ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
آخرین درنای دریا
امروز پشت نرده های دانشگاه مدنیّت میان همهمه بی پایان انسانهای آغشته به سیاست وقتی همه نگاهها منتظر و مضطرب به ماشینهای یگان ویژه آن طرف خیابان دوخته شده بود ، ناگاه پرنده ای که نامش را هم نمی دانم شروع به خواندن کرد
آزاد و رها ، بی اعتنا به فریادها و شعارها ، بی إعتنا به جمع ، مدت کوتاهی خواند و بالاخره پرواز کرد و رفت ...
تا شاید گلایه های این روزگار دود آلود و قتل عام گلها را میان اشک و آتش به خورشید تابان فرزند نرگس برد !
من ماه توأم مهتاب

روزگاری مرغ دل عاشقان را از روی ظاهر به اشارت و غمزه ای دلفریبانه صید میکردیم !
حالیا بنگرید روز ما را که چگونه در دام بلای عشق و کمند محبتش مبتلا گشته ایم ، چه ، حدیث میکند و سخن میگوید با من در حال خاموشی بر زبان حال و گاه به حال تکلم و به زبان قال ، گاه به رمز و غمزه چشم و گاه به حرکت و اشارت ابرو
دانی که چه حدیث میکند در گوشم ؟ پس بشنو وصف او از من که چرا در حسرت شبهای وصل می نشینم و دوباره با بیانی ساده اما سخت عرفانی میخوانم : نگارینا ، از کدامین پنجره روی تو می تابد وقتی در حلقه های دلکش چشم هایت ، هفت آسمان عشق را زنجیر کرده اند ...
پی نوشت : خجالت کشیدم از خودم وقتی فنجان چای تو ، مرا پیش از آنکه بنوشم نوشید ، آن زمان که گریه نمی کردم و تو اشک میریختی !
مرد و بهشتش

مگر نه اینست که هر دل بهشت گمشده ای دارد و تو اردیبهشت پیدا شده منی پس ای آنکه مرداد توأم عشق من باش که بزرگترین انسان های روی زمین نیز ، گواهان صادق این حقیقتند که در انسان ، انسانیتی بزرگتر از عاشقی وجود ندارد و من میدانم اگر روزی روزگاری به شکل قلب زیبایت ، آن زیبای زیبا آفرین شعری بتوانم سرود ، زیباگوی ترین شاعر جهان خواهم بود ، آنهم در زیباترین جهان ها یعنی جهان قلب ها ، چرا که تو خود زیباترین شعر روزگارانی ،
زیباترین رؤیای هر دل رؤیایی و پر شکوه ترین خیال خیالستان حیاتی ...
از دعای بی ادعایت گفتی که آسمانی از اجابت در نجابت ذکر تو به فکر من نزول میکند و آنگاه هست که چهار حرف محبت تو چهارچوب تقدّس اندیشه من می شود که منت نیز در خدابارترین لحظه های مناجات خویش با گریه هایی جانگداز گریه هایت را محو خواهم کرد تا اثری از اشک در چشمان خدابینت نماند که باید همیشه بخندی ، چرا که تو خنده روزگاران منی که به خوان و خانه خویش این مهر کیش شده ات سالیان سال است که خانه به خانه ، خانه به دوش یک محبت ناب است پس ای تماشاگه دیدگان دل من و ای تمنّاگاه جاوید جان ، در این قلمرو بی آفتاب ، دمی در سایه سار وجود خویش سایه غم را از سرم بتاران و دلم را به نور عشق روشن کن که دیگر مرا روزی نمانده اگر این شب نشین همیشگی شبستان غم را از روزی نشاط خویش روزی نکنی چه ، در فصل پنجم این حیات مکرر چهار فصل ، وصال تو مثال یک زندگی بی مرگ است برای من و به راستی آنکه تو را قدر نمی داند چه می داند و آنکه به تو عشق نورزد به چه ارزد ؟
و من ارج مینهم دل خویش را که درّ شاهوارعشقی چون تو را در سینه درج کرده چنانچه گویی محبت خواهی من ،
قانون طبیعت است و طبیعی نیست آنکه با قانون طبیعت در آویزد که بهم ریزد .
و عکست را ای جسم زیباترین روح ، به کارم نه آید که من قلبت را می خواهم که در چارچوب این صفحه که در مقابل روی توست ، ای زیباترین تماشایی ، تا بود و تا هست جز چشم و چهره آسمانی تو نیست که خوشبختی تو و دانیال تو تنها همین عطر محو و مختصر تفاهمی است که در سرایت پیچیده است و کیست در میان ما که نداند این همه تنها به همّت والا ، گذشت بی نهایت ، بلند نظری و منش بزرگوارانه سرکار ممکن گشته است و من بار دیگر از تو عذر میخواهم که این نامه چنان که باید عاشقانه نیست ، رسمی و خشک است ، انگار که نویسنده اش با گریه آشنا نبوده است که این بار فقط در دل میگریم که خیلی سخت تر از گریستن با چشم است که در عشق من به تو آیا امکان تقلیلی هست ؟
و منت نیز در یادداشت هایی که برایت یادگار گذاشته ام و میتوانی آنها را چیزی همچو یک وصیت نامه بازیگوشانه تلقی کنی به کرّات گفته ام و بدون احساس کمترین خجالت که به پهنای صورت ، گریستن را دوست میدارم اما نه به خاطر این یا آن مسأله حقیر و نه به خاطر آن که اینک در خاک خفته است و یادش بخیر و نه به خاطر دنائت یک دوست و نه به خاطر معشوق گریزپای پرادایم و نه به خاطر آنکه ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت که آسمان سیاه شبم را دوست دارم چون به تنهایی با او می رسم و به اشک ، آه ، خدای من اشک ، این بزرگترین و پردوام ترین خواهش من از توست ...
زجر بی تو بودن

وقتی که خداوند خواهران را میان برادران تقسیم میکرد ، تو را به من داد و زینب را به حسین !
این بود که احساس کردم به دیگران خاک داده است و به من افلاک ؛ به من گل داده است و به ایشان شاخه ای بی برگ ، امّا حالا من هم چون تو قاب شیشه ای شکسته ای هستم که سالها در کنج اتاق ، روی دیوار نمناک آویزانم و در إنتظار دستان مهربانی هستم که غبارغم از چهره خاطراتم پاک کند تا من هم از پشت همین قاب شیشه ای به او بگویم :
تو کیستی که اینجا آمدی ؟ مدت هاست کسی از من یادی نمیکند !
مدت هاست کسی مرا صدا نمیزند ! مدت هاست طبیبی گوشی روی قلبم نمی گذارد !
آه خدایا ، او چرا فراموش شده است ، چرا کسی از او یادی نمیکند ، روح مهربان او ساعتها در گوشه اتاق منتظر است ، شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه و امروز هم که جمعه ، شاید کسی از او یادی کند ، یاد روزهای شیرینی که او کنارمان بود ...
و صدای دلنوازش که میگفت سلام مریمم ، سلام حسینم ...
از شما چه پنهان هنوز هم وقتی صدای زنگ خانه می آید به شوق دیدارش به سوی در می شتابم ...
و از همان پشت در صدا میزنم : تو کیستی که اینجا آمدی ، حوری که از خلد بیرون آمده ای؟
ماهی کز آسمان به زیر آمده ای ؟ قندیل عرشی که دنیا افروخته ای؟ توقیع لوحی که عیان گشته ای ؟ شمع طرازی که روان گشته ای ؟ صورت بختی که نقاب برداشته ای؟ کمند دلهایی که خانه فروش زده ای؟ دزد جانهایی که گوی جمال ربوده ای ؟ کیمیای جمالی که جهان نگاشته ای ؟ نور شمس و قمری که زمین آمده ای یا که نه ، رضوانی که از فردوس آمده ای ؟
کأنّه أنت قمر متجلّی من بین الأقمار أو کوکب فی ملک أالاسرار أو إضاء سراج من معدن االکرامه أو إشراق الشّمس من ناحیه التهامه ، اینست که ما هم به یاد ایشان با روح پاک ایشان عهد دوستی می بندیم و دیده اشتیاق ایشان را توتیا میکشیم ، چه این أرواح و اشخاص دوستانند که در مجلس انس از جام محبت شراب عشق یار مینوشند که تنها اولئک هم الرّاشدون !
أمّا بعد :
ما دوستان خود را به دو گروه کردیم ، گروهی نواخته و دل به آتش مهر ما سوخته ، گروهی گریخته و با دون ما آمیخته ، ایشان که ما را اند ، شیطان را با ایشان کاری نیست فإنّه لیس له سلطان علی الّذین آمنوا و أمّا اینان که بر صفت شیطانند
پس ما را عمل ایشان ، بود و نبود ایشان ، نظر نیست که إی ابلیس گرد دوستان ما از چه میگردی؟ که اینان حزب الله اند و تو را بر ایشان دسترس نیست که تحفه روزگار ایشان جز رستگاری و پیروزی نیست ألا انّ حزب الله هم الغالبون
هر چند جنود إبلیس کلّهم أجمعون که لهم قلوب لایفقهون بها شواهد الحق کما یفهما المحدّثون
و لهم أعین لایبصرون بها فلا ینظرون إلّا من حیث الغفله و لا یسمعون إلّا دواعی الفتنه ...
پس باش همی تقدیر برزخت را تا باد سعادت از کجا در آید ؟ اگر از جانب فضل آید لاحقان را به سابقان در رساند ...
و عشق را کمر دین گرداند وگر از جانب عدل در آید ، توحید بلعم را نیز شرک شماریم و با سگی خسیس برابر کنیم
که کار ، رضا و سخط دارد ، چه ، اگر یک لمحت از لمحات نسیم رضای دوست به درک أسفل در رسد ،
آنجا را فردوس أعلی گرداند وگر یک باد از بادهای سخط او به فردوس أعلی بگذرد ، بی شک درک أسفل شود ...
آیا نبینی که ساحران فرعون چندین سال کفر ورزیدند و فرعون را پسندیدند ، چون یک باد رضا بر ایشان وزید ،
نواخته لطف کرامت گشتند و به صفت شناخت نائل آمدند و هم بلعم که هفتاد سال شجره توحید پرورده و با نام أعظم دوست صحبت داشته و کرامتها به خود دیده ولیک به عاقبت در وهده سخط حق افتاده و چون شیطان لعین از درگاه دوست رانده و درمانده شد پس اگر مداومت مرا خواهید به راه من روید و به آئین من در آیید و با زبان من سخن گویید ،
و چراغ سنت چراغ معرفت و چراغ محبّت مرا بر دل روشن سازید ،ای شاد باش بنده ای که میان این سه چراغ روان است
نور أعظم در دلش تابان است ، دیده وری دوست بر دلش عیان است ، پس از او عزیزتر نزد ما چه کسان است ؟!
غم نوشت : هزار حمد و هزار سلام و صلواتم هدیه به روح مطهر مرحومه رضوان بزرگمهر
سوره نیلوفر

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم
به نام خداوند آرام دل غریبان و نزدیک به آمال شرّ دشمنان تا ندانند که هست که هرگز جز این بشارت ندیدم تهدید آمیغ تر!
إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ
و ما به تو آفتاب عطا کردیم تا خاک را میزبان ستارگان کنی ، پس کورترین بینایان زمین را سلام دهید
که زهرا ظهور کرده است از آسمان به زمین تا سرخ کند چون خون دل عاشقان را ، زرد کند چون زر روی زاهدان را
اینست که صد هزار ابراهیم را به آتش شهادت میسوزانند و با رمز یا زهرا به دوزخ ولایت می افکنند ...
تا تنها یک ابرمرد عج را به نعت لطف در دایره دنیا آرام دهند !
فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانْحَرْ
سوگند به ستاره ها که دوستت داریم و مهریه مادر آب های جهان را پاس میداریم و میدانیم که بارش خونهای عاشقانه در کجاست ؟ اشک در کجا پنهان است ؟ ثانیه ها در کجا آرام اند و شبنم پاک روی کدام گل زیباست ؟
که ما ، در مرور چشمان آسمانی توست که بارها مرده ایم و بازهم چون کشته عشق به تقلید از لبان توست که آه میگوییم ...
و همیشه و هر شب ، یکصد و بیست و چهار هزار ستاره را در برابرت به سجده می اندازیم !
إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الآبْتَرُ
در این دنیای پهناور در جستجوی تو بودیم إی چشمان خسته ، ای یوسف سنگدل ، ای پسر فاطمه ، آرام تو را می جستیم
و با خود حدیث عشق تو را زمزمه میکردیم ، پس خیز بیا جانا که خانه آراسته ایم بس با ناز و راز تا تنها تو را تسلّی باشیم که ما علی اللهی هستیم و تنها تو را می پرستیم و بر جانشینان تو سجده میکنیم که مابقی أبترند و مطرود یار !
اینک آفتابا اگر در سایه ما کجی بینی آنرا عین استقامت ما بدان ، چه راستی ابرو در کجیّت است و راستی کمان در کجی !
اینست که دوستان ما دائما کارشان دیوار کشیدن است به کجی ، فنحن أیضا دوستان خود را با نیلوفرعذاب خواهیم کرد و منطق آه مادر س را بیان خواهیم کرد و هم چشمان خود را در امواج رنگارنگ نیایش مادر رها خواهیم کرد و همزبان با او شهادت خواهیم داد که آفتاب یکی است نور یکی است راه یکی است عشق یکی است و آن او هو ربّ العالمین خداست !
دارندگان مقام آفرین
افسوس که قدردانان را ، قدردانان زمانی پدید می آیند که دیگر زمانی نیست ، زمانی چه بی اندازه آن مهر بی اندازه ات را قدر ندانستم ، تو با کوچک شدن خود مرا بزرگ کردی و من کوچکی میکردم و بزرگی ات را درک نمی کردم !
اکنون برای من بی قدر ، تمام حیات به قدر تو قدر دارد ، چرا قدر خویش نمیدانی ؟!
الماس التماس

همیشه خوشحال بوده ام که هنوزم چشمهایم می درخشد و درخشندگی این کلمات را تنها از سوختنشان می دانستم ...
أمّا این روزها که وقت نوشتن ندارم ، قدرت نوشتن ندارم ، این روزها که نوشتن هم یادم رفته ، دارم می فهمم که باید خیلی مواظب بود ، باید خیلی مواظب بود برای چشمهایی که برق می زنند ، ما هنوز خیلی کار داریم با این چشمها ...
ما هنوز خیلی داستان داریم برای گفتن ... خیلی ، خیلی ....
و تو خیال می کنی خیلی چیز از دست می دهم اگر مثل آن قدیم ها ننویسم و اگر مواظب کلمات و ارزش هنری شان نباشم ؟ خیال می کنی خیلی چیز از دست می دهم اگر آن قدر دیر به دیر بنویسم که بازدیدکنندگان این صفحه بشوند نصف ...
و آن نصف هم بشود نصف و باز چه فرقی میکند ؟ گیرم که نصف شوند و آن نصف هم بشود نصف و آن قدر کم شوند که جز یکی باقی نماند ، جز یکی که می دانم باقی می ماند و خوب تر می دانم که آن یکی نیز ، نه معشوق من خواهد بود
و نه محبوب من و اصلا هم نمی خواهم بدانم که کیست و کجاست ...
تنها دلم می خواهد بنویسم نه برای تو ، کسی که شبی در إنتهای آن روزهای سیاه که هر لحظه اش هزار و یک شب تاریک بود ، کسی که شبی در آن روزها که زشت ترین روزهای عمرم بود و پر بود از تیره ترین کلام عالم ، پر بود از کینه وغم به من مهر آموخت ، دلم میخواهد نه برای تو که برای او بنویسم ، برای او که عزیزترین دارایی ام است و آن را جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام ، جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید و هیچ دستی به آنجا راه نخواهد برد !
آری ، دارایی ام را نگاه می دارم تا هرچه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بیاید که من چیزی از دست نخواهم داد که آنچه ماندنی است خواهد ماند و چه زیباست آنکه زائران صفحه ات خاص ترین انسان ها باشند ...
عکس تو

ای قبله شوق ، این زائر غریب کعبه لطف خویشتن را با نگاهی بنواز که از فراقت إی جان رفته به جان آمده ام !
که در تماشاگه جان من ، این جان عمری است از پشت پرده اشک ، برهوت بی کران بی وفایی ها را سرتا پای نظر شده ، کز روزی که رفتی تنها این عکس توست که بر عکس تو که همیشه شادی آفرین بودی، چهره مرا در آیینه وجدان چهره غم کرده است چنان که گویی در عرصه حیات هر که هست و هر چه هست مرا به استنطاق میکشد ...
و من می خواهم آن آیینه غمبار را بشکنم امّا دریغ و صد افسوس که مدت هاست او مرا شکسته است ...
و اینک باز این منم ، تنها ، با نظاره های زار خویشتن بر روی عکس تو که هزاران حیات سخت بی تو را مکث کرده ام
تو همانی ، همانی که شاید

نامه ای که شاید همچون دگر نوشته ها تنها چند هم دل آنرا بخوانند و هرگز به او که باید برسد نرسد . مهم آن است که قلبم بی شک تا ابد تجربه نخستین عاشق شدن را فراموش نخواهد کرد . نمی دانم چرا همیشه این فکر در ذهن من باقی مانده ، نمی دانم چرا نمی توانم این خاطره را مانند تمام اتفاقات خوب وبد روزمره فراموش کنم ، نمیدانم چه شده که نگاه ذهن من ، بر تو مانند دیگران نیست، با اینکه هنوز قله های دست نیافتنی توجه ات را جلب نکرده ام ، ولی هنوزهم امیدوارم !
حتی اگر سر آخرهم نشد ، چیز غریبی نیست ، درست مثل حوادث بعد از آن روز است ، درست مثل تکرار کابوس های شبانه کسی است که از درد کم خوابی فقط اندک زمانی را می تواند چشم برهم نهد و تازه آنوقت هم کابوس امانش نمی دهد .
درست مثل مزرعه گندمی است که با جان کندن خشکسالی ها را تحمل می کند و امیدوارانه به برداشت می اندیشد ...
أمّا به ناگاه هجوم سرسام آور ملخ های سبز مزاحم هیچ إقبالی را برایش زنده نمی گذارند و به ناچار شوکران امید می نوشد و تا سالی دیگر به خواب میرود ، نمیدانم چرا این إلهام بر من شد که تو همانی ، همانی که شاید و باید منجی قلب من باشد .
نمی دانم این حماقت شیرین تلخ فرجام از کجا نشآت گرفت اما همان بس بود که سرگردانی چند ساله و چند ماهه ام را به پیش کشید، نمی دانم تمام این مدت برداشت های غلط من بوده که امید به عشقی زیبا را در درونم زنده نگاه داشته است
و امید به ماجراهای نادیده آینده را ... فروردین 87



