امشب را دوستم بدار

 هنوز کودکم

شاید شنیده باشی ، قصه عشق به شیرین ، فرهاد بیچاره را آنچنان آواره کرده بود که برای به دست آوردن معشوق چنان تیشه بر کوه میزد که در ماهی چند ، چنان جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد که حدیث کوه کندنش در جهان آوازه یافت ...
اما هرگز نشنیده ای که عاشق بی قرار شیدایی ، چه غمی بر دل دارد که باز لب به سخن میگشاید تا شاید مردم را محرم اسرار خود بداند که بدانند چه چیز آرمیده است در دل او و تپیده است در قلب او که یقینا اگر میدانستی در دل هر دویمان اشکی سرازیر میشد که ....  که بدانی امروز ، سالروز روزی است که مرا دانیال نامیدند تا شاید شیطان ، آدمیتم را نشناسد
اما آدم که آدم است و باز آدم است که سراسر زمین را می پوشاند ازعصیان هنوز و من سال هایی راکه از خدای خویش عمر گرفته ام ، همه را در گردن نهادن به دین وصل گذرانده ام اما انگار صحّاف ازلی تقدیر ، شیرازه هجرانم را با درد بهم چفت و بست کرده و بنّای سعادت ، بنای مرا کج بنا نهاده که صدای شکستن استخوانهای پیکره قلبم این چنین شنیدنی است و دیدنی و نه خواندنی که عشق در قفس واژه ها و جمله ها نمی گنجد ...
آه ، گریه نکن ای دل  سی ساله من ، پس وقار سی سالگی ات کو ؟!
گریه نکن ای دل آواره که قبل از تو، تمام صورتم را جای هر دویمان پر از اشک کرده ام ،
گریه نکن تا بگویم شرح این زندگی سی ساله را ، که با سفر عشق ، تنها عاشق همراه می شود و آنکه به ادلّه عقلش بگریزد ، حقیقت های بسیاری را نخواهد دید و همراهانی که تا ته خط را ببینند و تلخی درد را بچشند ، اندکند و بس گرانبها 
چون فرق شیشه و الماس که در قیاس ، دیگر به این و آن کردن نمی رسد ، پس دوباره مینویسم در این دفتر زبان بسته که این پسر از روزی که چشم گشود ، در رؤیایی ناب بود ،  به قدری که نمیدانست ، او من هستم یا من او ؟
و البته این علاقه و محبت ، تنها برخاسته از یک ریشه منشعب و عاطفه خویشاوندی نبود که آرزویی یکسر در سر بود که اگر سر رود از سر نرود مگر آن که روزی عمر سر به سر آید و امروز در سالروزسی سالگیم همیشه تر از قبل تنهایم !
آنقدر تنها که تنهایی ام را مگر، که تنها آن تنهایی که خود تنهاترین است یعنی خداوند تاب آورد ... همان خدایی که تنها 
او میداند چقدر دوستش دارم و تنها یاد اوست که آرامم می کند و یاد معشوق آرمیده ام که تنهایم گذاشت آخر؛

انگار همین دیروز بود : پسر عمو! برای خودم از تو هیچ نمیخواهم ولی برای دلم یک شرط دارم ...
که ای کاش ماه را هدف قرار میداد تا اگر هم به خطا میرفت جایی در میان ستارگان پیدا میکرد تا چون امروزی نسیم بستان عصمتش بر غیر نمی وزید و رائحه عفتش به مشام بیگانه نمیرسید و چشمان عاشق خویش را چون حباب پر آب و دلش را از بیتابی چون کباب نمیکرد و تو ای آب چشم  و ای آتش دل من ، بدان آن که در این دنیا از آتش عشق سوخت در آن دنیا هرگز نخواهد سوخت و حال که چنین باشد ، جز این نباشد که سوزندگان امروز خود هیزم آتش فردایند ...
و تو خود نیز خواهی سوخت و من  دیر یا زود قلبت را خواهم شکست تا بدانی که :
پایان قصه ات اشک است و اشک دریاست ، دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، پایان از این قشنگ تر میدانی ؟!