یک نفس دیدار بود اما دل آیینه ها تا قیامت می تپد در حسرت تصویرما ، که چرا از من تو بگریزی ، چرا من از تو بگریزم ، تو از عالم مرا داری ، من از عالم تو را دارم ، تو را دارم و وقت ها ، که بگویم منی وجود ندارد اگر تو باشی اما حالا دل شیدایی ام هی میکشد حالا ، که : خدایا زغمهای زمینی و زمانی از که گیرم سراغ غصه های آسمانی ؟ که بی تو در این دنیا ، فقیرم ، بی رفیقم ، پا در رکاب هزار گانه تقصیرم ... |