X
تبلیغات
رایتل

طبیب طیّب

4 مرداد 1389

وقتی دیدم با پاره های دلت واژگانی ساختی و شرح غمت و جمله زندگیت را در جمله ای خلاصه کردی تا خود را خلاص کنی با پشیمانی ؛ گفتم برایت کتابی بنویسم به نام نامنامه تو ، کتابی که به جای واژه ، پر از گل های آتش و اشک باشد چرا که  یقین داشتم در قاموس خدایی شعر و شور و شعور « نه » وجود ندارد ، در آن کتاب بی دل خواندمت چرا که بی دل بودن،به،که بی دلبر بودن و بی جان ماندن به که بی جانان ماندن ، دریغ از آنکه آن طبیب دل ها ، دیگر دلی نداشت که همه درد جانم را به ثمن دلش خریده بود و عاشق وار سلامتش را به من پیشکش کرده بود ، همو که به گاه بیماری ام  ، تا سلامت مرا سلام نمی داد ، با بیماری خداحافظی نمیکرد ، وقتی که دردی سراغ مرا می گرفت ، برای درمان من تا مرز مرگ ، درد را درک میکرد و تمام زمین را برای دوای من از خود گذشته ، میگذشت و اگر به دوا نمیشد ، به دعا دستان پاک وطیّبش را تا خدا بلند میکرد ، آنگاه خداوند دعایش را با دوا جواب میگفت : که تسکین در توکل و تسلی در توسل است .

دولت نور

4 مرداد 1389

خداوند ، آن همه ای که بی همه هست و با همه هست و در همه هست و از همه هست و آن همهی عشق ، آن همهی من ، همهی تو ، همهیهمه ، بی حکمت نیست که حکمت منجی بودن را تنها به تو بخشیده است پس بیا که بی روی آفتابی تو حتی خورشید نیز تاریکی آور است ... که وصفی ز تار موی تو افسانه شب است ، وای اگر گره ز رشته زلفت کنند باز

آسمان سیاه است

18 تیر 1389

گرچه کردار بی گفتار بسیار زیباتر از گفتار بی کردار است ، لیک گفتار از او را ، زیباترین کردار می بینم چرا که تاریخ لبخند در جغرافیای لب من با نگاه مهربان او پیوند خورده است و انبوه اندوه نبود آن ندیده ترین سعادت آسمانی ، چنان اثر کرد که بی اثرم کرد ، قلبم را به آتش کشاند و در آتش نشاند و آسمان کلماتم را در ماتم فراغ آن سپید پوش ، سیاه گرداند .اما تو ای زیباترین لبخند ، دمی به چشمم چشم دوز که من در فهم دل تو، دو دله ام که یا هزاران دل داری یا اصلا دل نداری ، که آسمان را اینچنین آسان سفید میبینی ؟ با من بگو ، مگر خداوند ، آن بی اول و بی آخر ، آن آفتاب شک شکن ایام را ، بر این زندگی مشکوک و نامفهوم تاباند که اینچنین لبخند آفرینش را تجسم میکنی . اینک دل من نیز چون تو منتظرظهورش هست زیرا خنده او را آفتاب بی همتایی می دانم که هرم بی نظیر و بی بدیل آبهای چشمم را در چشم به هم زدنی خشک می کند ، آن هم در روز و روزگاری که ماه به ماه ، ماه نشاط در این آسمان غمزده به چشم نمی آید و سال به سال آفتاب وصال یاری خوش خصال آفتابی نمیشود  زیرا هر زمان که او نیست روزم از غصه و آه ، ماه می شود  ، به راستی آن که لبخند او را نمی بیند ، از این جهان پر گریه چه می بیند ؟

موعود مهربان

14 تیر 1389

ای یگانه ای که هزاران لب از تو می گویند، هزاران سر به سرّ تو می اندیشند ، هزاران قلب تو را احساس می کنند ، هزاران گوش از تو میشنوند ، هزاران پای راه وصف تو را می پویند ، هزاران چشم ، آفاق نگاه تو را می جویند اما هنوز، یک از هزاران ، تو را فهم نکرده اند ؛ همه تو را برای خود می خواهند .از تو گویم ای در حریم عشق های خداوندی ، تنها خداوند عشق ، اگر حصه ای از قصه غصه تو را به گوش سلامت رسانم برای همیشه بیمار خواهد شد زیرا که تاب شنیدن و کشیدن دردهای تو را هیچ وجودی در وجود ، هنوز به وجود نیامده است .از تو گویم ای زماندار و زمامدار لحظه های من ، بی تو هر زمان که با تو نبوده ام با خود نیز نبوده ام که هر زمان از خداوند ، آن بی زمانی که زمام زمان به دست اوست میخواهم و میخوانم که امام زمان خویش را زمان به سر آید که از فراقت ای یار جان زمان نیز به سر آمد. از تو گویم ای رنج سی ساله من ، تو و ای لذت هزار ساله تو،  من ، تا دیده خدا دیده ات از برابر دیده ام محو شده است ، دیده ام جز اشک ندیده که نه دیده بلکه جزء جزء وجودم ، جدا جدا ، خدا خدا می کند ، دریغا و بسیار بار دریغا که در ورزشگاه های آه الود جهانی هیچ چشمی حتی برای یک لحظه دریغ خوردن بی دریغ تو را ، دریغ نخورد؛  پس تو خود به فکر خود باش و چیست آنچه تو بخواهی و خدا نخواهد ؟

محو روزی که تو صیدم کردی

7 تیر 1389

آفرین خدای بر آن جوانمردان باد که جان خویش هدف تیر بلاء او ساخته اند و بار غم تو را بر محمل دل خویش شناخته اند إن الله کان علیکم رقیبا که با این حساب ، نه هر کسی جز من سزای زخم تو و نه هر جانی چون من شایسته خوردن غم تو که زخم هر کس به اندازه ایمان اوست و بار هر کس به قدر قوّت و قوای او ؛ هر که را قوت تمام تر ، بار وی گران تر...
و اینست سرّ آن آیت که گفت : و خلق الانسان ضعیفا که در قرآن هر جا نام انسان است ، صفت ناپسندیده ای پیوند آنست   چنانکه بفرمود : إنّ الانسان لظلوم کفار و إنّ الانسان هلوعا و إنّ الانسان لیطغی وإنّ الانسان لربه لکنود و إنّ الانسان لفی خسر، از آنکه انسانیت از خاکست و خاک مایه کثافت و عیوب و أصل معامله آنست که مرا با عیب خریده ای روز نخست ، و شگفتا از أدب تو که ما را جاهل میخوانی ! حال آنکه از جاهل جز از جفا چه آید ؟! تو ما را ضعیفه می دانی ، حالیا که از ضعیف جز خطا چه آید ؟! و من در عجبم باریا ، که لاف مردان کی زدم  و جای مردان چه گیرم !! 

که قانون دین منقول است و نه معقول و مایه سنّت ، تسلیم است و نه تعلیل و تسلیم راهیست آسان ، منزل آن آبادان ، مقصد آن رضاء رحمان ولیک تکلّف و تصرّف راهیست دشوار منزل آن خرابان و مقصد آن ناگواران و من تسلیم نام توأم إبراهیم که چه کسی مرا آنگونه می خواند که تو ؟!  گویش کدام اسم زیباتر از نام من است آنگاه که " تو" صدایم می کنی؟!         که براستی هر جا راستی است، آن راستی بنام توست ، هر جا که شادی است آن شادی به صحّت توست ، هر جا که عیشی است آن عیش یاد توست ، هر جا که سوزی است آن سوز، ذکر توست ؛ هیهات ! که هستی خاک می شود و تو را در آغوش می گیرد ولیک از این آتش رو بر نمی گیرد حتی اگر تو بخواهی ، حتی اگر این آتش أهلش را به قتلگاه برد از من نخواهی شنید : که ای کاش با إبراهیم نبودم و در آتش با او نمیرفتم که این نار تنها برای ابراهیم سرد و گلستان نشد ...
 
لینک به این مطلب

( تعداد کل نوشته ها: 256 )
<<    1       ...       48       49       50       51       52    >>