نشست ، دختر به گوشه مقنعه ،
روی خویش از پدر بپوشید و گفت : ای پدر سرو قامت تو جنابت کفر دارد و این دیده من طهارت یافته از مشاهده خلیل الله ، نباید که دیگر به قیافه تو منحوس و ملوث شود ، پس نمرود گفت : ای ماهروی پدر خلیل الله کیست ؟ گفت ابراهیم !
نمرود چون این سخن شنید ، دست بر فرق خویش زد و گفت : ما آتشی بر افروختیم که ابراهیم را در آن بسوزانیم ؛
ندانستیم که دل و جان خویش در آن کباب میکنیم ، آری اصحاب معارف و ارباب حقایق را در این آیت رمزی دیگر است ، پس دریافتگان لطیفه ای دیگر شنوند از این عجب تر که نفس تو بر مثال نمرود است و هوای نفس آتش است ،
و آن دل سوخته تو خلیل است ، پس ای دیده نرگسین ، آن دیدن تو کو ؟  ای زبان حکمت گوی ، آن گفتار شیرین تو کو ؟
من چه دانستم که آرزوی تو وصالست و زیر ابر جود ، نومیدی محالست ؟! من چه دانستم که آن مهربان چنان بردبارست
که لطف و مهربانی او به گناهکار چنین بی شمارست ؟! من لم یکن للوصال اهلا فکل احسانه ذنوب و من لم یکن للفراق اهلا فکل اعضائه قلوب ...

عشق من همتا ندارد

 دوست زمین

ای مستضعین که در دنیا غم خورده اید و اندوه کشیده اید ، اندوه به سر آمد و درخت شادی به بار آمد ، خیزید و طرب کنید  و در حظیره قدس و خلوتگاه انس بنازید و سر به بالین انس بازنهید که اجابت نزدیک است ، ماه من می آید !
 
ای مستان مجلس مشاهدت ای مخموران خمر عشق ای عاشقان سوخته سحرگاهان که در رکوع و سجود ، خون از دیده ها روان کرده اید و دلها به امید وصل ما تسکین داده اید ، گاه آمد که در مشاهدت ما بیاسائید و بار غم از خود فرو نهید
و به شادی دم زنید ، فیکشف الحجاب و یتجلی لهم تبارک و تعالی فی روضة من ریاض الجنة ...
ای ماهرویان فردوس ، از چه نشسته اید ، خیزید و دوستان را استقبال کنید که أنا جلیس من ذکرنی !
ای تلهای مشک اذفر و کافور معنبر ، بر سر مشتاقان ما نثار شوید  که صبح نزدیک است !
 
ای درخت طوبی ، به تسبیح و تقدیس ما آواز خود بگشای که میزبان نزدیک است ،علیکم بنور البرهان و شموس العرفان !
ای طالبان  و ای غریبان و ای دوست جویان ، مخسبید و خوش باشید ، انتظار به سر آمد ، عشق من همتا ندارد ...

سوختگان علیکم سلام

خواب های آسمانی یتیم 

اگر بهار عموم را  رعد ، به اصول است ، بهار خصوص را اشک و عشق و حسرت است ...
پس اگر تا امروز از حسرت و نیاز گریستم اکنون تا جان دارم از شعر و شادی و ناز گریم ... 

 چه ، گریستن یتیم از حسرتست و لیکن گریه شمع از بهر ناز و این قصه ای است بس دراز ...
آیا نبینی که با سید اولین و آخرین و خاتم نبیین چه کردند ؟  پدر و مادر از پیش وی برداشتند تا ناز مادران نبیند ، 

او را به خانه بوجهلان گماشتند تا ناز از شکمبه و پشگل شتران بیند و دندانهای عزیزش فدای سنگ سنگدلان گردد ،
تا به درگاه دوست چنین نازد و چنان نازنین باشد فقل ربّ أنزلنی منزلا مبارکا !

صداق نامه ناز آفرینم

 جز دوست ندید و نخواند

{ به راه ابلیس فرو نگر تا همه دعوی بینی ، به راه آدم فرو نگر تا همه نیاز بینی ...
ای ابلیس تو چه میگویی ؟  أنا خیر ، ای آدم تو چه میگویی ؟  ربنا ظلمنا انفسنا ... هذا من کشف الاسرار میبدی 

 ای دوست تو چه میگویی ؟ که ما همه از روح تو عرشی ساخته ایم و از روی تو ماهی و از علم تو آفتابی ، آخر کجایی عج ...

قفس به عشق همنفس

 سوخته

بسم الله الرّحمن الرّحیم ، إبتدأت الکلام بذکر الحبیب و إحترقت القلوب بشوق الحبیب فلا راحة للحبیب بدون الحبیب ، 
و لاسکون للحبیب الی غیر الحبیب حتی یصل إلی الحبیب تا تو سر برداری و گل بینی یا که نه سر فرو بری و دل بینی ،
که آن کعبه مشرفه مقدسه که تو میبینی هزاران سال بتخانه کافران کرده بودند تا از غیرت نظر أغیار به خداوند خود بنالد :
که پادشاها مرا شریف ترین بقاع گردانیدی و بر رفیع ترین مواضع بساختی ، آنگاه به بلاء وجود أصنام مبتلا کنی ؟!
پس از بارگاه جبروت به او خطاب رسد ، آری چو خواهی که معشوق صد و بیست و اند هزار نقطه طهارت باشی ،
و خواهی که همه اولیاء و صدیقان و طالبان را در جستجوی خود بینی و ایشانرا به ناز در کنار گیری ، کم آن نباشد
که روزی چند این بلا و محنت بکشی و در عشق خود بسوزی و بسازی تا چنین روزی از غیر دوست به دوست نالی !
{ که اهل خدمت را به دوست نالیدن عین توحیدست ، اگرچه روی به ظاهر شکوه نماید اما از روی باطن شکرست ،
و باز می نماید که گویا جز تو کسی ندارم با که گویم ؟! جز تو کسی را نبینم ، به که نالم ؟! احمد سمعانی فی روح الارواح }
 
پس خلق پندارند که من گله میکنم حال که من به این سخن اخلاص محبّتم عرضه میکنم ، آیا نبینی که حق تعالی از ناله ایّوب خبر داد که « مسّنی الضرّ » امّا با این ناله او را صابر خواند و فرمود : « إنا وجدناه صابرا نعم العبد » که اگر شکوه بوده  او را صابر کی خواندند که شکوه آن بود که به غیر ما نالند اما چون به ما نالند آن شکوه نبود که عشق بود ...

عالم به حوّاست

 خلوت دوست

ای جماعت لاتشعرون فاسئلوا اهل الذّکر إن کنتم لا تعلمون تا نگویید از عشق چنان دیدیم و از دوست جنون که قصة العشق لاانفصام لها و إنّی الیها لأشدّ شوقا که عالم همه به حوّاست تا همه او را بشناسند و لو نا دریافته و دوست بدارند ولو نادیده ،
باشد کز کار خود به کار وی پرداخته و از یاد خود به یاد وی آمیخته که همه یادها جز یاد وی سهو است و همه مرادها ،
جز مراد وی لهو است ، اینست که ارباب معانی خلیل هم بی خیل و خدم، بی طبل و علم ، بی سپاه و حشم به یاد حوّاست ! 
مشروط آنکه چون با ایشان باشیم علم ایشان در جنب علم ما جهل نماید پس ایشان را عهد خاموشی باشد و مرا شرط گفتن ، اگرچه علم ما و علم آدمیان نیز در جنب علم حق ، جهل باشد ، پس آنجا مرا خاموشی سزد و اقرار به عجز سخنم !

روزهای نبودن تو

 غرق در یاد تو

گرچه به ظاهر روزست ، اما به واقع غریب ترین شام غریبان حیات غریبانه من است
که در چشم من اینک تمامی چشم اندازها ، انگار نگاره های نگارین آن نگار از دست رفته است ...